تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

به جستجویت آمدم ولی نیافتم ...

 

میگویند زنده ای!

میگویند منجی بشری!

میگویند امام عصری!

من از تو غافلم یا تو از من؟

میگویند به احوال شیعیان آگاهی و من غرق در این افکارم که چطور از حال من بیخبری؟

 

تو کیستی که اینگونه غوغا به پا میکنی و اینگونه غایبی؟

هر چه بیشتر میگردم کمتر می یابم

 چون آب شوری که هرچه بیشتر میخورم تشنه تر میشوم.

مرا به جرم شک طرد میکنی؟

مگر نمیگویند آدم زنده وکیل وصی نمیخواهد؟

نمیگویم دیدارت را منتظرم ولی حضورت را ،

حس کردنت  را ،

 زنده بودنت را به من بیاموز

...

در انتظارت بمانم؟

+ نوشته شده در  2006/9/10ساعت 9:19  توسط مرد  | 


از کمتر از 24 ساعت قبل بنده رسماً از خدمت شریف سربازی معاف شدم. و الان با کارت پایان خدمت، در خدمتتون هستم!!


+ نوشته شده در  2006/7/19ساعت 9:17  توسط مرد  | 



/* /*]]>*/

حنا خانوم، دل من

يك جاي قصه انگار

منتظر شما بود


+ نوشته شده در  2006/7/13ساعت 9:16  توسط مرد  | 

به هنگامي كه مرغان مهاجر

در درياچه ماهتاب پارو مي كشند،

خوشا رها كردن و رفتن؛

خوابي ديگر

به مردابي ديگر!

خوشا ماندابي ديگر

به ساحلي ديگر

به دريائي ديگر!

خوشا پر كشيدن

خوشا رهائي،

خوشا اگر نه رها زيستن، مردن به رهائي!

آه ، اين پرنده در اين قفس تنگ

نمي خواند


شاملو

+ نوشته شده در  2006/6/27ساعت 9:12  توسط مرد  | 

در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند، یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود، بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد، آنها ساعتها با هم صحبت می کردند ، از همسر خانواده ، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت . مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان باقایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بوده اند. درختان کهن به منظره بیرون زیبائی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد.

همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت. روزها و هفته ها سپری شد تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد . مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند مواجه شد.

مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است ، پرستار پاسخ داد: ولی آن مرد کاملاً نابینا بود

 

+ نوشته شده در  2006/5/24ساعت 9:11  توسط مرد  | 

ای درخت آشنا
شاخه های خویش را
ناگهان کجا
جا گذاشتی ؟

یا به قول خواهرم فروغ
دستهای خویش را
در کدام باغچه
عاشقانه کاشتی ؟

این قرار داد
تا ابد میان ما
برقرار باد

چشمهای من به جای دستهای تو
من به دست تو
آب می دهم
تو به چشم من
آبرو بده

من به چشمهای بی قرار تو
قول می دهم ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد

ما دوباره سبز می شویم


قیصر امین پور

 

 

راستش این روزها به حکمت الهی بیشتر پی بردم. و شاید این آغازی باشد برای ....... خیلی مهم نیست باسه چی

مهم اینکه من به چیزهای  خیلی جالبی رسیدم

+ نوشته شده در  2006/5/8ساعت 9:9  توسط مرد  | 

 

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم .

در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود .

در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند .

در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .

در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد .

در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم

در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند.

در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بدترين دشمن وي است .

در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب .

در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد .

در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد .

در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است .

در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد و كمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود .

در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است .

در اين عمر دو روزه ياد گرفتم كه لزوما كسي كه ادعاي دينداري مي‌كند دليلي بر انسان بودن او نيست .

آموختم انسان حسابگر است اما قوانين و فرمولهاي رياضي با روابط حسابي ما فرق مي‌كند چه بسا كه در بسياري اوقات در زندگي 2*2=8 مي‌شود و گاهي 2*2=1

آموختم زندگي بي عشق ارزش وقت تلف كردن ندارد .

و در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست .

و در نهايت آموختم كه :
زندگي زيباست اي زيبا پسند             زنده انديشان به زيبايي رسند    
آنقدر زيباست اين بي بازگشت           كز برايش مي‌توان از جان گذشت

 

+ نوشته شده در  2006/5/4ساعت 9:7  توسط مرد  | 

نمیدونم الان چی باید بگم. اما میدونم که با شرایطی که دیشب داشتیم خوشحالم. دو متر برای ما که اصلا نرسیدیم روی ماشین تست بگیریم، عالی بود. من که راضیم چون این تمام تلاشم بود و در تمام این هفت ماه ، زمانی نیست که کم کاری کرده باشم. به هرحال 31 فروردین هم گذشت و می تونم با قاطعیت بگم که من دیگه اون آدم سابق نیستم. این در همه ی ابعاد صادقه. واقعا دیگه در مورد اطرافیانم مثل سابق فکر نمی کنم. اینو جدا می گم..... توی این مدت نسبت به خیلی ها نظرم 180 درجه برگشته.....چه مثبت و چه منفی....  قبلا از یه افشاگری حرف زده بودم ولی الان ترجیح میدم حرفام رو قورت بدم و فقط برای خودم نتیجه گیری کنم. دوست ندارم حرفام به منزله توجیحی باشه برای شرایط موجود. الان که به عقب بر می گردم، می بینم در مورد بعضی ها خیلی ساده لوحانه فکر می کردم ولی الان دیدم واقعی تر شده، اگرچه دارم بدبین تر می شم، اما این نتیجه ی کار در کنار دیگران و اطرافیانی است که صرفا توی گروه نبودند. . راستش من فکر می کنم الان در مورد آینده خیلی راحتتر می تونم تصمیم بکیرم، چون بعضی چیزا رو از نزدیک لمس کردم. واقعا بعضی ها چقدر شخصیت پیچیده ای دارند. و واقعا متاسفم که بعضی از ما فقط یاد گرفتیم جانماز  آب بکشیم....اخ...چی گفتم....؟؟ اگه از این بعد بگذریم، بعد دیگر این داستان یادگیری خیلی از مسائل تجربی بود و این واقعا برام ارزشمند بود و هست.

 کمیکار فقط برای من یک شروع بود و من نمی خواهم در همین جا بمونم و درجا بزنم.... من ادامه میدم، چون وقتی برای صبر کردن ندارم.... باید تلاش کرد و ادامه داد. اما امیدوارم بتونم از چیزایی که توی این هفت ماه یاد گرفتم استفاده کنم. یواش یواش دارم فکر می کنم، به اینکه کدوم بهتره ؟ موندن در این وضعیت یا ترک این شرایط برای رسیدن به شرایطی که مطلوب تره..... مثل ادامه تحصیل در هرجایی که برای تلاشت ارزش قائل بشن... خدا کنه بتونم ادامه بدم و به جایی نرسم که صبرم تموم بشهمرور گذشته و روزهایی که تا پاسی از شب دانشگاه بودیم یه ذره ناراحتم می کنه و این غیر قابل انکار، اما وقتی یاد دیشب می افتم شاد میشم. واقعا شرایط بدی پیدا کردیم.... اما مهم اون چیزی است که من رو از بقیه متمایز می کنه. من در ساخت این ماشین از روانشناسی آدم ها گرفته تا جغرافیای شهر تهران، به اندازه موهای سرم چیز یاد گرفتم. ما برای ساخت اون شکل خاص از پیل ها، 4-5 ماه بی وقفه تلاش کردیم، اما دریغ از یک ذره توجه. تنها کسانی که به نسبت توجه کردن مسئولین آزمایشگاهها بودن.

 ولی اون لحظاتی که ماشین داشت می رفت واقعا خوشحال بودم..... کاملا احساس می کردم که حاصل دسترنج چندین ماه تلاش بی وفقه است.

بگذریم.... دلم میخواست یه ذره استراحت کنم...اما یکشنبه میان ترم حرارت داریم و من تعتیلم.

دلم میخواد از همه کسانی که امروز اومدن امیرکبیر و با تمام انرژی ما رو تشویق کردن تشکر کنم خصوصا : دکتر مهرنیا و خانم اکبری و همه بچه های باحال میم شیمی 82 و 83 و 84. فکرشم نمی کردیم.

یک بار دیگه بلند بگیم : سرور ایران، فنی تهران

خیلی حرفها دارم و از بعضی ها خیلی دلم پره..... تا الان سکوت کردم چون صلاح در این بود و الانم سکوت می کنم چون دوست ندارم کسی فکر کنه میخوام چیزی رو توجیح کنم یا فرافکنی کنم. بازم سکوت می کنم، اما امیدوارم یه زمانی بگم که چقدر ناراحت شدم از...................

میخوام همینجا و در همین روز به خودم قول بدم بعد از کمی استراحت، کار تازه ای رو به همراه یک تیم توپ، شروع کنم...چون الان مطمئنم که فقط در همین دورانه که میشه از این کارا کرد، منتهی می خوام این بار برم تو کار صنعت...راستش کمیکار برای آشنایی و شروع خوبه، اما آنچنان ارزشی نداشت، چون من امروز ماشینهای زیادی دیدم که خیلی ساده مسیر رو می رفتاونوقت ما این همه زور زدیم، آخرشم هیچی.

دیگه ولش کنم بهتره.......

خدایا فقط خودت میدونی که این ماههای آخر چه فشاری رو ما بود. خدایا شکرت

 

+ نوشته شده در  2006/4/22ساعت 9:5  توسط مرد  | 


بوي باران بوي سبزه بوي خاك

شاخه هاي شسته باران خورده پاك
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو هاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك مي رسد اينك بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي به كام
باده رنگين نمي نوشي ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از ان مي كه مي بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
گر نكوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ.


مشيري

+ نوشته شده در  2006/3/19ساعت 8:59  توسط مرد  | 

آورده اند كه روزی علی بن محتشم حكیم كه از مفاخر و مشاهیر روزگار و نوابغ عصر خویش بود به دارالمجانین سفری داشت
دیوانگان را نظری می انداخت و نكته ای بر صفحه ی كاغذ می نگاشت
به دیوانه ای رسید عجیب الحال
مجنون صفتی بود كه بر گِرد ِ درختی همی گشت و ذكر لیلا همی گفت
حكیم پرسید كه این كار از بهر چیست؟
گفتندش كه این، لیلا نامی را بخواستندی و به وی ندادندش و از آنروست كه دیوانه گشته و این درخت را میپندارد كه لیلای خویش داشته و در كنار می آیدش و عشقبازی میكندش و من الصباح الی المساء بر گِرد ِ درخت همی چرخد و ذكر یار گوید
حكیم گذشت تا به قِسم ِ دربندان رسید
آری
آنانكه به یوغ و زنجیر می افكنندشان تا خَلق و دیگر مجانین مصون باشند از گزندشان
دیوانه ای بود سخت پیچیده شده بر گره های درشت زنجیر و به سنگ بسته بودندش
فریادزنان، نعره بر میكشید و زنجیرها را به هم می كوفت و ناله ی لیلا لیلایش به آسمان بلند بود
حكیم پرسید كه این دیگر از برای چه لیلا می گوید و از چه رو به این حال در افتاده؟
:
گفتندش كه

به این همان لیلایی را دادند كه به وی نداده بودند

حكیم تبسمی نمود

+ نوشته شده در  2006/3/15ساعت 8:57  توسط مرد  | 

قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي

وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي

 

وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي

 

يَفْقَهُوا قَوْلِي

 

وَاجْعَل لِّي وَزِيرًا مِّنْ أَهْلِي



اگر خدا از شما حمايت کند، کسي نمي تواند شما را شكست دهد. و اگر او شما را رها کند، ديگر چه کسي مي تواند از شما حمايت کند؟ مؤمنان بايد به خدا توکل کنند.

+ نوشته شده در  2006/3/10ساعت 8:55  توسط مرد  | 

سوابق گذشتگان براي عبرت شماست؛ در زمين سير کنيد و عاقبت کافران را ببينيد

اين اعلامي است براي مردم و هدايت و تعاليم روشنگري است براي پرهيزكاران متزلزل نشويد و غمگين نباشيد، زيرا پيروزي نهايي از آن شماست، اگر مؤمن هستيد

اگر به مشقتي گرفتار شديد، دشمن هم به همان اندازه سختي مي كشد. ما روزهاي پيروزي و شكست را به نوبت در ميان مردم عوض مي کنيم. خدا اين چنين مؤمنان حقيقي را مشخص مى كند و برخي از شما را به رحمت خود به درجه شهادت مى رساند. خدا بي عدالتي را دوست ندارد

اين چنين، خدا کساني را که ايمان دارند، مقاوم مي کند و کافران را خوار مي گرداند


آل عمران

+ نوشته شده در  2006/3/6ساعت 8:53  توسط مرد  | 

گاه بايد برای سيراب شدن تشنه ماند

گاه بايد برای بدست آوردن، چيزهای را از دست داد

گاه بايد برای زندگی کردن مرد گاه بايد برای عاشق شدن، متنفر بود

گاه بايد برای ماندن، رفت

گاه بايد برای ديدن، چشمها را بست

گاه بايد برای حرف زدن، سکوت کرد

گاه بايد برای نتهای موسيقی، گريه کرد

گاه بايد در جمع، تنها ماند

گاه بايد لحظه ها را شمرد

+ نوشته شده در  2006/3/4ساعت 8:52  توسط مرد  | 

بهانه‌هایی برای ماندن، خواستنی‌هایی برای رفتن. بهانه‌هایی زودگذر. خواستنی‌هایی همیشگی. ماندنی کوتاه. رفتنی ابدی معادله‌ی ساده‌ای است

از هر طرف که بخواهیم معادله را ساده کنیم باز هم نتیجه واضح و یکسان است. عهد کرده‌اند که معادله را بر هم نزنیم. به انسان گفتند که آیا این عهد را قبول داری؟ قالوا: بلا

اما خیلی سخت است معادله را خواندن و نوشتن و از آن مهمتر، عمل کردن. تا آنجا که آن را نبرد بزرگ گفته‌اند. نبردی بزرگ میان بهانه‌های زودگذر و خواستنی‌هایی همیشگیو من که می‌بایست پیروز این میدان باشم

این عهدی است که از ما گرفته‌اند

ای کاش بهانه‌ها را به کناری بگذارم. آزاد و رها. به رفتنی فکر کنم ابدی. همچو این شعر زیبا (از سیمین بهبهانی) که می‌گوید

 

نه بسته‌ام به کس دل 
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها، رها، رها، من

+ نوشته شده در  2006/3/2ساعت 8:50  توسط مرد  | 

 

لبیک اللهم لبیک ...لبیک لاشریک لک لبیک ...ان الحمد و النعمه لک و الملک لا شریک لک لبیک

دوش دیدم که مـلایک در میخانـه زدند
گـل آدم بسرشتـند و به پیمانـه زدند
ساکـنان حرم سـتر و عفاف ملـکوت
با مـن راه نشین باده مسـتانـه زدند
آسـمان بار امانـت نتوانست کـشید
قرعـه کار بـه نام مـن دیوانـه زدند
جنـگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افـسانـه زدند
شـکر ایزد که میان من و او صلح افـتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانـه زدند
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتـش آن است که در خرمن پروانه زدند
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف عروسان سخن شانـه زدند

 

پ.ن: اسمم براي عمره دانشجويي در اومد!

+ نوشته شده در  2006/2/26ساعت 8:47  توسط مرد  | 

نیروی درون را همواره به یاد آر
هنگامی که سختی ها پی در پی تمام تلاشهایت
را در هم می شکند
گویی هرگز فردایی از راه نخواهد رسید
اما امیـــــــد آن است که فردایی بهتر
از راه برسد
در ژرفای وجودت نیرویی نهفته است
تا تو را در تحمل تمام رنجهای امروزت
یاری رساند

+ نوشته شده در  2006/2/24ساعت 8:45  توسط مرد  | 

با تو سخن دارم. با تو از اين هجر بي پايان. ازاين سكوت مبهم فرياد. از اين نگاه مظلومانه عشق. از اين اشك زلال محبت. سخن ها دارم. با تو حرفهايي دارم كه براي دلم كهنه گشته. ولي براي زبانم تازگي دارد. از اين ظلم و جور روزگار. از اين قدمهاي خسته و بي هدف غريبي در شهر تنهايي. از اين ... روزگار غريبي شده. تنها تويي اي دوست: اي بي همتا: كه محرم اسراري و تسكين دهنده دردها. تنها تويي كه مرا به صبر و شكيبايي دعوت مي كني . تنها توييكه صحبت كردن با تو آرامش مي بخشد. چه زيباست به خاطر تو زيستن و براي تو ماندن و به پاي تو سوختن و براي تو مردن ... و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو بودن و بدون تو زيستن براي تو گريستن و به عشق و دنياي تو نرسيدن ... اي كاش مي دانستي بدون تو مرگ گواراترين زندگي است. بدون تو و دور از دستهاي مهربان تو و به دور از قلب حساس تو زندگي تلخ و ناشكيباست... هميشه مي گويم كه من كبوترم و تو بالهاي مني ولي آيا كبوتر بدون بال مي پرد... فكر نكن فراموشت ميكنم من با انتظار پيوند دوستي بسته ام و اطمينان دارم كه، بالاخره روزي تو مي آيي.
+ نوشته شده در  2006/2/17ساعت 8:42  توسط مرد  | 

در روح و جان من می مانی ای وطن به زیر پافِتَدان دلی ، که بهر تو نلرزد شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد در روح و جان من می مانی ای وطن به زیر پافِتَدان دلی ، که بهر تو نلرزد شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران ، بد گهران ای عشق سوزان ، ای شیرین ترین رویای من تو بمان ، در دل و جان ای ایران ایران ، گلزار سبزت دور از تو راج خزان ، جور زمان ای مهر رخشان ، ای روشنگر دنیای من به جهان ، تو بمان سبزی سر چمن ، سرخی خون من ، سپیدی طلوع سحر ، به پرچمت نشسته شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن بمان که تا ابد هستیم ، به هستی تو بسته ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران ، بد گهران ای عشق سوزان ، ای شیرین ترین رویای من تو بمان ، در دل و جان ای ایران ایران ، گلزار سبزت دور از تو راج خزان ، جور زمان ای مهر رخشان ، ای روشنگر دنیای من به جهان ، تو بمان در روح و جان من می مانی ای وطن به زیر پافِتَدان دلی ، که بهر تو نلرزد شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد  
+ نوشته شده در  2006/2/11ساعت 8:35  توسط مرد  | 

  دلم عجيب گرفته است . فضاي اتاق سرد وسنگين است و پنجره ي مشرف به اميد چون ميله هاي سرد زندان، خاموش و بي صدابه اوج آسمان خيره گشته است. نه مي توانم بغض تنهايي را بشكنم و نه مي توانم از اين فضاي تاريك فرار كنم. انگار سرنوشت برايم رقم زده كه هميشه تنها بمانم و تمامي حرفهايم را بر روي ورقهاي فرسوده ي زمان بنويسم ايكاش مي شد با گلبرگهاي مريم همزبان شد و با قناريهاي مهربان همدم. عجب دنياي غريبيست، ازكنار هر مهرباني كه عبور ميكني قصه ي درد تنهايي را از چشمان آرامش مي خواني. اي كاش مي توانستم اميد وصل را در دلها بكارم تا همه با هم دنيايي شيرين با وسعت مهرباني را درك كنيم. اي كاش مي توانستيم چون قويي سبكبال درميان امواج پرتلاطم زندگي شناور شوم ودرميان موجهاي سهمگين زندگي را تجربه كنم. اي كاش مي شد به دور از هياهوي دنيا، زندگي را باعشق آميخت و به هركه دوست داشتيم سبدي از مهرباني را هديه مي كرديم. اي كاش هيچ وقت دلم نمي گرفت تا مجبورشوم بغض تنهائيم را در لابلاي صداي خش خش برگهاي پاييزي پنهان كنم.
+ نوشته شده در  2006/2/1ساعت 8:31  توسط مرد  | 

شتابان جویباری سوی دریا

سفر می کرد سرشار از تمنا ب

ه شوق بوسه ی امواج می خواند

سرود زندگی را گرم و گیرا  

چه خوش باشد وصال یار دیدن

میان بازوانش آرمیدن در آغوشش ز توفان ها گذشتن

هماوازش به ساحل ها رسیدن  

چه خوش باشد به سویش پر کشیدن

پرستو وار در شوقش پریدن

چو کوکب غرق گشتن در سپهرش

از آفاق بلندش بردمیدن  

چه خوش باشد در اوجش محو گشتن

سبکبال از حقارت ها گذشتن

رها گشتن ز سنگینی ظلمت

شناور از کدورت ها گذشتن  

چه خوش باشد نیاز ما و نازش

نوای جانفزای دلنوازش

دل بیچاره را با داروی عشق

کند درمان نگاه چاره سازش  

چه خوش باشد به عشقش دل سپردن

در آن امواج غلطان غوطه خوردن

از این خشکیده ماندن دست شستن

در آن دریای هستی بخش مردن  

چه خوش باشد ز نو آغاز کردن

به شوقش بال ها را باز کردن

هماوازش سبک پرواز کردن

سرود زندگی را ساز کردن  

+ نوشته شده در  2006/1/28ساعت 8:28  توسط مرد  | 

مگر می شود آدم فقط یکبار عاشق بشود؟ عشق ابدی فقط حرف است. پیش می آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد. اما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پیش یکی گرفتار است، یکدفعه، یک جایی، می بیند که دلش، ته دلش، برای یکی دیگر هم می لرزد. اگر باوفا باشد، دلش را خفه می کند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برایش می ماند. اگر بی وفا باشد  می لغزد و همه ی عمرش عذاب گناه بر دلش می ماند. هیچ کس حکمتش را نمی داند... حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را، یکی را باید انتخاب کند، فرار ندارد.

 آرش حجازي

+ نوشته شده در  2005/12/15ساعت 8:25  توسط مرد  | 

و نترسيم از مرگ
(
مرگ پايان كبوتر نيست .
مرگ وارونه ي يك زنجره نيست .
مرگ در ذهن اقاقي جاري است .
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد .
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد .
مرگ با خوشه ي انگور مي آيد به دهان .
مرگ در حنجره ي سرخ ـ گلو مي خواند .
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است .
مرگ گاهي ريحان مي چيند .
مرگ گاهي ودكا مي نوشد .
گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد .
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پراكسيژن مرگ است.)

 

زندگي رسم خوشايندي است .
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ،
پرشي دارد اندازه ي عشق .
زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود.
زندگي جذبه ي دستي است كه مي چيند .
زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است .
زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره .
زندگي تجربه ي شب پره در تاريكي است .
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه ي مسدود هواپيماست .
خبر رفتن موشك به فضا ،
لمس تنهايي « ماه » ،
فكر بوييدن گل در كره اي ديگر .

زندگي شستن يك بشقاب است .

زندگي يافتن سكه ي دهشاهي در جوي خيابان است .
زندگي « مجذور » آينه است .
زندگي گل به « توان » ابديت ،
زندگي « ضرب » زمين د رضربان دل ما،
زندگي « هندسه ي» ساده و يكسان نفس هاست

 

+ نوشته شده در  2005/12/13ساعت 8:24  توسط مرد  | 

حقيقت اينه كه هيچ چيز آدم رو به اندازه شاد كردن يك دوست و ديدن لبخند اطرافيان شاد نمي كنه! و برعكس هيچ چيز هم نميتونه آدم رو به اندازه ناراحتي دوستان ناراحت كنه. اين خيلي بستگي داره به روحيات و اخلاق ما!

كاش مي شد به هيچ كدوم از اين چيزا تعلق نداشت. ولي شايدم همين چيزاست كه هنوز رو پا نگهمون داشته. همين كه يك روز با يه دوست به خط روي ديوار هم بخندي از روي خوشي! خب يه روزم حواشي نگذاره خوش بموني و اين قانون زندگيه!

اين روزا روزهاي سخت و طاقت فرسائيه و همون شادي هاست كه نميذاره همه چيز رو ول كنم و بيخيال بشم. لذت كارها و اهداف در كنار مشكلاتشون به نظرم آدم رو استوار مي كنه و يك تجربه عالي براي آينده است. آينده اي كه سخت تر و سخت تر خواهد بود و مشكلات بزرگتر مي تونه آدم رو از پا در بياره!

اين مشكلا ت همون مشكلاتيه كه اولش گفتم!

ولي يادم باشه كه هميشه از خدا بخوام اين روزهاي خوب رو ازم نگيره!

+ نوشته شده در  2005/12/6ساعت 8:18  توسط مرد  | 

اين سيل لحظه ها كه زجان مي برد مرا
از هر چه هست و نيست جدا مي برد مرا
رودي كه از ازل به ابد ميكشد زمان
داني كه از كجا به كجا مي برد مرا ؟
هر جا نواخت چنگ محبت نواي دل
آهنگ نينوا ز نوا مي برد مرا
با رقص صوفيانه بر امواج جذبه ها
با بحر بيكرانه لا مي برد مرا
تنهاترين پرنده عاشق، دل من است
آنجا كه هست مهر و وفا مي برد مرا
قانون عشق و شور و تماشايي جنون
تا چشمه هاي زلال شفا مي برد مرا
بر دوش آفتابم و دست بلند عشق
دستي كه در هواي خدا مي برد مرا
در خلوتي كه بال ملائك نمي رسد
با پاي عشق دست دعا مي برد مرا
گل بانگ آسماني آن روح سر مدي
تا قله هاي قاف بقا مي برد مرا
اي دوزخ زمين كه ز ما گر گرفته اي
مي آيد آنكه از من و ما مي برد مرا

نصرالله مرداني 

 

 جای اینکه دسته گلی بر سر مزارم بیاوری با شاخه گلی از من یاد کن

به جای اینکه سیلی اشک بر سر مزارم بریزی با تبسمی شادم کن

من امروز به تو نیاز دارم نه فردا

+ نوشته شده در  2005/11/29ساعت 8:16  توسط مرد  | 

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد 

نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت،

ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد 

گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش 

و او يكريز و پي در پي،  دم گرم خوشش را بر گلويم سخت بفشارد 

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد 

بدين سان بشكند در من سكوت مرگبارم را.  

+ نوشته شده در  2005/10/16ساعت 8:15  توسط مرد  | 

و مرگ چیزی از جنس فراموشی است ..   

و آدمی چیزی از گونه‌ی فراموشکاران  ...      


چند سال بعد در چنین روزی ... 

برف می بارد و لحظه های عمر من همچون تکدانه های برف آرام بر زمين می افتد 

و زمين با عطش خاصی آنها را در کام خود فرو می کشاند ... 

می خواهم دمی بياسايم ...آسايشی در اوج سرما، در اوج خفقان...  شمارش معکوس آغاز شده ... برای روزی خاص،  مادرم لباس سياهش را از گنجه در می آورد ...  مادرم آن روز را می شناسد ... آن روز را می فهمد ...   روز ميلاد دوباره ی من فرا می رسد ...  زندگی دوباره آغاز می شود ...  سی و هفت ... سی و شش... سی و پنج ...  و ت مثل تولد ...   

و ناگهان  در غروب غم افزای یک روز سرد زمستانی  تنها خطی از من به جا خواهد ماند  وتو ناباورانه  - شاید با بغضی در گلو -  یگانه پرسش جاودان بشری را از خود می پرسی :                                                                     اگر اشتباه کرده باشم !   

هيچ کششی هيچ جاذبه ای احساس نمی کنم ....  باور کن حتی واژه بودن هم عذاب آور شده  من نبودن را ترجيح می دهم ...  خدایا من هنوز هم فلسفه جبر و اختيار تو را درک نکرده ام !!!  زمین خلوت را می نگرم و آسمان ساکت را و خود را...  و در این نگریستنهای همه دردناک و همه تلخ .... همواره از خود پرسیده ام و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر،  که تو اینجا چه می کنی؟!  احساس می کنم که نشسته ام و زمان را می نگرم و آدمها را می نگرم که می گذرند...  همین  و همین !  کوله‏بارم را بسته‏ام  برای یک سفر طولانی  به مقصدی نامعلوم

                              همراه قاب عکسم

                                                           و خیال تو

+ نوشته شده در  2005/10/15ساعت 8:12  توسط مرد  | 

آسمان پاييزی است

دل ما غنچه نشکفته

خود ما يکسره پژمرده

همه انسانيم

روح ما آهن نيست

راستی مهربانی چيست؟

عشق يعنی چه؟

معنای پرستو را که می داند ؟

اما تو

تو از تبار پاييز رنگارنگی

اين را خوب ميدانم

اين را هم می فهمم

ای غريب آشنا

سخاوت در دستت بود که آمدی

و بوی صداقتت

فضای قلبم را آکنده از مهر کرد

و بگذار آهسته بگويم

عشق را در تو يافتم

+ نوشته شده در  2005/9/22ساعت 8:10  توسط مرد  | 

آدم وقتي مي ميرد همه چيز تمام مي شود

آدم وقتي متولد مي شود همه چيز شروع مي شود

من بارها در زندگي ام متولد شده ام و بارها هم مرده ام

من به پايان ها و شروع ها ايمان دارم ؛

عاشق شدن مثل تولد مي ماند

و تنهايي هم گاهي شبيه متولد شدن مي شود

من در تنهايي هايم عاشق مي شوم و شعر مي گويم

من در تنهايي هايم گاهي لبخند مي زنم

و گاهي هم

گريه مي کنم

در تنهايي من کسي هست که رفتنش مرا غصه دار کند

و درتنهايي من کسي هست که انتظار آمدنش خواب را از من بربايد

تنهايي من يک مهماني بزرگ است براي تمام خاطره ها

تنهايي من به وسعت تمام روياها جا دارد

و به اندازه تمام رنگين کمان ها رنگين است

و البته گاهي هم سياه و سفيد مي شود

من در تنهايي خود بارها شروع شده ام

+ نوشته شده در  2005/9/7ساعت 8:8  توسط مرد  |