تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

سلام.

این روزها بد گذشت ولي ميخوام شاد باشم...حتي اگه شده الكي.

دلم گرفته بود...گفتم يه عكسهايي كه با موبايل از مدينه و مكه گرفتيم (با تشكر از جواتي) و بگذارم تو بلاگ تا يه ذره كف و خون قاطي كنيد! (يعني حال كنيد). اگر حال كرديد بگيد كه بازم در فرصتهايي كه پيش مياد بگذارم.

خودم اينا رو كه مي بينم حال و هوام عوض ميشه.

عكس از داخل حرم نبوي

يه عكس باحال از قبري در بقيع

يه عكس از روضه شريفه (بخشي از بهشت)

مقبره نبي اكرم

سقف حرم (گرماش ما رو كشت)

اگه هوس كردي زل بزني به خونش و دعا كني!

حرم امن الهي در شب

+ نوشته شده در  2006/10/31ساعت 11:27  توسط مرد  | 

 سلام.

آنچه طی روزهایی که در مدینه و مکه بودم بر من گذشت، همه رو تا جاييكه حالش رو داشتم و حسش بوده نوشتم. شايد خيلي نوشته هام ديني و علمي نباشه. ولي سعي كردم هم از خوش گذروني هاي يك سفر كاملاً دانشجويي بگم و هم از چيزهايي كه برام عجيب بود و هم چيزايي كه متحولم كرد. چيزهايي كه قلب تاريك و سياهم رو به درد آورد و خلاصه هر چيزي كه بر من و كاروان ما در اين سفر گذشت.

۱- من هروقت حوصله مي كردم مي نوشتم. شايد روزهاي آخر كمتر نوشتم. اما روزهاي اول بعضاً چند بار در طول روز مي نوشتم. به فراخور حال و روزم و اينكه چقدر حرف براي گفتن دارم، نوشتم.

۲- خيلي بيشتر از اينكه برام مهم باشه كي اين مطالب رو ميخونه، اين مهمه كه خودم اينا رو مدام بخونم تا خيلي چيزها رو فراموش نكنم. قولهايي كه به خودم و خداي مهربونم دادم. يادم نره كجا بودم. يادم نره چه توفيقي نصيبم شد. يادم نره چقدر خدا دوستم داشته و منم حق رب و مربوبي كه به گردنم هست رو از ياد نبرم. اونم تو دنيايي كه به محض اينكه پات رو توش مي گذاري ماديات است و ماديات و ماديات.

۳- لطفاً اگر كسي اين سفرنامه رو خواند و در هر موردي كه نظري داره، نظرش رو براي همون پست خاص كامنت كنه. ممنون ميشم.

لزومي نداره نظرات براي آخرين پست كامنت بشه. اينجوري هم نظم بيشتري ميگيره هم بعداً اگه خودم يا شخص ديگري بخونه بهتر سر در مياره. اگر هم نظري نداشتيد كه خيلي ممنون از وقتي كه گذاشتيد و سر زديد.

يا حق

+ نوشته شده در  2006/8/26ساعت 11:15  توسط مرد  | 

سلام.

دیروز بعد از نماز جمعه که از تلوزیون دیدیم، دوش گرفتم و كوله پشتي ام كه قرار بود با خودم ببرم تو هواپيما رو آماده كردم و ديگه با خيال راحت رفتم حرم. آخه براي بار آخر بود تو اين سفر مي رفتم حرم و انشالله بار اخرم براي هميشه نخواهد بود.

رفتم نماز ظهر و عصرم رو خوندم و رفتم طواف كردم. طوافي متفاوت با بقيه طواف ها. ديگه تو اين طواف كتاب دعا دستم نبود. ديگه تو اين طواف، دعاي كساني كه بلند ميخواندند رو تكرار نكردم. و اين طواف حرف دلم رو زدم و با خداي مهربانم درددل كردم و رازو نياز و مناجات براومده از دل و دعا كردم همه ملنمسين دعا رو. هر چي ميخواستم رو مرور كردم و خلاصه بعدش رفتم براي بار آخر خودم رو انداختم به ديوار خونه اش و كلي حرف داشتن براي گفتن. ار اينكه مرتب دارم خواسته هام رو تكرار ميكنيم خسته نمي شدم. گفتم و گفتم. بعدشم رفتم تو حجر اسماعيل و چهار تا نماز خوندم براي خودم و اونهايي كه ميخواستم. خدا رو شكر كردم براي نعمت به اين بزرگي و از خود بزرگش خواستم اين سفر رو سفر اخر من قرار نده. من نياز دارم بازم بيام. و چيزهاي ديگر....

بعدشم يكبار ديگه طواف كردم. يه طواف با همون سيستم منتهي اين بار براي خودم و يك نفر ديگه. اختصاصي بود.

از حرم اومدم بيرون و خداحافظي نكردم. هرچند طواف وداع انجام داده بودم اما دلم ميخواست خداحافظي نكنم با حرم و با خونه خدا. من بازم ميام و اين شروعي بود براي دفعات بعدي. پس چرا خداحافظي كنم؟؟

ديگه اومدم بيرون و خيلي تشنه بودم و خيس عرق. رفتم يه پپسي خريدم و يه بستني موفنبيك با اميرو. بستني سوييسي!!! گرونم بود!

ديگه يواش يواش حركت كرديم به سمت جده. تو اتوبوس شام بهمون "البيك" دادن. ناگت مرغ بود. تو اتوبوس آقا مجتبي مرتب مي گفت خبر خوبي براتون دارم كه براتون خيلي مهمه. خيلي رو شما تاثير ميگذاره. خيلي از اين خبر گفت. ما هم مرتب اصرار ميكرديم و حاجي هم مرتب ميگفت بگذاريد همه تون ۱۴۲ نفر كه تو فرودگاه جده جمع شديد ميگم. تو يك ساعتي كه از مكه تا جده راه بود هر چي اصرار كرديم چيزي نگفت فقط دهنمون رو آب مينداخت و هرچي بچه ها حدس زدن گفت بالاتر از اينهاست.

بالاتر از سفر كربلا، سفر مجدد به مكه و مدينه، خيلي چيزاي ديگه.

تا اينكه رسيديم فرودگاه جده و تا نماز مغرب رو به امامت حاجي خوانديم، هر چهارتا اتوبوس رسيدند. نماز عشا رو هم خونديم. دعاهاي بعد از نماز هم خونده شد و همه منتظر بودن. بچه ها مرتب غرولند ميكردن كه حاجي! بگو ديگه بابا.

انقدر گفته بود خبر خوب دارم كه ديگه همه مون منتظر خبر بزرگي بوديم و بچه ها قرار گذاشته بودن اگر حرفش سركاري و الكي بود، با آب و چايي خيسش كنن!!! البته قسم خورده بود راست ميگه.

خلاصه شروع كرد:

"پريشب كه تو صحن مسجد به بعضي ها هديه دادم يادتونه؟"

"بْـــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه"

"يادتون هست پرسيدم كي فرزند شهيده؟؟ يادتونه اصرار كردم كه اگر كسي هست بگه؟ يادتونه گفتم خجالت نكشه؟ گفتم مديون شهدا هستيم و...؟"

"بْـــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه" (كم كم صداي گريه هاي ريز و يواش مياد.... ميتونم حدس بزنم ديگه..... )

(هنوزم كه دارم اين خاطرات رو تايپ مي كنم مو به تنم سيخ ميشه و اشك در چشمم حلقه ميزنه)

"اون شب بعد از اينكه رفتيم هتل، يكي از بچه ها اومد در اتاق من و گفت راستش من فرزند شهيدم ولي دلم نمي خواست بگم. اما راستش يه چيزي هست كه بايد بگم. خيلي با خودم كلنجار رفتم كه بگم يا نه. اما الان فكر ميكنم وقتشه بگم.

اون شب كه از مسجد شجره حركت كرديم و محرم شده بوديم كه يادتون هست؟ من تو مسير داشتم ذكر ميگفتم كه خوابم برد. نميدونم چه خوابي بود؟ كجا بودم؟ (آقامجتبي گفت من اسمش رو ميگذارم مكاشفه... صداي گريه ها بيشتر شده حالا) ديدم كه يه جايي هستيم و همه بچه هاي كاروان هستند و روحاني كاروان(حاجي) هم هست و يه خانومي داره پرونده هاي ما رو مي گيره و مي ده دست يه آقايي. پرونده رو نگاه كردم و ديدم مهر نداره. از اون خانوم پرسيدم اين پرونده ها چيه؟ چرا امضا نداره؟؟

خانوم فرمودن اينها پرونده حج عمره شماست و اينها رو آقا خودشون مهر ميزنن."

ديگه صداي گريه ها بلند شده بود. نميدونستم چه حالي دارم. احساس ميكردم جاذبه زمين از بين رفت. سبكم. خيلي سبك. اصلاً نميشه توصيفش كرد ولي مثل كسي كه دلش از هرچي نگراني خالي باشه از خوشحالي ميخواستم زار بزنم.

بعدش هم آقا مجتبي همراه بچه ها اشك مي ريخت و مي گفت يادتونه بهتون گفتم همين كه اسمتون دراومد  و اومديد خدا همتون رو بخشيده و مورد مغفرت قرار داده. خدا مي دونه اون موقع، چقدر منقلب شديم و در عين حال شاد! اصلاً تا آخر سفر همه بچه ها تحت تاثير بودن.

ديگه بعدشم كم كم رفتيم براي كارهاي اداري پرواز و گذر و ويزا و از اين كارها. خلاصه ۱۲:۵۰ بامداد به وقت عربستان و ۱:۲۰ به وقت تهران پريديم. اول پرواز بچه ها خيلي شلوغ كردن و يكي از اين مهماندارهاي خانوم هم شاكي شده بود. يكي از بچه ها خيلي با مزه بود.  ديگه اداي مهماندارها رو در مي اورد كه درهاي خروج رو نشون ميدند جلوي خودشون و اينا. خلاصه يه ذره هم خوابيديم و ساعت ۴:۱۵ صبح رسيديم تهران و تا ساكهامون رو تحويل بگيريم شد ۵ صبح !

اين سفر هم تموم شد اما خاطراتش براي هميشه و تا ابد خواهد ماند و اميدوارم درسهاي زندگي كه خيلي فشرده تو اين مدت ياد گرفتم رو سريع فراموش نكنم.

خدايا! الهي! يا سيدي! خودت به بزرگي و عظمتت كمكم كن تا مسير درست زندگي رو بيابم و از مسير تو منحرف نشم.

آمـــــــــــــيــــــــــــــــــــن !!!

ياحق.

(پايان سفرنامه من به مدينه منوره و مكه مكرمه در مرداد و شهريور يكهزار و سيصد و هشتاد و پنج)

+ نوشته شده در  2006/8/26ساعت 11:14  توسط مرد  | 

سلام.

خب هر چیزی که یه روز شروع میشه، يه روز ديگه به پايان ميرسه. و سفر ما هم امروز به پايان ميرسه و اول وقت فردا شنبه ۴ شهريور، تهران خواهيم بود. ديشب به خواست خانواده يه سر دوباره رفتم پاساژ هيلتون(روبروي حرم) با اميرو و مهدي. بعد از نماز مغرب هم اومديم هتل شام خورديم و ساك هامون رو بستيم.

۱- حدود ساعت ۱۰ شب رفتم حرم يه طواف مستحبي به نمايندگي از همه آشنايان و اموات بجا آوردم و نماز خوندم و ديگه يه ذره درد و دلهاي آخر خلاصه. اومدم روبروي مستجار دعاي كميل رو هم خوندم. راس ساعت ۱۲ شب مناجات امير دسته جمعي كاروان براي بار آخر شروع شد. هيچ وقت فراموش نمي كنم اون لحظات رو

اون سجده هاي آخر مناجات رو.

اون گريه هاي پشيماني رو.

حدود ساعت ۲ بامداد كارمون تموم شد. حدود يك ساعت آقا مجتبي به بچه ها به بهانه هاي گوناگون هديه ميداد. تو صحن مسجد!! ملت وايستاده بودن نگاه مي كردن كه چه خبره؟! هديه به كساني كه ختم قران كردند، به كساني كه همه جلسات كاروان رو رفته بودن (مثل من و اميرو) و بهانه هاي ديگر. البته ميون اون جمعيت يه ذره خز بود ولي خاطره اي شد ديگه.

۲- بعد از مراسم تصميم گرفتيم با محسن و اميرو بريم بستني "موفنبيك". من كه ديگه قصد خواب نداشتم. بستني ها ارزونترينش كه ميخواستيم بخوريم ۵ ريال بود ناقابل ۱۲۵۰ تومان!! رفتيم ديديم پاساژ رو همون موقع بستن و ديگه كسي رو راه نميدن. اين شد كه ديديم وقت هست رفتيم پيتزا فروشي!!! "پيتزا هت" دقيقاً روبروي باب ملك فهد. حالا ساعت چنده؟ ساعت ۲:۳۰ بامداد!!

با انگليسي دست و پا شكسته اي كه فروشنده بلد بود قيمت هاي نجومي اش رو گرفتيم. اما چون وسوسه شده بوديم خريديم. پيتزا سايز كوچك ۴۷۵۰ و متوسط ۹۷۵۰ تومان!!! البته سيب زميني و نوشابه رو روي پيتزا به همه ميداد. خلاصه سه تا آدم گنده تو مغازه رفتيم يه پيتزا كوچيك گرفتيم. سريع رفتيم هتل، تو اتاق ما. مهدي بيدار بود، ديگه ۴ نفري، نفري يه قاچ! با كلي خنده و مسخره بازي خورديمش رفت. خدا وكيلي بيشتر از ۱۰۰۰ تومان نمي ارزيد ولي فقط نكته اي كه بود نونش خيلي لذيذ بود. والا مخلفات روش خيلي كم بود.

۳- نيم ساعت خوابيدم و ساعت ۴ رفتم حرم. نسبتاً شعاع طواف كننده ها شلوغ بود و براي اون ساعت صبح خيلي زياد بود. ساعت ۵ نماز اقامه شد بعد از نماز يك ساعت و نيم صبر كردم يعني تا ۶:۳۰ صبح تو طبقه دوم بلكه در كعبه رو بازكنن و با گلاب ايروني بشورن. اما خبري نشد. خيلي حالم بد شده بود.چند روزي ميشه خواب درست و حسابي نكردم. خلاصه با خودم كلي كلنجار رفتم و بالاخره برگشتم هتل. تازه اونجا شنيدم كه قراره فردا باز كنن چون امروز ميخوره به خطبه هاي نماز جمعه!! چه خوب كه بيشتر صبر نكردم.

۴- به طواف وداع دسته جمعي نرسيدم. خواب موندم. حالا خودم تنهايي ميرم البته بعد از نماز جمعه.

۵- سر ميز صبحانه يه حاجي بود كه از طرف صدا سيما از قم براي ساخت يه مستند اومده بود. و گير داده بود كه زودتر ازدواج كنيد. خلاصه فكر كنم از وقتي اومديم اينجا كلي بحث ازدواج داشتيم تا الان.احتمالاً بعد از اين سفر بجاي اينكه انقلاب معنوي درونمون رخ بده، يه انقلاب فكري درباره ازدواج اتفاق بيافته.

۶-الان داريم نماز جمعه رو از تلوزيون عربستان مي بينيم.

۷- ديشب ساك هامون رو داديم رفت. ميگن تهران تحويلمون ميدن.

ياحق.

+ نوشته شده در  2006/8/25ساعت 11:14  توسط مرد  | 

سلام.

خب امروز پنج شنبه است و دیروز وقت نشد بنویسم. حالا میخوام جبران کنم. دیروز یعنی چهارشنبه بعدازظهر رفتیم موزه مکه مکرمه. خیلی سریع بازدید نیم ساعته ای داشتیم. گویا بازدید از این موزه برای هر کسی ممکن نیست و شرایط خاصی داره و الان که رفتیم کلی توفیق داشتیم. خب عکس ها و بعضاً تابلوها و لوح هاي نفيسي در اين موزه بود كه اكثراً بچه ها ازشون فيلم و عكس گرفتن.

روز سه شنبه هم رفتيم زيارت دوره مكه كه با گرماي شديد هوا و كم خوابي ما همراه بود. بازديد از مشعر و مني و عرفات و قبرستان ابيطالب از برنامه هاي زيارت دوره بود.

۱- بجز روز مبعث رسول اكرم(ص) كه مناجات امير رو نخوانديم، بقيه روزها هر شب حدود ساعت ۱۱ برنامه مناجات داشتيم تو صحن مسجد و روبروي مستجار. اتفاقاً ديشب تونستم با mp3 player تمام مراسم رو ضبط كنم.خيلي خدا بايد دوستم داشته باشه كه بازم همچين فرصتهايي نصيبم بشه.

۲- الان در هتل قرطبه و در تمام ۱۷ طبقه اين هتل كاروان هاي دانشجويي هستند. اما متاسفانه گاهي اوقات حركتهاي بچه گانه و زشتي رو از بعضي ها مي بينيم. همه بچه ها شاكين. حركت هايي كه مي كنن در حد هم دانشجو نيست چه برسه به زائر خونه خدا. ميشه گفت هتل رو به گند كشوندن بعضي ها.

بعضي رفقا ميگن فلان كاروان كه اومد، آسانسورها پكيد!!! و الحق كه راستم ميگن. انتظارم خيلي بيشتر از اين حرفها بود.

۳- پريشب يه وانتي داشت با سرعت كولاك از خيابون رد ميشد. من وسط خيابون ديدمش!!! مي تونم بگم مرگم حتمي بود اگه ميزد. تو اين مايه ها كه جسدم تا مدينه پرواز ميكرد. فقط ميدونم لحظه اي كه ديدمش شروع كردم به دويدن. در حين دويدن يك آن دوباره نگاه كردم ديدم فرمون رو پيچونده سمت من. فكر كنم واقعاً بدش نمي اومد يه شيعه رو پودر كنه. خدايا خودت نگه دارمون باش !! اينجا رانندگي افتضاح تر از تهران خودمونه. رانندهاش هم نميدونم چرا هيچ ترسي از كشتن عابر ندارن. احتمالاً مجازه!!

۴- در مورد خواندن نمازهاي ميت براي طفلها و بزرگترها كه هر نوبت بعد ار نماز يوميه خوانده ميشه واقعاً براي همه مون سوال شده بود كه چرا انقدر بچه مي ميره و وقتي از حاجي پرسيديم علت رو، جواب شنيديم كه:

در اينجا اگر مادري حامله باشد و وقت فارغ شدنش فرا برسد، اگر پزشك زن بود كه خوب كارها رو انجام ميدهد اما اگر پزشك مرد فقط در دسترس باشد، ترجيح ميدهند مادر و فرزند هر دو بميرند تا اينكه يه پزشك مرد عمليات رو انجام بده.(قابل توجه فمنيست ها)

ميشه گفت در كشور عربستان زنها جزئي از آدميزاد به حساب نميان. فكر كنم فلسفه وجودي زن براي مردم اينجا فقط جلوگيري از انقراض نسل باشه. خودموني ترش ميشه گفت حياتي براي توليد مثل!!!

۵- توي حرم، اعراب پولدار كاملاً مشخصند. از جمله كويتي ها. ريش و سبيل مرتب و هيكل درشتي دارن. از جنس دشداشه اي كه به تن دارند ميشه فهميد خفن مايه دارن. اگر با خانومشون هم باشن، از چادري كه سر خانومه هست ميشه فهميد وضعيت مالي توپ دارن. سر و گردني بالاتر از پولدار هاي عربستاني.

۶- پريشب دوربين بردم حرم و از طبقه دوم شروع كردم به عكس گرفتن از كعبه. چندتاييش بد نشده. در همين اثنا يه عرب با چفيه قرمز كه يحتمل مامور حرم بود شروع كرد به گشتن جيب هاي يه پسره كه خيلي از ما دور نبود. فكر كنم به بهانه دوربين. ما هم ديدم اوضاع قمر در عقربه سريع اومديم بيرون. البته خيلي هم مصر نبوديم عكس بگيريم. گفتيم اگر شد مي گيريم اگرم نشد كه هيچ.

اما هنوزم نفهميدم حكمتش چيه كه يه عده پشت به كعبه، عكس خانوادگي يادگاري مي گيرن با فلش. اما بعضي وقت ها هم گير ميدن. البته اينجا خود عرب ها هم تو عكس گرفتن به اندازه ايرانيها مصر هستند.

۷- امشب اگر محرم بشيم مي تونيم عمره شعبانيه بجا بياريم. ولي چون وقت كمه و فردا بر ميگرديم من مي ترسم دوباره به يه چيز شك كنم و ديگه وقت تصحيح نداشته باشم. ضمن اينكه انتظار ميره امروز و فردا فوق العاده شلوغ باشه.

۸- قراره ساعت يك بامداد ۴ شهريور به وقت تهران از جده حركت كنيم و انشالله حدود ۴ بامداد در مهرآباد خواهيم بود و احتمالاً ۵ صبح بزنيم بيرون. جالبه امشب ساعت ۲۲ بايد بارهامون رو تحويل بديم.

۹- بعضي بازارهاي اينجا رو هم رفتيم. مثل بازار ابوسفيان و اسواق بن داوود كه تو پاساژ زير هتل شرايتون بود.

۱۰- ديشب تا صبح و تا نماز صبح حرم بودم. ديگه آخرش داشت خوابم مي گرفت و سرگيجه گرفته بودم. فعلاً سه شب تونستم تو حرم بمونم. البته چون فردا در كعبه رو باز ميكنن و ميخوام ببينم، يحتمل بايد زودتر بخوابم و انشالله صبح زودتر برم حرم. احتمالاً بايد نيمه هاي شب برم حرم. شايدم دوباره نخوابم. چو ن تا مناجات امير رو بخوانيم ديگه خيلي دير ميشه.

۱۱- اين قضيه طواف نسا مكافاتي شده بود. شده تيكه براي دست انداختن همديگه!!!

۱۲- جديداً اگر اين عربها دستشون رو بگذارن پشتم و هولم بدن، سريع تو ازدحام جمعيت برميگردم و جايي خالي ميكنم و بلند ميگم‌ "حاجي! رو". تا حالا دو سه بار اينكار رو كردم. طرف خودش شرمنده ميشه و معذرت خواهي ميكنه. البته با ايما و اشاره. بابا كفرم در اومده. اينا ديگه كي ان؟؟!

۱۳- امروز اين حرف ها رو به امير حسين گفتم. بد نيست اينجا هم تو سفرنامم بنويسم.

راستش قبل از سفر شايد تصور ديگه اي داشتم و الان تصوري ديگر. شايد تا قبل از اين فكر ميكردم ايمان دارم. اما الان فكر ميكنم هيچي نيستم و نبودم. ايمانم به يك مو بند بوده و مثل نخ، نازك. من ايمان داشتم؟! چه توهمي!!

چه ديني؟ چه ايماني؟؟ هر كاري دلم خواسته كردم و آخرشم مي گفتم خدا كريمه و مي بخشه. اصلاً قضيه همون بودن تو تاريكي و سياهيه ديگه.

ميگن كه اگر گناه كردي، لكه سياهي روي قلبت مي نشينه. اگر تكرارش كني، آنقدر قلبت سياه ميشه كه ديگه قبحش ميريزه و گناه يه چيز عادي ميشه. اصلاً ميشه بخشي از وجودت. روزي كه گناه نكني ديگه برات روز نيست.

الان كه بر ميگردم و به گذشته فكر ميكنم. مي بينم چقدر از خدا دور شده بودم. كدوم كارم به كار آدمهاي با ايمان نزديك بود؟؟ ميدونم واجبات رو انجام دادم. اما اونا اگرچه لازمند اما كافي نيستند. تازه شايد فقط انجامشون دادم و اونجوري انجام ندادم كه بايد. نميدونم الان چقدر تونستم خودم رو بهتر بشناسم و يا حتي چقدر اصلاح كنم. شايد هيچي.

راستش فكر ميكنم اين سفر تو اين موقعيت بيشتر از هر چيز ديگه اي به من كمك كرد جايگاه خودم رو بشناسم و بهتر بفهمم. اينكه خيلي تعطيلم. اينكه تو سياهي غرقم و حاليم نيست. اينكه بيشتر شبيه آدمهاي ماترياليست زندگي ميكنم و مي كنيم و فقط زمانهايي كه كم مياريم و احساس ميكنيم تنهاييم بدمون نمياد سراغي هم از خدا بگيريم.

خسته نباشم با اين همه ايمانم و اعتقادات سفت وسخت و جوندار!!!!

تازه به خودم اجازه مي دادم در مورد ديگران قضاوت كنم با اينكه هميشه اون آيه قران كه مي فرمايد "ديگران را به سخره نگيريد، چرا كه ممكن است آنها از شما نزد پروردگار خود برتر باشند"، رو يادم بود.

اميدوارم خدا كمكم كنه از اين سياهي رها بشم. قساوت قلب پيدا كردم و هزار بلاي ديگر. مثل آدمهاي متظاهر زندگي ميكنم اگرچه تظاهر نمي كنم. آخه فرق نمازي كه بخوني ولي هنوزم منكرو فحشا (منظورم كل گناهه نه گناه خاصي!!) انجام بدي و رو تو تاثيري نگذاره با نماز آدم رياكار چيه؟

تو زندگي روزمره غرق شديم در ماديات و در مشكلات زندگي. حال انكه اصل كار رو ول كرديم. آره! قبوله كه پول و زندگي و مشكلات و هزار چيز ديگه هميشه بوده و هست و خواهد بود. و خداوند در قرآن مي فرمايد "ما انسان ها را در رنج و سختي آفريديم". و قرار نيست دنيا بهمون خوش بگذره. قراره سختي بكشيم و شك ندارم كه همه اينها آزمايشات الهي است و مطمئناً خدايي كه داره آزمايش ميكنه توان پاسخگويي يا حداقل انگيزه پيدا كردنش رو در وجودمون قرار داده.

وقتي اينجا هستم ديگه فكر نمي كنم به نمره درس الف، استاد درس ب، كنكور، پول، كار و ....!اصلاً آنقدر احساس مي كنم اينجا جو بالايي داره كه اين حاجات زودگذر دنيوي مطرح نشه خيلي سنگين تره. توحيد و معاد و نبوت و امامت و اصول و فروع و هزار چيز ديگه تمام ذهنم رو مشغول كرده.

تا حالا خيلي فكر نكرده بودم كه چرا قرآن نمي خوانم. مگه ما خودمون رو شيعه نميدونيم؟! پس ديگه بدتر. تصميم گرفتم از اين به بعد بيشتر قرآن بخونم. البته با ترجمه اش براي فهم  و درك بيشتر و بهتر.

تو اين سفر ارادت خاصي به ائمه پيدا كردم. خصوصاً  حضرت زهرا(س) و حضرت مهدي(عجل الله) و از مظلوميت ائمه و شيعيان بيشتر فهميدم. اين مظلوميت برگي از برگهاي جدا نشدني تاريخ اسلام هست و اگر خدا كمكم كنه اين ارادت و اين افكار هميشه تو ذهنم باشه و دغدغه هاي امروزم هميشه برام باقي بمونه. نمي خوام با گذشت زمان اين حال و هوا رو از دست بدم و فراموش كنم.

حالا اين حرفها به كنار. فكرش رو بكن، فرشته هاي نكير و منكر هميشه همراه ما هستن و دارن از زندگي ما فيلمي ميگيرن.

سيدي كه براي يه كاه مدت زيادي در عالم برزخ بايد جواب پس ميداده، داستانيه كه همه ميدونن. فكر آدمو مشغول ميكنه. وقتي براي يه كاه كه هيچ ارزشي نداره كلي بايد سوال جواب بدي، حالا فكرش رو بكن ما با اين كارايي كه كرديم و مي كنيم و با گناهاني كه مي كنيم........

الهي!‌ العفو.....

۱۴- اين چند شب آخر بعد از مناجات امير از يه سوپر ماركت توي راه هر شب نوشابه خريديم و خورديم. هرشب مهمون يكي! الكي الكي باب شد.

۱۵- ديگه برم استراحت كنم.

ياحق.

+ نوشته شده در  2006/8/24ساعت 11:13  توسط مرد  | 

سلام.

صبح تو حرم همش خوابم میومد. آخه دیشب نخوابیده بودم. خلاصه ساعت ۵ نماز صبح اقامه شد. امام جماعت چند تا تپق زد تو نماز. فکر کنم اونم خواب بود. بعد از نماز گوله کردیم به سمت هتل. صبحانه خوردیم و خوابیدیم تا حدود ۱۰ صبح.

۱- قبل از نماز ظهر با مهدی رفتیم مسجد. ولی قبلش یه ذره رفتیم پاساژ کنار حرم رو دیدیم. اولش یه عطر خریدم که بوی پرده خونه خدا رو میده. ۲۰ ریال شد یعنی ۵۰۰۰ تومان. سایزش اندازه این عطرهایی هست که تو میدون انقلاب خودمون به زور میخوان بهت بفروشن. منتهی این کجا و آن کجا. بعدشم مهدی چندتا تسبیح قیمت کرد که یکی شون ۱۶۰ ریال بود. یعنی ۴۰ هزار تومان!!! من هنوز تو کف هستم.

۲- امام جماعت مسجد برای نماز ظهر بالای پله های اطراف صحن برای نماز می ایسته و طبق نظر فقهای شیعه و سنی، بايد ماموم پشت امام باشه، اما اينجا يه عده نميدونم چرا ميرن مي چسبن به كعبه؟! خوب اينجوري جلوتر از امام هستم و پايننتر ازامام! خر تو خريه نماز اينا! اينم از اون داستانهاي جالبه نماز خوندن اين دوستانه.

۳- بعد از نماز ظهر و عصر و ناهار، كمي استراحت كرديم و رفتيم فروشگاه "الدولي" و "باوارث". زياد حال نكرديم. سريع برگشتيم هتل كه بريم حرم دوباره.

۴- امروز دوباره بعد از نماز مغرب به نيابت از خودم و خانواده و فاميل طواف كردم. منتهي اين بار از بس هوا گرم و  شرجي بود (ديگه بين اون سيل جمعيت هم كه گرما بيشتر مي شد) بعد از اينكه كارم تموم شد، شلوارم از بالا تا پايين كلاً خيس عرق شده بود. تو عمرم تاحالا اينجوري نشده بودم.

۵- بعد از شام با بچه هاي اتاق ۱۲۲۰ رفتيم اتاق ۱۲۰۵. يكي از بچه ها كه قاري قرآن بود، اداي امام جماعت اينجا رو درآورد. و ما هم بعد از حمدش آمين گفتيم و خنديديم و فيلم گرفتيم.

۶- اينجا بعد از هر نماز، نماز ميت ميخوانن و در ۹۹ درصد اينها، بين ميت ها حداقل يك طفل وجود داره. واقعاً تعجب آوره. معلوم نيست با اين بچه هاي بدبخت چيكار ميكنن؟!

۷- الان ميخوام برم حرم. دوربينمم مي برم شايد اگر موقعيتي مناسب جور شد عكسم گرفتم. براي مناجات امير دسته جمعي ميرم. بعدشم اگر بشه ميخوام بازم برم بچسبم به خونه خدا و باهاش درد و دل كنم.

۸- همانطور كه حدس ميزدم يكي از بچه هاي كاروان موقع بوسيدن حجرالاسود، زدن فريم عينكش رو شكستن. ديگه عمراً اينكار رو نمي كنم. به قول حاجي، خدا خودش هم راضي نيست براي اينكار هم به خودت ظلم كني و هم به ديگران. ظلم كه چه عرض كنم. بزن بكش ميكنن اونجا.

۹- موقع طواف و همچنين عبور و مرور در مسجد خصوصاً بعد از نماز كه ازدحام ميشه، سني ها برخلاف جمعيت شيعه خيلي بي ادبانه و وحشيانه و متاسفانه خيلي زشت ميزنن بهت. اين رو جدي ميگم. دستشون رو مشت ميكنن ميگذارن پشتت و هولت ميدن. كلي شاكيم از دستشون. از حق الناس نمي گذرم. نميدونم چرا اينا نمي تونن آدم باشن؟! حتي زن هاشون هم ماشالله باسه خودشون يه پا بدنسازن. يه مشت هايي ميزنن كه پرتت ميكنن اونور. احتمالاً زد و خورد بيشتر رو موجب قرب به خدا ميدونن.

ياحق.

+ نوشته شده در  2006/8/22ساعت 11:12  توسط مرد  | 

سلام.

 

صبح بالاخره پاشديم اما دير بود. خلاصه دوباره خوابيديم. وقتي براي نماز ظهر رفتيم حرم، براي اولين بار رفتم چسبيدم به خونه خدا. حس قشنگي بود. احساس امنيت و اطمينان. چه عطري! چقدر حرف داشتم براي گفتن. منتهي هوا گرم بود و مهدي منتظر من. اين بود كه زود برگشتم. سنگ هاي سفيد صحن مسجد تو نور شديد آفتاب ظهر، چشم آدم رو در مياره. خلاصه رفتيم هتل و تا نماز مغرب حاشيه خاصي اتفاق نيافتاد.

بعد از نماز مغرب دوباره شروع كردم به قرآن خوندن و طواف مستحبي به نيابت از خانواده و فاميل و گذشتگان و همه كساني كه بهم التماس دعا گفته بودن. از اينكه مناجات امير رو تو طواف خوندم خيلي لذت بردم. هر كسي يه چيزي دوست داره. يه عده زيارت عاشورا دوست داشتن بخونن، منتهي مخفيانه چون وهابيها بشدت به "دعاي توسل" و "زيارت عاشورا" حساسند. خلاصه بعد از طوافم، خدا قسمت كرد و رفتم تو حجر اسماعيل و براي خودم و خانواده نماز خوندم. اين رويايي ترين نماز عمرم بود. در تمام مدتي كه سر نماز هستي، چشمت رو ميندازي به خونه خدا. هيچوقت انقدر نزديك به قبله نماز نخونده بودم. من كنار قبله بودم. چقدر با شكوه!

بعد از نماز ديدم اطراف خانه خدا خلوته، ديگه طاقت نياوردم و رفتم و شروع كردم به درددل. حسي كه اين موقع بهم دست داده بود خيلي خوب بود. احساس اينكه هيچكس و هيچ چيز نمي تونه تو رو بترسونه، هيچ چيز مانع تو و خدا نيست. فقط خودتي و خداي احد و واحد.

اعتراف كن! بگو غلط كردي! بگو اشتباه كردي! بگو پشيموني! بگو اومدي بگي ديگه از كارهايي كه كردي حالت بهم ميخوره. بگو چي ميخواي؟ جاجتت رو بگو!

گفتم!

بعدشم سريع برگشتم هتل و تو 5 دقيقه شام خوردم و خودم رو رسوندم به گروه. رفتيم جاهاي خاص و تاريخي مسجدالحرام و اطرافش رو ببينيم. مسجد البيعه، مسجد الجن و محل ولادت پيامبر اكرم و داستان هاي كوتاه ديگر. از جمله محل شهادت تعداد زيادي از ايراني ها در سال 66.

البته خيلي از اين موارد تاريخي و موارد ديگه توسط آل سعود نابود شده يا داره ميشه. بعدشم خودمون رو سريع رسونديم روبروي مستجار تا طبق قرار راس ساعت 11 مناجات امير رو دسته جمعي بخوانيم. مناجات امير كمي ديرتر شروع شد. اما وسط مناجات، مدير كاروان خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نتونست ادامه بده. بعد بغل دستش يكي از بچه ها بود كه دستي هم تو مداحي داشت. خلاصه يكهو بي مقدمه شروع كرد به ادامه دادن. منتهي اين دوستمون حواسش نبود الان دقيقا تو صحن مسجدالحرام و چند متري كعبه نشستيم. فكر كرد تو حرم امام رضا (ع) هستيم و ميتونه بلند نوحه بخوانه. صداش رو برد بالا! من نگران بودم كه بهمون گير ندن! منتهي سرم پايين بود و تو حال و هواي خودم بودم كه ديدم چند دقيقه اي گذشت و صدا قطع شد. اولش فكر كردم اونم داره گريه ميكنه و نمي تونه ادامه بده ولي وقتي سرم رو بالا آوردم، ديدم سه تا از اين اعراب وهابي كه مسئوليت امر به معروف و نهي از منكر رو در مسجدالحرام دارند اومدن و به اين دوستمون گير دادن و خلاصه اصرار در اصرار كه پاشيد بريد. خلاصه با كمي اين ور و اون ور پاشديم. آخه ايراني ها زياد استقبال كرده بودن و بعضي خانوم هاي ايراني هم بودن و خلاصه اول حضور خانوم ها رو بهانه كردند و بعدهم گير دادن كه الان ميخوايم اينجا كه نشستيد رو بشوريم. خلاصه ما هم براي اينكه دردسر بيشتري درست نشه بلند شديم و رفتيم طبقه بالا و ديگه اگه پايين آروم همخواني ميكرديم، وقتي رفتيم طبقه دوم، آقا مجتبي شروع كرد بلند بلند مناجات خوندن. خلوت بود. تو اون ساعت تعداد انگشت شماري طبقه بالا بودند. هرچند آخرهاي مناجات بازم گير دادن. اما اين بار منتظر شديم تا برن و بعد دوباره ادامه داديم.

بعد از مناجات امير، آقا مجتبي ما رو برد "مدخل النساء" كه از تو صحن مسجد كاملا مشخصه كجاست. مي گفت كاملاً اينجا محل نشون دار و خاصي هستش. مثلاً لوستر هاي سبز و پله اي كه اين كنار هست و پشت به صفا و مروه هست.

كه چي؟

كه دو ركعت نماز ازدواج بخوانيم!! براي اينكه يه زن خوب گيرمون بياد. (البته من معتقدم اين هم يكي از خصوصيات عاقبت به خير شدنه!)

ديگه تا برسيم هتل ساعت شد 2:30 . امشب ديگه نخوابيدم. تا 3:30 هتل بودم، بعدشم رفتم حرم.

ياحق.
+ نوشته شده در  2006/8/21ساعت 11:12  توسط مرد  | 

سلام.

بعد از خوردن شام و کمی گشتن در هتل و انجام کارهای معمول، ساعت ۱۱ با حاجي رفتيم مسجد. قرارمون ساعت ۱۱ شب روبرو مستجار بود براي خواندن مناجات امير در مسجد كوفه. ۱۱:۱۵ رسيديم. آقا مجتبي هنوز شروع نكرده بود و داشت روضه ميخواند. خلاصه چند دقيقه بعد شروع كرد و همخواني كرديم اين دعا رو. خيلي احساس خوبي داشتم. كم كم مردم عادي هم دورمون جمع شدن و جمعيت قابل ملاحظه اي شده بوديم. وقتي آخر دعا شروع كرديم به "امن يجيب" خوندن، سرم رو آوردم بالا ديدم جلومون تا نزديك شعاع طواف كنندگان خانومها نشستن و با ما دعا ميخونن. خلاصه نزديكهاي ساعت ۱۲ با دعاهاي حاجي، مراسممون تموم شد.

قرار بود طواف نساي احتياطي رو هم انجام بدم. از ساعت ۱۲ تا ۱ بامداد هر وقت خواستم طواف نسا احتياطي رو انجام بدم، مي ديدم يه جايي اطراف كعبه رو دارن ميشورن و ممكنه فاصله ام از كعبه زياد بشه. ضمن اينكه بعضي از سني ها فكر كنم اعتقاد دارن طواف بايد ۳۰ ثانيه اي تموم بشه، چون با تمام قوا هولت ميدن و حرص آدم رو در ميارن. بعضي از زنهاشون هم انقدر بد تنه ميزنن كه اگر محكم خودتو نگه نداري، رو پا موندنت با كرام الكاتبينه. نميدونم چرا اينجورين؟! بابا طواف به چه قيمت؟؟ بعضي ها هم حق الناس رو اصلاً بي خيال ميشن وسط اعمال حج. اين ديگه از اون كارهاست.

بالاخره ساعت ۱:۱۵ تا ۱:۳۵ رفتم يه طواف نسا مشتي كردم و يه نماز طواف با حضورقلب تا چشم و گوش شيطون كر و كور بشه و ديگه شك به دلم راه ندادم. توكل به خداي بزرگ.

خلاصه رسيديم هتل و تا بخوابيم ساعت شد ۲:۳۰. (خيلي اشتباه كرديم كه خوابيديم ولي نميدونستيم نبايد بخوابيم) خواب همانا و بيدار نشدن با زنگ سه تا موبايل و يه ساعت كوكي همانا. همه ده نفری که دیشب تا دیر وقت با هم تو مسجد بودیم، خواب موندیم.

انقدر الان عصبي هستم كه دلم ميخواد هوار بكشم. ديگه از امشب  نمي خوابم.

ياحق.

+ نوشته شده در  2006/8/21ساعت 11:11  توسط مرد  | 

سلام.

بعدازظهر ساعت ۵ با امیرحسین رفتیم حرم امن الهی. اولش رفتیم طبقه دوم مسجد و برای مدتی فقط به کعبه نگاه کردیم. اونجا اکثراً بچه عرب ها نشسته بودند و تمرین قرائت و حفظ قرآن می کردند به کمک بزرگترها. بعدش اومدیم پایین تو صحن مسجد و تا وارد صحن شدیم، آسمان شروع به باریدن کرد. خیلی حال کردم. سریع رفتیم نماز شکر و حاجت خوندیم. الان که فکر میکنم می بینم هر چقدر خدا رو شکر کنم برای این سفر و جایی که الان هستم بازم کمه. دعوت بشی به اینجا؟! آنقدر ارزش داشتی که دعوت شدی؟؟ دیگه همونجا نشستیم و منم کلی حرف داشتم و درددل تنهایی که خلاصه تا نماز مغرب طول کشید. نماز رو هم تو همون صحن خوندیم. نماز تو صحن یه حال دیگه داره. قابل مقایسه با هیچ جای عالم نیست. اونجا سرتو نمی اندازی پایین و خیره میشی به خونه خدا. میدونی کجا نماز میخونی؟ رو به کعبه ای که سالهاست به سمتش نماز خواندي و خواهي خواند. کعبه ای که ابراهیم خلیل الله بنا کرده....

داشتم فکر می کردم که خدا همیشه به بنده هاش نزدیکه. مگه ما نمی دونیم که خدا از رگ گردن هم به ما نزدیکتره؟؟ اما این سفر، من رو به خدا نزدیک میکنه. منی که انقدر تو جهالت و ظلمت خودم غرق شدم و گم شدم كه قبح خیلی چیزها برام ریخته شده بود. نمیدونم تونستم خوب استفاده کنم یا نه. مسلماً بهتر از اينم ميشد. اما هدف اين سفر از نظر من نزديكي مربوب به رب خواهد بود و نه برعكس. هرچند كه اصلاً رب نيازي به بنده و نزديكي به او نداره. اساساً خدا بي نياز است و اين وجود نيازمند ما است كه فطرتاً  دنبال رب و خالق يكتاست. و شيطان تلاش زيادي براي دوري من از خداي بزرگم كرده و خواهد كرد. حالا نوبته منه كه سنگ تموم بگذارم و بگم چند مرده حلاجم. بگم تلاش شيطان نتونسته جهت فطرت خداجوي من رو تغيير بده و من هنوز از همان سرشت نوراني باري تعالي راه را خواهم جست و به سوي او پناه مي برم از شر شيطان رجيم.

اما يك نكته ديگه. الان كه فكرش رو ميكنم، خدا خيلي من رو دوست داشته كه الان با كاروان دانشجويي به همچين سفري اومدم. وقتي به كاروان هاي ديگه نگاه ميكنم. اونايي كه خانوادگي و عمومي اومدن خيلي باحال نيستن. البته خوب هست اما من زياد نمي پسندم و كاروان دانشجويي چيز ديگه ايه. بحث هايي كه بعضاً تو كاروان ما مطرح ميشه اصلاً ممكن نيست در خيلي از كاروان هاي عمومي مطرح بشه. ضمن شور و نشاط ذاتي كه كاروان هاي دانشجويي داره. اينجا، ديروز، روز پر خاطره اي براي زائران ديگه بود!! چون بعيد ميدونم كاروان هاي عادي ديگر مثل ما همه با هم بلند و يكصدا در طواف چند بار دعاي فرج بخونن يا بعد از سعي همه بلند بگن "محمد رسول الله، علي حجت الله"

واقعاً نمي تونم بگم چقدر فضاي يه كاروان دانشجويي با كاروان هاي ديگه متفاوته و چقدر پر شور و با نشاط هست. شايد به همين خاطر بود كه به ما بيشتر از كاروانهاي ديگه تو مسجدالنبي و بقيع گير دادن.

و اين عوامل دست به دست هم داده تا احساس كنم پرشورترين و پر خاطره ترين لحظات عمرم رو سپري ميكنم.

و آخرين نكته اينكه كاروان هاي دانش آموزي شايد به دليل سن كمترشون نتونن اون جديت لازم رو داشته باشن.

خداي خوبم هزار مرتبه شكرت.

ياحق.

+ نوشته شده در  2006/8/20ساعت 11:11  توسط مرد  | 

سلام.

خب بعد از اینکه از نماز جمعه برگشتیم، بلافاصله بارهاي باقيمانده رو جمع و جور كرديم و حمام و غسل و وضو و پوشيدن حوله ها و درآوردن لباسها رو شروع كرديم. خيلي سريع. نگران بودم. اول ترسم از حوله پاييني بود، اما حوله بالايي بيشتر اذيتم كرد. مدام مي افتاد.

ديگه ساعت ۳ كليد اتاق رو تحويل داديم و يه برنامه مختصر هم تو لابي هتل براي خداحافظي از مدينه برگزار كرديم و خلاصه رد شدن از زير قرآن و دود كردن اسپند و از اينجور مخلفات سفر. ساعت ۴ حركت كرديم به سمت مسجد شجره. فاصله تا شجره خيلي زياد نبود. ۱۰-۱۵ دقيقه طول كشيد تا برسيم شجره. اکثر بچه‌ها تجديد وضو كردن و اومدن. چون همه مون حوله به تن اومده بوديم، ديگه خيلي معطل نشديم و بلافاصله محرم شديم. لبيك گفتيم و بين دو قسمت مسجد شجره كه هردو براي محرم شدن گفته شده، رفتيم و لبيك گفتيم. بعدشم تو حياط مسجد شجره نشستيم و زيارت آل ياسين خونديم با صداي آقا مجتبي. بعد از اون هم تقريباً همه شروع كردن به قرآن خوندن. منم جزء ۳۰ رو خوندم. زياد حالم جا نبود. ديگه نزديك هاي اذان داشتم از نفس مي افتادم. روزه گرفتن تو اون هوا و با سرماخوردگي جزئي كه داشتم ديگه امونم رو بريده بود. دهنم خشك خشك بود ولي خدا كمكم كرد. اصلاً فكرشو نميكردم بتونم با اون حالم روزه بگيرم. اينا همش امداد غيبي است و تا توي شرايطش قرار نگيري نمي فهمي. سحري هم نخورده بودم براي هيچكدومش. براي خودمم عجيب بود!!!

خلاصه اذان هم گفتن و منتظر بودم هروقت حاج آقا گفت افطار كنم. آخه اذان مغرب اهل سنت زودتر از اذان مغرب ماست. خلاصه وقتي اقامه رو گفتن براي نماز مغرب، من بطري آب رو يه نفس  رفتم. مزه تخم مرغ گنديده ميداد!!!! طبيعي هم بود، دهنم مزه بدي گرفته بود.

قبل از نماز، يكي از بچه ها مي خواست با آقا مجتبي و حاجي عكس بگيره، ما هم طبق سنت حسنه گند زدن به عكس تكي ديگران و تبديل كردنش به عكس دسته جمعي، ريختيم و هزار نفري عكس گرفتيم. چند نفري هم با دوربين هاي مختلف عكس گرفتن. منم براي اينكه محرم بوديم و نمي تونستيم امري صحبت كنيم، گفتم‌"الهي قربونتون برم. فداتون شم. زودتر عكساتون رو بگيريد". بعدشم حاجي و آقا مجتبي نگاه معناداري كردن و خنديدن.

بعد از نماز مغرب و عشا سوار اتوبوس شديم و حركت كرديم. تا رستوران النخيل كه ساعت ۹:۴۰ بود، خوابيديم. بعد مدير كاروان اومد تو اوتوبوس ما. خدا وكيلي آدم باحاليه. كلي باهاش حال كردم. دو ساعت تمام برامون روضه خوند. ديگه نميدونم چي بگم از حالمون. مي گفت اين اشكهايي كه ميريزيد زنگار قلبتونه، آدمي كه رقت قلبي داشته باشه، اشك ميريزه. نميدونم! بچه ها همه اشك ميريختن و مطمئنم از حالي كه داشتن لذت ميبردن.

۱- بطور غير منتظره اي يكساعت زودتر از پيش بيني رسيديم مكه. شهر مكه، شهري است بين كوههاي متعدد و لذا هتل ها خيلي تو كوه هستن و اين باعث شده سطح و كيفيت هتل از مدينه پايين تر باشه. شارع خالد ابن وليد كه محل هتل ماست، به نظر ميرسه محله سطح پاييني باشه. البته فكر ميكنم كلاً مكه همينطوري باشه. دست فروشها تو اون ساعت از شب بساطشون پهن بود. ساعت ۰۰:۴۵ رسيديم هتل و ۱:۱۵ رفتيم براي انجام اعمال.

۲- حركت دسته جمعي ما، بارها باعث ترافيك شهري شده، يكبار در مدينه براي رفتن به مسجد مباهله و اين بار براي رفتن به مسجدالحرام. عابرها همه نگاه ميكردن. ما هم بلند پشت سر حاجي تكرار ميكرديم. (هنوز اون صداها رو ميشنوم)

الله اكبر

لا اله الا الله

ولله الحمد

تنها چيزي كه اون لحظه به ذهنم ميرسيد اين بود كه يه سري ميت كفن پوش افتادن تو خيابون و دارن خودشون رو تشييع مي كنن. ديدي بلند بلند اين اذكار رو تكرار ميكنن. دقيقاً يادآور همون لحظات بود. منتهي اين بار داريم اذكار رو براي خودمون ميگيم. مايي كه هيچي نيستيم.

۳- به حياط حرم رسيديم. به صف ايستاديم تا نظم بيشتري بگيريم. بعد همه سرها رو انداختيم پايين و وارد حرم شديم. قرار بود هروقت حاجي گفت سرهامون رو بالا بياريم، وقتي كاملاً كعبه معلوم شد!

رفتيم...رفتيم....رفتيم. رسيديم. "حالا سرهاتون رو بياريد بالا"

الله اكبر! چه عظمتي، ناخودآگاه به سجده ميافتي و خدا رو شكر ميكني كه الان اينجايي. حالا وقتشه سه تا حاجتي رو كه كلي براش برنامه داشتي طلب كني. هول ميشي. خدايا خيلي وقت حاجت هام رو دارم تكرار ميكنم اما الان بهت زده شدم. جوگير شدم. من كجام؟!؟! خدايا من لايقش بودم ؟؟ اصلاً چرا من؟ نميدونم. لحظاتي بود. لحظات بهت و حيرت از عظمت كعبه نه بخاطر چوب و سنگش بلكه چون تو رو به ياد عظمت خدايت ميندازه.

۴- اعمال شروع شد. طواف عمره مفرده شروع شد. از حجرالاسود هفت دور تا همونجا.

۵- در تمام مدت انجام اعمال همه ۱۵۰ نفر پشت سر يكي كه بلند دعا ميخواند، تكرار مي كردند. انگشت نما شده بوديم. شايد اينكار عموميت داره اما نه براي اين تعداد آدم. هم در طواف و هم در سعي. حال عجيبي داشتم.

۶- در تمام اين مدت شيطان در كنار ما بود و ما رو به شك مي انداخت.

وضو دارم؟

تو سعي برگشتم؟

سرنماز حضور ذهن و قلب داشتم يا نه؟

اعراب حمد و سوره رو درست گفتم؟

چرا تو سعي فلان جا سرعتم كم شد؟

تو سعي بين دو چراغ سبز هروله كردم‌؟ چرا چند قدم بعد از چراغها يادم افتاد؟

نكنه هروله نكرده باشم؟

و هزار تا سوال اساسي ديگه.

پدرمون در اومد از بس شك كرده بوديم.

۷- ميخواستم براي طواف و نماز نسا وضو بگيرم، بچه ها كسي آب با خودش نياورده بود. با آب زمزم هم كه نميشه وضو گرفت. ديگه گشتيم يه بطري آب پيدا كرديم. گفتيم احتمالاً مال بچه هاي خودمونه. وضو گرفتيم و انجام داديم اعمال رو. بعد از تموم شدن اعمال يادم افتاد نكنه صاحبش كس ديگري باشه و راضي نباشه و دوباره شك شروع شد.

۸- ديگه نتونستم براي نماز صبح بمونم حرم. كارمون كه تموم شد، ديگه نماز صبح بود. تو طواف بوي عرق زير حوله ها، مثل بوي حمام سونا بود. اومديم هتل و نماز رو تو هتل خونديم و بعد از صبحانه خوابيديم تا ۱۱. تو اين مدت ۸ تا زنگ به موبايلم خورده بود ولي نمي شنيدم. يه sms از خواهرم رسيده بود كه "رسيديد مكه يا نه؟" نگران بودن. داشتم جواب ميدادم كه خوابم برد!!!!

۹- ساعت ۱۱ با در زدن حاجي از خواب پريدم. حاجي اومد تا درباره اعمال هر سوالي برامون پيش اومده بپرسيم. من سوالاتم رو گفتم. شكهاي بي مورد رو حاجي رفع كرد اما در مورد وضو گفت امشب دوباره احتياطي تكرار كن كه خيالت راحت باشه آبش غصبي نبوده.

۱۰- براي نماز ظهر با حاجي رفتيم مسجد. خيلي حال كردم.

۱۱- فكر ميكردم تو گرماي ساعت دو ظهر و با وجود سنگهاي سفيد حرم كه چشم آدم رو در مياره، جمعيت كمتري طواف ميكنن. اما اشتباه ميكردم.

۱۲- حجرالاسود كه ديگه هيچي. من فكر ميكنم اگه برم، عينك برام نمي مونه. بزن بزنيه اونجا.

۱۳- اينجا اعاده كردن نماز بيشتره. چون جاي امام و بالا و پايين شدنش و داستان اتصال در نماز جماعت كلي بحثه.

۱۴- براي اومدن به هتل بايد دوتا پله برقي طولاني رو از كوچه طي كنيم تا برسيم دم در هتل. ما طبقه ۱۲ هتل قرطبه هستيم.

۱۵- مسجدالحرام چند تا فرق اساسي داره. يكي نماز جماعت دايره اي شكل و ديگري نبودن تفاوت بين زن و مرد در مكان حضورشون. چه در طواف چه در سعي و البته تقريباْ در نماز.

۱۶- آب زمزم هم خوردیم.

یاحق.

+ نوشته شده در  2006/8/20ساعت 11:10  توسط مرد  | 

در روز شنبه ۲۸ مرداد:

 به علت شدت کم خوابی در روزهای آخر مدینه و گرفتن روزه و همچنین سرماخوردگی در مدینه از طرفی و تا نماز صبح بیدار بودن در روز شنبه برای انجام اعمال حج در مکه متاسفانه نتوانستم و وقت نکردم چیزی بنویسم و ماکزیمم برای نمازها به مسجد رفتم و بقیه روز مجبور شدیم استراحت کنیم.

یاحق.

+ نوشته شده در  2006/8/19ساعت 11:10  توسط مرد  | 

سلام.

بالاخره رفتیم نماز جمعه با امیرحسین. و اما نکاتی چند در مورد نماز جمعه.

۱- جمعیتی که امروز در نماز جمعه شرکت کرده بود خیلی زیاد بود. فکر کن کل صحن پایین پر بود به اضافه سقف مسجد. فکر کنم چند صد هزار نفری بودند.

۲- ما رفتیم رو سقف مسجد. فقط برای نماز جمعه میشه رفت اون بالا. خب این تنها فرصت ما بود و ازش استفاده کردیم. اونجا هم برای خودش عالمی داره. اما گرمای اون بالا خیلی اذیتم کرد. الان سرم شدیداً درد مي كنه و گلوم هم خشك شده. يه آن فكر كردم روزه ام رو بشكنم بعد پشيمون شدم. بميرم براي اباعبدلله و اولادش و اصحابش. چي كشيدند تو اين گرماي جهنمي.

۳- خطبه هاي نماز جمعه اگرچه عربي بود اما خيلي سليس و واضح قرائت شد ضمن اينكه متنش هم خيلي سخت نبود. آخه از رو متن ميخونن اينجا! جوري كه من كه خيلي عربي ام تعطيله مي فهميدم كه بيشتر صحبت هاش در مورد ظلم و عدل و بيان احاديثي از پيامبر و اصحاب ايشان بود با ذكر كامل منبع.

۴- نكات قابل توجه براي من در اين خطبه دو چيز بود:

اولاً:‌ امام جمعه در پايان خطبه دوم و زمانيكه داشت دعا ميكرد و مسلمين آمين مي گفتند، براي ملت فلسطين و لبنان!! و عراق و افغانستان دعا كرد. كلي متعجب شديم از اين همدردي.

ثانياً: در صحبت هاي امام جمعه شنيدم:

"قال علي ابن ابيطالب رضي الله عنه"‌!!! اين دقيقاً عين چيزي بود كه گفت. حالا من موندم منظورش اميرالمومنين بود يا كس ديگري!؟ مگر وهابيها با ائمه و شيعيان دشمني و لجاجت اساسي و بنيادي ندارن؟ پس اين ديگه چه صيغه اي بود؟

۵- سه تا از بچه هاي كاروان وسط خطبه هاي امام جمعه نمازشون رو خوندند و رفتن!!! بعد ميگن چرا به ايراني جماعت و حتي شيعه توهين ميشه و تهمت زده ميشه.  بابا اينكار اونجا به منزله شكستن  نماز و ترك نماز جماعت اونم دقيقاً وسط نماز بود. ميگن سر خطبه ها نبايد حرف زد. ديگه چه رسد به اينكارا. آنقدر تو اين مدت از اين مصداق ها ديدم كه ديگه حالم داره از ايرانيها بهم ميخوره.

مثلاً به روحاني كاروان ها ابلاغ شده كه به همه بگن بعد از تمام شدن نماز دست ها را تكان ندهيد(موقع گفتن سه الله اكبر انتهاي نماز) چون وهابيها به مردمشون ميگن شيعيان بعد از تموم شدن نماز، سه مرتبه جبرئيل رو بخاطر اينكه قرآن را بجاي حضرت علي(ع) بر پيامبر نازل كرد لعنت ميكنن و نشانش تكان دادن دستهاست. اونوقت علما و دانشمندان شيعه نتونسته اند تو بحث ها و مناظره هاي خودشون به اينها اينو بفهمونن. بعد بعضي از هموطنان نه تنها گوش نميدند، بلكه مصرتر از قبل اينكار رو كرده و تازه جر و بحث هم مي كنند.

از اين حرف ها زياده. بگذرم و كوتاه كنم سخنم را.

۶- از طبقه بالا به پايين مسجد با پله برقي اومديم با پاي برهنه!!! (خدايي چقدر ريز حاشيه ها رو نوشتم. دمم گرم)

يا حق.

+ نوشته شده در  2006/8/18ساعت 11:8  توسط مرد  | 

سلام.

امروز جمعه است و روز وداع با مدینه و سفر به مکه و البته انجام مناسک عمره مفرده. غم و اندوه ترک مدینه و شور و اشتیاق دیدار کعبه و شکوه و عظمت خانه خدا و اشتیاق انجام اعمال عمره مفرده، آش شله قلمكاري شده كه در وصف نگنجد!!!

صبح ساعت ۳:۳۰ پاشدم و كمي سحري خوردم و رفتم مسجد. ديگه تو راه مسجد هم نوحه هايي كه تو mp3 player داشتم رو گوش دادم. دعاي عهد و زيارت حضرت فاطمه(س) رو خوندم و بعدش هم نماز صبح رو خودم از ترس اينكه آيه سجده دار بخونن سر نماز جماعت و نمازمون باطل بشه، خوندم. بعدشم كه اهل سنت خوندن نماز بعد از نماز صبح تا طلوع آفتاب رو شديداً مكروه مي دونه. اين بود كه گفتيم دردسر براي خودمون درست نكنيم و قبل از نماز جماعت، نمازمون رو بخونيم. هرچند از شانس ما امروز نماز صبحشون رو بدون آيه سجده دار خوندن.  

بعد از نماز صبح رفتم بقيع و خداحافظي با ائمه و معصومين مدفون در آن خاك متبرك و اما چند نكته.

۱- در كنار قبور ائمه معصوم مدفون در بقيع، هيچ وقت كبوتري نديدم. حالا يه عده ميگن اونجا گندم نمي ريزند. يه عده هم ميگن گندم ميريزند اما كبوترها خودشون نميان اونجا. من از اين فاصله نمي تونم تشخيص بدم و بفهمم كي راست ميگه. حالا چرايي اين داستان رو نفهميدم خلاصه.

۲- امروز تو بقيع، ملت از همديگه عكس يادگاري ميگرفتن!!! و تو تاريكي (بعد از اذان صبح و قبل از طلوع آفتاب) فلش ميزدن. هيچ اتفاقي هم براشون نيافتاد و كسي گير نداد. اما وقتي داشتم بر مي گشتم يكي از اين مسئولين امر به معروف و نهي از منكر وهابي، دوتا موبايل از كاروان دانش آموزان ايراني رو به كمك شرطه ها توقيف كردند. حالا چه مي كردند، الله اعلم.

بابا يكي نيست بگه آخه مرد حسابي مگه اومدي شانزليزه كه عكس بادگاري ميگيري. اونم تو بقيع!!!! مگه سفر تفريحي اومدي؟ شايدم مشكل از منه كه اجتماعي نيستم!!! اما اينكار با هيچ كدوم از پيش فرض هاي ذهنيم سازگار نيست.

۳- تو لابي هتل، يه بنده خدايي داشت يه سي دي نوحه ميگذاشت تو DVD player . منم كه مدتهاست دنبال اين چيزام، رفتم جلو و گفتم حاجي! اينا رو از كجا آوردي؟

گفت ما تو يه مجلسي شركت كرديم. البته راستش رو بخوايد اول گفت رفتم فيلم بازي كردم!! فكر كردم شوخي ميكنه. بعد ديدم نه. مثل اينكه حاجيمون اصلاً تو حال و هواي خودشه. فيلم رو گذاشت و زد جلو تا رسيد به يا جاي مشخص كه ميدونست. بعد پا شد بهم نشون بده كه تو مجلس بوده.

"ايناهاشم"."من اينم"،"ببين چه خوش تيپم"،"كلي هم گريه كردم ها"

فقط تو دلم گفتم :‌"بابا تو ديگه كي هستي!!!!!" "ما رو باش با كيا شديم ۶۰-۷۰ ميليون!!" "رفتي گريه كردي كه ازت فيلم بگيرن؟؟؟ قبول باشه بابا!"

۴- تا ساعتي ديگر نماز جمعه شروع ميشه و شامل خطبه هاي عربي و شرايط خاص خودش خواهد بود. نميدونم چي بايد بكنيم؟ بريم؟ نريم؟

۵- رفتم وداع با رسول الله رو تو حرم خوندم و ديگه مونده يه غسل برم و ديگه انشالله آماده شم براي حوله تن كردن و محرم شدن و حرام كردن محرمات.

۶- امروز صبح از معدود نمازهاي يوميه اي بود كه بعدش نماز ميت نخوندن.

۷- ديشب دو ساعت خوابيده بودم. اين بود كه براي نماز صبح و بعد از اون تو بقيع، حالم داشت بهم مي خورد و سرم گيج مي رفت. اومدم يه سه ساعتي خوابيدم.

يا حق.

+ نوشته شده در  2006/8/18ساعت 11:7  توسط مرد  | 

سلام.

خب الان تو حرم نبوي نشستم. باورت ميشه عليرضا! اين تويي كه نشستي تو مدينه، تو حرم پيامبر، تو مسجد پيامبر، در فاصله چند متري پيامبر و ائمه و كلي آدمهاي بزرگ. توي بين الحرمين!

تو مدينه، بوي پيامبر رو حس ميكنم. مي دوني؟ الان اينجا فقط شيعه ها دور و بر من نشستن. شيعيان مظلوم فقط تو سكوت و آرامش شب و زمانيكه درهاي حرم بسته ميشه و وهابيت كاسه كوزه اش رو جمع ميكنه و ميره، مي تونن بيان اينجا و راحت (اما بازم با صداي آروم) براي پيشوايان خودشون زيارت بخونن. تقريباً اين اطراف اكثراً ايراني هستن.

نميدونم الان چي بايد بگم. يا رسول الله! خودت شيعيان رو كمك كن. اين جماعت كه در طول تاريخ مظلوميت بي حد و حصري رو تحمل كرده و هنوزم اعتقاد داره بايد براي وحدت امت اسلامي سكوت كنه و مثل مولاش علي(ع) تقيه كنه.

اين جماعت نمي تونن در طول روز، با پيامبر و نبي خودشون و همچنين با امامان خودشون خلوت كنن و با آرامش زيارتي بخونن. اونا فقط تو تاريكي و ظلمت شب مي تونن از دست وهابي ها راحت باشن.

الان رو به قبله ام. سمت چپ گنبد سبز نبي هستم. قربونش برم اينجا چه سكوت مظلومانه اي داره. اصلاً مدينه يعني مدينه ي غربت. مدينه ي كوجه بني هاشم. مدينه ي حضرت فاطمه(س).مدينه ي اشكهاي دخت نبي. مدينه ي بيت الاحزان. اونجا كه كفار تحمل اشكهاي خانوم رو هم نداشتند......

باد ملايمي شروع به وزيدن كرده.....

مدينه غربت عجيبي داره. يه جورايي نماد غربت و مظلوميت در تاريخ. عجيب نيست كه پيش نماز مدينه جلوتر از سر مبارك پيامبر مي ايستد و نماز ميخونه؟؟

ما يه مشهد داريم و كلي كمك و مدد ميخوايم از آقامون. حالا فكرشو بكن اينجا پر از مشهده. تراكمي است از امامان و معصوماني كه هر كدومشون يه نگين اند و مظلومانه اينجا مدفونند.

خداي من! به كدامين گناه؟ آيا اين هم جزيي از تاريخ جدا نشدني و غير قابل فراموش شيعيان است؟ حتماً حكمتي دارد. شك ندارم.

شرطه ها اومدن دارن بلندمون مي كنن. حدسش رو ميزدم. اونا چشم ندارن ببينن ما خلوت كرديم با بزرگانمون. يا رسول الله! خودت شاهد باش و ببين. خودت حقشون رو بگذار كف دستشون. غربت مدينه در كاغذ و نوشته هاي چپندر قيچي من يا حتي فيلم و عكس نمي گنجه. بايد اينجا باشي. بايد حضورت اينجا باشه. فكرشو هم نميشه كرد. اين جماعت با دختر پيامبر و داماد پيامبر و جانشين به حق ايشون، حضرت علي (ع) چه رفتاري كردند‌! من مطمئنم به اذن خداي بزرگ و قادر، حتي لحظه لحظه هاي اين زندگي و حتي خاك مدينه شهادت خواهد داد كه اين ....ها با اهل بيت پيامبر چه برخورد اهانت آميزي داشتند و تاريخ فراموش نخواهد كرد.

توي اين حرم عزيز، همون شهر قديم مدينه كه الان كلاً به حرم نبوي تبديل شده،‌ دسته دسته شيعيان ايراني و غير ايراني نشستن و دارن زيارت مي خونن و دعا و مناجات ميخونن. زن و مرد و پير و جوان، همه و همه در سكوتي محض دارن راز و نياز مي كنن. خلوت كردن. شايدم دارن يادي مي كنن از همه كساني كه موقع اومدنشون بهشون التماس دعا گفتن. خدايا‌! خودت حاجت همه نيازمندها رو بده و توفيق بهم بده كه بارها و بارها مشرف بشم. مهم خاك و ديوار و بنا نيست، هرچند معتقديم متبركند. اما يه جور تولد دوباره و يه جور شروع مجدد زندگي اينجا وجود داره كه هيچ جور ديگه اي امكانش نيست.

اينجا يه ايستگاه معنويه كه به خودم بيام. بريم تو يه خواب و ببينم واقعاً من كيم؟ شايد. و شايد كه بشناسم خودم رو و موقعيتم رو و بشناسم الگوهاي زندگيم رو. انشالله كه بتونم حداقل نزديك بشم به اوني كه بايد باشم.

من نميدونم زود اومدم به اين سفر يا به موقع. زود از آن جهت كه شايد جوونم و هنوز خيلي چيزها رو نمي فهمم. نمي فهمم كجا اومدم و در چه جاي مقدسي قدم مي گذارم و قدر نميدونم و خوب از فرصت هام استفاده نمي كنم. و شايد به موقع اومدم. قبل از اينكه خيلي از مسير صحيح زندگي دور بشم، برگردم و يه مسلمان باشم. با افتخار! يه تسليم شده در برابر قدرت لايزال الهي. البته در حد وسع و توان ناقصم.

بقول حاجي كه امروز دعاي كميل ميخواند، شايد بعدها اگر غفلتي كردم و خواستم معصيتي بكنم، ياد اين مكان مقدس و اين روزها و اين انسان هاي معصوم و مظلوم بيفتم و كاري نكنم كه عاقبتش پشيموني باشه. اميدوارم بتونم اين حالت معنوي و روحاني رو حفظ كنم. انشالله.

آره! خيلي از كساني كه ميان و برميگردن، يواش يواش ميشن همون آدم قبليه. ميشن هموني كه بودن. ولي من اينو نميخوام. ميخوام قول بدم كه ياد اين روزها رو فراموش نكنم. من نيومدم سفر تفريحي و سياحتي.

به قول خواهرم، اينجور سفرها عزمي ميخواد كه شايد هر كسي نداشته باشه. ميدونم ميشه اومد و رفت و فقط چهارتا نماز تو مسجد خوند و نهايتاً چندتا دعا و چند تكه سوغاتي كه به فكر شما هم بوديم. اما اگر رفتيم سفر واقعي، خيلي راحت نيست. به همين سادگي نميشه. بايد توان و تاب و تحمل تغيير رو داشت. حالا كه قبول كردي و اومدي بايد قبول كني بعضي سختي ها رو تحمل كني. تو زاييده شدي در رنج و عذاب. باور نداري؟ سوره "البلد" رو بخون. ميتوني بپيچوني و از بعضي هاش كه ميشه، فرار كني، اما دامنت رو ميگيره. دروغ نگفتن و غيبت نكردن ممكنه سخت باشه، اما انجام دادنش جاي ديگه اي اثر وضعيش رو ميگذاره. كاش بفهمم و عمل كنم و الا حرف كه باد هواست.

مگر قبول نكردي محرم بشي. احرام نماد است و مگر اين را قبول نكردي؟ احرام مگر به معني كندن از تعلقات مادي نيست؟ اومديم فقط يه كار نمادين بكنيم و بعدشم والسلام؟ نه! اومديم ياد بگيريم و زندگي سخت دنيوي رو به شيوه تسليم در برابر خدا رو تمرين كنيم. راه صحيح و درست زندگي.

بقيه اش باشه براي بعد. فعلاً ميخوام به يه مداحي در مورد خداحافظي با مدينه گوش بدم و فقط و فقط به قبة الخضرا نگاه كنم و ....

يا علي.

--------------------------------------------------------------------------------------

ساعت ۱:۳۰ بامداد روز جمعه است و ما در كنار كوچه بني هاشم نشسته ايم. چند دقيقه پيش يه بنده خدا كه داشت با صداي نسبتاً بلند زيارت ائمه بقيع رو ميخواند رو دستگير كردن و كلي مزاحمت براش درست كردن. يه چند دقيقه اي همه منتظر بوديم ببينيم چي ميشه.

يا رسول الله! [...] و روز قيامت شفاعتم كنيد و دوباره سفر به اين مكان مقدس و زيارت كربلا رو نصيبم كنيد. خودتون دستم رو تو زندگي بگيريد و راه رو نشونم بديد.

ما ديگه بريم كه فردا بايد روزه بگيرم و تا صبح شنبه هم كه اعمال حج بايد انجام بدم.

خداحافظ مدينه.

يا زهرا.

+ نوشته شده در  2006/8/18ساعت 11:6  توسط مرد  | 

سلام.

امروز صبح رفتیم مشربه ام ابراهیم، منزل ماريه قبطيه (مادر حضرت ابراهيم، فرزند گرامي حضرت رسول) و به تعبيري مشربه محل دفن نجمه خاتون، مادر حضرت امام رضا (ع) است. خيلي كوتاه زيارتي خونديم و رفتيم. چون سوار ماشين هاي بازار شده بوديم كه مجاني بريم مشربه، مجبور شديم سريع سوار ماشينها بشيم. اينكه چرا رفتيم بازار برميگرده به اينكه ماشينها براي بازار بود و از ما پول نمي گيرن و به تعداد آدمايي كه ببرن بازار از صاحب فروشگاه پورسانت ميگيرن. مشربه رو قبلاً تو تلوزيون خودمون ديده بودم. البته چيز خاصي نيست. ولي چون تو تلوزيون مفصل نشون داده بود، همين چند دقيقه برام كافي بود.

براي ناهار اومديم هتل و البته قبلشم رفتيم حرم براي نماز ظهر و عصر. اين آخرين نمازهاي من در مسجدالنبي در اين سفر كوتاه است اما انشالله آخرين نمازهايم در اين مكان مقدس نخواهد بود. بعد از ناهار خوابيديم و بعدش با كمي تاخير رفتيم جلسه كاروان.

تو جلسه امروز احكام نهايي عمره مرور شد و البته ذكر مصيبتي و توسلي به ائمه. بعد از جلسه و كمي جمع و جور كردن ساكها رفتيم مسجد براي نماز مغرب و عشا. بعد از نماز هم يه خريد كوچولو ۲۰ دقيقه اي و بعدشم شام. تو اين خريد كوچولو رفتم براي بچه هاي دانشگاه سي دي قرائت قرآن با صوت شيخ السديس (امام جماعت مكه) رو گرفتم. ميخواستم سي دي حذيفي هم بگيرم منتهي چون تو سي دي اون تفسير هم داشت و چون اينها وهابي هستن و از نظر ما فرقه ضاله محسوب ميشه و نگهداري و خريد چيزاي ضاله حرام هست، از خيرش گذشتم.

بعد از شام رفتيم هتل "قصر الدخيل"‌(محل بعثه رهبري در مدينه)، براي دعاي كميل. جاي همه خالي بود. صفايي كرديم.

الان هم ساكهامون رو جمع كرديم و انشالله ميخوايم بريم مسجدالنبي. ديگه آخرين شبه امشب.

۱- شام امشب از رستوران "البيك" بود. يكي از رستوران هاي خوب و معروف مدينه. شامش مرغ سوخاري ۷ تيكه بود و انصافاً خيلي لذيذ بود.

۲- تو اين سفر، ارادت خاصي به خانوم خانومهاي عالم، حضرت فاطمه(س) پيدا كردم. نميدونم چي شد ولي عجيب دلم شكسته. من قبلاض اينجوري نبودم. الان وقتي اسم خانوم مياد و يادي ميشه از پهلوي شكسته حضرت و اون برخورد اهانت آميز با دختر پيامبر، وجودم آتش مي گيره.

۳- فعلاً تو لابي هتل نشستيم تا اميرحسين وضو بگيره و بريم حرم. خب اومد. بريم.

يا حق.

+ نوشته شده در  2006/8/17ساعت 11:6  توسط مرد  | 

سلام.

امروز روزه گرفتم بالاخره. ديگه آخراش سر نماز مغرب داشتم مي افتادم زمين. خيلي خسته شده بودم. واقعاً كم آورده بودم. صبح امروز يه بازار دسته جمعي با كاروان رفتيم. رفتيم پاساژ الزهرا. قيمت هاش خوب بود. منم يه ۲۰۰ ريالي خريد كردم. تقريباً عمده خريد هام رو انجام دادم.

۱- امروز طولاني ترين نماز صبح اينجا رو خونديم. دو ركعت نماز ۲۰ دقيقه طول كشيد. فكرش رو بكن هر ركعت ۱۰ دقيقه، اونم رو سنگ بايستي. خدا قبول كنه. سر جريان مهر و اينكه نمي تونيم رو فرش بايستيم، مجبوريم رو سنگ بايستيم. خلاصه بعد از نماز بچه ها صداشون دراومده بود و امروز كلي سر اين قضيه با بچه ها تو لابي هتل و آسانسور و رستوران گفتيم و خنديديم. البته نماز ظهر هم امروز طولاني بود. كلاً امروز نمازها رو خيلي طولاني تر خوندن. برعكسش نماز مغرب خود امام جماعت اصليه نبود و جانشينش بود و در ركعت دوم بجاي سوره، سوره كوثر  رو خوند. خيلي سريع و تند تمومش كرد.

۲- نكته بعدي در مورد روز مباهله است. نمي دونم اما روحاني ميگفت روايتي است كه در اين روز پيامبر(ص) از خداوند سه چيز درخواست مي كنند و خداوند با دو درخواست ايشون موافقت ميكنند. يكي از اين دو شرط پذيرفته شده، آن است كه خداوند مي پذيرد هيچ وقت غير مسلمان بر مسلمان پيروز نشود. حالا فكرش رو بكنيد و تمام تاريخ رو كنار هم بگذاريد. خيلي حرف تو اين داستان نهفته است و بايد در مورد خيلي از اتفاقات تاريخي بحث و يا حتي تفكر كرد.

۳- امروز عصري تو جلسه كاروان، براي اولين بار حاج آقا ذكر مصيبت گفت و بعد از اونم آقا مجتبي (مدير كاروان) كه انصافاً مداح قابلي است ادامه داد. چقدر كيف كردم. اصلاً حالم رو عوض كرد. خلاصه اين داستان و روضه، يكساعتي بعد از صحبت در مورد احكام حج عمره ادامه پيدا كرد. همه بچه ها خودشون رو تخليه كردند. يه ذره خالي شديم. چه ظلمي بر شيعيان و اهل بيت پيامبر شده. "يا فاطمة الزهرا"

۴- امشب سرشب رفتم دكتر. قرار شد فردا روزه نگيرم و بهم چندتا قرص داد. آخه يه ذره تب هم داشتم.

۵- الان رفته بوديم مسجد قمامه (به معناي ابر) كه پيامبر در اين مسجد با مردم مدينه، نماز باران خوانده بودند و روايت است كه قبل از ايكه پيامبر از سر نماز برگردند، باراني باريد كه اگر قطع نميشد، خيلي زود مدينه را سيل ويران ميكرد. بعد از اونم رفتيم مسجد امام علي(ع) كه هميشه بسته است.

۶- امروز براي اولين بار با mp3 player رفتم مسجدالنبي. عرب ها خيلي نگاه مي كردن!! مخصوصاً بچه هاشون. شايد فكر ميكردن من مامور امنيتي هستم. آخه فقط دوتا گوشي اش كه تو گوشم بود، معلوم بود. مناجات امير و زيارت آل ياسين و امين رو خوندم.

۷- راستش بعضي ايراني ها اينجا آدم رو شرمنده ميكنن. ظاهرشون در شان مكاني كه درش هستن نيست واقعاً. حالا من بيشتر نميگم چون معلوم نيست خودمم خيلي بي مشكل باشم اما فكر ميكنم حالا كه اينجا هستيم بايد مراعات بعضي چيزها رو بكنيم. خصوصاً بعضي بزرگترها در فروشگاهها و بعضي كوچكترها در مسجد اصلاً رعايت نمي كنند. تيپ بعضي ها تو مسجد با تيپ بچه هاي شهرك و پاساژ ميلاد نور و اينها هيچ فرقي نداره و از نظر من اين درست نيست.

۸- ديگه اين روزها، روزهاي آخر مدينه هست و اين غم و اندوه جدايي از شهر پيامبر اضافه شده به شور و اشتياق اولين احرام و اولين حج و ديدن اولين بار خانه خدا.  مركز عالم، مركز زمين و .... .

۹- گلوم همچنان درد ميكنه.

۱۰- امشب قبر حضرت عبدالله، پدر پيامبر رو پيدا كرديم و زيارت خونديم. اين قبر رو سعودي ها از بين بردن اما روحانيون شيعه يه آدرسي ميدن از اين ستون به اون ستون واز اين باب به اون باب. خلاصه پيدا كرديم و خونديم.

يا حق

+ نوشته شده در  2006/8/16ساعت 11:5  توسط مرد  | 

سلام.

امروز صبح رفتیم خرید. مهدی کلی خرید داشت ولی امیرحسین تو مایه های هیچی. منم کمی خرید کردم. چادری برای سوغاتی و پیراهن مردانه آستین بلند و کوتاه و شلوار لی برای خودم گرفتم. از همه مهمتر اینکه یه شیشه نوتلا هم خریدم برای خوردن!!!! قبلش رفتیم صرافی ۱۰۰ دلاری رو به ۳۷۴ ریال تبدیل کردیم. هنوز برای سوغاتی رفقای دانشگاه با امیرحسین به نتیجه نرسیدیم.

۱- از عصری گلوم شروع کرد به درد گرفتن. اول فکر کردم بخاطر شکلاتی که خوردم اینجوری شدم. اما یواش یواش فهمیدم که سرما خوردم !!

۲- فردا قرار بود و هست كه روزه بگیرم ولی با این سرما خوردگی موندم چه کنم. سخت فکرمو مشغول کرده. حاج آقا گفت اگر نذر کردي به گردنته و باید بگیری. نگیری باید کفاره بدی.

۳-خب این روزها زیاد از حزب الله و پیروزیش بر اسرائیل صحبت میشه. البته بیرون منظورم نیست. منظورم تو کاروان و جلسات کاروان هست.

۴- جدیداْ تو مغازه ها که میریم. بعد از سلام علیک می پرسن "اصفهانی هستی؟؟" !!!

آقا دفعه اول که اینو شنیدیم کلی کف کردیم!! گفتیم بابا بگذار بیایم تو بعد بگو اصفهانی!! بعضی هاشونم اگر چونه بزنی میگن اصفهانی!!! تو مایه های فحش و اینا. قزوینی هم من شنیدم میگن. حالا دقیقاْ منظورشون چیه ؟!  الله اعلم.

۵-  امروز داشتیم بعد از نماز ظهر از مسجد می رفتیم هتل. تو خیابون کنار بقیع، يه ماشين GMC مي خواست جهت حركتش رو عوض كنه و بره اونور خيابون. بنظر مياد معقولانه اين باشه كه بره جلو تا به يك دوربرگردون يا چهارراه برسه اما اون همونجا از رو جدول وسط خيابون!!! رد شد و دور زد. كف ماشينش گير كرده بود به جدول و هي گاز ميداد. كف ماشين داغون شد فكر كنم. ايراني هايي كه داشتن رد مي شدن وايساده بودن و به جون كندن ماشين بدبخت نگاه مي كردن و البته مسخره مي كردن.

۶- امروز هم بعد از نماز صبح رفتيم بقيع. بعد از اينكه زيارتها رو خونديم با اميرحسين رفتيم سمت قبر عثمان فقط براي تماشا. محل دفن عثمان گويا زمان مرگش جزو گورستان يهودي ها بوده و بعدها به بقيع اضافه شده و در واقع با سياست هايي بقيع رو گسترش دادن تا عثمان هم بياد تو بقيع.

اين قبر تنها قبري است در بقيع كه به تنهايي در گوشه اي از بقيع واقع شده ومثل يه ميدون گاه ميمونه. يعني همه مسيرهاي باريكي كه تو بقيع براي عبور و مرور هست در اطراف قبر عثمان، به قبر اون ميرسه.  اين قبر تميز و مرتب ميشه و تميزترين خاك رو در بين قبرهاي اين قبرستان داره و تنها قبري است كه مامور مخصوص داره و دورشم يه نخي كشيدن.

حالا پيدا كنيد پرتقال فروش رو !! نه! پيدا كنيد ظالم و مظلوم رو و نقش وهابيت و اعتقادات احمقانه و تبعيض آميز اين فرقه ضاله رو.

۷- باور كردني نيست اما تقريباً همه كسانيكه تو حرم عكس ميندازن، ايراني هستن. با وجود اين همه نگهبان كه دم در حرم با داشتن دوربين خيلي سفت و سخت برخورد ميكنن و همچنين با وجود ماموراني كه داخل حرم قدم ميزنند. عكاسي از داخل حرم و اونم با فلش از كارهاي عجيبي است كه دومي نداره و فقط از هوش سرشار ايراني اين كارها برمياد. ديشب يكي تو حرم عكس گرفت و فلش هم زد!!!

۸- امروز صبح خيلي خوابمون ميومد. فكر كنم خود امام جماعت هم خواب بود چون دو سه تا تپق اساسي تو خوندن قرآن توي نماز زد.

۹- اينجا همه خانوم هاي محلي پوشيه دارن. حاج آقا ميگفت اين يه فتوا است كه خانوم هاي بومي در مكه و مدينه بايد پوشيه داشته باشن و غير مسلمان هم حق ورود به اين دو شهر رو نداره. البته به علت رايج بودن تعدد زوجات و پولدار بودن مردها و چند دليل ديگه و توضيحات مكفي بهمون گفت كه فساد پنهان اينجا بيداد ميكنه و چند نمونه از حرف ها و چيزهايي كه ديده بود و شنيده بود رو برامون تعريف كرد.

يا حق.

+ نوشته شده در  2006/8/15ساعت 11:5  توسط مرد  | 

سلام.

خب امروز زيارت دوره داشتيم. اين زيارت شامل زيارت شهداي احد، مسجد ذوقبلتين، مسجد قبا، مسجد فتح و مسجد ابوذر ميشد. با نظمي كه بچه ها از خودشون نشون دادند، در شروع برنامه 50 دقيقه تاخير داشتيم و بجاي 6، 6:50 صبح راه افتاديم. اول رفتيم محل شهادت شهداي جنگ احد و زيارت خونديم از بالاي يه تپه و بعدم مراحل بعدي.

 

1- بيرون اين مساجد عكاسي و فيلم برداري ظاهراً مشكلي نداشت. اما نمي گذارند دوربين ببري توي مسجد. سر همين داستان و چون 90 درصد بچه ها دوربين دارن، يه عده از بچه ها جور بقيه رو مي كشن و دوربين ها را نگه ميدارند. چه كار اعصاب خردكني!  من يك بار مجبور شدم تو مسجد قبا نيم ساعت، 10-15 تا دوربين رو نگه دارم. كلي شاكي شدم آخرش.

 

2- كلي از حرفهاي روحاني كاروان فيلم گرفته بودم، ولي نميدونم چرا كارت حافظه دوربينم فرمت شده!!!! يه نيم ساعتي تو كف بودم. موندم آخه چرا؟ آخه دليلي نداشت اين همه فيلم من نابود بشه !؟ عكس ها و فيلم هاي قبلي ام هم پاك شده !!

 

3- امروز ساعت 3:30 جلسه كاروان بود توي رستوران هتل. بعد از كلي حرف و داستان، قرار شد مدير و روحاني كاروان حوله هاي احرام رو براي آموزش بچه ها ببندند. اينكار رو كردن و كلي اتفاقات و تيكه هاي ريز و درشت كركر خنده تو مجلس مطرح شد.

 

4- متاسفانه امروز صبح ساعت 4:45 بيدار شديم و نرسيديم بريم مسجد. كلي ناراحت شدم و عذاب وجدان ديوونم كرده. هنوز فكر ميكنم نبايد از دستش ميدادم.

 

5- بعدازظهر بعد از ناهار، يك ساعتي رفتم تنهايي مسجدالنبي و مناجات امير و زيارت جامعه كبيره رو خواندم. تو اون ساعتها روضه شريفه مخصوص خانمها بود و نتونستم فيض ببرم.

 

6-اعرابي كه اطراف مساجد زيارت دوره و مساجد ديگر جنس مي فروشن، فقط پول ايراني ميگيرن !!! نه ريال و نه دلار !! البته وقتي مدينه در هفته 22000 زائر داره كه20000 تاشون ايراني هستن. انتظاري جز اين نيست.

 

7- امروز بعدازظهر گرد و خاك بدي شده بود. ما رفته بوديم بيرون از نمايندگي "جوردانو" تي-شرت بگيريم. حالا شايد يه شلوار لي هم بگيرم. فكر كنم 100 ريال بود.

 

8- امروز براي نماز مغرب رفتيم مسجد مباهله. تو مسجد با چه سياستي بايد دستمال بگيريم دستمون تا بتونيم تو سجده ازش استفاده كنيم. چون اينا رو مهر نماز نمي خونن و رو فرش نماز مي خونن.

حالا اونجا كه خوب بود. تو مسجدالنبي و تو روضه مسجد اگر بخوان بهت گير بدن، سجاده ايرانيها كه داراي حصيري بجاي مهر هست رو از زير پاشون ميكشن و پرت ميكنن. امشب تو روضه با چه ترس و لرزي نماز خوندم. خيلي […] هستند. آخر نمازم لعنتشون كردم.

خلاصه رفتيم مسجد مباهله. سر نماز يه سني بغل اميرحسين بود كه اصرار عجيبي به اميرحسين مي كرد كه پاهاشون رو به هم بچسبونن. خب ميدونيد كه اهل سنت اعتقاد داره افرادي كه تو نماز جماعت مجاور هم هستند بايد پاهاشون بهم بچسبه.

موقع رفتن به مسجد، مجبور شديم از يه خيابون اصلي بگذريم كه وسطش از اين بلوك هاي سيماني بود كه با اونها راه رو ميبندند. ما 60 -70 نفري رفتيم تو خيابون. بعضي از بچه ها ميدويدند و از رو اين بلوك ها مي پريدند. خيلي افنضاح شده بود. ترافيك شد. ماشين ها مرتب بوق و چراغ مي زدند. به بچه ها گفتم احتمالاً شبكه الجزيره امشب اين فضاحت رو پخش ميكنه ميگه بعد از آتش بس در لبنان، ايرانيها به خيابان هاي مدينه ريختند و راهها را بند آوردند.

بعد از نماز با اميرحسين رفتيم "مدينة السكني" و يك بازار ديگر كه تو راه هتل بود و فقط نمايندگي هاي اجناس مارك دار بود. قيمت هاشون با 40-50 درصد تخفيف هم به وسع ما نمي رسيد. اما به ديدنش مي ارزيد.

 

9- مغازه هايي كه فقط لباسهاي مارك دار و گرون مي فروشن و جواهر فروشي ها تنها يه جور مشتري دارن : مشتري محلي !! خانوم هايي با پوشيه، جواهر فروشي ها رو پر كردن. فكر كنم فقط پول خودشون به اين چيزها ميرسه. تازه يكي دو تا هم نمي خرند.

اين سبد هاي چرخ دار رو تو فروشگاههاي زنجيره اي ديديد كه تو ايران پولدار ها با خوراكي پرش ميكنن؟؟ من كه تو عمرم نيازي بهشون نداشتم.  اينجا اين سبد ها رو با لباس هاي مارك دار با قيمت ‌"خيلي زياد ريال" پر ميكنن !!! فكرش رو بكن لباسهايي كه هر كدومش وقتي قيمتش رو مي بيني سرت سوت ميكشه، اينا مي ريزن تو سبد و كلي لباس با هم ميخرند !!!

 

10- نكته ديگر اينكه اهل سنت به اتصال در نماز اعتقاد ندارد و وقتي موقع نماز تو حياط مسجد باشي، مردان و زناني رو مي بيني كه ظاهراً به تنهايي ايستادن تو حياط و اقتدا كردن به امام و دارن نماز جماعت مي خونن. بعضاً جلوي امام مي ايستند !!!

 

11- يه مرد ايراني امروز تو روضه شريفه وقتي يكي از اين مامورهاي امر به معروف و نهي از منكر وهابي بهش گير داد گفت "آقا !‌ شما چرا اينقدر گيري ؟؟" اونم در جواب، يقه اش رو گرفت و پرتش كرد اونور. حالا كه خودش نمي تونست بره، مارو تشويق ميكرد بريم اونجا كه طرف حساس بود نماز بخونيم. مي گفت به شما ها كاري نداره. به من حساسه.

 

12- امروز وقتي خواستيم از جوردانو لباس بخريم، بايد 50 ريال ميداديم. منتهي چون هممون دلار داشتيم و ميخواستيم يه جوري خردش كنيم، سه تا 100 دلاري داديم طرف. يعني 150 ريال خريد داشتيم، 1200 ريال داديم يارو. بنده خدا اين همه پول نداشت بقيه پولمون رو بده. خلاصه مهدي قرض داد بهمون.

 

13- امروز از طرف بعثه مقام معظم رهبري، نفري يه سجاده بهمون هديه دادن.

 

14- تو مكه در هتل قرطبه خواهيم بود. در طبقه 12 و اتاق 1212. الان معلوم شد.

 

15- الان خيلي خوابم مياد. برم بخوابم.

 

يا حق
+ نوشته شده در  2006/8/14ساعت 11:4  توسط مرد  | 

سلام

۱- بعدازظهر دوش گرفتم و غسل زیارت کردم به قصد زیارت حرم مطهر نبی اکرم(ص) از جانب خودم و به نیابت از بابا و مامان و خانواده. اما قسمت نشد واینم حکمتی داشت.

۲- ساعت ۶ با امیرحسین رفتیم که از مسجدالنبی عکس بگیریم. بعد از اینکه از بقیع و مسجد کمی عکس گرفتیم. حدود ۱۵ دقیقه ای گذشته بود که که دیگه داشتیم بساطمون رو جمع می کردیم که برگردیم هتل و دوربین رو بگذاریم هتل و تجدید وضویی بکنبم و برگردیم برای نماز. آخه نمی گذارند دوربین ببریم تو حرم.

خلاصه تو همین اثنا بودیم که یه پیرزن مشهدی که خیلی پیر بود اومد جلو و کمک خواست. ما نمی فهمیدیم چی میخواد ولی کمک میخواست. تو این لحظه دو تا خانوم چادری ایرانی اومدن جلو و گفتن این بنده خدا گمشده، برسونيدش به يكي از همين هتل هاي ايراني، اونا خودشون سريع بهش رسيدگي ميكنن. ما هم براي رضاي خدا گفتيم باشه. بنده خدا غريبه ديگه ! خلاصه راه افتاديم. حالا هر چي به اين بنده خدا اصرار ميكنيم بيا بريم همين هتل‌"روضة المدينه" كه دست ايراني هاست، مي گفت نه !! هي از ما اصرار كه بابا ميان دنبالت با عزت ميبرنت هتل خودتون. از اون بنده خدا هم هي انكار. تو اين هير و وير اذان مغرب رو گفتن. به اميرحسين گفتم امير نماز مغربمون پريد فكر كنم چون اين بنده خدا رو هم كه نميشه ولش كرد به امون خدا. حالا نمي فهميديم چي ميگه اصلاً. از عرب ها بدتر حرف ميزد. حالاهي ما رو مي كشوند هر طرف كه ميخواست و نمي گذاشت ببريمش اين هتل هاي ايراني. امير هم هي مي دويد سمت هتل ها و آدرس هتل"لولوة مبارك" رو ميپرسيد. آخه بنده خدا حداقل كارتش‌(كارت شناسايي) همراهش بود. ديگه با چه ضرب و زور و بدبختي رسونديمش به هتل. ولي تو اين مدت خيلي  مخالفت ميكرد. كلاً نمي گذاشت راحت كارمون رو انجام بديم تا هم ما اذيت نشيم هم خودش. بيچاره يه لحظه هم بغضش گرفته بود. مي ترسيد گم بشه. اونم تو ديار غربت. و اونم با اين اعراب زبون نفهم. ولي آخرش نمازمون پريد.

۳- امشب رفتيم ختم قرآن دسته جمعي تو مسجدالنبي ساعت ۹ شب. من جزء ۲۹ رو خوندم. قرآن عثمان طه خوندن يه نمه برام سخته.

۴- بعد از ختم قرآن حدود ساعت ۱۰:۱۰ رفتيم روضه شريفه. خب ساعت ۱۰ در حرم براي ورود افراد بسته ميشه و فقط اونايي كه داخلند مي تونن خارج بشن. خلاصه خلوت تر بود. نزديك ستون عايشه، نماز توبه خوانديم. من براي خودم و والدين خواندم. زيارت حضرت فاطمه(س) رو هم خواندم و همچنين دعاي مخصوص "روضة النبي". امشب خيلي باحالتر گذشت. خيلي خوش گذشت.

۵- داستان ۵ دلار و ۵۰ دلار بقيه پول دادن عربه، شده جوك بين بچه هاي كاروان.

۶- دقايقي پيش وسط نوشتن من آژيرهاي آتش به صدا در اومد و همه ريختيم بيرون و بعد از قطع شدنش با كلي خنده و تيكه رفتيم تو اتاقهامون.*

۷- امروز و الان براي اولين بار چايي خورديم تو اتاق !!!

* - الان كه اين خاطرات رو تايپ ميكنم بايد بگم صداي آژير از اون شب تا آخرين شبي كه مدينه بوديم هر از چندگاهي تكرار شد و خيلي كاراي زشت و بچه گانه ديگه. اون آژير ها رو بعضي از قصد به صدا در مي آوردند و اين اتفاقات مسخره در مكه هم دقيقاً از دو روز بعد از مستقر شدن ما تكرار شد. و البته ما فكر ميكنيم همه اين لوده بازيها بخاطر كاروان[...] بود كه سفرشون ۲ روز از ما عقب تر بود. واقعاً متاسفم. كاش مي فهميدن الان كجان !!!

يا حق.

+ نوشته شده در  2006/8/14ساعت 11:3  توسط مرد  | 

سلام

الان داره صدای اذان عصر میاد. ما نمازمون رو شکسته می خوانیم. بخاطر همین تو ۴ رکعت نماز ظهر با امام جماعت دو تا دو رکعتی می خوانیم.

تازه از خواب پا شدم. یه دو ساعتی خوابیدم. آخه دیشب خیلی کم خوابیدیم و بشدت خسته بودم.

حدود یک ساعتی رفتیم بازار. بازم به همون نتیجه رسیدم که اکثر جنسها بنجل هستن و فروشنده ها چه علاقه ای دارن به زور به ایرانیها جنس بندازن. نمایندگی جوردانو رو هم دیدیم امروز. خب واقعاْ تفاوت جنس مرغوب و غیر مرغوب و جنس ارزون و گرون رو هم دیدیم.

توی مسجدالنبی، دور حياط هاي مسقف درون حرم، بالاي ستون ها اسامي ائمه و بعضي صحايه پيامبر نوشته شده كه يكي از اين اسامي متعلق يه حضرت مهدي (عجل الله) است و بگونه اي نوشته شده كه بصورت "محمد المهدي حي" خوانده ميشه. "حي" بصورت مجزا نوشته نشده بلكه اسم اون حضرت رو بگونه اي نوشتن كه تو چسبيدن خطوط تحريري و زيبايي،"حي" هم خوانده بشه. كه خب به معناي زنده و حاضر هست. اما از امسال و الان كه ما اينجاييم، اين تحرير رو با جدا كردن بعضي تكه ها سعي كردن عوض كنن تا "حي" ديگه خوانده نشه. شايدم يه رنگ مختصري تو بعضي قسمتها زده باشن. اما بقول روحاني كاروان ماه پشت ابر نمي مونه.

۱- وقتي ميرم بازار حتي اگر براي مدت كمي باشه، احساس عذاب وجدان ميكنم.

۲- امروز مامان زنگ زد و گفت آش پشت پا درست كردن و ديگه كلي از نزديكان التماس دعا دارن. ما هم كه بنده رو سياه و گنه كار، كاري از  دستمون بر نمياد جز شرمندگي.

۳-شايد امروز يه چند تيكه خريد كنم. بيشتر براي خودم. اما خيلي كم. دلم ميخواد سريعتر پرونده اش رو ببندم.

۴- امروز قراره تو مسجد قرآن دسته جمعي بخوانيم. البته بهتر بگم امشب بهد از نماز عشا.

يا حق.

+ نوشته شده در  2006/8/13ساعت 11:2  توسط مرد  | 

سلام

السلام علیک یا رسول الله

۱- الان از بقیع اومدیم و صبحانه خوردیم. رفته بودیم زیارت. اونم زیارت چه بزرگوارانی ؟ ۴ تن از ائمه و فاطمه بنت اسد و حضرت عباس و اسماعیل و دختران و همسران و عمه های پیامبر. چه غربتی داره ! خیلی به شیعیان گیر میدهند. این خیلی مسخره است که چون خودشون اعتقاد به تبرک قبر اون بزرگواران ندارن، به ما گير ميدن. بچه ها نمي تونن بشينن و گريه كنن. آخه وهابي ها معتقدند نبايد براي مرده گريه كرد و اين حركت شرك محسوب ميشه. اگر كسي بميره از نظر اونها هيچ فرقي با آهن و سنگ نداره و توسل و شفاعت و حاجت خواستن رو به مثابه بت پرستي ميدونن. (حالا اون موقع كه اين بزرگواران زنده بودند، چه گلي به سرشون زدند و چقدر انسانيت به خرج دادن كه حالا كه نيستن بخوان انجام بدن)

قسمت هاي اصلي بقيع مثل قبور ائمه و حضرت ام البنين رو بستن و فقط از دور ميشه ديد و زيارت خواند. زنها رو كه اصلاً نميگذارند از پله ها هم حتي بالا بيان. اونها نميتونن حتي قبر ائمه رو از دور ببينن. البته يادمون نره كه اين بدبختي ها به خودمون هم برميگرده و كم تحملي و بي جنبگي خودمون كه حالا در اين مورد هم به تفصيل توضيح ميدم.

بقيع يعني مظلوميت شيعه. يعني تاريخ شيعه. و از نظر من مسجدالنبي و بقيع تركيبي است كه هريك به تنهايي شايد خيلي معنا نداشته باشد اما با هم كلي معنا ميدن.

امروز صبح ساعت۳ پاشديم و ۳:۳۰ با اميرحسين مسجدالنبي بوديم. به اميد اينكه روضه كه هيچ، كنار ستون توبه خلوت باشه و بتونيم مستحبات مسجدالنبي رو انجام بديم. اما ستون توبه كجا؟؟ كل روضه مملو از آدم بود. اصلاً نميشد رفت تو روضه. نميدونم اين همه آدم كي اومده بودند. آخه به ما گفته بودند در مسجد ساعت ۳:۳۰ باز ميشه ولي فكر كنم زودتر باز ميشه. نمازي خوانديم و [...] خدا قبول كنه. وسط نماز، قسمتي كه تو قنوت اذكار ميگفتيم، يك سري ايراني اومده بودن جلوي من كه سنگ بود، ميخواستن نماز بخونن. طرف فكر ميكرد من دارم دعا ميخوانم. لابد كلي هم به هم بد و بيراه گفته كه چرا نرفتم كنار ؟! نميفميد سر نمازم !! هي ميزد به من و ميگفت شما يه ذره برو كنار رو فرش دعا بخوان !!! كفرم در اومده بود. الحق كه به قول سني ها كسي كه وسط نماز از جلوت رد بشه شيطانه. بخاطر همينه كه دستشون رو ميارن مقابلت تا نتوني از جلوشون رد بشي. آخرش رفت، اما من رسماً قاطي كرده بودم چقدر ذكر گفتم و چقدر مونده. ديگه هر جور بود نمازم رو تموم كردم. بعد منتظر شديم نماز صبح رو به جماعت بخوانيم. البته من تو اين فاصله نماز صبحم رو خواندم. اين ايرانيها كلي با اعراب شيعه هم بحث ميكنن كه به زور (واقعاً به زور) خودشون رو تو قسمت سنگي حرم جا بدن. شايد هنوز اون قسمتي از حرم كه كلاً سنگيه رو نديدن. البته جزو قسمت هاي توسعه يافته حرم هست و نه از مسجد قديم و روضه وغيره. نفهميدم چرا اونجا نميرن. خيلي از دست ايرانيها شاكي شدم. بي خود نيست همه دنيا از ما بعنوان آدمهاي [...] ياد ميكنن. از ماست كه بر ماست‌!!!

۲- سني ها تو هر ركعت يكبار "بسم الله الرحمن الرحيم" ميگن و اونم آروم تو دلشون. بعد از خواندن سوره حمد هم، همشون با هم بلند ميگن " آمين". فكرش رو بكن ! كل حرم در يك آن  بلند ميگه "آمين". خيلي باشكوه. ولي شيعه معتقده گفتن آمين نماز رو باطل ميكنه.

۳- تو بدعت هايي كه وارد اسلام كردن يكي اش در مورد اذان صبح است كه توسط خليفه دوم صورت گرفته. به جاي "حي علي خير العمل" ميگن "الصلاة خير من النوم". اصلاً به اهنگ بقيه اذان نميخوره.

۴- اينجا از كنار مغازه ها كه رد ميشم بهم ميگن "حاجي. بيا تخفيف". جالبه كه من هنوز نه حرفي زدم و نه حتي وايسادم كه نگاه كنم. كه بخوام بگم طرف فهميده ايرانيم. گويا تابلوييم.

۵- الان بشدت خوابم مياد. ديشب ۱۲:۳۰ خوابيدم و ۳ پاشدم.

۶- تا الان سعي كردم حاجت هام رو از همه بزرگاني كه اينجا هستن بخوام. فرقي نميكنه. ايكاش لياقت اين سفر رو از خودم نشون بدم.اميدوارم چيزي كه بعنوان حاجت طلب ميكنم واقعاً ارزش معنوي داشته باشه و اراجيف دنيوي و مادي نباشه.

۷- اهل سنت معتقدند سر نماز اگر كسي از جلوشون رد بشه، ‌شيطانه. به خاطر همين اگر بخواي از جلوشون رد بشي، دستشون رو دراز ميكنن و راهت رو ميبندن. اينجا مكافاتي داريم با اينا. بايد هزارتا مسير پيچ در پيچ بريم تا از جلوي اينا رد نشيم.

۸- هنوز با دوربين عكس زيادي نگرفتم. انشالله امروز و فردا.

۹- كاروانها و دسته هايي هستن كه با تعداد نسبتاً كم ۱۰-۲۰ نفري و آروم در گوشه اي از حياط حرم دعا ميخوانن. خب شيعه هستن مسلماً چون غيراز شيعيان كسي در بين الحرمين دعا نمي خواند. و البته چون تعدادشون كمه زياد بهشون گير نميدن. منتهي ما چون دسته جمعي ميريم و اكثراً تعدادمون زياده و همه پسراي جوون هستيم رو ما خيلي حساسند.

۱۰- امروز فهميديم تاريخ اينجا يكروز از ايران جلوتره. يعني الان ايران ۱۸ رجب است و اينجا ۱۹ رجب. پس ما اول شعبان در مكه خواهيم بود و انشالله موقع باز كردن در كعبه در مسجدالحرام هستيم. اميدوارم.

يا حق.


+ نوشته شده در  2006/8/13ساعت 11:2  توسط مرد  | 

سلام

۱- عصري رفتيم CITY PLUZZA . خيلي گرون بود. البته من فكر ميكنم ميشه ۴ تا تيكه جنس توش پيدا كرد كه بيارزه. ولي عموماً قيمت هاش بالا بود.

۲- امشب نماز مغربم رو مجبور شدم رو فرش بخونم، بين دوتا سني. اولين بارم بود بين سني ها نماز ميخوندم. اولش يه نمه مونده بودم. مي ترسيدم بهم گير بدن چرا اينجوري نماز ميخواني ؟! ولي خدا رو شكر بخير گذشت. اليته چون رو فرش خوانده بودم نماز رو، و امام جماعتم وهابي بود، نمازم رو اعاده كردم.

۳- از امروز شروع كردم ختم قرآن. نزديك ۵/۱ جزء خواندم. تو روضه هم ۲ ركعت نماز براي خودم و ۲ ركعت نماز والدين خواندم.

۴- فردا مي خوايم با اميرحسين بريم مسجدالنبي رو بيشتر بگرديم. ديگه نريم خريد. قرآن و دعا بخوانيم.

۵- اينجا شام كم ميدن و من گشنمه. يه پپسي مهمون اميرحسين خورديم، ۱ ريال.

۶- بقيع و حرم شريف نبوي جو سنگيني داره. مو به تنم سيخ ميشه. يه حال عجيبي پيدا ميكنم.

۷- صبح انشالله اگه بتونيم ۳:۳۰ صبح بريم مسجد و اگه شد تو روضه و اطراف ستونها يه نمازي بخوانيم.

يا حق.

+ نوشته شده در  2006/8/12ساعت 11:1  توسط مرد  | 

سلام.

صبح رفتیم بازار هتل "الحرم" و "بن داوود" و "طیبة". بازارها سمت چپ هتل ما و پشت حرم بود. تا اومدم از حرم عکس و فیلم بگیرم. باتری دوربینم تموم شد. منتهی حسش نبود برگردیم هتل. این شد که ضمن گشتن بازارها برای خرید سوغاتی دنبال باتری هم گشتیم.

۱- اجناس ارزونتر که نیست هیچ گرونتر هم هست. کلی مغازه هست که اجناس بنجل خودشون رو میخوان به زور بهت بندازن.

۲- خوبی اش اینه که عرب ها هنوز نفهمیدن ایرانی ها راحت میفهمن خیلی از قیمت هایی که دارن میگن چند برابر قیمت است تا بتونن تخفیف ایرانی ها رو جبران کنند.

۳- مثلاً یکی شون باتری آلکالاین رو بجای ۸ ریال می گفت ۲۰ ریال. گفتم نه بابا. خیلی گرونه ! گفت خب ۱۰ ریال. دیگه اومدیم بیرون.

۴- تو بازار بیشتر از حرم ایرانی می بینیم.

۵- از یه فروشگاه لوازم و خوردنیهای معمول یه بسته باتری ۸ ریالی گرفتم. ۵ دلار بهش دادم. طرف ۱۷۹ ریال بهم داد !!! کفم بریده بود. گفتم شاید من گیجم. تازه نگرانم بودم که نکنه سرم رو کلاه بگذاره. وقتی اومدیم بیرون با مهدی و امیر حسین صحبت کردیم و کلی محاسبات مهندسی!!!

آخرش فهمیدیم طرف ۵ دلاری رو با ۵۰ دلاری اشتباه گرفته و کلی ریال پس داده. خلاصه وقتی پولهام رو چک کردم و مطمئن شدم ۵ دلاری به طرف دادم رفتیم بهش گفتیم .

گفت خمیس !

گفتم نه حاجی. خمس !

بنده خدا به هیچ زبان دنیا هم نمیتونست صحبت کنه جز عربی.. خلاصه وقتی صندوقش رو چک کرد کپ کرده بود. خلاصه پول رو گرفت و ۵/۱۰ ریال به ما پس داد. کلی سر این جریان خندیدیم و شده بحث و تیکه کلاممون.

۶- خانوم هاشون خیلی لاغرن. من یاد خواهرم می افتادم. البته همشونم زیر پوشیه و چادر سیاه هستن.

۷- از امروز نماز رو با جماعت خوندیم ولی امروز بجای ادا قضا خوندم. به دلم نمی چسبه.

۸- با یه روحانی شیعه ایرانی تو مسجدالنبی صحبت کردیم و گفت بعضی مراجع نماز جماعت اینجا رو قبول دارن و عده ای هم نه. اما در هر صورت ما در حال تقیه هستیم. برای حفظ وحدت مسلمین.

۹- جنس های اصل خارجی خیلی گرونه. یه کیف کوله پشتی دیدم ۱۶۹ ریال و یه چمدان ۳۰۰ ریال و یه کفش ۳۰۰ ریال. ولی جنس مزخرف هم زیاده.

۱۰- تو هتل ما کاروان دانشجوهای متاهل هم هستند.

یا حق

+ نوشته شده در  2006/8/12ساعت 11:0  توسط مرد  | 

۱- یه چیز باحال. اینجا نشونه دستشویی مردانه عکس یه شیخ با ریش پرفسوریه.

۲- اینجا خانوم های عربی پوشیه دارن و حداکثر چشم هاشون معلومه.

۳- انتظامات حرمین شریفین و کل مسائل فرهنگی عربستان فکر کنم دست وهابی هاست. همشونم با چفیه قرمزی که روی سر انداختن و ریش بلند و سبیل اندک قابل تشخیصند.

۴- داشتم فکر می کردم که پیامبر اسلام(ص) تنها پیامبر اولوالعظمی هستند که مقبره و حرم مشخصی دارن و شاید اینم معجزه ای باشه و حکمت الهی. بازم حکمت. همیشه حکمت !

۵- امام جماعت های اینجا وهابی هستم و ما معمولاً نمازمون رو اعاده می کنیم.

یا حق

+ نوشته شده در  2006/8/12ساعت 10:59  توسط مرد  | 

سلام.

الان ساعت ۷:۴۵ بوقت عربستان است. صبح ساعت ۴:۱۵ رفتیم مسجدالنبی و بالاخره تونستیم بریم جایی که همش سنگ بود و نماز بخونیم.

خذیفی(امام جماعت مدینه) توی رکعت اول نماز سوره الذاریات رو خواند. سوره ای که میگه به نشانه های خداوند روی زمین بنگرید و نشانه های خدا را در درونتان ببینید اگر چشم بصیرت دارید. بعد از نماز رفتیم بقیع. بالاخره رفتم بقیع. قبرستانی پر از نگین های درخشان اسلام..چه ظلمی به اسلام و خصوصاً شیعه.

وهابی ها حتی نمی گذارند روحانی کاروان چند دقیقه ای راجع به تاریخ زندگی این نگین های درخشان صحبت کند و اینکه هر قبر متعلق به کدام بزرگوار است. مدام میان تذکر میدن: "ازدحام so".

می دونی؟ می ترسن ! از ۱۰۰ تا پسر جوون که به قول آقا مجتبی(مدیر کاروان) مثل یک ارتش می مونن. می ترسن شیعه صداش در بیاد و سکوتش رو در مقابل ظلمی که در حقش در طول تاریخ شده و داره میشه بشکنه.

زن ها رو که اصلاً راه نمیدن. بنده خدا با یه مداح پشت دیوارها و نرده های بقیع ایستاده اند و در کنار خیابون زیارت میخونن و نوحه گوش میدن و اشک میریزن.

من فکر می کنم اعراب لیاقت رسول اکرم رو نداشتن و ندارن. دوران جاهلیت دوباره بازگشته منتهی مدرن شده. این دفعه تبدیل به یه فرهنگ شده براشون. اینا معتقدند به فرهنگ جاهلیت. کتاب ضاله چاپ میکنن و سخنرانی میکنن و کلی مبلغ فارسی دارن.

یکی از این وهابی ها چسبیده بود به ما که "حاجی ! حرک". آخرشم با یه مامور اومده بود که تذکرش جدی تر باشه.

راستش من به حکمت خدا خیلی اعتقاد دارم. اگر اتفاق خوب یا بدی برام بیافته و به حکمت اون بالایی ربطش میدم. الانم میگم این داستانها و قبرستان بقیع و خراب کردن حرمش و حتی مسجدالنبی و همه بزرگانی که تو این محل مقدس و متبرک هستند می تونن یه نماد و یه نشانه باشن. نمادی از اسلام حقیقی. اگر کسی براستی ببیند. آیا من می تونم راستی ببینم ؟ خدا کنه بتونم. ولی بعیده. من خیلی گنه کارم. خیلی از قافله پرتم.....

چقدر پرنده تو بقیع هست ! پرواز دسته جمعی اونها هم عالمی داره. بقیع نماد مظلومیت و غربت و هزار چیز دیگر است.

میخوام برم بقیع پیش حضرت ام البنین و بخوام زیارت پسرش حضرت ابوالفضل را قسمتم کنه. آخه میگن خانوم دست رد به سینه کسی که طالب زیارت فرزند بزرگوارش باشد نمیزنه.

۱- نماز هایی که اینها میخونن یه ذره با مال ما فرق داره. بعد از رکوع و سجده اول یه دعایی میکنن که ما نمیدونیم چیه و سکوت میکنیم.

۲- خیلی دلم میخواد تو روضه شریفه و کنار ستونها نماز بخوانم و دعا کنم. حالا کی قسمتم بشه نمیدونم.

۳- دیشب خیلی خسته بودیم و زود خوابیدیم.

۴- فردا قراره بریم بقیع و زیارت جامعه کبیره دسته جمعی بخوانیم ولی با این چیزی که از وهابی ها دیدم بعیده بگذارند.

۵- از پنجره هتل قبة الخضراء و گلدسته های حرم نبوی پیداست. چندتا عکس گرفتیم.

۶- می خوام ختم قرآن رو شروع کنم و یه زیارت درست و حسابی بخوانم.

۷- دلم میخواد برم یه مدت طولانی فقط به گنبد نبوی نگاه کنم.

۸- اینجا یاد همه هستم. خصوصاً خانواده ام. همگی. ریز و درشت.

۹- مهدی منتظره نوشتن من و امیرحسین تموم بشه بریم صبحانه.

۱۰- شاید بعد از صبحانه بریم یه قسمتی از سوغاتی ها رو بگیریم.

۱۱- خدا کنه این روزها تکرار بشه.

یا حق

+ نوشته شده در  2006/8/12ساعت 10:59  توسط مرد  | 

الان برای اولین بار رفتیم مسجدالنبی. اصلاً نمیدونم کی هستم؟ کجا هستم؟ خوابم یا بیدار؟ هیچ حس خاصی نداشتم. مثل آدمایی که تو کف چیزی مونده باشن. نمازمون رو خواندیم ولی الحق که این جماعت وهابی و سنی عجب گیرند. تا دیدن ما داریم روی سنگها نماز میخونیم رفتن فرش آوردن و پهن کردن تا ما هم مثل خودشون رو فرش و بدون مهر نماز بخوانیم. نتونستیم تو مسجد جمع بشیم تا روحانی کاروان توضیحاتی در مورد مسجد بده و نمیتونیم دعا و زیارت بخوانیم دسته جمعی. یکی از این عرب های دشداشه پوش با چفیه قرمز به سر اومده بود می گفت: "تجمع  don't "

روزهای سختی است. آخه میدونم و یقین دارم که بعداً دلم برای این روزها تنگ میشه و دلم هوای این روزها رو میکنه. اما افسوس که فعلاً تو عالم هپروتم و حالیم نیست.

الان برگشتیم تو اتاق و دارم می نویسم. محدوده بقیع رو هم دیدم و انشالله فردا بریم زیارت ائمه و دیگر بزرگانی که در بقیع مدفونند. چرا وهابی ها و سنی ها اینقدر به ما شیعیان گیر میدهند؟ چرا نمی گذارند راحت باشیم ؟ چرا حتی برای نماز هم راحتمون نمیگذارند ؟ چرا با ما دشمنی دارن ؟

بعضی از بچه ها خواستن دست به ضریح حضرت رسول (ص) بزنند که با واکنش تند شرطه ها مواجه شدند. شاید بهتر بود اینکار رو نمی کردند تا اونا رو علیه خودمون تحریک نکنیم. یه دوری تو حرم زدیم و مثل آدمایی که گیج و گنگ وارد یه جای عظیم می شن دور میزدم.

خدایا ! من کجام؟ کمکم کن بیدار شم. دوست ندارم تا آخرش همینجوری بمونم. میخوام بیدار شم. ارزش روزهام رو درک کنم و کاری کنم که اگر خدای نکرده این سفر تکرار نداشت پشیمون نشم.

سه تا حاجتی که مدتها آماده کرده بودم رو موقع دیدن قبة الخضراء حضرت رسول گفتم.[...] راستش فکر میکنم هر چیزی غیر از این سه تا حاجت میگفتم گذرا و بی ارزش بود. تو این زمانها که شاید تجربه کردنش یک بار برای همیشه باشه باید بدونی چی میخوای. انشالله که من خوب جیزایی خواسته باشم. در شان رابطه من و خدای مهربانم.

ما همگی میدونیم خدا از رگ گردن هم به ما نزدیکتر است و خواستن از خدا شاید اینجا و اونجا نداشته باشه. اما بقول یک دوست اینجور جاها علاوه بر معنویت خاصی که ناشی از حضور پیامبر و اهل بیت گرامی ایشون داره مثل یک ایستگاه میماند. ایستگاهی که چند دقیقه ای دنیا و متعلقاتش رو کنار بگذاریم و به تنهایی خودم و بزرگی خدام فکر کنم.

به تنهایی

به من

به خدا

به خدایی که  من از او هستم !

نمی خوام این روزها رو از دست بدم. دوست دارم نخوابم و بیدار بمونم. کاش همیشه اینجا بودم. بگذریم. در همین حدش هم صد هزار مرتبه خدا رو شکر که زیارت شایسته ترین انسان روی زمین و اهل بیت اش رو نصیبم کرده.

آره. من دیگه پام رسیده. دیگه نمیتونم بگم ممکنه به سفر نرسم. ولی هنوز یه اما دارم. و اون اینکه اگرچه جسم من الان در مسجد النبی است ولی خدا کنه روحم زودتر از راه برسه و من رو همراهی کنه که من بدون اون هیچم.

یا رسول الله ! کمکم کن که همیشه یاد خدا رو در ذهن داشته باشم و لحظه ای غفلت نکنم. این روزها عادی نیست و روزهای خاصی است و امیدوارم که به دفعات تکرار بشه.

۱- فردا صبح قراره ساعت ۳:۳۰ بریم مسجدالنبی و بعد از نماز صبح انشالله بریم بقیع و زیارت جامعه کبیره.

۲- شاید فردا کمی قیمت و این چیزا برای خرید بپرسیم و چند جا بریم.

۳- هنوز تلفن نزدم خونه ولی یه sms زدم به خواهرم که زنده ام.

۴- امیرحسین گیر داده من چی دارم مینویسم. چقدر طولانیه !

۵- مهدی هم داره یه چیزایی مینویسه.

۶- هتلی که درش هستیم بیشتر شبیه سفارت ایران می مونه. پرچم ایران توش زدن و کلی آگهی و اطلاعیه و پیام مذهبی به در و دیوار که "دانشجوی عزیز ....."

۷- تلویزیون اکثر شبکه های فارسی رو مثل شبکه خبر و جام جم رو پخش میکنه. جام جم داره "اولین شب آ رامش" پخش میکنه.

۸- اگر حسش بود الان با امیرحسین یه دعا میخونیم. شاید جامعه کبیره خوندیم.

یا حق

+ نوشته شده در  2006/8/11ساعت 10:58  توسط مرد  | 

سلام.

نمیدونم الان چی باید بگم.

امروز صبح ساعت ۹:۱۵ پرواز کردیم بسمت جده. علی و شایان و احسان اومده بودن فرودگاه بدرقه. دو ساعت ونیم پروازمون طول کشید. چون سفرمون در ماه رجب هست ما رو بردن فرودگاه حجاج که تو حج تمتع می برن. تو هواپیما هم با امیرحسین اختلاط کردیم و یک کم mp3 گوش دادم. تو فرودگاه جده خیلی وقتمون تلف نشد. زود کارمون راه افتاد. بعد وارد هوای شرجی جده شدیم. مامورها با دشداشه و بی سیم به دست مراقب بودند. خلاصه اومدیم تو اتوبوس خودمون و حرکت کردیم به سمت مدینه و ساعت حدوداً ۳ رسیدیم ساسکو. یه جایی بین جده و مدینه که زوار ناهار میخورن و استراحت می کنن. ناهارش چیز عجیبی بود. مرغ سوخاری چرب با یه نوشیدنی مسخره که مزه شربت سینه می داد. آب اینجا هم مزه جالبی نداره. بعد از ناهار حرکت کردیم به سمت مدینه و حدوداً ساعت ۶ رسیدیم. هنوز مسجدالنبی رو ندیدم. اومدیم هتل و استراحت کردیم و دوش گرفتیم و غسل زیارت کردیم.

قراره نیم ساعت دیگه برای نماز عشا مسجد باشیم. الان منتظریم مهدی هم دوش بگیره بریم. تلویزیونه الجزیره هم روشنه.

منتظرم. منتظر بقیع. غربت عجیبی باید داشته باشه. حال و شور واشتیاق بی حد و مرزی دارم. نمیشه توصیفش کرد.

تو اتوبوس از جده به مدینه یه زیارت عاشورا خوندم. دلم گرفته بود. به یاد مولامون اباعبدلله.

۱- برای اولین خروج از کشور تجربه جالبی بود و هست انشالله.

۲- من و مهدی و امیرحسین هم اتاقی هستیم.

۳- اینجا مشکل دستشویی داریم. اکثراً فرنگیه.

۴- میگن برای اولین بار که چشمت به مسجدالنبی و کعبه بیافته سه تا حاجتت برآورده میشه. کلی برنامه ریختم.

۵- خیلی اشتیاق دارم.

۶- اگه الان آماده نشم بروبچ دیگه شاکی میشن. فعلاً

یا حق.

+ نوشته شده در  2006/8/11ساعت 10:56  توسط مرد  |