تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

حکایت ما، حکایت آدم هایی است که می دوند برای دویدن و نه برای رسیدن.

حکایت ما، حکایت آدم هایی است که غبطه می خورند به آنچه در دست دیگران می بینند و افسوس که بهتر از آن را خود دارند و نمی بینند.

حکایت ما، حکایت آدم هایی است که خوشبختی را در ناکجا آیاد تعریف کرده اند.

حکایت ما، حکایت آدم هایی است که دوست دارند فکر کنند علیرغم تمام تلاششان به علت فراهم نبودن شرایط، هیچگاه به آنچه لایقند نمی رسند.

حکایت ما، حکایت آدم هایی است که می خواهند یک شبه ره صد ساله بروند.

حکایت ما، حکایت آدم هایی است که ارزش های درونی شان را فراموش کرده اند.

حکایت ما، حکایت آدم هایی است که با تمام وجود داشته ها را کنار زده و به دنبال کمبود های زندگی روزمره می گردند.

حکایت ما، حکایت آدم هایی است که با غصه خوردن عجین شدند.


پ.ن: حکایتی داریم ها!

پ.ن: ممکنه تو وجود تک تک ما ها همه این حکایت ها با هم نباشه ولی بعضی هاش هست. بعضی وقتا که خدا یه آدمی رو با تمام این حکایت ها میگذاره کنار دستت، بدون که خیلی خاطرت رو خواسته! انقدر تو وجود بعضی آدمها اینا پر رنگ میشه که آدم دوست داره اگه از این حکایت ها تو وجودش هست، ترکشون کنه تا به یک آیه یاس متحرک توی زندگی اطرافیانش تبدیل نشه!

پ.ن: خدایا از اینکه یه آیه یاس متحرک هم به ما دادی ممنونتیم!

پ.ن: الان از مجموع دو تا پی نوشت بالا چه نتیجه ای می گیرید؟؟

به هرحال اینم نوشابه ای بود که بعد از افطار باز شد و زدیم به تن. شمام بفرمایید....

+ نوشته شده در  2009/9/5ساعت 21:32  توسط مرد  | 

هی من میام میگم همه اتفاقات این دنیا بر اساس یه حکمتیه، هی شما بگین نه!

فکر کن دو نفر هستن که از هم متنفرن! یعنی یکی شون که خودم باشم رو شک ندارم و اون یکی هم طبق تبصره اول قانون سوم نیوتن، از من بدش میاد! البته نیازی به قانون و تبصره نیست! سر کلاساش نشون داده که ما با هم رابطه خوبی نداریم. حالا فکر کن ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادن تا تنها گزینه باقیمانده برای داوری پایان نامه من این آقایی باشه که از نظر رفتار (به لحاظ جنبه و خصوصا شعور رفتاری) به فرزاد حسنی در برنامه های تلویزیونی می ماند!!

واقعا داوری پایان نامه من شد یه طلسم. هیچ کس توی این دنیا پیدا نمیشد که با توجه به موضوع کارم، تو این روزها بخونتش. میگفتن کار داریم، سرمون شلوغه! یه داور خارجی داشتیم، این "علی وطن" (هر چی میکشم از دست خود خودشه!) گیر داد که الا و لله باید این رو بکنی داخلی چون داره کارای اداری اش طی میشه که بیاد اینجا و هیئت علمی ما بشه! مجبور شدیم لیست رو عوض کنیم! بعد که همه کارا تموم شد و اوضاع داشت بهتر میشد، دانشکده قبول نکرد که این آقا داور داخلی ما باشه!! حالا امروز مجبور شدیم برای بار سوم لیست داوران رو عوض کنیم!

نمیدونم حکمتش چی بود که اینطور شد، ولی حتما اون خدایی که اون بالا نشسته چیزی میدونه که من از درکش عاجزم! والا انقدر در و تخته بهم نمیخورد تا من و این عزیز دوست داشتنی که همیشه سایه اش رو با تیر زدم، دوباره سر و کله مون بهم بیافته!

اما از اونجایی که شما هم ممکنه مثل بعضی دوستای خودم فکر کنین "کسی که حسابش پاکه، از محاسبه چه باکه؟؟"، باید خدمتتون عرض کنم که در این مورد زیاد موافق نیستم چرا که اصولا اگر دستتون تو کار باشه خودتون متوجه میشین که بعضی ها فهیم اند در برخورد و بعضی ها نه! به هر حال ایشونم فارغ از اینکه من کار کردم یا نه، با نیت بد میاد سر دفاع و میدونم که اونجا چی کار میخواد بکنه!

(دکی خودمم این آخری، موقع امضا برگه ها، اعتراف کرد که ترکیب دفاع ات اصلا ترکیب خوبی نشد و اینا هیچ کدومشون سر دفاع کمکی بهت نمی کنن!)

دیگه توکل به خدا....اینم بخشی از زندگیه! امیدوارم که آخرش به خوبی تموم بشه! فعلا باید برم برای این چند روز باقیمانده تا دفاع حسابی خودم رو آماده کنم که بهترین استراتژی دفاع، حمله است.


خدایا به امید تو!

+ نوشته شده در  2009/8/31ساعت 14:50  توسط مرد  | 

روزا میان و میرن. گاهی خوب، گاهی بد، گاهی هر جفتش! گاهی پر امید و گاهی خسته و کم رمق. گاهی با افکار بلندپروازانه و گاهی با ... . حالا خلاصه روزگار در حال سپری شدنه! این روزها یه کمی کارای اداری برای دفاع داشتم که خدا رو شکر خیلی از کاراش انجام شد. هر چند توی گرما گاهی دو سه بار هی میرفتم انقلاب و بر می گشتم امیرآباد ولی مهم اینه که تموم بشه. حالا فرقی هم نمی کنه البته چ.ن وقتی یه ذره از بالا نگاه می کنی می بینی تو زندگی قبل از تموم شدن یه ددلاین، یه پروژه دیگه شروع میشه! پروژه که میگم دیگه خودت حساب کن بالا پایین های زندگی رو میگم دیگه نه حالا صرفا پروژه کاری و درسی و اینا. بالاخره دو تا داور قبول کردن که پایان نامه ام رو بخونن. و خدا رو شکر برنامه یکی شون عوض شد و قبول کرد وسط شهریور دفاع کنم، چون اول بهم گفت فقط آخرای شهریور وقت داره. فکر می کردم دعوت کردن از داورا راحت تر باشه ولی این ناز کردنشون رو پیش بینی نمی کردم! حالا دیگه فقط یک قدم مونده تا پایان کار که به امید خدا اینم تموم بشه.

جدای از کارای دفاع و پایان نامه هم، بقیه کارا بد پیش نمیره. مهم اون امیدی که دارم به اینکه اوضاع رو به راه میشه. بالاخره آدم تلاشش رو میکنه دیگه! اگر شد که خدا رو شکر اگرم نشد حداقل خیال آدم راحته که کار خودش رو کرده. البته این قضیه راجع به کارایی که آدم به تنهایی توشون درگیر میشه بیشتر صادقه تا کارایی که آدمای دیگه هم میان وسط میدون. اونوقته که باید حساب بقیه رو هم بکنی. چه یه نفر چه صد نفر. همین که تو می تونی توی روند عادی زندگی دیگران تاثیر بذاری، دغدغه ایجاد میکنه. من نگرانم! نمی خوام کسی از تصمیمات درست یا غلطی که من می گیرم صدمه ببینه! اینم موضوعیه که الان مدتیه درگیرشم. گاهی فکر میکنم دلم میخواد ریست* بشم! یا شایدم فرمت بگم بهتر باشه. همه آدما، همه اتفاقات، همه بک گراندهای ذهنی که ازشون ساختم رو بذارم کنار و از اول شروع کنم.

این چند وقت خیلی بیشتر از گذشته درگیر موندن و رفتن شدم. البته فکر می کردم وقتی یه کسی تصمیمش رو می گیره دیگه این درگیری تموم میشه، ولی مثکه این اوضاع اخیر باعث شده این دغدغه به همه منتقل بشه و مثل یه بیماری واگیردار بین همه باشه. داره به موازات آنفولانزای خوکی قربانی میگیره. بعضی ها مریض می شن و بعد از مدتی خوب میشن و بعضی ها هم قربانی میشن. من اصلا برام مهم نیست که یه نفر دیگه فکر میکنه بهترین راه موندنه یا رفتن. یا حتی رفتن و برگشتن. و اصلا برام مهم نیست که بقیه اگه جای من بودن چی کار می کردن ولی برام مهمه که آدمها به نظر دیگران احترام بذارن. البته این روزها همه قاطی کردن و نمیشه زیاد ازشون انتظار داشت ولی وقتی یه نفر فکر میکنه اینجا جای نفس کشیدن نیست، دلیلی نداره کسانیکه میخوان بمونن رو به نفهمی و خریت متهم کنه. البته کسی مستقیم من رو متهم نکرده. ولی از اونجایی که این بحث این روزا زیاد مطرح میشه، گاهی آدم ناخواسته در معرض حرفایی قرار میگیره که شاخ در میاره. مثلا دیروز سر کلاس فرانسه، توی کتاب پرسیده بود که دوست دارین توی کشور خودتون زندگی کنین یا خارج از اون، بعد جوابی که استاد سر کلاس داد (که مثلا من کشورم رو دوست دارم!)، انقدر برای چند نفر سخت بود که اولش بحث به فارسی کشیده شد، بعدشم قشنگ تو مایه های دعوای لفظی بود. :) محور اصلی همه این حرفا اینه که تویی که به هر دلیلی میخوای بمونی یا خیلی نفهمی، یا لیاقت وضع بهتری رو نداری یا مثلا خودت هم آدم دگمی هستی! بابا آخه این چه طرز تفکریه که شماها دارین؟؟

ولی موندن به معنی مشکلات نداشتن یا خوش بودن نیست! الان یه چند ماهی میشه که فکر کنم این انجمن مهندسی نفت هم داره یه حال اساسی بهمون میده، اول که پسورد مقالات رو از بچه های چپتر** گرفتن، بعدم مرتب مقالاتمون رو ریجکت میکنن. البته ریجکت شدن مقالات می تونه دلایل مختلف داشته باشه ولی باور کردنی نیست که من همین چند نفری که می شناسم دور و بر خودم، مجموعاً توی این مدت 8 تا مقاله داشتن که همگی بدون استثنا رد شده! باور کردنی نیست که صرفا علتش دلایل علمی باشه!

تا اینجا غر زیاد زدم دیگه بسه! یه کم برم سراغ مشکوکیت ها! من اعتراف میکنم که این چند وقته خیلی مشکوک بودم! بعضی ها فهمیده بودن! خوب دوسش داشتم!!!! چی کار کنم؟ البته این قضیه دوست داشتن دو طرفه باید باشه والا به درد نمی خوره. من اون رو دوست داشتم و اونم لابد من رو دوست داشت! خیلی بهش فکر کرده بودم و اونم به من. حسابی فکر کردم و موضوع رو از زوایای مختلف بررسی کردم و بالاخره بعد از مشورت با بزرگترها تصمیمم رو گرفتم! هر چند تصمیم سختی بود ولی بالاخره باید تصمیم رو می گرفتم! خیلی بهش نیاز داشتم. نیاز رو هم باید رفع کرد دیگه :دی در نهایت، این داستان پایان خوشی داشت و ما بالاخره بهم رسیدیم! یه مینی لپ تاپ کوچولو! سبک و کار راه انداز! الانم ازش راضی ام! (یه کم شبیه این اس ام اس های سرکاری و لوس شد این بخش آخر ولی باسه سرکار گذاشتن بعضی ها لازم بود!)

 

پ.ن: گاهی نوشته هام همین قدر پراکنده و مبهمه! و این نشون دهنده یه فکر پریشان و آشفته است!

 

*Reset

**chapter

+ نوشته شده در  2009/8/27ساعت 21:53  توسط مرد  | 


بار الهی!

در این روزهای مبارک، توانایی تشخیص "سیری شکم" هنگام افطار به ما عطا بفرما!

آمین!



+ نوشته شده در  2009/8/22ساعت 20:57  توسط مرد  | 

People are afraid to face how great a part of life is dependent on luck. It's scary to think so much is out of one's control

There are moments in a match when the ball hits the top of the net, and for a split second it can either go forward or fall back. With a little luck, it goes forward and you win

Match Point (Movie, 2005)

 

پ.ن: البته من تا این حد به "شانس" اعتقادی ندارم. من معتقدم تمام اتفاقات ریز و درشتی که اطراف ما به وقوع می پیونده و ما هیچ نقشی در بوجود آمدنشون نداشتیم و یا گاهاً نقش داشتیم، همگی بر اساس حکمتی بوده و خواهد بود. ولی اسمش هر چیزی که باشه، از مثالی که توی پاراگراف دوم زده، خوشم اومد.

پ.ن: حنا (حالا مثلاً :دی) خانوم دل من! یه جای قصه انگار! منتظر شما بود :) خوش اومدی مسافر کوچولو...

+ نوشته شده در  2009/7/10ساعت 10:21  توسط مرد  | 

چی دوست دارین بخونین؟

چی دوست دارین بشنوین؟

مرد دیگه همه چیزش رو گذاشت کنار. از رویاهاش شروع کرد و کم کم بقیه رو هم داره فراموش میکنه. اصلا خوبه که آدم همه وابستگی هاش رو بذاره کنار. شاید برای مدتی آدم خلوت کنه بد نباشه. شایدم این خلوت یه دوره ابدی باشه. نمیدونم.

دوست دارین بگم این روزها خیلی فکرم مشغوله؟

دوست دارین بشنوین که خودم رو یه ناشکر تمام عیار می دونم؟

دوست دارین بدونین چی تو ذهنم میگذره؟

خب بذار برات بگم. مثلا تو ذهنم اینا می گذره.

خنده داره که همسن و سالهای من بعضا برای کاندیدای محبوبشون با هم جر و بحث می کنن. با خودم می گم این بیچاره ها فکر می کنن واقعا با عوض شدن یکی و اومدن دیگری قراره زندگیشون کن فیکون بشه! البته اونایی که یه جورایی وصلن به بالا شاید براشون فرق بکنه ولی برای ما که جزو عموم هستیم و به هیچ جا بند نیستیم هیچ فرقی نمیکنه. اگرم خیلی برات عجیبه یه مثال ساده میزنم و اگه خیلی عاقل باشی تعمیمش می دی و اگرم تعصب داشته باشی نمی تونی اینکارو بکنی و برای منم اهمیت چندانی نداره!

بحث دانشجویان پولی زمان اقای معین مطرح شد که 4 سال پیش وقتی اومد فنی هنوزم از این طرح مزخرف کذایی اش دفاع می کرد! وارد جزئیات نمیشم ولی همین بس که تنها دلیلش این بود که ما تعداد دانشجوهامون از متوسط جهانی کمتره. حالا هرچی ما حنجره جر دادیم که بابا حق اونی که یه چیزی حالیشه رو کسی که پول داره ضایع می کنه و اینا کسی گوش نکرد. بعد بچه ها تحصن کردن جلو مجلس! کدوم مجلس؟ هفتم! یعنی طیف سیاسی مخالف! نتیجه چی شد؟ برای پایان دادن به تحصن گفتن طرح دوفوریتی میدیم به مجلس! بعدش؟ طرح ارائه شده حتی برای طرح در جلسه علنی رای نیاورد!! یعنی عملا فقط دانشجوها رفتن خونشون!

برای من نوعی همین ها بسه! یعنی آقا هرکسی بیاد برای من فرقی نمی کنه! ماکزیمم معتقدم در سطح سیاست خارجی ممکنه تفاوت بکنه! و در سایر موارد برای من فرقی نداره!


بازم دوست داری برات بگم؟ خب بذار از دغدغه هام برات بگم!

هفته پیش با یه کسی که قبولش دارم داشتم مشورت می کردم می گفت اگه می خوای مثل آدم کار کنی از همین حالا به فکر یه پاسپورت غیر ایرانی باش! :دی

خب این روزها خیلی فکرم درگیره! واقعا نمی تونم برای اینده خودم تصمیم بگیرم. دوست داشتم (هنوزم دارم!) که درسم رو بخونم و توی محیط آکادمیک باشم و تا زمانی که علاقه دارم از این فضا استفاده کنم ولی به چه قیمت؟ به قیمت باسواد شدنی که بیشتر شبیه سراب می مونه؟! به قیمت 5 سال دیگه دست تو جیب بابا بودن؟ به قیمت چهار سال علافی؟! به قیمت اینکه چهارسال افسوس بخورم چرا در مقابل پذیرش پن استیت مثل ماتم زده ها نامه رو انداختم یه گوشه و اصلا دنبالش نرفتم. به چه قیمت؟ یا می رفتم به قیمت خیلی چیزای دیگه که ارزشش بیشتر از همه ایناست. نمیدونم! بین نظر همه آدمایی که از بیرون به من نگاه می کنن با شرایطی که من توش هستم خیلی فرق هست. اونقدری که قضاوت کردن رو کار بیخودی می کنه!

همه اینا که توی لحظاتی تو ذهنم میگذره، میگم گور بابای همه چی! ولش کن بابا. دنیا به همین دو سه روزشه! همین دو سه روز رو عشق کنیم بسه. میزنیم تو خط کثافت کاری های اختصاصی و انحصاری خودمون. اخرش که چی؟ همه این فکرا بی نتیجه است! عشق است دور هم بودن. همین یک ساعت دوچرخه سواری های هفتگی. همین والیبال بروبچ انستیتو. همین فوتبال هفتگی که کلا دو بار هم نرفتیم! همین خنده های سر کلاس فرانسه به ریز و درشت لغت ها و تلفظهای دری بری شون! همینا خوبه! مهم اینه که به آدم خوش بگذره! حالا میخواد اینجا باشه یا جای دیگه! هر چقدر هم که از دید دیگران موفق باشی اگه خوش نباشی به پشیزی نمیارزه! ما مسئول برآورده کردن آرزوهای دیگران نیستیم! مهم اینه که شب که میخوای بخوابی حس آرامش کنی و از روزی که سپری کردی احساس رضایت کنی و خاطراتش شادت کنه.


ولی با همه اینا خودم رو یه "ناشکر" تمام عیار می دونم که با تمام لطفی که خدا در حقم کرده و تمام نعمتهایی که سر راهم قرار داده بازم گیر میدم! بازم کم نمیارم....پر رو بازی!


پ.ن: اگه ننوشتم دلیلش فیس بوک نیست! هرچند اون خیلی کمک کرد که ترک کردن اینجا آسون بشه! ولی خیلی چیزا بود. یکی اش خواننده های اینجا بود. ولی این تنها نبود. حالا به کسی بر نخوره! :دی شوخی کردم!

فعلا. یاحق.

+ نوشته شده در  2009/5/19ساعت 22:26  توسط مرد  | 

سخنی با فریدون جیرانی

آقای جیرانی عزیز هر چند از سر شب تا به حال مدام با خودم می گویم حیف آن سه هزار تومانی که رفت توی پاچه مان تا خنده های کریه آن دخترک جیغ جیغو را تحمل کنیم و یک فیلم بی سر و ته را نگاه کنیم ولی از طرفی از شما متشکرم که بعد از مدتها یادم انداختید سینمای ایران را باید فراموش کرد و برویم سراغ همان فیلمهای دانلودی!! سینمایی که امثال شما در پی آن هستید تنها نتیجه ای که خواهد داشت پرفروش شدن فیلمهایی مثل چارچنگولی و اینهاست! من نمیدونم چرا این روشنفکر های ما فکر می کنند فیلم معناگرا و مفهومی مخاطب خاص داره و تنها راه پول در آوردن فیلم گیشه ایه! یعنی از نوع مهناز.افشار و الناز.شاکردوست و اینا!! یا ساختن خزعبلاتی مثل "ستاره می شود"!! بابا فیلم اگه فیلم باشه هم عموم مفهومی که می تونن رو می گیرن و هم مخاطب خاص رو راضی میکنه! این ها بهانه های خوبی نیست!

 

پ.ن: تازه دوستان گفتن این فیلم قراره در سه قسمت اکران بشه! اولا ساختن سه تا فیلم 75 دقیقه ای به نظرم بیشتر مثل کم فروشی می مونه! چیزی که میشه کامل نشون داد چرا ازش میزنی خب؟! بعدم اگه هدف این بود حداقل یه فیلمی می ساختین آدم رغبت کنه ببینه بعدش چی میشه :)

پ.ن: ساعت شش فیلم شروع میشه...ساعت 7 در حالیکه با خودم فکر می کنم الان پیرمرد (عزت الله انتظامی) دیالوگی که قرار بود اجرا کند و نتوانست را، به خاطر دلسوزی هایش برای دختر واقعا عملی کرده و خودکشی میکند. این دقیقا همان چیزی است که از پنج دقیقه اول دیدن فیلم به ذهن میرسه و با خودم فکر می کنم چقدر قابل انتظار و بیخود!! بعد ساعت هفت و ربع ییهو وسط فیلم، اسامی بازیگرا میاد و چراغ سینما روشن میشه! و نه انقدر داستان هیجان داره که شما توی خماری چیزی بمونید و نه پایان قابل درکی برای داستان می بینید!!! یه دو سه دقیقه ای همه حضار به هم نگاه می کنند که "این یعنی چه؟!".

پ.ن: واقعا امروز مصمم شدم توی عید همه فیلمهای خوب خارجی امسال که از بچه ها گرفتم رو ببینم! حداقل یه چهارتا فیلم درست حسابی ببینیم!!

 

+ نوشته شده در  2009/3/12ساعت 23:54  توسط مرد  | 

(کمی طولانی شد! اگر حوصله نداری نخون که بعدا غر نزنی!)

علیرغم اینکه خیلی تلاش کردم تا همه پیشرفتهای علمی ای که هر روز در اخبار، روزنامه و یا تلویزیون می شنوم، بپذیرم، اما انگار نه انگار. راستش را بخواهی هیچ جوری توی کتم نمیرود که از دانشگاههای ما یک همچین دستاوردهایی بیرون بیاید که هی داد و فریاد می کنیم که ما چندمین کشوری هستیم که آپولو هوا کردیم یا چندمین کشوری هستیم که خودروی ملی داریم یا به فلان کلوپ انحصاری دارندگان فلان فناوری رسیده ایم. اعتراف می کنم که خیلی وقتها هم با خودم فکر می کنم (و تا حدودی حسرت می خورم برای تمام وقتی که گذاشتم و می گذارم و برای تمام انگیزه ای که داشتم و هنوزم اندکی مانده) که چرا هر وقت ما خواستیم یه کار درست حسابی کنیم و فیل هوا کنیم نشد! چرا ما دست روی هر چیزی می گذاریم نه تنها به جایی نمی رسد که حسابی هم توی پاچه مان می رود؟! مثل همین پروژه مان که مثل بختک افتاده روی اعصابم و هر روز صبح قبل از بلند شدن از رختخواب باید خودم را نفرین کنم که عجب اشتباهی کردم! و با خودم فکر کنم کجای کارم ایراد داشت که وقتی خواستم روی این یکی خوب وقت بگذارم و اصلا در کارم پیچش و اینها راه ندهم حالا بعد از قریب به یکسال احساس کنم در منجلابی افتادم که بوی گندش قبل از همه خودم را خفه خواهد کرد! اصلا اینها به کنار! بحثم ماهیت پیشرفت و فیل هوا کردن است.

بگذار همین اول کار خیالت را راحت کنم! این را نمی نویسم که بگویم اینها دروغ است یا چیزهایی شبیه آن! یا مثل این پیرمردهایی که با آن حس نوستالژیک احمقانه شان حالم را بهم می زنند و تا بحثی می شود سریع روح اعلیحضرت مرحوم رو جلویشان زنده می کنند و شروع می کنند به تعریف های آبگو شتی و غر غر کردن های صد من یه غاز! که مثلا آقا جان زمان اعلیحضرت ماست و خامه ها انقدر شل نبود مثل حالا! سفت بود و چرب! با یک قاشقشان تا شب سیر بودی و فلان و بهمان! یا از وقتی این اخوندا اومدن سر کار تو ماست و خامه هم آب میریزن.... وقص علی هذا!! نمی خواهم ادای انها را در بیارم. ولی....

اینها را می نویسم در حالی که آرزو می کنم همه این اخبار واقعی باشند! و در حالیکه آرزو می کنم ای کاش من هم می توانستم مثل همه مردمی باشم که با افتخار فکر می کنند اینها همه اش توان و هوش و ذکاوت نیروهای جوانی است که اسمشان را گذاشته اند نخبگان دانشگاهی و همه اش را حاصل دسترنج آن استادان شیر پاک خورده امروز بدانم که مجاهدین انقلابی دیروز بودند که اکثریت قریب به اتفاقشان به واسطه حضور پر رنگشان در صحنه ها بورس انگلیس شدند! ای بر پدرت انگلیس ملعون. کاش می توانستم راحت تر باور کنم. اما هر وقت که در اخبار می خوانم یا می شنوم که به فلان موفقیت رسیدیم فی الفور یک فکر بی پدر مادر میاید توی سرم که مگر می شود با این رفتارهای حاکم بر جامعه علمی و با این برخوردهای صنعت و البته رفتارهای رویایی دانشگاهیان و با این باندبازی اساتید و هزار قصه دیگر به جایی رسید؟! خیلی وقتها سعی میکنم به خودم بقبولانم که اینها احتمالا یک چیز متفاوتی هستند و با تمام آدمهایی که من در این سالها با آنها برخورد داشتم فرق دارند. آدمهای متفاوتی هستند که من از زیارتشان محروم بودم! شاید انگشت شمارند ولی هستند و همان حضور پر برکتشان منجر به این ها می شود.

دست خودم نیست! چه کنم. هر جور فکر می کنم نمی توانم تصور کنم استادی که از روی پاورپوینت هایش هم نمی تواند یک موضوع ساده را به من بفهماند و بعضی وقتها خلافش را می فهماند و گاهی به طرزی بی شرمانه مبحثی را می پیجاند بیاید بگوید ما اولین پالایشگاه نمیدانم چی را ساختیم و طراحی کردیم. (آنها که مرا می شناسند لطفا این حرفهایم را به نام کسی سند نزنند! فقط عمق دور از ذهن بودن ماجرا را بازگو می کنم و بس.) دست خودم نیست. اصلا برایم قابل تصور نیست که معاون یک وزیری برای اینکه باورم شود در چه وضعیت احمقانه ای گیر افتاده ام بگوید ما با دستور مستقیم وزیر هم شش ماهی طول کشید تا داده های فلان شرکت تابعه خودمان را بگیریم و انتظار نداشته باش همه چیز خیلی راحت و ایده آل پیش برود. و اصلا برایم قابل تصور نیست یک استاد در دانشگاه کار پژوهشی کند فقط برای دل خودش مثل یک دانشمند. البته این به این معنی نیست که اینجا و در ایران وضعیت به اینگونه است! تصوریر ذهنی من از یه استاد دانشگاه یک آدمی بود (تا قبل از ورود به دانشگاه در سالهای جوانی...تا 18 سالگی) که خودش! (دقت کن خودش!) روی یک موضوعی کار میکند و از دانشجوهایش کمک می گیرد تا روی موضوعی که خودش کار میکند به او کمک کنند. اصراری ندارم که این تصویر درستی باشد ولی هیچ کدام از استادهایی که دیدم در دانشگاه اینطور نبودند و نیستند. اکثرا بیزینس من هایی هستند که برای حفظ قوانین دانشگاه درس هم میدهند! که البته لابد هر روز دعا می کنند کاش مجبور نبودند این مزخرفاتی که خودشان هم برایش ارزشی قائل نیستند توی مخ چهارتا بیچاره فرو کنند. و برای تبعیت از قوانین دانشگاه مجبورند دانشجو هم داشته باشند! والبته خودشون کاری نمیکنند الا وظیفه خطیر نظارت بر پروژه ها. لابد کارهای مهمتری دارند! البته قصدم اینجا گیر دادن به استادها اصلا نیست. یقین دارم که انقدر دلایل قانع کننده برای اینکارشون دارند که عذاب وجدان پیدا نمی کنند! ولی حرفم این است که انقدر توی اخبار دیدم که پژوهشگران دانشگاه امیرکبیر هر روز یه دستگاه جدیدی اختراع کردن که دیگر اگر یک روز از این دانشگاه خبر اختراع یا اکتشاف نشنوم روزم شب نمی شود! یعنی واقعا اینها در حال اتفاق افتادنند؟

من یک استاد در این شش سال ندیدم که با معیارهای یک محقق به معنای واقعی جور در بیاید. وقتی هم می خواهم تصور کنم یه روز یکی از استادهای خودم بیاید بگوید فلان چیز را ساختند یا به فلان نتیجه مهم رسیدند فکر می کنم روی ابرها نشستم و شبیه لوگوی دریمز لند شدم! یک جای کار می لنگد! نا فرم..... انقدر که این تصویر برام خیالی و غیر واقعی است! چرا راه دور برویم اصلا؟ همین دانشگاه خودمان اصلا! دانشکده مکانیک خیلی کارهای بزرگی کرده ظاهرا و نمیدانم ربات ساختن و ماشین ساختن و اینها! البته من به توانایی دانشجو ها و امثال خودمون هیچ شکی ندارم J مطمئنم از پسش بر میایند! ولی خب در شرایطی که هیچکس تو را آدم حساب نمیکند واقعا چطور ممکن است؟! وقتی شرایط دانشکده اینجوری است اصلا پیشرفتی ممکن است؟ از نظر من تا یک درصدی توان نیروهای متخصص شرط است که ما در این زمینه کمبودی نداریم! الحمدالله! یه بخش مهمترش مدیران اجرایی پروژه هستند. یعنی کسانی که تقریبا میدانند چه پروسه ای باید پیش رود و الان کجا هستیم؟ و در آخر تامین و پشتیبانی! در مورد آخر که شک ندارم وضعیت در حد صفر هم نیست! کمی پایینتر! البته واقعا قصدم سیاه نمایی نیست! فقط تصور و تجسم وضع موجود این را نشان می دهد! شاید به خاطر همین بود که وقتی خانم والده J از این ماهواره جدید می پرسید در جوابش گفتم اگر همچین چیزی درست باشد فقط به خاطر وزارت دفاع بوده و بس! چون فکر میکنم وقتی بحث از حضور وزارت دفاع میشود اصلا بحث یه سر و گردن میرود بالاتر! ولی اینکه در حالت عادی بتوان کارهای بزرگی کرد....من به کلی نا امیدم! مشکل اصلی من که در موردش شک دارم همان نیروی متفکر و مدبری است که می شود مدیر اجرایی! یک همچین کسی را حداقل من در رشته خودم که سراغ ندارم! شاید یکی دو نفری باشند که فکر میکنم ممکن است توانش را داشته باشند ولی بقیه را من هم اگر جای کسی بودم که قرار بود پروژه را ساپورت مالی کند، عمرا وارد پروژه نمی کردم! از بس که این جماعت خارج از گودند و پول ریختن به پایشان بیشتر هدر دادن منابع کشور است تا امید به پیشرفت حتی از نوع واهی!

یاحق.

+ نوشته شده در  2009/2/5ساعت 22:56  توسط مرد  | 

اين عكس رو نگاه كن!

به نظرم اون دختر سمت راستي خيلي عاديه! يه آدمي كه احتمالا با خودش فكر كرده و به اين نتيجه رسيده كه راه درست همونيه كه اون فكر مي كنه! به ما هم ربطي نداره كه حق با اون هست يا نه!

ولي سمت چپي! يا هنوز ترديد داره كه راه درست كدومه يا اينكه مجبور تظاهر كنه به درستي راهي كه قبولش نداره!

از سمت چپي بيشتر بايد ترسيد تا سمت راستي!


پ.ن: چند وقت پيش راديو زمانه مطلبي رو منتشر كرده بود در مورد يك ايراني كه راجع به حجاب، كتاب طنزي نوشته بود. نظراتش جالب بود. نه در مقام تاييد و نه در مقام تكذيب هستم ولي خوندنش خالي از لطف نيست. ولي عكس روي جلد كتابش جالب بود. ما هم استفاده كرديم!

ياحق.

+ نوشته شده در  2009/1/27ساعت 13:32  توسط مرد  | 

ما الان سه ماهه گزارش داديم به اين شركت لعنتي [...]* بعد حالا پولمون رو كه نداده هيچ، بهمون داده نميدن! دو هفته پيش رفتيم اونجا ميگن ما همه داده هاي مورد نيازتون رو آماده كرديم فقط مونده كه بفرستيم! امروز ميگن مسئول مالي رفته فلان جا نيست! داده ها هم يادمون رفت بفرستيم ببخشيد!


پ.ن: كلا پول دادن از جون دادن بدتره! چه دولتي چه خصوصي! براي مثال عرض كنم خدمتتون كه در ممالك خارجي دانشجوها با پول TA زندگي ميكنن! اينجا يه صد تومن ميدن به هر دانشجو به ازاي هر چند تا درس كه توي يه ترم بگيره! ولي كي ميدن؟ خدا ميدونه! هنوز صد تومن ترم پيش ما رو كه ندادن :))

پ.ن: ما هر وقت مي ريم آموزش دانشگاه مسئولش رفته مرخصي **! مهم نيست كارت چيه! اون كاري كه تو داري مسئولش رفته مرخصي **! حالا مثكه اين قضيه در همه جا رايجه! مختص دانشكده نيست!

پ.ن: من يه سري از نوشته هاي قديمم رو به اين بلاگ اضافه كردم. از مرداد 85 تا فروردين 86 نوشته هاي قديميه كه تازه به اينجا اضافه كردم. گفتم شايد براتون جالب باشه. اگر هم راجع بهشون نظري داشتين همونجا نظر بدين! مخصوصا راجع به سفرنامه حج. 


* تا 10 مي شمرم اگه پول و داده ندن لوشون ميدم!

** حاملگي!


ياحق.

+ نوشته شده در  2009/1/12ساعت 20:40  توسط مرد  | 

نميدونم از كجاي اين روزها بنويسم! از عزاداري ها كه ديگه رنگ و بوي فرمايشي و نمايشي اش بدجور حالم رو بهم ميزنه. شب عاشورايي كه گذشت يه دو ساعتي زدم بيرون دم خونه! با آخرين مدل فشن مو و لباس و چكمه و هزار جور چيزه ديگه آشنا شدم! (مد شدن آرايش مو به رسم عزاداران حسيني) عزاداري رو تبديل كرديم به مراسمي براي تخليه هيجانات روزهاي جواني! بوي عطر دختر و پسر بود كه ميزد تو بيني! خلاصه امسال محرم اصلا حال نكردم! دلم از اون عزاداري هاي سنتي ميخواد كه يه سخنران مياد و درست درمون براي مردم از قيام عاشورا ميگه و هدف اين نهضت! نه صرفا تعريف صحنه جنگ و مقتل! آگاهي دادن به مردم چيزي بالاتر از فقط اشك ريختن براي مداحي هاست. بايد باشه اين مداحي ها ولي اولا درست و منطقي و ثانيا در كنار آگاهي دادن به مردم! 

با بعضي از اين مداحي ها ميشه حسابي هدبنگ زد! بعضي سخنراني ها هم....


پ.ن: در مورد تغييراتي كه در پيوندهاي بلاگ مي بينيد، مورد خاصي نيست فقط اينكه من در قسمت  Man's shared items پستهايي از دوستان كه خوشم بياد رو share ميكنم و فكر ميكنم آيتم جالبي باشه. 


+ نوشته شده در  2009/1/10ساعت 19:27  توسط مرد  | 

ديگر حتي پياده روي هاي شبانه ام در اين روزهاي سرد هم كمكي نمي كند. گويي بعضي تصميم ها را نمي توان گرفت. انگار بعضي تصميم ها را ديگران بايد برايت بگيرند تا اگر هم اتفاقي افتاد بياندازي گردنشان! متهمشان كني! ندانستن كار دست آدم مي دهد. گيجي و سردرگمي نتيجه همين ندانستن است. روزهايم هدر مي رود و من مدام به يك نقطه مي رسم....نميدانم. فكرهايم را كردم. بي نتيجه است. در دايره اي كوچكي گير افتاده ام كه مدام دور خودش مي چرخد. مثل زمين. من يك زميني ام ديگر! با تواني محدود اما ذهني وسيع و بزرگ و بي انتها. شايد براي تو مسئله بي اهميت باشد. شايد به نظر تو كه از بيرون حواست به من است، من بيخود خودم را درگير جزئيات مي كنم. نميدانم!

كم كم دارم خسته مي شوم! ديروز به اين نتيجه رسيديم كه علم خزعبلي است كه دلمان را به آن خوش كرده ايم! آن چيزي كه ما اسمش را گذاشتيم "علم"، انتهايش سرابي بيش نيست! امروز هم نتيجه گرفتيم كه ما آدم هاي ايده آلي هستيم كه در افكارمان به فكر تحوليم! به فكر يك انقلاب! از ان نوع انقلاب هايي كه همه چيز را زير و رو مي كنند. خيلي ها مثل ما بودند ولي نتوانستند. نه نه خواستند اما انقلابي در كار نبود كه بتوانند يا نه! توهمي بود و بس! انقلابي در كار نيست. ما هم مثل بقيه. چه فرقي داريم مگر؟ كمي كه زندگيمان واقعي تر شود دُممان را مي گذاريم روي كولمان و فراموش مي كنيم ايده آلهاي روزهاي جواني را! شايد هم روزهاي مجرديمان را! احتمالا ما هم در سالهاي بعد انقدر دچار روزمرگي مي شويم كه فراموش مي كنيم كه امروز در چه فكري بوديم! با لبخندي تلخ فكر مي كنيم: گور پدر ايده آلها! بچسبيم به زندگي غدار كه كلاهمان را باد برد.

ياحق.
+ نوشته شده در  2009/1/4ساعت 20:26  توسط مرد  | 

من شاكي ام ولي با اين لحني كه نوشتم هيچ وقت جواب كسي رو ندادم. ترجيح ميدم در مقابل اين بحثها سكوت كنم. تفاوت بين نسلها خيلي واضح و روشن هست و مقايسه نميشه كرد. من فقط ميخوام بگم اين بحثها مثل اين ميمونه كه بگيم قديما فقط خير بوده و امروز فقط شر! جوانهاي ديروز مخلوطي از موفقيت ها و شكست ها بودند و امروز هم همينطور. غصه خوردن براي روزهايي كه گذشته تفاوتي در حال امروز بوجود نمياره. فقط آدمها رو نا اميد ميكنه. ديروز هر چي كه بوده تموم شده! امروز رو بسازيم!

كامنتها رو خوندم و چون جوابم كمي زياد شد مجبور شدم پستش كنم.

ببين! انسانها كه قاتل بالفطره به دنيا نميان. اينكه نسل امروز آدمهاي فرهيخته اي هستن يا نه به ذات خودشون بر نمي گرده. اين بر مي گرده به نوع تربيت اين نسل. بر ميگرده به محيطي كه توش بزرگ شدن و خيلي فاكتورهاي ديگه. اگر نسل ديروز جاي ما بود نمي تونست با حال امروز ما فرقي داشته باشه. ما هم اگر نسل ديروز بوديم كاري غير از كار آنها نمي كرديم. مي جنگيديم و انقلاب مي كرديم و كما اينكه امروزم اگر همچون شرايطي پيش بياد مطمئنم صحنه خالي نمي مونه! :)
ما تصميم خودمون نبود كه ترافيك بشه يا بيماري زياد بشه و هزار مشكل ديگه. ما خواهان بي ديني و بي اعتقادي نبوديم. ما مسئول اين مسائل نيستيم. تازه برعكس. ما مجبوريم براي حل كردن مشكلاتي كه به ما از گذشتگان به ارث رسيده راه حلي پيدا كنيم. ما محكوميم به شرايط فعلي و بسياري از اين محكوميت هاي ناشي از تصميمات و رفتارهاي نادرست دامن گير نسلهاي بعد از ما نيز خواهد شد. پس مقصر دانستن صرفا يه عده جوان صرفا باز كردن مشكل از سر خودمان (بخوانيد خودشان) است و بس! عده اي از آنها ديروز تمام فكر و ذهنشان گوگوش و مهستي و هايده بوده، حالا از اينكه اين نسل دلش را خوش كند به آهنگهاي رپ و ساسي مانكن تعجب مي كنند؟! چرا؟

در ضمن به نظر من هيچ انسان و نسل بي آرماني نيست. زندگي مادي ممكنه آدمها را سردرگم كنه و مهر پوچي به زندگيشون بزنه ولي بي آرماني هم يه جور آرمانه ديگه! نسل ما هم براي رسيدن به آرمانهايش تلاش ميكنه چرا كه اميد زندگي يعني روزي كه يك آدم يا يك نسل به آنچه آرمانش است برسد. حتي اگر اين آرمان پوچي و بي هويتي باشه. هدفهاي ما صرفا با آرمانهاي گذشتگان فرق داره. اينكه اين آرمان ها چقدر ملي يا مذهبي هستن ديگه چيزيه كه اين نسل به اون طرف سوق داده شده. اگر خانواده هاي ديروز و حتي امروز اعتقادات توي خونه و توي جامعه شون يكي بود، نسل امروز در ارزشهاي نسل قبل دچار ترديد نمي شد. نسلي كه انقلاب كرده و امروز داره هر روز خودش رو توي مغازه و تاكسي و اتوبوس نقض ميكنه به كدوم مقدس و به كدوم آرمانش احترام گذاشته؟ اصلا مقدسات نسل قبلي چيه؟ اين ارزش قائل شدن يعني چي؟ نسل قبلي براي مقدساتش ارزش قائل است؟ آن روز كه حرم شيعيان بارها و بارها در عراق غرق در خون شد، كدام نسل براي مقدسات مذهبي اش ارزش قائل شد؟ ارزش قائل شدن يعني راهپيمايي فقط؟ آنها هم براي مقدساتشان چندان ارزشي قائل نيستند و ما نيز كه شاگردان اين نسل هستيم در خوشبينانه ترين حالت فقط در اين نوع از ارزش قائل شدن همراهشون مي شويم.

احتمالا شما هم مي شناسين آدمهايي كه با انقلاب متحول شدن. تا قبل از انقلاب چي بودن و بعدش چي شدن. خدا كنه اين تحول دروني باشه كه هميشه نيست. و برعكس خيلي از كساني كه تا ديروز براي حرفهاي رهبرشون گريه مي كردن، امروز براي براندازي نظامي كه خودشون درست كردن از هيچ تلاشي دريغ نمي كنن. درستي و غلطي انقلاب رو بذاريم كنار. اين نسل در آرمانهاي خودش هم دچار شك و ترديد شده. چرا بايد به خود ببالد؟ انقلاب كردن و جنگيدن وظيفه يك نسل است براي ماندگاري مفهومي به نام ميهن و وطن! هر نسلي كه نايستد خيانت كرده. خيانت!

ياحق.
+ نوشته شده در  2008/12/28ساعت 18:4  توسط مرد  | 

من ديگه خسته شدم از بس شنيدم زمان ما فلان بود! زمان ما فلان نبود! هر جا بري كه يه عده بزرگتر نشسته باشن اين بحث هم هست! حالا يه عده سياسي اش مي كنن يه عده مذهبي يه عده فرهنگي يه عده.... بالاخره هست!


زمان ما انقدر دزدي و روابط نامشروع نبود. زمون ما از اين داستانها نبود. زمان ما ترافيك نبود. زمان ما مشكل ازدواج نبود. زمان ما كثافت كاري نبود. زمان ما ريا نبود. زمان ما بيكاري نبود. زمان ما مترو نبود. زمان ما هواپيما نبود. زمان ما اين همه بيماري لاعلاج نبود. زمان ما فست فود نبود. زمان ما معتاد نبود. زمان ما كارت سوخت نبود. زمان ما كامپيوتر نبود كه بچه ها رو به راه بد بكشه. زمان ما بازي كامپيوتري نبود. زمان ما ماشين نبود. زمان ما بي حرمتي نبود. زمان ما آلودگي هوا نبود. زمان ما كافي شاپ نبود. زمان ما انقدر اسباب بازي جور واجور نبود. زمان ما چشم و هم چشمي نبود. زمان ما اين همه دوا و داروهاي شيميايي نبود. زمان ما شيريني نبود. زمان ما انقدر سكته نبود. زمان ما انقدر سيگاري نبود. زمان ما....

زمان ما دختر 18 ساله چهارتا بچه بغلش ونگ ميزدن. زمان ما پسر از 16 سالگي مرد خونه بود. زمان ما احترام بود! زمان ما مرغ و گوشت ارزون بود. زمان ما مهر و محبت بود. زمان ما همه خوش و خرم بودن. زمان ما سادگي بود. زمان ما عاطفه بود. زمان ما صداقت بود. زمان ما همه غذاي سالم ميخوردن و اين غذاهاي آشغال نبود. زمان ما داروهاي گياهي بود. زمان ما جاي شيريني، آجيل و چهار مغز بود.


من حالم از اين مقايسه زمان ها بهم ميخورد. اين زمان ها فرقي نكرده اند. اين آدمها هستند كه دوست دارند فكر كنند جواني خودشان همه سالم بودند و ما همه در خطريم. همانقدر كه خطرات زياد شده رفاه هم بيشتر شده. روزگار قرار نيست هميشه يكسان بماند ولي آنها كه سنشان امروز دو برابر ما است، گذر عمر باعث فراموشيان شده. يادشان رفته خودشان وقتي بيست و اندي سال داشتند. چه مي كردند. آن موقع كه جمهوري اسلامي نبود و تلويزيون رسمي كشور (اين نقل قول مستقيم از كتاب تاريخ دبيرستانمان است:) شبها فيلمهاي س.ك.س.ي پخش مي كرد جوانها انقدر به راه خلاف كشيده نشدند. چرا ما بيشتر در خطريم؟ من نمي فهمم چرا ما نمي فهميم؟ چرا جوانهاي امروز در حد جوانهاي ديروز همسن خودشان نيستند. چرا اتفاقا بهتر هم هستند. خيلي هم بهتر و بيشتر مي فهمند. اين قانون طبيعت است كه من از پدرم بيشتر بدانم و فرزندم از من بيشتر بداند و نوه ام از فرزندم و همينطور بگير تا آخر. ولي همه ما وقتي سنمان بيشتر مي شود حس مي كنيم جوانهاي امروز لا ابالي شده اند. جوانهاي امروز تن به كار نمي دهند. جوانهاي امروز جن زده شده اند. تنبل اند. راحت طلبند. دست به سياه و سفيد نمي زنند. به هيچ دردي نمي خورند. عياش اند. زمان شما هم فرقي نميكرد. اينها فقط براي سركوفت زدن به جوانهاي امروز است. فقط!

اگر زمان ما بعضي ها موهايشان سيخ تو پريز است نبايد دنبال عين اش در گذشته بود. بايد دنبال معادلش بود. معادلش همان هايي هستند كه در ادبيات قديمي بهشان مي گفتند جاهل. آن روز زبان داش مشتي بود. امروز حرفها با زبان "خفن و تيريپ و گرخيدن و مرگ" است! قيدها عوض شده اند ولي صورت همان است. دسته بندي ها فرقي نكرده اند. ديروز خطر بود امروز هم خطر است و فردا نيز. اگر امروز سرطان و ايدز جان آدمها را مي گيرد، ديروز سل و وبا و جزام بود و الخ!

هرچند من در كل مقايسه را از بيخ و بن كار عبثي ميدانم ولي لابد سخت است كه هر كسي را در نسل خودش بپذيريم.

ياحق.
+ نوشته شده در  2008/12/27ساعت 18:40  توسط مرد  | 

قدیم تر ها که بچه بودم وقتی می شنیدم که توی قرن بیستم زندگی می کنیم حس خوبی داشتم. تصورم از انسان های قرن بیستم نه تنها انسانهایی بود که به شیوه انسان های اولیه لباس نمی پوشیدن و تکنولوژی های به مراتب پیشرفته تری نسبت به قدیمی ها دارن، بلكه تصورم از انسان قرن بيستمي انساني روشنفكر بود كه مشكلاتش رو با مذاكره حل ميكنه. هميشه فكر مي كردم استعمار فقط توي كتاب هاي تاريخ بوده و ديگه دورانش به سر اومده. فكر مي كردم جاه طلبي پادشاهان فقط مال محمود خان غزنوي بود و حمله ايران به هند و جواهراتي كه به غنيمت برديم. فكر ميكردم انسان قرن بيستم تلاش ميكنه تا با زندگي اجتماعي و تفكرات بدون مرز زندگي بشر رو بهبود ببخشه! فكر ميكردم دوران كلاهتو بچسب باد نبره در كشورهاي بزرگ تموم شده و فقط ما مونديم و حوضمون. كه البته ما هم كم كم بهتر ميشيم. فكر ميكردم زندگي گل و بلبل بشري فرا رسيده.

 

كدوم قرن بيستم؟!

پيامبر اسلام بين اعراب جاهلي ظهور كرد كه دخترانشون رو زنده به گور مي كردند. حالا بعد از ۱۴ قرن هنوز هندي ها زناني كه پسر به دنيا نمي آورند را مي سوازنند. باورت مي شود كه در قرن بيست و يكم كه انقدر به زندگي در اين عصر پر شكوه مي نازيم كساني هستند كه به خاطر نعمتي كه خدا بهشان عطا مي كند، انسان واسطه اي را بدون آنكه تقصيري داشته باشد، مي سوزانند. من باور نكردم تا تصاويرش را در همين مستندهايي كه اين روزها زياد مي بينم ديدم. به كداام زندگي افتخار مي كنيم؟ به جاه طلبي پادشاهاني كه در تاريخ با سرباز سوار بر اسب و نيزه مي جنگيدند يا امروز كه با يك هواپيما مي آيند بالاي سرت و يك بمب اتمي ناقابل رها ميكنند در آسمان آبي ات! و در چند ثانيه همان مي شود كه گذشتگان با سالها جنگ به دنبالش بودند. قرن بيستم و تكنولوژي هاي پشت سرش فقط و فقط تلاشي بود براي زيباتر كردن خونريزي و نسل كشي و جاه طلبي و جنگ!

تازه به جمع همه اين ستاره هاي بشري قرن هاي اخير ماجراي دزدان دريايي رو هم بايد اضافه كرد كه بيشتر شبيه طنز ميمونه! اونم چه دزدهايي! كجاست آن آمريكاي هاليوودي كه همه دشمنان بشريت و انسانيت رو يك جا با يه حركت انتحاري لت و پار مي كنه! پس كو اون همه ادعا! دزدان دريايي كه اين همه كشتي رو مي دزدن و اونم نه يه قايق رو كه هنرشون كه به نظر من بايد بهشون مدال افتخار داد، دزديدن نفتكش غول پيكر عربستاني بود! با اون عظمتش دزديده شده! اينا فقط بلدن چهارتا بدبخت بيچاره توي عراق و افغانستان رو آواره كنن و باسه چهارتا مثل ما هم قيف بيان! بقيه اش يا طبل تو خاليه يا دست خودشون تو كار هست كه من دومي رو بيشتر قبول دارم! اينا پدرسوخته تر از اين حرفان!

قرن بيستم فقط راههاي انحطاط بشر را راحت تر كرد. قرن بيست و يكم هم نرخ انحطاط با سرعتي بيش از پيش ادامه مي دهد. فكرش را هم نمي كردم كه روزي در زندگي ام را ببينم كه عده اي انسان بي گناه در گوشه اي از كره خاكي اينگونه تحريم شوند. ببين من اصلا كاري ندارم كه آن عده اي كه در بخشي از خاورميانه خداي من را مي پرستند يا نه. عرب هستند يا آريايي. من كاري ندارم كه پيوندي با من دارند يا نه. حتي اگر همه شان تروريست هم بودند فرقي نمي كرد. اينكه عده اي در قرن باصطلاح تكنولوژي تنبيه دسته جمعي شوند و از امكانات اوليه زندگي محروم شوند فقط چون نمي پذيرند كه بايد محل سكونتشان را به زور ترك كنند يك مقداري شرم آور است. من كاري ندارم استيون اسپيلبرگ دوست دارد در فهرست شيندلر قيافه آدمهاي مظلوم را به خودش بگيرد و ساده لوحانه تلقين كند چون آلمانها آن كارها را كردند پس ما حق دارم همان كارها را با باقي ملل كنيم. جالب است صحنه هاي اين فيلم خيلي شبيه رفتارهاي غيرانساني است كه عليه مسلمانها مي شود. با اين تفاوت كه اينها را مي بينيم كه دارد اتفاق مي افتد و آنها را نديديم و سعي مي كنند باورمان شود. با اين تفاوت كه دنيا دوست دارد عليه ان موضع بگيرد و امروز حتي اعراب هم سكوت كرده اند چه رسد به دنيا كه بخواهد عليه يك سري ادم بدبخت موضع بگيرد!

ببين من اصلا بحثم فلسطين نيست. من بحثم چيز ديگري است. بيا از زاويه يك كسي كه بيرون از اين دنياست به آن نگاه كنيم. اين چه دنيايي است خدايا....ما به كجا ميرويم. جالب است همه كاسه كوزه ها هم سر مسلمونها خراب ميشه. خيلي جالبه واقعاً. اين سريال لاست رو نگاه كنيد. من نميدونم اون سعيد كجاش شبيه مسلمونهاست. اون از كثافت كارياش با اون دختره شنون! بعدم تازه رفيقاشم كه همه تروريست هاي حرفه اين! البته اين مسلمونهاي آمريكايي همينجورين تقريباً.

خلاصه جمع كنيد كاسه كوزه پيشرفت بشر و دوستي و صلح و تكنولوي رو بابا! صد رحمت به همون انسانهاي اوليه و گذشتگان كه ماكزيمم جنايتشون مغولها بودن كه سگشون شرف داشت به اين آدم نماهاي قرن بيست و يكمي!

ياحق.

+ نوشته شده در  2008/12/10ساعت 14:20  توسط مرد  | 

خوب شد بلاگفا برترین وبلاگها را انتخاب کرد تا بداینم و آگاه باشیم که بلاگهای پرطرفدار چه شکلی هستن و این نویسنده های خوشبخت چه کسانی هستن!

امروز به طور اتفاقی در صفحه اول بلاگفا تیتر اعلام نتایج نظرسنجی انتخاب برترین وبلاگهای فارسی رو دیدم! حتما توصیه میکنم برید ببینید که اگه دیر بجنبین از دستتون رفته!

اول فکر کردم با یه سری انتخاب مردمی و جالب طرف میشم! لینکها تک تک باز شدن! چشمتون روز بد نبینه هر چی بلاگ مزخرف و جلف و حال بهم زن بود انتخاب شده! این بلاگها که ما مسخره می کردیم که موس رو شکل قلب میکنن و عکس دو تا پسر دختر که بطرز فتوشاپ گونه ای در بغل هم آروم شدن و اینا میگذارن و بعدشم با یه فونت بزرگ چهار تا خط راجع به پاکیه عشق می نویسن! اینا انتخاب شدن! :))

حالا اینکه خوبه!

اون لینک بالا رو برین، بعد برید وبلاگ سوم! من شرمنده ام که بخوام لینکش رو اینجا بذارم. می ترسم بفهمه لینکش کردم بعد به اون روحیه لطیفش لطمه بخوره! ولی یه بخشی از آخرین پستش رو میذارم باسه تلطیف روحیه تون خوبه! مخصوصا تو که از صبح نشستی داری کد میزنی دیگه چشات قیلی ویلی میره!

تا آبرومون نرفته اینا رو بخونین که میخوام پاکش کنم!

آها راستی اسم بلاگشم اینه: پیشی بیا منو بخور!

توضیح بلاگ: کچلا نیان تو! (مسافر با توئه ها!)

 

شلاممممممممممممم....اینجا تهلان هشت   بنده لوزا ملوسک هشتم .. دالیArabic Veil  

خیلی خوشحالمممم .....

 

 

پ.ن: وردپرس چطوره؟

+ نوشته شده در  2008/12/4ساعت 21:38  توسط مرد  | 

وقتي يك شركتي لطف مي كند و اعلام آمادگي مي كند به فوق ليسانس اين مملكت با كلي منت ساعتي دو هزار تومان بدهد، تصميم مي گيرم براي ادامه زندگي ام يكي از دو راه مانده را انتخاب كنم:

1) يك عدد پيكان جوانان بخرم و بصورت خطي در ميدون امام حسين - راه آهن كار كنم! مطمئنا ديگه از دو تومان كه بيشتر در ميارم. تازه دربستي هم ميزنم حالشو مي برم!

2) .... (بعدا ميگم)


به محمدرضا و عليرضا: آقا من خدايي هرجور حساب مي كنم صرف نداره! :)) اگه شمام اينجوري دنبال نيروي كار ميگردين زهي خيال باطل! ديگه كارگر افغاني هم روزي 15-16 ميگيره! يعني ببين چقدر تحصيلكرده هاي مملكت بدبخت شدن كه يه آقاي به ظاهر متشخصي به خودش اجازه ميده ارزش شعور و سواد مهندسيمون رو در حد يه كارگر پايين بياره! تازه اين پيش فرض رو كه همه ميدونيم اين شركتها هر وقت دلشون درد بگيره يه چندغازي از حقوق دو سه سال پيش رو ميدن دستت! :دي

پ.ن: متاسفم!

پ.ن: فعلا قصد ندارم سيستم كامنتينگ داشته باشم. اگر پيامي داريد از جعبه سي باكس گوشه سمت چپ استفاده كنيد.

ياحق.

+ نوشته شده در  2008/11/22ساعت 16:38  توسط مرد  | 


 

Welcome to oil gass confrence!!

+ نوشته شده در  2008/11/21ساعت 9:0  توسط مرد  | 

کلا ایرانی جماعت فرهنگ چپاندن چیزی در جایی را خیلی خوب می فهمد! مثل چپاندن مسافر در بی آر تی! مثل چپاندن ماشین در مسیر ماشینها وقتی خیابان باریک میشود یا به پل می رسند از جمله پل گیشا!

ولی در این رابطه من معتقدم که عمده ترافیک تهران چند عامل ساده دارد!

یک - شعور! این پارامتر خود به چند شاخه کلی تقسیم می شود!

الف: آقاجان هر چیزی یک ظرفیتی دارد! حالا روزی چندصد هزار تا تولید ماشین با کیفیت سرب و کربن خالص تولید کن و از طریق قرعه کشی بانک و رب گوجه فرنگی و سس مایونز و پودر لباسشویی آنزیم دار و لیزینگ و .... بچپان در سبد کالای مردم! این هم نتیجه اش!

ب: شعور یعنی چند ماه پیش یک نفر در لاین سرعت ترمز کرد و از ما که در حال عبور از خیابان بودیم آدرس پرسید! شعور یعنی همان فرهنگ رانندگی!

ج: شعور یعنی مدیریت شهری. رجوع شود به حجم ترافیک قبل از میدان آزادی و بعد از میدان آزادی!

د: شعور یعنی ساعت ۱۱ شب توی بزرگراه (اگر اشتباه نکنم همت بود) یک نفر با لباس تیره در حال عبور از عرض بزرگراه بود! انهم دقیقا زیر پل عابر! البته این اخری بیشتر شبیه مشکل حاد روانی بود تا شعور!

دو- موتورسوار! من به شخصه معتقدم موتورسوار همیشه خدا مقصر است و در هر صورت خونش حلال است. موتور سوار موجودی است در حد مرتد که اگر فرصتی پیش آمد باید زیرش گرفت! در همین رابطه من اگر روزی رئیس پلیس تهران بشم قلم پای هر چی موتورسوار می شکنم!

سه- تاکسی! رانندگان عزیز توجه کنند که لزومی ندارد برای چندرغاز پول با شنیدن اسم مسیر درجا ترمز کنند! بعدم موقع رانندگی طرف انگار می خواد بره خلا! همچین بین دو تا لاین وایستاده به محض اینکه یکی باز شه بره. حالا کلا فرقش دو دقیقه هم نیستا!

چهار- رانندگان مونث! در این مورد شک نکنید! نکته اش اینه که خیلی هم اعتماد به نفسشون بالاست مثلا یهو با سرعت ۱۰۰ تا توی شب جلوت میزنه رو ترمز که تابلو رو بخونه یا مثلا توی شب منتظر کسی ایستاده و در خلاف جهات خیابون هم هست، بعد نوربالاش هم روشنه! در همیچن مواقعی شک نکنید که طرف یه خانومه! اگرچه عموما آقایون رو مقصر می دونن و بعضی وقتها هم انصافا یه عده مذکر کرم دارن می خوان کثافت کاری کنن ولی انصافا این باعث نمیشه ما این فاکتور خیلی مهم رو در نظر نگیریم!

پنج- تا حدودی پلیس! بیشتر شبیه دلخوشکنک می مونه! زیاد تاثیر خاصی نداره و تنها توفیرش اینه که وقتی می خوای با تاکسی بری خونه اگه پلیس اون اطراف باشه عمرا ماشین گیرت نمیاد!

این تصویر هم تقریبا مشکل هر روز صبح ماست! آقاجان باید حتما فحش ناجور بهت بدن تا مسیر خودتو بری؟

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/11/12ساعت 23:14  توسط مرد  | 

بی شرمی یعنی آقای وزیر اسبق می رود پای تریبون و ضمن رد استعفای خود به دلیل نبود "حجت شرعی" ناشی از تفعلشان به قرآن برای اینکار، می فرمایند از شما می پرسم "بای ذنب قتلت"!!!!

 

پ.ن: کم که نمیاره هیچی تازه میگه ظلم شما رو به دادگستری عدل الهی می سپرم!

پ.ن: بعد هم فرمودن کار شما همراهی با استکبار جهانی است! در کارتان باید تردید کرد.

پ.ن: پدرصلواتی! (در قاموس ما صلواتی همون سوخته است!)

ریفر

یاحق.


اضاف شد: این لینک رو هم ببینین بد نیست. خوب نوشته: روز سختی بود آقای کردان!

+ نوشته شده در  2008/11/4ساعت 18:49  توسط مرد  | 

من آخر هم این قضیه بانکداری اسلامی و بانکداری بدون ربا و سود بانکی رو نفهمیدم! از وقتی ما حساب کوتاه مدت بازکردیم یه عده به ما گفتن اشکال داره! سودش درست نیست...

من هر جوری حساب میکنم حساب قرض الحسنه باز کردن در ایران حتی اگر سپرده گذاری کوتاه مدت هم باشه بازم نه تنها سودی نداره که ضرر داره بیشتر.

شما ۱۰ هزار تومان بگذارید در بانک با توجه به نرخ تورم نجومی یک سال دیگه خونه پرش ۷-۸ هزار تومان ارزش داره. تازه با سود کوتاه مدت میشه مثلا  ۹ هزار تومان. پس شما حتی با سود کوتاه مدت سپرده گذاری بازم دارید ضرر می کنید. حالا این ربا میشه؟

البته من ادعایی ندارم. چون میشه اینجور برداشت کرد که ربا یعنی دخیل نشدن در سود و زیان. اونوقت این سود [...] مثقال بانک هم میشه ربا. که در اینصورت وای به به سرمایه گذاران بلند مدت که اینان در ته جهنمند! جدای از اینکه آیا اصلا اسم این رو میشه گذاشت "سود" یا نه؟!

خلاصه نفهمیدیم چه باید کرد!

 

پ.ن: از بانک پارسیان متچکریم که ما رو مداما خر فرض میکنه و هی میگه پولتون بعد از چهارسال دو برابر میشه. یه حساب سر انگشتی کن، اونوقت می بینی که زیاد فرقی با عددهای اعلام شده سود بلند مدت نداره!

پ.ن: پست قبلی ری اکشن زیاد داشت. :) نگرانتون شدم! مبادا هوای نفس بر شما غلبه کنه!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/10/20ساعت 22:29  توسط مرد  | 

آنچه در ادامه نوشتم فقط ترکیدن بغضیه که مدتها توی گلوم گیر کرده!

دیگه برای من که مدام دم از وطن پرستی میزنم هم سخت شده. هرچند هنوزم معتقدم به آدمهای تحصیل کرده خردمند نیاز داریم و این آدمها چه در داخل رشد پیدا بکنن چه در خارج، باید باشن تا بشه در مسیر درست حرکت کرد ولی چیزی که مدتها اذیتم می کرد این روزها به اوج خودش رسیده.

بعد از گذشت همه این سالها نمیتونم باور کنم که دچار قطح الرجال هستیم. حتی اگر بخواهیم فرض کنیم آدم تحصیل کرده ای نیست که بتونه توی سیستم بمونه و سیستم رو قبول داشته باشه که خیلی بد میشه. یعنی انقدر وضعیت داغونی داریم که یه آدم تحصیل کرده هم ما رو قبول نداره؟!

قضیه وزیر اول و آخر داستان نیست. "شور" داستانه. اونجا که آدم دلش میخواد بی خیال همه چی بره سراغ دستگاه همایون یا اصفهان! تا الان زیاد دیدم کسانیکه بی دلیل آمدند و شدند همه کاره!

قضیه وزیر برای من ختم ماجرا بود. یعنی پاک شدن نقطه امید. فکر میکردم تمام اینها شاید به خاطر آن چند سالی باشد که کمبود داشتیم و نیرو نبود. خیلی ها آمدند و صرفا برای پر کردن خلاء ها ایستادند و بعد هم شدند مدیران باسابقه که با لدر همه نمیشد جایشان را تغییر داد. اما آقای رییس آب پاکی را روی دستمان ریخت. البته تنها اشتباهش این بود که بی سیاستی کرد و الا قبلی ها و بعدی ها هم سیاستشان همین است و خواهد بود فقط کمی باهوش ترند. این قضیه یعنی حتی اگر همه همسن و سالهای من هم در زمینه تحصیلات عالیه خودکشی کنن، قرار نیست تفاوتی در وضعیت حاضرمان حاصل بشه. همانهایی مدیرند که قرار است باشند :)

تازه اگر قضیه استاد بودن آقای وزیر درست باشه که در دانشگاه آزاد بوده، تکذیب مدارک توسط جاسبی بیشتر شبیه تف سر بالا بود!

و وضعیت فعلی چیزی نیست جز دانشگاه هاوایی. چیزی نیست جر نماینده دانشگاه آکسفورد در تهران.

اتفاقی که افتاد دیگر قابل جبران نیست. نه با عزل نه با استعفا و نه با استیضاح که این آخری به نوبه خود داستان جالبتری است.


نتیجه این شد که آنچه نمیخواستم اتفاق افتاد. برایم سخت تمام شد. خیلی سخت. حالا دیگر باید واقع بینانه به کورسوی آینده نگاه کنم.


یاحق.

+ نوشته شده در  2008/10/15ساعت 21:5  توسط مرد  | 

مشت نمونه خروار است و بنده در اینجا مثالی میزنم از بعضی کلاسها که در تمام مقاطع تحصیلی امیدوار بودیم تمام شود و نشد! دبیرستان گذشت و تمام نشد. لیسانس تموم شد و هنوز بود و هنوز هم در فوق شاهدیم!

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

استاد: اگر بارون شدید بیاد، شهر دچار آب گرفتگی معابر میشه!

دختر: ببخشید! (این ببخشید اصولا با نهایت عشوه ادا میشه) اگه بارون نیاد چی؟

استاد: واضحه که این آب گرفتگی اتفاق نمی افته! (نیش)

پسر (احتمالاً فارغ التحصیل لیسانس شریف): لزوما درست نیست! (این قسمت با لحن "استاد ضایع کنی" بیان میشه. از این تریپ ها که هی استاد وایسا وایسا مچت رو گرفتم!) اگر آفتاب باشه بعد همزمان بارون بیاد چی؟ ممکنه نیروی غالب تبخیر آب باشه و لذا گرفتگی معابر اتفاق نیافته. بعد حرف شما صدق نمیکنه. بهتره با یه کد ریاضی این رابطه رو مدل کنیم تا ببینیم حق با شماست یا ما.

استاد: نیش!

دانشجوی بعدی: (واقعا این سوال به ذهنشون خطور کرده [نیش]) ولی اگر فرض کنیم آفتاب پشت ابر باشه و بارون بیاد بعد شهردار محترم خودش بره توی جوب (املاش همینه گیر ندین :) ) با بیل، گرفتگی معابر رو رفع کنه بعد آفتاب بشه. بعد شهردار بره خونه. بعد که رفت خونه آفتاب بره. این بار بارون بیاد چی؟

استاد: داره فکر میکنه چه جوری طرف رو بپیچونه!

و داستان پرسیدن سوالات آبگوشتی هیچوقت تمامی ندارد!

من هم که سر کلاس یا چرت نیمروزی دارم میزنم یا حواسم بیرون کلاس داره می پلکه یا دارم خمیازه می کشم! و اینجور مواقع به پرسنده سوالای مزخرف تو دلم فحش رکیک میدم! البته اگه جای استاد باشم یا مثلا سر کلاسهای حل تمرین از این سوالها امیدوار میشم که هنوز یه نفر هست که نخوابیده و داره گوش میده....

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/9/30ساعت 0:35  توسط مرد  | 

بنده از همین تریبون عاجزانه، خالصانه، حتی ملتمسانه از شما دوست عزیز که در مراسم روحانی شبهای قدر شرکت می کنید خواستارم وسط مراسم عربده نزنید!

یکی پای بلندگو میگه : یه روز یزید......

این بغل دستیه ما داشت گوش ما رو کر میکرد! از بس زجه میزد. بقول بروبچ باسه یزید گریه می کرد!! نمیدونم والا.

فقط میدونم هر جا برم از این آدما باشن دیگه نمیرم. بابا تحت تاثیر قرار می گیری هم مجبور نیستی تا آخرین نفری که توی سالن هست رو مطلع کنی که.

تا میای با خودت خلوت کنی ییهو یکی از اینا یه سری حرفهای نامفهوم و مبهم رو ناله کنان عربده میزنه!

 

پ.ن: شاید لازم باشه به این برادرا یادآوری بشه کسی خواب نیست!

پ.ن فکری: یه لحظه و فقط یه لحظه فکر کن یه روزی توی زندگیت غیبت نکنی، دروغ نگی، حق مردم رو ضایع نکنی، چشمت رو ببندی به موقع، هوای دهان رو داشته باشی و خلاصه اش کنم آسته بری آسته بیای تازه شدی یه کسی که حسابش یر به یره. کار خاصی نکرده و فقط وظیفه اش رو انجام داده. :)

انقدرها هم که فکر می کنم زندگی ساده نیست. حداقل در منجلاب روزمرگی امروز که همه اون رفتارها جزئ لاینفک زندگیم شده.

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/9/22ساعت 16:58  توسط مرد  | 

پست قبلی (۱۸۴) رو شنبه زدم و امروز سه شنبه است. تاحالا ۱۵ نفر کامنت گذاشتن و این خیلی جالبه که نفر ۱۵ ام اولین کسی بود که سوتی رو فهمید!

من همیشه چیزی که می نویسم رو اول از همه خودم می خونم که اشکال نداشته باشه. ابن بار دیدم سوتی دادم ولی گفتم میگذارم باشه ببنیم کی می فهمه! هیچکس تو این ۴ روز نفهمیده بود. شایدم دقیق نخونده بود. 

ولی نکته اینه که ۴ تا ۲۵۰ سی سی میشه یه لیتر نه دو لیتر!

حالا اینا به کنار ولی من واقعا نگفتم که آب و غذا خوردن بقیه برام مهمه یا روزه داری رو برام سخت می کنه.

ولی شما باشی نمی گی فلانی ....!!

بابا تو ماه رمضون توی اتاق دختره اومده با دوتا پسر دیگه سر مزه پاستیل دعوا می کنن! (الان میگم دعوا می کردن ولی به تعبیر بعد افطار لاس میزنن به قول بابای نادیا) هی میگه من نوشابه اش رو میخوام! اون یکی میگه من چی چی اش رو میخوام!

همه اینا رو گفتم ولی اصن مهم نیست! انصافا بیشتر برام جنبه طنز داشت! :)) مخصوصا وقتی ساعت یک بعد از طهر در اوج گشنگی در میزنن و می بینی پیک موتوری ناهار اورده! :))

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/9/9ساعت 21:7  توسط مرد  | 

با اینکه هنوز فقط چند روز از ماه رمضان گذشته ولی بشدت احساس می کنم تحلیل رفتم. دیگه کم کم دارم میافتم! انصافا روزه هایی که تا چهار پنج سال پیش می گرفتیم در مقابل روزه های امسال روزه کله گنجشکی حساب می شن! خلاصه که خداجون خیلی مخلصیم ولی من یکی نمیتونم ساعت ۸ شب خودم رو ریکاور کنم برای فرداش! خودت يه معجزه اي كن. تازه بنده خدا معده هم که ۱۵ ساعته چیزی نرفته توش، سر افطار ديگه نمي تونه پذيراي چيز جديدي باشه!

حالا همه اينا به كنار، امسال اصلا چهره شهر شبيه ماه رمضان نيست. توي اتاقمون توي انستيتو كه ۵-۶ دانشجو از يه استاد ديگه هم هستن كه مدام اين سيستم سماور و بيسكوييتشون به راهه! تازه يكي از اين دختراي دم بريده شون امروز شاكي بود كه چرا به آبدارچي ميگم چايي بده، ميگه ماه رمضونه!!

ميريم خيابون مي بيني طرف يه بطري دو ليتري آب دستشه، داره مي خوره! حالا قبل ماه رمضون ۲۵۰ سي سي دستشون بود نميدونم الان چرا ۴ برابر ميارن بيرون!!

ميريم شركت، ملت دم به دم ميان از آبسرد كن قلپ قلپ (دقيقا با همين صدا و تصوير آبي كه زير پوست گلو داره پايين ميره) آب نوش جان مي كنن.

حالا يكي مسافر، يكي بيمار ولي انصافا اين هم اتاقي هاي ما توي انستيتو صد تاي منم ميخورن از سرحالي!

به نظرم كم كم داره بي اعتقادي  و احترام نگذاشتن به ارزش هاي ديگران يه جور ارزش ميشه! انشالله كه اينطور نباشه و من اشتباه مي كنم.

ياحق.

+ نوشته شده در  2008/9/6ساعت 14:27  توسط مرد  | 

خشک میگه شما چه آرزوهایی دارین؟

اولین پخمه میگه من دوست دارم ته دیگ ماکارونی بشم!!! آخه بابام خیلی دوست داره! :)

دومین پخمه میگه من دوست دارم جورابهای بابام بوی شکلات بده! :)

و ادامه ماجرا....

من هر وقت این تیکه رو می بینم نمی تونم جلوی خنده ام رو بگیرم! :))

پ.ن: انصافاً این تیزر شهرداری خیلی باحاله! خصوصاً این تیکه اش! تصور اینکه آرزوی یکی این باشه که ته دیگ ماکارونی بشه، تصور خنده ایه! خلاصه دمشون گرم!  :دی

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/8/18ساعت 22:39  توسط مرد  | 

خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد

آرزومند نگاری به نگاری برسد

عید نیمه شعبان مبارک!


اخبار علمی فرهنگی شبکه دو، نوشته بود "مطالعات روی شکستگی مخازن نفتی"

تصویر هم داشت تانکهای نگهداری نفت خارگ رو نشون می داد. من یک لحظه کپ کردم این قضیه شکستگی مخازن چیه دیگه. چون تاحالا نشنیده بودم! بعد با توجه به متن خبر، متوجه شدم که منظور از مخزن reservoir بوده و منظور از شکستگی fracture! حالا این مخازن که در عمق زمین وجود دارند و شکستگی هاشون، ترک سنگها است، چه ربطی به تانکهای روی زمین داره! برمیگرده به الکن بودن زبان مادریمان در تفاوت قائل شدن بین reservoir و  storage tank که هر دو رو مخزن ترجمه می کنن! و بی حواسی بروبچ صدا سیمایی که فکر کردن هر گردی گردوئه!

دستشون درد نکنه!

البته این اتفاق زمانی افتاد که داشتم می گشتم ببینیم کانالی هست در سیمای وطنی که در مورد یه چیز درست حسابی باشه! این روزها همش بحث المپیکه و جمله ای که به اندازه تمام کهکشانها در این روزها تکرار شده این بوده که "باید کارشناسی کنیم ببینیم علت شکست چی بوده!"

الان قرنها است داریم کارشناسی می کنیم و به این نتیجه می رسیم که دلایل شکست رو باید کارشناسی کرد! تازگیها یه جمله داره به فرهنگمون اضافه می شه: "ما از فلانی انتظار شکست داریم!" بگذریم که بسکتبال ترکونده حتی اگه بیازه! ولی مگه ملت مسخره ان که که این همه آدم میرن باسه کسب تجربه! مگه المپیک جای تجربه اندوزیه!؟

انقدر حرف از "کار کارشناسی" شده که دیگه وقتی این کلمه رو میشنفم میخوام گلاب به روتون بیارم بالا! کاش به اندازه فقط یک درصد حرفها، اهل عمل بودیم! اینیم دیگه. بیخود که جهان سومی نیستیم!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/8/17ساعت 0:11  توسط مرد  | 

JFK

امروز وقتی از جان اف کندی صحبتی میشه، کسی نیست که او رو بشناسه و یاد این جمله معروف نیافته:

“Ask not what your country can do for you—ask what you can do for your country.”

این جمله یکی از معروفترین نقل قولهای تاریخی جامعه آمریکا است. ولی گذشته از جامعه آمریکا بد نیست یه کمی با خودمون فکر کنیم! شاید ما هم بتونیم مصداق این جمله باشیم!

 

پ.ن: اگر می خواید بگید ما همه خوبیم و این حاکمیت هست که مشکل داره لطفاً چیزی ننویسید، چون شاید تا حدی بشه توجیح کرد ولی اصلا منطق درستی نیست! گوشمون هم از این حرفها پر شده! صادق باشیم! برای حداقل چند دقیقه....لطفاً.

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/8/9ساعت 8:33  توسط مرد  | 

تقریباً یک ماه پیش:

شبکه دو طی مراسمی از برترین های لیگ برتر ایران تقدیر کرد. در این مراسم به بهترین ها جوایزی اهدا شد. (متاسفانه برای این مورد لینکی پیدا نکردم ولی خودم دقایقی از پخش زنده این مراسم رو شاهد بودم.)

۱۱ مرداد ۱۳۸۷:

طی مراسمی از برترین های لیگ برتر ایران تقدیر شد. (لینک به خبر)

"گفتنی است، این انتخاب‌ها هر ساله با نظرسنجی از نمایندگان رسانه‌های گروهی، مربیان و كارشناسان فوتبال انجام و توسط خبرگزاری فوتبال ایران برگزار می‌شود."

۱۳ مرداد ۱۳۸۷:

طی مراسمی از برترین های لیگ برتر ایران تقدیر شد. (لینک به خبر)

"این جشن كه با همكاری فدراسیون فوتبال و صندوق حمایت از قهرمانان و پیشكسوتان ورزشی و نظر سنجی از مربیان ، مدیران عامل ، سرپرستان و مدیران مسئول و سردبیران رسانه های ورزشی در آكادمی ملی المپیك انجام شد"


من نمیدونم این فوتبالیست های مملکت چه گلی به سر من و بقیه مردم زدن که هی فرت فرت تقدیر و تشکر میشن؟! قهرمان جام آسیا شدن؟! قهرمان جام جهانی شدن؟! نکنه میخوان قهرمان جام ملتهای اروپا بشن! تازه اصلا سگ خورد فرض کنیم قهرمانم شدن! این همه بذل و بخشش و بریز و بپاش هیچ منطقی نداره! هیچ منطقی!

جالب بود شنبه توی ماشین بودم، داشتم به رادیو گوش می کردم! گفت دیشب در مراسمی از بهترینهای لیگ برتر تقدیر شد. همچنین قرار است امشب در مراسم دیگری بهترین های لیگ برتر توسط فدراسیون معرفی شوند!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/8/3ساعت 21:53  توسط مرد  | 

من اگر جای رئیس رسانه ملی بودم اولین کاری که می کردم این بود که این فیلمنامه نویس ها و داستان نویس ها را می فرستادم یه مدتی دانشگاه تا با جو دانشگاه آشنا بشن.

تا چند سال پیش دانشجو در سیمای وطنی یه مرد یا زن بود که وارد دهه چهارم زندگیش شده بود و بازیگرانی مثل حسن جوهرچی نقش اش رو بازی می کردن. یعنی یه مرد یا زن حدوداً ۳۰ ساله که حالا مثلاْ تو فیلم می شد ۱۸-۱۹ و حالا جدای این قضیه جالب اینجا بود که مثلاْ طرف دانشجو بود بعد از طرفی هم رئیس فلان شرکت یا کارخونه بود، یا مثلا طرف توی مافیای مواد مخدر بود و سر این مسائل همدیگر رو می کشتن بصورت زنجیره ای (این قسمت های قتل زنجیره ایش فکر کنم برگرفته از سری فیلمهای جیغ بود!!) و یا کم کم می رفت زن می گرفت (این برای فیلمهای خانوادگی بود!) بعد سال آخر سه تا بچه داشت که هی بابا بابا می کردن! اصلاْ چیزی که ما دیدیم توی دانشگاه هزار فوت (قابل توجه آقا صالح!!) با این قصه پردازی ها فاصله داشت.

دانشگاهی که ما دیدیم هم خوب بود هم بد ولی نه خوبش مثل خوب قصه های تلوزیونی بود و نه بدش مثل بد قصه! و مهمتر اینکه کثافت کاری توش بیشتر از چیزی بود که اینا می گفتن!

حالا اینا به کنار....

جدیداْ شبهای تابستان فیلمی از شبکه سه سیما پخش می شود که ما توفیق!! داشتیم یه دو سه قسمتی اش رو ببینیم! این بار از اون جو سالهای قبل فاصله گرفتیم ولی این بار دچار صغر سنی شدیم! دانشگاهی که دانشجوهاش با  بچه های اول دبیرستانی فرقی نمی کنن! یعنی میشه گفت یه دبیرستان مختلط رو به تصویر کشیدن! رفتارها و برخوردها انصافا خیلی بچه گانه است.

بعد جالبه اینا هنوز نرفتن دانشگاه از طرف یه کارخونه دعوت به کار تحقیقاتی میشن که مشکلات کارخونه رو حل کنن، بعد تازه کلی هم تحویلشون می گیرن و حقوق و مزایا و لابد بیمه کار و از این حرفا! (این دیگه ته خالی بندی بودا!!) همین خالی بندی ها رو نشون میدن بعد ملت پشت کنکور له له میزنن بیان دانشگاه فکر می کنن آینده، زندگی، موفقیت و هستی خلاصه می شه توی دانشگاه! نمیدونن این فیلمها بکلی تخیلی بوده و زاییده فکر یه عده نویسنده از همه جا بی خبره! (حالا کلی اش نمی کنم ولی انصافا از محیط دانشگاه هیچ خبری ندارن)

البته این جدا از ایرادات ریز و درشت داستان فیلم بود. مثلاْ طرف دستش میخوره به صورت همکلاسی اش، بعد دماغش خون میاد و کار به کلانتری و دادسرا و حبس!! میکشه! خدایی من سر این حبس کشیدنش کلی خندیدم!بابا ملت از صبح تا شب تو خیابون همدیگر رو تیکه پاره می کنن بعد نمیرن کلانتری! بعد برای یه خونی مالی کردن دماغ (شما بهش می گین بینی؟!) کار تا کجا بالا گرفته!

اینم از فیلمهای تابستانی!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/7/19ساعت 12:51  توسط مرد  | 

وقتی قرار میشه دانشگاه تبریز یک کنفرانس برگزار کند، نتیجه این می شود که هر کسی باید خودش فرمتی را که در پی دی اف سمپل نشان داده اند، درست کند! مثلا از آرم دانشگاه در فایل پی دی اف عکس بگیرد، ببرد توی ورد و نمیدونم کلی دردسر!

احتمالا اگر برای یکبار با ورد سر وکله زده باشید می فهمید تا کجای آدم می سوزه از اینهمه آی کیو!

خب عزیزم مثل همه کنفرانس های دیگه، فایل ورد رو می گذاشتی روی سایت می مردی؟! کپی رایت که نیست! در وقت آدمهای دیگه صرفه جویی می شد...

 

پ.ن: از دوستان خودم که اینجا رو می خونن عذر می خوام ولی انصافاً کفر آدم در میاد!

پ.ن: قضیه اون یارو هستش که میره خونه ی خدا، خلاصه خیلی از کاراش پشیمون میشه و توبه میکنه و میگه من قسم میخورم دیگه واسه بعضی ها جوک نسازم، همون موقع یکیشون میزنه پشتش میگه آقا ببخشید قبله کدوم طرفه؟ حالا ما هم هرچی توبه می کنیم! نمیگذارن!

 

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/6/30ساعت 12:45  توسط مرد  | 

یه جمله بسیار پر مفهوم و پر کاربرد وجود داره که من این چند روز مدام بهش می رسم!

داستان اینه که چند گروه مصداق بارز مخاطبین این جمله هستند که میگم....جمله اینه:

"تو که نمی تونی [...] بخوری، [...] میخوری [...] بخوری!"

پ.ن ۱: [...] همان کلمه دو حرفی است که با گاف شروع شده و با ه دو چشم پایان می یابد.

پ.ن ۲: من از ساحت ادبی همه خوانندگان عزیز پوزش می طلبم که یه کم این پست بی ادبیه ولی خب نباید چشم رو بر واقعیت بست!

و اما میریم سراغ مخاطبین این جمله بسیار زیبا!

۱- رژیم دوست و برادر اسرائیل!

ایشان سالهاست هر از چندگاهی فیلشان یاد نطنز می افتد! آقا حمله می کنیم و ال و بل و جیمبل! نمیدونم هی میگن مانور نظامی دادیم و اینا و البته لازم به ذکر فقط یه مشکل کوچیک وجود داره که ان هم، فاصله تل اویو تا نطنز است! بیشتر توضیح نمیدم چون واضحه! [نیش]

۲- یکی از بچه های ۸۲

هنوزم از تهدید هاش خنده ام میگیره که وقتی ناراحت بود از دستمون مثلا می گفت بعد از کلاس حرارت بیا فلان جا! که چی؟ که همدیگه رو بزنیم! [نیش]

۳- بعضی از این استادا که انگار مجبورن چیزی رو که بلد نیستن به زور بکنن تو پاچه ما! بعد از یه مدت میمونی که آخه تو که انقدر نسبت به این موضوع علاقه مند بودی چرا انقدر این مبحث برات کسل کننده شده و مزخرف به نظر میاد! و بعد متوجه میشی ایشان گند زده اند به علم!

۴- و خیلی از مخاطبین! (احتمالا در آینده نزدیک کشف می شوند!)

یاحق.

 

+ نوشته شده در  2008/6/21ساعت 21:40  توسط مرد  | 

من فکر می کنم که....

خداوند اول از پیامبراش خواست که اول بشارت دهنده باشند و اگر نتوانستند موفق باشند، مردم را از عذاب الهی بترسانند...

امروز عمده کسانیکه می خواهند با ظاهری متدین مردم را به سوی خدا دعوت کنند از همان اول بسم الله سراغ عذاب الهی می روند و ترس و وحشت! وعده اینکه روزی همه مان سوسک می شویم!

و این....دین خدای رحمان و رحیم را می کند لولو خرخره ای که چیزی جز وحشت و رعب و ترس و وعده ای جز آتش های سوزان جهنم که انتظارمان را می کشد ندارد!

اگر فقط مدتی به بشارت های خدا به صابرین و صالحین فکر کنیم...

اگر فقط مدتی به وعده های خوب و خوش فکر کنیم و آنچه در انتظار نیکان خواهد بود، شاید هرگز کارمان به عذاب نرسد!

گویی ما آفریده شدیم تا بالاخره روزی عذابها را تجربه کنیم، مگر اینکه مرور عذابها باعث ایمانمان شود!

و من معتقدم فقط کسانی بین مردم طرفدار پیدا می کنند که مردم را با زیبایی های دین خدا آشنا کنند و "بشـــّر" باشند...و مطمئنا دین خداوند عالمیان انقدر زیبا هست که با ادراک زیبایی هایش دلهایمان روشن شود...روشن خواهیم شد و مطمئن می شویم و اگر هم نپذیریم فقط به خاطر آنست که روحیات مادیات زندگی ماتریالیستی جلوی واقعیات را می گیرند و ما علیرغم دیدن حقیقت چشم بر حقیقت می بندیم!

امیدوارم انقدر پر بنیه باشیم که چشم بر حقیقت نبندیم....

امیدوارم....

پ.ن: اینها نظرات من است صرفاً...پس اگر به نظرت غلو است یا شرک یا هر واژه دیگری که رویش می گذاری بگذار به حساب تفکرات ناقص یک مرد....

+ نوشته شده در  2008/6/8ساعت 23:30  توسط مرد  | 

وقتی خودت به چیزی ایمان و اعتقاد نداشته باشی، هر کاری که دیگران از روی اعتقادات و ایمانشون انجام بدن، به نظرت تظاهر و شعار میاد! نقش بازی کردن....البته بی تردید همیشه هستند کسانیکه نقش بازی می کنند و این فلسفه ریا است! اما با این نگاه، رفتار صادقانه عده ای دیگر را هم پاک می کنیم تا صورت مسئله ای باقی نماند...

وقتی به موفقیت اعتقاد نداری، هرچقدر هم دیگران فریادهای شور و هیجان سر بدن، تو بازم یه گوشه میشینی و با خودت فکر می کنی که این احمقها چقدر زور می زنند که فکر کنند موفقند!

پ.ن: یادمه یه بار سر کلاس زبان موضوع درس موفقیت بود! بعد استاد می پرسید از هرکسی که آیا به نظر خودت موفق بودی یا نه؟! من گفتم آره! بعد کلی شاکی شد که نه!! اگه فکر کنی موفقی یعنی دیگه تمومه و ادامه زندگی معنایی نداره! ولی من واقعاً فکر می کردم و می کنم موفقم و البته زندگی همچنان ادامه داره تا من موفق تر بشم! مگه غیر از اینه؟! (نیش!)

وقتی به خدا اعتقاد نداری، هرچقدر ملت تو سر خودشون بزنن و خدا خدا کنن! برای تو علی السویه است...چون از نظر تو اونها یه مشت ابله ریاکار هستن که فکر می کنن با این کارهاشون ارج و قرب بیشتری پیش بنده ها دارن!

من که فکر نمی کنم غیر از این باشه!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/6/7ساعت 23:45  توسط مرد  | 

نمیدانم از کجا شروع کنم...مطمئن نیستم...ولی حرفم این است که اگر امروز من و هم نسلان من با انقلاب و شرایط کنونی مشکل دارد...اگر امروز کارهای نسل قبل برایمان گاهاً حیرت آور و غیر منطقی جلوه می کند و اگر امروز ما نمی توانیم بفهمیم در تفکرات نسل های قبل از ما چه می گذرد...همه و همه بر می گردد به رفتارها و برخوردهای غیر منطقی آنهایی که در طی این سالها با شعار مبارزه با امپریالیزم و شعارهای بزرگ بزرگ آمدند و جز شعار و حرف تنها کاری کردند کارهای مغایر عقل و منطق و برخلاف دستورات دینی بود که سنگش را به سینه می زدند....دینی که هم نسلان من شناختند بواسطه کسانی بود که سکه وجودیشان دوروی کاملاً متضاد دارد...دو رویی و نفاق معضل اصلی و مشکل اصلی کسانی بود که قرار بود نسل بعد از انقلاب را تربیت کنند....تربیت کردند و ما نفهمیدیم چرا آنها که اینقدر در بیرون از گود خود را به اسلام می چسبانند، در درون خود نا آرام و هیجان زده از آن انتقاد می کنند...ما در تناقض اینها مانده ایم.

اگر امروز مجبورند برای کنترل نا امنی های اجتماعی به زور متوسل شوند و برخلاف تفکرات انقلابی سالهای قبل این موضوع بشدت در حال رواج است نه فقط به خاطر تلاشهای دشمنان و امثال اینهاست که بزرگترین عامل، دورویی و نفاق کسانی است که الگوی تربیتی ما بودند. آنهایی که در راس امور فرهنگی و اجتماعی قرار گرفتند و خود بی فرهنگ ترین بودند.

این چند شب برنامه ای از اخبار پخش شد که با محوریت زندگی امام، مسائلی را مطرح کرد که من شخصاً در جریان خیلی شان قرار نداشتم...ولی انصافا بعضی از این مسائل بشدت فکرم را مشغول کرد...یادم هست در یکی از این برنامه ها اشاره شد به اینکه بعضی مسئولین تصمیم گرفتند در بحبوحه جنگ و مشکلات متعدد جامعه به حج بروند...اینها شاید مرورشان لبخند تلخی برای آدم به ارمغان داشته باشد اما ناراحتی زمانی است که ببینی هنوز هم اینها تکرار می شوند و شاید به مراتب بدتر! کاش می شد نوشت! نوشتن از چیزهایی که هر روز می بینم و از دیدنش رنج می برم!

اگر امروز من به آینده خود اطمینانی ندارم و مدام فکرم پریشان است و پر دغدغه نه فقط به خاطر تحریم و مسائل اقتصادی و بی ثباتی هایی است که از بیرون به کشور تحمیل میشود. آنچه مرا نگران می کند بی ثباتی های داخلی ناشی از تفکرات حزبی و بی فکری های کسانی است که هنوز دو روی سکه وجودشان تفاوتهای اساسی دارد....و برای خود و موفقیت اطرافیانسان، هر کاری حاضرند انجام دهند حتی اگر به معنای له شدن تمام جامعه و پا گذاشتن رو تمام اصولی باشد که هر روز و هر روز با انواع بوق و کرنا فریاد می زنند و پرده گوشهایمان را پاره می کنند....

صداقت و خلوص مردم (فقط و فقط رعیت) در سالهای قبل به مراتب بیشتر بود و اگر امروز کمرنگ شده نه به خاطر روزگار است و نه به خاطر فشارهای بیرونی...فرافکنی نکنیم....عامل اصلی خودمان بودیم و هستیم که با رفتارهای عجیب و شتاب زده به تفرقه و بدبینی دامن زدیم! ما همه بدبین شدیم! بدبین...

و بدتر انکه دیگر امروز سالهاست که قدرتی برتر بین ما نیست که بتواند در مقابل انحرافات فکری این گروه بایستد...

به یاد او که رفت.....

یاحق.

 

 


پ.ن: این پی نوشت پایانی است بر داستان میلی که به آن استاد آمریکایی زدم برای مقاله!

دیشب وقتی رسیدم خونه یه پاکت روی میزم بود! از کجا؟ از دانشگاه نیومکزیکو!

توی پاکت دو مقاله بود که روی هم ۶۷ صفحه بود! یکی از مقاله ها، مقاله اصلی چاپ شده در مجله بود و دیگری مقاله ای بود ۵۰ صفحه ای که تمام نتایج و نمودارهای کارشان در آن بود...

چیزی بود شبیه گزارشهای نهایی که آماده می کنند برای ارائه مفصل کار انجام شده که تمام نتایج را می آورند و خلاصه ای از این گزارش را برای چاپ در مجلات می فرستند!

انصافا کار این استاد آمریکایی برای همیشه در ذهنم خواهد ماند!

+ نوشته شده در  2008/6/3ساعت 11:35  توسط مرد  | 


همه کار ایرانی جماعت باید با "من بمیرم و تو بمیری" جلو بره!
"اقتباس از فیلمنامه روزگار قریب"


+ نوشته شده در  2008/5/12ساعت 0:17  توسط مرد  | 

یه چیزی که کلاً توی جامعه ما ایرانی ها جالبه و اپیدمی شده اینه که ما دوست نداریم دانسته هامون یا داشته هامون رو در اختیار دیگران بگذاریم...چرا؟ دلیلش ساده است! ممکنه اون کسی که این داشته ها در اختیارش قرار می گیره کاری بکنه و بالا بره در حالیکه ما که این داشته ها رو از اول داشتیم نتونستیم از اونها استفاده کنیم و پیشرفت کنیم! طبیعتاً دیدن یک دوست در قله پیروزی و موفقیت خیلی حرص اوره و زندگی فقط زمانی جالبه که ما بالا باشیم و همه با فاصله چند هزار فوتی دستهاشون رو برای ما تکون بدن!

مثلاً:

فرض کنیم شما یه جزوه دارید که خیلی آموزنده است و به فهم مطالب کمک می کنه! حاضرید این رو در اختیار همه قرار بدید! این همه یعنی همه! نه کسانی که دوست صمیمی شما هستند و بین شما داد و ستد برقراره و دادن این جزوه باعث مدیون شدن میشه و اونم یه کاری در قبالش میکنه! :))

خواستم ادامه بدم...دیدم دیگه لوس میشه! ولی از این فرض کنید ها زیاده! و واقعاً هستند همچین آدمهایی ولی انقدر کم هستند که گم می شوند!

حالا قضیه ما همینه! من پست قبل رو هم اشاره به همین کردم...نمیگم استادهامون کار با اینترنت و کامپیوتر رو بلد نیستن کما اینکه خیلی هاشون علیرغم ادعاهای زیاد واقعاً نمیدونند! ولی واقعاً چقدر از ما و اساتیدمون و همه آدمهای این سرزمین به جمع فکر میکنند و نه فرد؟! این یعنی کار تیمی! کار تیمی می تونه یه تیم چهار پنج نفره باشه...یا یه کلاس ۳۰ نفره...یا اعضای یه دانشکده...یا دانشجوهای یک کشور...یا مردم یک کشور...یا مردم کل جهان! ما هنوز تازه داریم یه نشانه هایی از حیات می بینیم توی تیم های چند نفره...اوه! کو تا ما برسیم به جهانی فکر کردن!

مصداقش چیه؟

مصداقش اینه که هر وقت تو اینترنت سرچ می کنم می بینم دانشگاه های اونور آبی، به محض اینکه یه بنده خدا دفاع کرد از پروژه اش، در حداقل زمان ممکن نسخه پی دی اف بصورت فول تکست روی سایت دانشکده هست! برو دانلود کن حالشو ببر! حالا من توی دانشکده خودمون میخوام پروژه یه دانشجوی دودر که متن کتابها رو کپی کرده و این پروژه لعنتی رو به آب بسته بخونم، بیست و هشت هزار نفر مثل سرباز با نیزه و کمان در اقصی نقاط کتابخونه کمین کردن که اگه دست از پا خطا کنی و خدای نکرده فکر کپی به ذهنت خطور کنه! بندازنت با لگد بیرون و کارت دانشجویی ات باطل! البته داره حرکت های خوبی در این زمینه میشه! مثلاً یکی از این سایت های دولتی هست که اگه بچه خوبی باشی :) میگذاره ۱۵ صفحه اول پایان نامه های دفاع شده در سالهای قبل از ۷۵-۷۶ رو نگاه کنی! این ۱۵ صفحه ماکزیمم میشه جلد صفحه نمره و تشکر از پدر و مادر نویسنده و یه کمی از فهرست! معمولاً کل فهرست تو این محدوده جا نمیگیره! بابا جان تو انقدر باید به دانشجو ارزش بدی و اعتماد کنی که اون نره سراغ کپی کردن! ریشه رو درمون کنیم نه اینقدر اطلاعاتی و حراستی!!

مصداقش چیه؟

مصداقش اینه که ما چهار تا داده می خوایم برای کارمون! هیج نهادی این دیتا ها رو نمیده! :)) خیلی باحاله ها! اگر یه شرکت خارجی اینا رو بخواد تا ته قضیه رو بهش میدن! تا جاییکه یکی از استادهام که توی یه پست بالا بود می گفت من جلوی بعضی از اینها رو می گرفتم چون واقعاً احتیاجی نبود و یه سری داشتن وطن فروشی می کردن!! ولی اگر چهارتا بدبخت مثل ما بخوان، وزارت اطلاعات و اینا میان وسط! من نمیدونم اگه مسئله انقدر محرمانه است...چرا خودمون رو خر می کنیم؟ خب همه شرکت های نفتی بزرگ که همه آمار مخازن ما رو دارن تا ته تهش! از خودمونم بهتر! اصلاً بعضی از دیتاهای ما منبعش برمیگرده به اونها! :)) مثلاً ما برای پایان نامه لیسانسمون نتونستیم داده های نفتی ایران رو بگیریم! بعد توی یکی از این برنامه های شبیه سازی خفن دیدیم همه دیتا ها تمام و کامل با اسم هر میدان نفتی ایران توش هست!!

اگر هم که مسئله این نیست پس داشتن این داده ها برای یه دانشجو که داره کار پایان نامه اش رو انجام میده چه خطر اطلاعاتی می تونه داشته باشه!؟!؟! بعد جالبه خودشون با این داده ها مثل تراکتور مقاله میدن! :))

خلاصه همه اینا که نوشتم کلی سوژه است برای بچه های جامعه شناسی و اینا که بیان این ویژگی های جامعه ایران رو مقاله کنن! خودم قول میدم این case study ها مقاله میشه مثل بنز! از بس که ما آدمهای ناشناخته ای هستیم!

یاحق.

اضاف شد:

آقا ما از این قالب بنکل شانس نیاوردیم! یه هفته نشد ما قالب عوض کردیم، نمیدونم چرا اون سایتی که ما ازش قالب بلند کرده بودیم رفت رو هوا! شانس به این میگن! برو حالشو ببر! :))

+ نوشته شده در  2008/5/8ساعت 22:14  توسط مرد  | 

دیشب یه اتفاقی افتاد که من بشدت هیجان زده شدم! بیشتر کف کردم البته!

در راستای این پست چند روز پیش که گله کردیم از یکی از اساتید، جای شما خالی گشتیم و بالاخره چند مقاله پیدا کردیم. یکی از این مقاله ها از IEEE بود که با وجود اینکه به هزار نفر گفتیم از داخل و خارج کشور، امروز بالاخره با کلی تاخیر نزدیک یک هفته گیرمون اومد!

و اما مقاله دوم، مقاله ای بود که در یک کنفرانس ارائه شده بود و هیچ جوری نتونستم بهش دسترسی پیدا کنم...مقاله اصلی ای که با منطق فازی کار کرده بود، هم همون بود! خلاصه هر چی گشتیم یافت نشد! گفتیم علی الحساب میل بزنیم به خود نویسنده بگیم بابا حاجی خیلی مخلصیم! یه نیم نگاهی به این دانشجوی بیچاره بنداز! این شد که میلی زدیم به دکتر با این مضمون:

(من روی نوشتن اسم و فامیل حساسیت دارم، به خاطر همین سه نقطه گذاشتم!)

 

Dear Professor ........,

I'm a student of Reservoir Engineering (M.Sc.) at Tehran University, Iran. I'm working on Screening EOR methods by different ways such as artificial neural networks and fuzzy logics. I found that you had written a paper on this subject. I did search alot but I can not find it. I was wondering if you could help me to access to this paper please.

"Paper's Name......."

Sincerely yours,
 
Alireza .......

با خودم گفتم بابا این طرف توی دانشگاه نیو مکزیکو آخه چرا باید جواب میل من رو بده؟! رو این حساب هیچ انتظاری نداشتم! اما ۴۰ دقیقه بعد طرف جوابم رو داد!

Yes, Alireza, we did do work on this sponsored by National Laboratory. However this publication does not have a digital form. If you e-mail me your physical address I'll look around for a copy of  the paper and send it to you.
George

یعنی من تو کف مرام این آدم غوطه ورم! می خواد مقاله رو بفرسته ایران! :) شاید طرف نمیدونه ایران کجاست...تو این مایه ها که فکر میکنه یکی از ایالت های آمریکاست :))

ولی چیزی که مطمئنم اینه که یه همچین میل هایی رو اگر با یاهو یا جی میل بزنی احتمال جواب دادنش در حد صفره ولی خب ایمیل دانشگاه به درد همین موقع ها میخوره! رسمیه! مثل بنز!

تنها چیزی که به ذهنم رسید یه مقایسه بود با استادای خودم همینجا! و مسئله ای که همیشه برام جالب بوده بین دانشجوها و بین استادها و حتی بین استاد و دانشجو! یک درد همیشگی به نام بخل علمی!

این یک فرق اساسی بین ما و آنهاست!

 


پ.ن: راستی ما بالاخره موفق شدیم یه استاد باحال تو این فنی پیدا کنیم!......دکی! خیلی باهات حال کردم!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/5/6ساعت 7:21  توسط مرد  | 

من در طی سالیان گذشته اساتید زیادی داشتم...اگرچه اصولاً ایده آلیست هستم به قول دوستان، و هیچ کدوم از اساتید گذشته نتونستن من رو راضی کنن و از نظر من هر کدوم یه مشکلی داشتن :)

اما این ترم یه استاد دارم که دیگه آخرشه! 

توی یه پستی به نام از آخرین پست های سال یکی از شاهکارهاش رو نوشته بودم که گفت کوییز میگیرم هفته بعد! بعد ما رفتیم دیدیم میان ترم گرفت ازمون، نه کوییز! حالا هم دوتا هوم ورک داده به قول فرنگی ها! یکی اش یه کار گرافیکی با ویژوال بیسیک بود که تا حالا جدی نگرفته بودم و هر دفعه میاد یه پوزخنده تهوع اوری بهمون میزنه که اون کار رو آماده نکردیم! بابا من به کی بگم وقتی دبیرستان بودم چند دفعه با ویژوال بیسیک بازی کردم!! و از اون سالها به بعد دیگه رنگ ویژوال بیسیکم ندیدم!! به خدا وسط ترم با این همه کار نمیتونم برم یاد بگیرمش!

حالا جلسه پیش یه هوم ورک دیگه داده که برید برای فلان چیز یه کد بنویسید! ما هم خوش خوش رفتیم سرچ کردیم و چند تا مقاله گیر آوردیم که دیگه این یکی رو تحویل بدیم! امروز مقاله ها رو خوندم و تازه فهمیدم کد نویسی اش با منطق فازی بوده! 

حالا من که تا حالا فقط اسم منطق فازی رو شنیدم و هیچی نمیدونم باید فردا یه تکلیف مشتی تو این زمینه تحویل استاد بدم! البته گشتم و چند تا مقاله راجع به اونم پیدا شد ولی بدبختی که یکی دو تا نیست...ما پسورد برای دانلود مقالات نداریم!

ترجیح میدم سکوت کنم چون هر حرفی الان از دهنم بیاد بیرون به قشر استاد توهین شدید اللحن میشه!

+ نوشته شده در  2008/4/29ساعت 17:34  توسط مرد  | 

راستي يه توصيه بهت ميكنم گوشهايي كه قراره اين چيزايي رو كه توی اغلب پست هات مينويسي بشنون يا اينقدر سنگينن كه نميشنون و يا اصولا نميخوان كه بشنون!
البته كه فريادا به جايي نميرسه... خدا آخر و عاقبت اين مملكت رو ختم به خير كنه... خيلي اوضاع گل و بلبليه..

 [نظر خصوصی]

میدانی...من نه نمی نویسم برای کسی غیر خودم...نه نمی نوشتم برای کسی غیر خودم...نه مهم است کسی بخواند...نه مهم است کسی نخواند....هرچند ارتباط دوستانه و مجازی وبلاگ نویسان را دوست دارم فقط به خاطر سرگرمی اش...اما اینکه نوشته ام دردی از این مردم دوا کند؟!...باید خیلی رویایی باشد...هرچند خیلی از نوشته هایم صرفاً رویاهایم از یک وضعیت ایده آل است...جامعه ای متشکل از مردمی با سواد و با فرهنگ....هیچوقت ننوشتم برای انهایی که فکر می کنند که برای خودشان بروبیایی دارند و شاید فکر می کنند "کسی" هستند برای خودشان...این پست ها و مقام ها امانتی است بین مردمان...دیر یا زود می روند و دیگران می آیند....و بالاخره فردا روزی جواب می دهند در جلسه پرسش و پاسخی عظیم....نمی نویسم برای آنها که گوششان سنگین است یا آنها که می شنوند فریادها را اما نمی خواهند بشنوندشان!

من فقط برای خودم می نویسم!

برای مرد که عضو کوچکی از این مردم است و فردا روزی که درس و تحصیل را تمام کرد و گوشه ای مشغول به کار شد فراموش نکند که ایده هایش...آرمانهایش...دردهایش چه بود...

اگر شد استاد...فراموش نکند که آن معدود استادان بی سواد و پول پرست چه برسر این مکان مقدس به نام دانشگاه آوردند...و با باندبازی هایشان چه بلاهایی که سر دانشجویان بدبخت و از همه جا بی خبر نیاوردند...

اگر شد محقق و پژوهشگر...رویاهایش را فراموش نکند....دزدی ها و دروغ ها و داده سازی هایشان را برای چاپ مقالات یادش نرود....برای پر کردن صفحات سیاه آن رزومه لعنتی یک مقاله تخیلی را برای بیست هزار کنفرانس و مجله نفرستد! فراموش نکند آنهایی که بی سوادتر بودند منم منم شان بیشتر بود! اینها گوش فلک را هم کر کرده اند!

می نویسم که یادم باشد در تمام این مملکت ملاک های ارزشیابی غلطند...از دانشگاهش بگیر که مثلاً همه گردانندگانش با سوادند و کم کم مدرک دکترا دارند تا پایین ترین سطوح جامعه!

اگر شد کارمند یک اداره دولتی...یادش نرود که برای یک نامه اداری که زمان مفید کارش به "روز" هم نمی رسید، پنج ماه در به در این ور و آنور بود...یادش نرود که خدا شاید از حق خودش بگذرد اما حق الناس....

اگر شد مدیر فلان پروژه...یادش نرود زمانی که خارج از گود بود می دید که چقدر پولمان را هدر دادیم برای پروژه هایی که هر روز تاخیر در اجرایش میلیون ها دلار خسارت به بیت المال بود و یادش نرود که خیلی از این پروژه ها بعد از اتمام ۵۰-۶۰ درصدی به کلی برچیده شدند!!! یادش باشد که اصول مدیریت پروژه هرچند بدیهی است اما هیچوقت رعایت نمی شود!

(خیلی از این پروژه های دولتی مان اگر بعد از اتمام کار یک بار دیگر ارزیابی اقتصادی شوند، کاملاً غیر اقتصادی خواهند بود با در نظر گرفتن هزینه ها و زمان واقعی به جای تخمین های اولیه!)

اگر کاره ای شد! فراموش نکند که هدف خدمت به مردم است نه پست و مقام!

ریا نکند که بالاتر رود! انسانیت و وطن و مردم خود را فراموش نکند که حتی اگر با این آرمانهایش فردا روزی متهم به خیانت شد و کنارش زدند، عذاب وجدان نداشته باشد و پیش نفس خویش و خدایی که در این نزدیکی است سربلند  و سرافراز باشد!

و باقی رویاها....

من فقط برای خودم می نویسم و شاید کسانی که مثل من اند! می نویسم برای ثبت در خاطرم...برای فراموش نکردن رویاهایم و آرمانهایم! برای رسیدن به آرزوهایم....اگر اعتراضی دارم...نه برای خسته شدن و گله و شکایت...که از روی دلسوزی است برای وطنم...برای نسل های بعد این سرزمین...برای مردان و زنان این دیار....

نه برای خودم....

 یاحق.

+ نوشته شده در  2008/4/25ساعت 12:36  توسط مرد  | 

من حس کردم که خواننده های این وبلاگ در مورد پست من به نام نمایشگاه باصطلاح نفت دچار سوء تفاهم شدن...پس اندکی توضیح لازم است!

اینکه توی نمایشگاه مسئولین غرفه ها خانمها یا آقایونی با سر و وضع مرتب و شیک و تمیز باشن نه تنها بد نیست بلکه بشدت واجبه! و در این شکی نیست! این یعنی ما به نمایشگاه اهمیت میدیم! برامون مهمه! و مطمئناً هیچ آدم عاقلی نمیتونه حتی تصور کنه که مسئولین غرفه ها یه سری آدم گری گوری باشن با سر و وضع کثیف که نمی تونن یه جواب سلام بدن چه برسه به بازاریابی! مطمئناً کسی که بازاریابی می کنه باید حداقل سر و وضعش جوری باشه که طرف مقابل رغبت کنه باهاش باب صحبت رو باز بکنه!

اما چیزی که در نمایشگاه متاسفانه فراموش شده و البته با توجه به سوابق کاری و فعالیت های قبلیمون اصلاً هم بعید نبود! اینه که ما فقط چسبیدیم به بحث مالی و اقتصادی قضیه!

فراموش نکنید که همیشه در قراردادهای ما (در اینجا نفت و گاز) بندی به نام بند انتقال تکنولوژی دارند! مسلماً طرف خارجی ترجیح میدهد از زیر این بند شانه خالی کند و این ما هستیم که با پیگیری خود باید آنها را وادار کنیم به تعهداتشان عمل کنند!

حالا نمایشگاه هم مصداق همین انتقال تکنولوژی است...اینکه شرکتهای بزرگ نفتی بیایند در نمایشگاهی و غرفه های بزرگ و شیکشان را به رخمان بکشند و تنها چیزی که عایدمان شود فقط دیدار نمایندگانشان باشد یا شاید اشانتیونی نصیبمان شود، که به درد تفنن هم نمی خورد! نمیدانم کسی بود و یا هست که غیر از پرسیدن از کلیات پروژهای جاری اینها در ایران توانسته باشد اطلاعات دیگری بگیرد! خوشحال می شوم بدانم!

کاش کسی می فهمید که دردمان چیزی فراتر از اینهاست...

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/4/24ساعت 13:46  توسط مرد  | 

اصولاً نمایشگاه نفت و گاز یک فرق بنیادی با سایر نمایشگاهها دارد و آنهم اینکه شما نمی توانید صبح که از خواب بیدار شدید یک مبلغ ناچیز در جیب مبارک گذاشته و بروید نمایشگاه و بعدازظهر دست پر برگردید! قراردادها و رقم ها نجومی است و ممکن است حتی عوام در هنگام شمردن تعداد صفرهای بعضی قراردادها فتیله پیچ شوند! بنابراین در فرنگ برای اینکه این قسم نمایشگاه ها برای قشر بیشتری جذابیت داشته باشد می آیند و در غرفه شرکت های خفن و اسم و رسم دار، یک بخش اتاق مانند درست می کنند که طبق یک برنامه زمانبندی منظم درباره موضوعات مورد علاقه شرکت یکی از کارمندان کاردرست شان را می فرستند برای سخنرانی! و اگرچه به نوعی برای شرکت تبلیغ می شود ولی در عین حال آدمهای علاقه مند و قشر دانشجو و استاد می توانند از پیشرفتهای صنعتی مطلع شوند و کلی نفع ببرند از این سخنرانی ها! ضمناً سخنرانی ها کوتاه و در حد سی دقیقه می باشد که در بین اینها مقداری موسیقی لایو و اینها هم چاشنی کار می شود!

حال برگردیم به نمایشگاه نفت و گاز تهران!

اگر دانشجو باشی که هیچ! مفت است...ولی دانشجو هم نباشی، با مبلغی در حد هزار تومان می توانی از آخرین دستاوردهای شرکتهای کوچک و بزرگ در جذب منشی مطلع شوی! :))  انصافاً هرسال بهتر از پارسال است! امسال هم طبق روال گذشته اگرچه فقط وقتمان تلف شد ولی موفق شدیم بهترین ها و .... (= همان بهترین ها) را زیارت کنیم...عجب رقابتی....

در نمایشگاه نفت، یا باید از شیرهای صنعتی و دستگاههای جوش به فیض برسی! که کار ما نیست!

یا باید اهل تجارت و بیزینس در فعالیت های مهندسی و بالادستی باشی که کارشان در زمینه رشته ماست ولی ما آدم قرارداد نیستیم!

یا از جاذبه های نمایشگاه به فیض برسی!

پ.ن: به به...به به! هرکس در روزهای باقیمانده سری به نمایشگاه زد، از طرف ما هم نائب الزیاره باشد!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/4/18ساعت 23:21  توسط مرد  | 

 

آقای رئیس جمهور!

من به عملکرد شما در قبال کابینه تان به شدت معترضم!

 

+ نوشته شده در  2008/4/12ساعت 22:8  توسط مرد  | 

 

داشتم فکر می کردم اگه همه به این فکر میکردن که:

همنشینم به شود تا من ازو بهتر شوم!

اونوقت الان کجا بودیم....

 

+ نوشته شده در  2008/4/9ساعت 9:55  توسط مرد  | 

 

جهان ما جهاني است كه در آن هم «التزام» و هم «عدم التزام» - تعهد و عدم تعهد- هر دو، مورد تحسين واقع مي شوند.

شهید مرتضی آوینی

+ نوشته شده در  2008/4/8ساعت 16:40  توسط مرد  | 

امسال صدا سیما  و تمام ارگان های فرهنگی تصمیم گرفتند برای فرهنگ "مردانی با همسران متعدد (حرم سرا)" حسابی فرهنگ سازی کنند که دیگه اختلافات خانوادگی در این زمینه کاملاً ریشه کن شده و خانوم های محترم حساسیت شون رو در این زمینه از دست بدن!

هر وقت این تلویزیون رو روشن کنی، خدا رو شکر یه فیلمی، سریالی، چیزی داره که طرف دنبال زن دومشه! از تبلیغات اینطور دستگیرم شد که این فرهنگ سازی با هماهنگی سینماست!

درهرصورت از تمام ارگانها متچکّریم!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/3/25ساعت 12:54  توسط مرد  | 

داشتم فکر میکردم آقا آخرش من قراره چیکار کنم؟!

می خوام برم توی یه شرکت خصوصی؟! توی یه شرکت دولتی؟! یا نه...مثلاً می خوام خودم رو بکشم چهار سال دیگه ام درس بخونم که خونه پرش بشم یه استاد دانشگاه که شاگرداش هر روز به بهونه ای بهش می خندن، میگن یه تخته اش کمه! :)  یا مثلاً رفاقت میزنه با دانشجوهاش و با یه حقوق بخور و نمیر زندگی میکنه! (البته بگذریم که اساتید حقوق همچین بدیم ندارن!) ولی واقعاً ارزش داره؟

یادمه چند وقت پیش با یکی از دوستان گپ میزدیم در مورد ادامه تحصیل در خارج! اون می گفت من اگه جای تو بودم هر چه سریعتر میرفتم اونور و درسم رو ادامه میدادم، حتی اگه هیچ دلخوشی ای هم نباشه فقط برای دل خودم! برای اینکه به آرزوهای شخصی ام برسم! می گفت من جای تو باشم حاضرم به همه چی پشت پا بزنم ولی به ته ته اش برسم!!

نمیدونم شاید حق با اونه! ولی الان که فکرشو می کنم می بینم که باید گفت:

گور بابای علم و دانش!....بابا این چیزا که باسه فاطی .....!....آره دیگه! این همه درس خوندیم خیر سرمون چی شدیم؟! غیر از اینه که هنوزم باید به بابامون بگیم پول بده؟!

حالا وقتی همه این تکه های پازل رو میگذاری کنار هم یه سوال ته ذهنت می مونه! اونم اینه که اصلا فرض کنیم تصمیم گرفتیم تا ته ته اش بریم و ادامه بدیم حتی بعد از فوق...اونوقت وقتی سنت شد بیست و پنچ و بیست و شش! هنوزم باید از بابات پول بگیری! تازه بعد از چهار سالم که تو سن ۲۶-۲۷ فارغ میشی، هیچ جا نمیخواندت...ساده است چون هیچ جا نیازی به دکتر نداره! مگر دانشگاه که اونم انقدر باند بازی داره توش که خدا عالمه!

بعضی ها فکر میکنن چرا ما کار نمی کنیم! سوال خوبیه! اولاً که کار به زور پیدا میشه! بعدم کار معمولاً تمام وقتش پیدا میشه نه پاره وقت! حالا اگرم پیدا شه...با نظمی که توی برنامه های دانشگاه هست هیچ شرکتی شرایطمون رو قبول نمیکنه!

پارسال رفتم یه مدرسه ای که برای دانش آموزاش رشته ام رو معرفی کنم! بعد که بحث تموم شد سوال مهم بچه ها این بود که اونجا حقوق ها چه جوریه؟! منم هی می خواستم از زیرش در برم! ولی وقتی گفتن خب بگو حقوق خودت چقدره موندم! راست میگن خب! آدم با این هیکل راس راس راه میره بعدم هنوز دستش تو جیب باباشه!

خلاصه که بعد از همه این افکار درهم به این نتیجه رسیم گور بابای هرچی علم و دانشه! من غلط بکنم به ادامه تحصیل فکر کنم! تا همینجاشم برای هفت پشتم بسته!

من اعتراف می کنم! اعتراف می کنم که واقعاً فهمیدم چرا همیشه سال بالایی هام می گفتن دکترا خوندن تو ایران هیچ ارزشی نداره! فارغ از بحث علمی اش که جداگانه قابل بحثه ولی چیزی که هست هرجایی غیر از ایران درس خوندن یه کار حساب میشه و حقوقی میشه توش پیدا کرد ولی وقتی اینجا باید برای دل خودت درس بخونی! یه گزینه بیشتر نمیمونه که همه قبلاً بهم گفتن! یا درس رو بعد از فوق فراموش می کنی میری سراغ کار و زندگیت! یا تصمیمی میگیری بری گندش رو در بیاری و تنها راه ادامه تحصیل است...دیگه باید بری دنبال تافل و ویزا و اپلای!

مسخره نیست؟!......هست شک نکن!

یاحق.

 

+ نوشته شده در  2008/3/22ساعت 17:58  توسط مرد  | 

میگن در تمام این سالهای گذشته هر وقت اپک جلسه داشته، ایران میگفته تولید رو کم کنیم، بعد عربستان و دوستان می گفتن زیاد کنیم! بعد نکته اینجاست یه سری کشورها مثل نیجریه توی جلسات از ایران حمایت میکردن و می گفتن تولید باید کم بشه...بعد که نوبت به رای گیری می رسیده همه می دیدن نیجریه به عربستان رای داده! و جالبه که این اتفاق در تمام جلسات اپک تکرار شده...بدون استثنا...و در این میان عراق و ایران که در اوج تیرگی روابط بودن تنها کشورهایی بودن که از هم حمایت میکردن! :)

اما حالا اینو گفتم برای چی؟!

برای اینکه هروقت جلسه شورای امنیت تشکیل میشه این کشورهای غیر از ۱+۵ همه مخالف قطعنامه هستن و طرفداری ایران! بعد که آمار رای گیری در میاد می بینی بین همه رای ها به جز یه دونه ممتنع بقیه رای موافق دادن! آخه یکی نیست بگه این لیبی اگه اینکاره بود که خودشن تاسیسات هسته ای اش رو یکجا با کشتی نمی فرستاد آمریکا! اونم آمریکا....نه آژانس و سازمان ملل و اینجور خزعبلات! دماغشو بگیری درجا رفته....

آقا بگذریم!

پ.ن: امروز مقاله ام رو سابمیت کردم! دلم میخواد اکسپت شه!:) به امید خدا!

البته بودن اسم یکی از اساتید به عنوان یکی از نویسندگان آدم رو کمی دلگرم میکنه!

پ.ن: بعضی وقتها از خودم خسته میشم! به خودم میگم بابا تو چرا انقدر سرت درد میکنه برای دردسر! برای گرفتاری...برای پر کردن بیست و چهار ساعت شبانه روز! ولی جوابی ندارم!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/3/3ساعت 21:42  توسط مرد  | 

 
 مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:
 
"ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
 
مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴ ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ ۳۷ هستید.
مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.
مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟"
مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.
مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟"
مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.
 
 اضافه تر!

پ.ن: آقا من الان ناجور هنگ کردم! ترم پیش یه کلاس داشتیم که دو نفر بودیم سر کلاس و یه بار هم با استادمون رفتیم مسافرت!

بعد از امتحان استاد رو دیگه ندیدمش...الان زنگ زد بهم...زنگ زد احوال پرسی...الان اگه بابای نادیا اینجا بود... ردپای مسیح رو می دید! جالب این بود که فقط زنگ زده بود احوال پرسی و اینا خلاصه!

پ.ن: وقتی دنبال کار هستی هیچ جا کار نیست! وقتی بیخیالش میشی و میری پی درس و کارت و واحدهاتو بیشتر میگیری! هر روز کار پیدا میشه! همه شون هم دارن دنبال تو می گردن!

 

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/2/19ساعت 11:37  توسط مرد  | 

امروز قرار داشتم...ساعت نه و نیم صبح....بازهم هوای بارانی تمام نظم شهر را بهم ریخته بود و ترافیک شهری، چهره پارکینگی روباز و بزرگ به شهر داده بود....به هر ترتیبی بود می خواستم در همچین قراری که ظاهراً مهم می نمود سروقت حاضر باشم...ساعت نه و چهل و پنج دقیقه رسیدم..یک ربع برای من که اصولاً سروقت به قرارها میرسم زیاد بود ولی خب فراموش کرده بودم که قرارم در یک نهاد دولتی است...بنابراین یک ساعت پشت اتاق جناب مسئول علف زیر پایمان سبز شد تا یادمان نرود کجاییم!

بالاخره ساعت ده و نیم شرفیاب شدیم!

همانطور که حدس میزدم و انها به من نگفته بودند قرارشان برای یک مصاحبه بود...مصاحبه ای که من می دانم و انها هنوز نمیدانند که مصاحبه شونده شان اصلی ترین ویژگی خودش را از دست داده بود...من با تغییر رشته ام دیگه به کار آنها نمی امدم ولی ترجیح دادم برای تجربه یک مصاحبه در یک اداره دولتی روال عادی را طی کنم بلکه تجربه ای کسب کنم.

سوالات با معرفی من، خانواده و نزدیکانم شروع شد...از ظاهر و تیپ خانواده ام تا سفرهام و اعتقاداتم و غیره....اما داستان جایی جالب شد که رسیدیم به مسائل شرعی...فکر نمیکردم برای وارد شدن به نهادهای دولتی لازم باشه کتابهای مختلف ولایتی و اجتهادی و ادعیه رو مرور کنم....برام کمی غیرمنتظره بود که از من سوال کنند که آیا فلان جمله عربی برات آشنا است؟ (برای زیارت عاشورا بود) و حالا بگو ادامه اش چیه؟...یا این آیه مال کدام سوره است؟...یا ذکر مستحب بعد از تشهد چیه؟...یا موسیقی و فیلم مورد علاقه ات چیه؟....یا فرق ولایت و مرجع تقلید؟...یا مفهوم معاد جسمانی...یا مفهوم تبراء...یا خواندن قسمت های مختلف نماز...یا...یا....یا !

تجربه جالبی بود...هرچند نتیجه اش بی فایده است!

ولی از بعد از این ماجرا من موندم و چند سوال مهم!

- آیا تمام کسانیکه الان شاغل به کارند در نهادهای دولتی مجتهدند؟! پس این باندبازی ها و زد و بندها و اختلاس ها کار مریخی هاست؟

- آیا لازمست برای ورود هر عضوی به این مجموعه که هدف اصلیش پیشرفت مملکته، انقدر جزئیات رو بدونیم!

- آیا نماز و روزه حق الناس است که می خواهیم بدانیم؟! چقدر حق داریم از حق الله از دیگران بپرسیم؟

- بهتر نیست مصاحبه کمی، حداقل کمی هم جنبه علمی و کاری داشته باشد؟

ای بابا...فراموشش کنید...ولی از من به شما نصیحت! این نوع مصاحبه یک قانون عمومی است در تمام ادارات دولتی...هرجا بروید همین آش است و همین کاسه! پس بدانید و آگاه باشید!

و اما نکته جالب اینجا بود که وقتی سوال شد دوستانتان شما را با چه ویژگی خاصی یاد می کنند؟

گفتم خنده رو! :)

توصیه ای برای بالایی ها:

جای اینکه دیگران را مجبور کنید مثل شما فکر کنند، جوری رفتار کنید که دیگران ترغیب شوند مثل شما باشند!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/2/12ساعت 23:45  توسط مرد  | 

این فیلم "روزگار قریب" برام خیلی جالبه از چند نظر:

اول....این فیلم خیلی جالب فرهنگ گذشته مردم، مثل مکتب خانه و نظرشکن و امثالهم رو به تصویر کشیده!

دوم....این فیلم من رو به این نتیجه می رسونه که بعد از گذشت صد سال مردم هیچ فرقی نکردن!

وقتی میرزا علی اصغر میره اداره کارش رو راه نمیندازن...الان بعد از صد سال هم اگه شما کارت جایی گیر کنه...عمراً اگر کارت رو راه بندازن! تازه این به شرطیه که بتونن راه بندازن....بگذریم از اینکه عموماً به دلایل معلوم همیشه چند نفری هستن که پاس میدنت به اینور و اونور...

بگذریم حالا....

سه....به نحوه سوار شدن مردم در قطار دودی توجه کنید....صد سال گذشته و موقع سوار شدن در اتوبوس و مترو که وسایل نقلیه عمومی هستن هیچ گونه تفاوتی دیده نمیشه! (رجوع شود به میدان انقلاب و مترو صادقیه)

چهار....جهالت مردم! این جهالت و نادانی که توی فیلم گاهاً جنبه طنز پیدا می کنه واقعاً نا امید کننده است...گروهی که نیمکت مدرسه رو آتش میزنن و خلاصه از اینجور کارها....که مدرسه محل تدریس کفره و نباید بچه ها برن! الان اینا خنده آوره ولی هنوز آدمهایی هستن که در این عصر همچنان در جهل خویش سردرگمند....

پنج....شخصیت خانوم کاویانی از همه لحاظ برای من یادآوری کننده یه نفره! چه اخلاقی چه ظاهری! متاسفانه....

پ.ن: فردا صبح ممکنه اتفاق مهمی بیافته! امیدوارم خیر باشه....امیدوارم....

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/2/11ساعت 22:29  توسط مرد  | 

فیلم جدید کمال تبریزی در جشنواره، فیلمی است با عنوان "هميشه پاي يك زن درميان است"...فارغ از اینکه فیلم چی میگه و داستانش چیه...ولی اسمش یه حقیقته محضه!

در خلاصه داستان آمده است: «به يك خيابان باريك پر از ترافيك دقت كنيد، به اكثر قهرها و دعواي همسايه‌ها، هم محله‌ها و خانواده‌ها توجه كنيد به خيلي از جنگهاي تاريخي نگاه كنيد، حتي دعواي هابيل و قابيل را دوباره مرور كنيد، هميشه پاي يك زن درميان است.»

یاحق.

اضافه شد:

این قضیه فرستادن یه مقاله به انواع و اقسام کنفرانس ها انقدر عادی و رایجه که توش موندم! جدای اینکه انواع و اقسام این مقالات رو از آدمهای جور واجو گیر آوردم (نیش) (البته در نتایج جستجو برای مطالب خودم به اینها برخورد کردم)، علاوه بر اون یکی از استادام می گفت فلان مقاله خودتون رو تیترش رو عوض کنید و با اندکی تغییر محتوا بفرستیم یه جا دیگه! 

+ نوشته شده در  2008/2/7ساعت 11:58  توسط مرد  | 

کاش آنقدر رشد کرده بودیم که از این کارها نمی کردیم!

مقاله ای در اولین کنگره ملی مهندسی نفت

مقاله ای در دهمین کنگره ملی مهندسی شیمی ایران

کاش...

یاحق.

(اضافه شد)

پ.ن: از شنیدن خبر درگذشت دکتر خشنودی بسیار متاثر شدیم. روحش شاد و یادش گرامی...

+ نوشته شده در  2008/2/3ساعت 11:0  توسط مرد  | 

مدتی است نگرانم....نه برای خودم، نه برای اطرافیانم و نه برای هیچ موجود زنده ای! نگرانم برای نسل های بعد که باید زندگیشان را از هیچ شروع کنند....ما خیانتکارترین انسان ها به نسل بعد ایرانیم!

نگرانم...

بیابیم برای فرزندانمان...برای عزیزترین هایمان کاری کنیم...آنها بی گناهند....باور کن....

پ.ن صفر: دعا کنید ما در این اتوبوس های "بی آر تی" زنده بمانیم! مدتی است بدجور له می شویم! می ترسم تا چند ماه دیگه بصورت  MP3 24kps در بیایم...

پ.ن یک: چهارشنبه برای بار سوم به درخواست دکی زنگ زدم بهش که بریم برگه ها رو تصحیح کنیم...(البته خودش هی میگه فلان روز زنگ بزن هماهنگ کنیم)....بعد بازم پیچوند....به خودم گفتم بابا علیرضا! این بدبخت به چه زبونی بهت حالی کنه نمیخواد برگه هارو صحیح کنه؟! تو چرا کاسه داغتر از آش میشی؟! منتهی من دلم برای بچه ها می سوزه...تلاشم رو می کنم که حداقل مسئله ها رو براشون صحیح کنم که خیالشون راحت باشه...خودمم وجدان درد نگیرم!

یاد دوستم سالار افتادم که می گفت ترم ششم یه درسی داشتیم توی شریف، بعد روزی که حل تمرین برگه های تصحیح شده رو می بره که به استاد تحویل بده تا استاد بتونه نمره ها رو بده، ییهو می بینه استاد نمره ها رو رد کرده و کپی اش رو زده به پشت درش!

پ.ن دو: آقا عجب رقابتی است برای پروژه های ارشد....چند روز پیش یکی از اساتید گیر داده بود که بیا رو فلان موضوع با هم کار کنیم....اگه دوست نداری بیا روی یه موضوع دیگه کار می کنیم...خلاصه کلی وعده و وعید و اینا....البته اگه نمیدونستم به بقیه بچه ها هم این پیشنهادهای مصرانه از طرف بعضی های دیگه شده، به خودم شک می کردم که چه نابغه ای شدم و همه دنبالمن!.. پیش خودم گفتم آخه استادجون شما که کار ما در تخصصت نیست چرا انقدر اصرار می کنی!؟

فعلاً همین...

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/1/25ساعت 14:22  توسط مرد  | 

خواستم فراموشش کنم....خواستم ننویسم....خواستم بازگویش نکنم...اما فکر کردم مگر نه آنکه بودنمان از برای فردایی دیگر است....مگر نه آنکه هستیم تا فردایی، دوباره نظاره کنیم بودنمان در این روزها را....تا بر میزان بگذارند اعمالمان را...پس ما نیز محکوم می کنیم مانند همه آدمهایی که چند صباحی قبل در برابر انفجار مقدساتشان تنها محکوم کردند....محکوم می کنیم شکنجه های دسته جمعی در سرزمینهای قدس را....محکوم می کنیم....

حیف که فقط یادمان داده اند محکوم کنیم!

اگر امروز کودکی جانش را از دست می دهد....اگر بی گناهی نفسش بند می آید....اگر پیرمرد و پیرزنی می روند....روزی خواهد بود که دوباره فیلم تکرار می شود...اما این بار همه نگاه خواهیم کرد و دیگری تصمیم میگیرد....مطمئنم....

شاید ما را نیز به سبب محکوم کردنمان پاداشی دادند!

شاید...

+ نوشته شده در  2008/1/22ساعت 22:33  توسط مرد  | 

امروز کلی گشتم بلکه آمار دروس لیسانس مهندسی نفت رو دربیارم. به این علت مجبور شدم یه ذره سایت دانشگاههای مختلف رو ببینم و کلی سرچ و جستجو خلاصه.

اول از همه اینکه تقریباً هیچ وب سایتی نبود که دروس مهندسی نفت تو ایران رو بشه از توش درآورد...دانشگاههای خارجی هم قبلاً دیده بودم مثلاً دانشگاه تورنتو در بخش مهندسی شیمی برای دروس مختلف میشه حتی کتاب مرجعی رو که برای ریز درسها پیشنهاد شده فهمید. ولی امروز هرچی گشتم دپارتمان های نفت هم مثکه سر لج افتاده بودن...فقط توضیح مختصری راجع به کلیت بعضی دروس بود که به درد خودشون می خورد!!

منتهی دامنه این جستجو به جاهای دیگه ای هم کشید که نتیجه این جستجو این بود که:

اگرچه وب سایت دانشگاهها در ایران تقریباً فقط "صفحه اصلی" داره که توش چهارتا عکس جی پگ و گیف گذاشتن و هیچ اطلاعات خاصی توش نمیشه پیدا کرد اما بعضی دانشگاهها یا دانشکده ها ظاهراً بهتر عمل کردن...مثلاً دانشگاه شریف بعضی قسمتهاش واقعاً به درد بخور بود یا مثلاً دانشکده علوم دانشگاه تهران..البته همین ها هم در زمینه سهولت استفاده از وب و اینکه خیلی راحت بتونی چیزی که دنبالش هستی رو پیدا کنی واقعاً ضعیف هستن ولی بازم قابل قبوله...خیلی راحت میشه لیست دروس ارائه شده در ترم جاری رو دید...یا مثلاً هر استادی یه صفحه شخصی داره که اطلاعات مختصری روش داره و حتی بعضی اساتید فایل های درسی و نمونه سوالات امتحانی شون رو گذاشته بودن که واقعاً وقتی با اساتید این چند سال خودم مقایسه کردم، از تعجب شاخ درآوردم.... . اما در همین حال مثلاً صفحه مربوط به دانشکده فنی و مخصوصاً دانشکده خودمون از این نظر افتضاحه...تنها چیزی که از هر استاد هست یه اسمه و یه ایمیل که اصلاً معلوم نیست این ایمیله چک میشه یا نه(با توجه به همون شناختی که من از اینا دارم). بگذریم از اینکه درجه استادی و دانشیاری و اینام به زور (اشتباه تایپی نیستا فکر نکنی به روز منظورمه!) آپدیت میشه! اصلاً جالب که یکی از اساتید سال ۸۲ فوت کرده هنوز اسمش هست...بعد اینایی که اضافه شدن نیستن! یا مثلاً از وقتی من وارد دانشگاه شدم هنوز اکثر صفحات آندر کانستراکشن می باشن!

دیگه سایت انستیتو هم که قربونش برم زده رو دست فنی!!!!

درهرصورت به اعتقاد من این وب سایت یه جور نشاندهنده آگاهی و توجه مسئولین به تکنولوژی های جدید است و وقتی مثلاً رییس دانشکده بلد نیست از کامپیوتر استفاده کنه انتظار بیشتری هم نباس از دانشکده و اینا داشت دیگه!

حالا بذار باز بره بچسبه به اون المپیاد لعنتیش!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/12/14ساعت 22:26  توسط مرد  | 

دیگر عادت کرده ایم....

دانشکده فنی مهد سیاست کشور!

و اما امروز نوبت سید خندان شد.... دوستش دارم!

در همین زمینه از بابای نادیا:

"تعریف دانشگاه تهران : مکانی برای فعالیت های سیاسی که در کنار این فعالیت ها هر از گاهی ( با تاکید بر گاهی) در آن درس نیز می خوانند!"

 

پ.ن: یادم افتاد دفعه قبل....سانسور شد!

پ.ن: سانسور شد!

پ.ن:کم کم دارم عادت می کنم...

به چی؟

به بوروکراسی اداری آموزش دانشکده...

به شلوغ بودن و تعطیلی کلاس ها در فنی....

به در بسته دانشگاه از ترس شلوغ شدن!....

به سرمای انستیتو....

به محیط کسالت آور فنی بالا....

به حرفهای جالب بعضی ها...مخصوصاً آقای....سانسور شد!

به چیزهای بهتر حتی....

مثلاْ به کتک کاری مرد و زن در خیابان...دختر و پسر....کتک کاری ها... نه که دعوای لفظی!..کتک کاری یعنی مشت و لگد!

به فحش های رکیک مردی به زن غریبه در اتوبوس و برعکس!

عادت کرده ام به فرهنگ سه هزار ساله مردمم!

عادت کرده ام به "فکر رفتن"...به اپلای....به خارج...همان فرنگ...! دانشگاه ایالتی...

عادت کرده ام به آیلتس..تافل...جی آر ای....

به ویزا...قبرس...سفارت...دبی!

بازهم بگویم!

پ.ن:سر کلاس میگه "درخت تو گر بار دانش بگیرد..............به زیر آوری چرخ نیلوفری را"

پ.ن: سر کلاس رفته گفته این آقای فلانی با این کارایی که داره می کنه و تغییر رشته نشون داد که واقعاً برای آینده اش برنامه داره...حالا ملت که از قبل به ما گیر داده بودن، حالا هم میگن تو پاتو جایی نمیذاری که جا پات محکم نباشه....همچین انگار قرارداد دارم بعد تحصیل وزیر وکیلی چیزی بشم!

البته طبیعی ام هست...اونا که نمیدونن من اگه می موندم پروژه و استاد پروژه و کار تحقیقاتی و تیم تحقیقاتی آماده ای بود و پیشنهاد بروبچ پایه و دوست داشتنی ای برای کار...

و البته بورسیه ای که درست یا غلط به فراموشی سپرده شد اونم در آخرین مرحله....

بگذریم! گاهی اوقات علایق شخصی با آدم چه می کند....

پ.ن: سر کلاس فکر کن، آبدارچی چایی میاره...دور همی با استاد بخوریم! خیلی خنده میشه...اینم از مزایای کلاس سه نفره!

پ.ن: بعضی وقتها به این فکر میکنم آیا روزی می رسد که بتوانم فراموشش کنم؟....نمیشه!نمی تونم...شاید زمان کمک کنه...ولی فقط "شاید "!!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/12/11ساعت 19:16  توسط مرد  | 

این جماعتی که امروز با شکستن در دانشگاه ما!!! (نه در دانشگاه خودشان!) به زور آمده بودند داخل....وقتی پای تریبون شعار استقلال کردستان و شعارهای تجزیه طلبانه داده می شد سوت و کف میزدند....

من هر چه فکر کردم نفهمیدم این دانشجوهای دانشگاه آزاد و امیرکبیر و علامه و غیره....اینها عقلشان را از دست داده اند...یا جو گیر شده اند....یا اینکه جنبش دانشجویی اینها با آنچه ما فکر می کردیم اندکی تفاوت دارد!

بگذریم گفتن از این جنبش دانشجویی که معمولاْ اواسط آذر نقل و نبات صحبت هاست، چیزی است که نوشتن راجع بهش خود مثنوی دیگری است!

ولی گاهاً اتفاقاتی می افتد که در حد خودش جک سال است! مثل امروز...

 

پ.ن: نمیدونستم خبرنگارهای تلوزیون از وبلاگ من خط می گیرن!! هنوز جوهر قلمم راجع به قیمت نفت در پست احمق خودتی و قیمت نفت خشک نشده بود که دیشب گزارش مفصلی راجع به این موضوع پخش کردند!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/12/9ساعت 18:7  توسط مرد  | 

بعضی وقتها بعضی سیاسیون آنقدر حرف ساده و احمقانه ای را جدی و ظاهراً با منطق می گویند که اگر علم نداشته باشی به همه کس و همه چیز شک می کنی!

وقتی دیروز جمله ای خواندم از یکی از همین سیاسیون، تنها به این فکر کردم که آقای {...} شما از ندانستن مردم سوء استفاده می کنید برای رسیدن به اهداف شومتان! لعنت خدا بر تو و آن حزبت! هرچند خدایی در این نزدیکی است که برخلاف تو، مردم این آب و خاک به آن ایمان دارند...

و افسوس خوردم که کاش انقدر شرف داشتند که حداقل دروغ نمی گفتند!

پ.ن: آنهایی که از عقاید سیاسی من مطلع هستند، کمی راحت تر می فهمند!

پ.ن:فعلاً همین!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/12/7ساعت 12:8  توسط مرد  | 

هر روز و هر بار که از در دانشگاه وارد میشوم با شنفتن جمله "آقا! کارت لطفاً" از طرف نگهبان، یاد همه دوستانی میوفتم که در چند وقت اخیر به ممالک خارجه رفتند و مدام اشاره می کنند در آن سوی آبها مرزی بین دانشگاه و دنیای بیرون نیست!

البته ناگفته نماند در سال ۸۲ که ما وارد دانشگاه شدیم و از این خبرا نبود، انقدر توی محوطه دانشگاه کثافت کاری کردن که دیگه روزنامه دانشجویی فنی هم صدایش در آمد که محوطه فنی تبدیل شده به پارک ساعی!

اما مثلاً من هنوز هم بعد از ۴ سال زندگی دانشجویی ترجیح میدم برای هیچ کاری سر و کله ام به شریف نیوفته که حوصله در به دری برای رفتن به داخل دانشگاه را ندارم! یکی ندونه فکر می کنه اینا آپلو هوا می کنن و نباید مغزهاشون لو بره! کارت هیچ دانشگاهی هم قبول نیست الا شریف!

برای پیدا کردن تفکرات محدود و بسته ای که مانع پیشرفت این مملکته راه دور نرید! همینجاست! خوب دقت کنید...

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/12/3ساعت 22:41  توسط مرد  | 

خط زرد رنگ قیمت واقعی نفت با در نظر گرفتن نرخ تورم دلار(خط آبی) و ارزش برابری ارز(خط قرمز) را نشان می دهد. پس در سالهای ۸۰ تا ۸۵ قیمت نفت از قیمت فعلی هم بیشتر بوده!

منبع: اپک

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/12/1ساعت 9:14  توسط مرد  | 

نمیدونم تاحالا دقت کردین یا نه!

اگه خطی که دو تا مردمک چشمت دنبال می کنن رو امتداد بدی به یه نقطه میرسی که من اسمش رو گذاشتم نقطه کانونی!! حالا وقتی با یه نفر صحبت می کنی، اگه طرف از نقطه کانونی جلوتر بیاد، میره رو اعصاب! تحمل این وضعیت از نظر روانی یعنی عدم تعادل! برای رسیدن به تعادل مجبور می شی یه قدم بری عقب!

من حتی فقط اگه بتونم این نکته رو به یکی از دخترها یاد بدم خودش کلی ارزشمنده! البته همه اینجوری نیستن ولی بعضا دیده شده!

پ.ن: ارائه سمینار عالی بود و اگرچه زیاد انگیزه نداشتم براش ولی از سمینارم کلی راضی می باشم!

پ.ن: ساعت ۷:۳۰ تا ۸ شب جلوی فنی بدمینتون حال میده در حد گودزیلا!

پ.ن: پستی که الان خوندین خیلی ربطی به این روزها نداره ولی چند مرتبه تکرار شده بود قدیما و خودم این ایده برام همیشه جالب بوده که واقعاً چرا؟! اینجورین اینا!

پ.ن: من دلم کوه میخواد!

پ.ن: من استرس دارم! هفته دیگه امتحان ریاضی پیشرفته است و من هیچی بلد نیستم این هیچی تنها چیزی است در عالم موجودیت که معنی مطلق میده! من مطلقاً چیزی بلد نیستم!

پ.ن: نیاز به کمی آرامش دارم! همین....چیزی که فعلا زیاد ازش خبری نیست!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/11/11ساعت 22:51  توسط مرد  | 

یه هفته ای است که اینجا سکوت کردم...سکوتی که علامت سکون نیست...سکوتی سرشار از انرژی و حرکت...سکوتی به بلندای درک عظمت یک کار تیمی! عالی بود...همه چیز عالی شد و ما موفق شدیم علیرغم تمام موانع و سختی هاُ یک کار تیمی فوق العاده ای انجام دهیم که برای همیشه در ذهنم ماندگار خواهد شد و آن برگزاری جشن فارغ التحصیلی با عظمت و شکوه هرچه تمام تر بود. آنقدر که توانست تحسین همه اساتید و خانواده ها و دانشجویان را برانگیزد و موجبات خوشحالی و سرافرازی ما را فراهم سازد. خدایا شکر که در درجه اول این مراسم که از آرزوهایم بود برگزار شد تا به آرزویم برسم! در درجه دوم خدایا شکر که انقدر مراسممان با استقبال همگان روبرو شد! طوری که حتی اساتیدمان هم از جایشان جمب نخوردند! و در درجه سوم خدایا شکر که در تیمی به غایت هماهنگ و یکدست کار کردم و از کار تیمی لذت بردم و نهایتا شکر بابت هر آنچه یاد گرفتم! درسهای بزرگی که بودن در کنار دوستان و کار کردن با آنها به من آموخت تنها چیزی است که ارزش این همه وقت را داشت! پیدا کردن آدمهایی که جهت تفکراتشان تا حد زیادی با من همسوست یک موهبت بزرگ است...بسیار بزرگ! تا جایی که توانست بدبینی گذشته ام را نسبت به کار تیمی درهم شکند!

بگذریم...خیلی ادبی بود! قرار نبود اینطور باشه ولی وسطش به این نتیجه رسیدم که بهتره اینجوریش کنم!!

هفته ای که گذشت هفته ای سخت و پرکار بود و این هفته تا همینالان هم کارهایش و لذت هایش ادامه داشت! دوست دارم از همه اش بنویسم! قبل از جشن...هنگام برگزاری و پایانش! و حتی بعدش که اتفاقات بس جالبی افتاد و البته فردای جشن که با کمبود خواب شدید بالاخره رفتیم سمنان!

می نویسم اما فعلا خسته ام و این روزهای گذشته شایستگی آن را دارند که با صبر و حوصله ثبت شوند! احترامشان واجب است...

اما چیزی که هنوزم بهت زده اش هستم...رفتن قیصر امین پور است...شاعری که اشعارش را دوست داشتم و می دارم و خواهم داشت....شاعری که گاه و بیگاه به سراغ اشعارش می رفتم و همواره برای یافتن نوشته هایش تشنه بودم! این روزها شنیدن خبر فوت اش لابلای حجم عظیم تلاش هایمان برای جشن گم شد و در هیاهوی روزها غمگین شدم اما وقت فکر نداشتم...

براستی که نبودنش سخت است و هنوزم باورش برایم غیرممکن!

امیدوارم که در دنیایی دیگر با آرامش و آسایش به زندگی ادامه دهد و خداوند متعال او را غریق رحمت بی وسعت خویش قرار دهد....آمین!

پ.ن: منتظر نوشته ای طولانی در وصف هفته ای که گذشت باشید!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/11/2ساعت 21:57  توسط مرد  | 

نشستيم داريم اخبار نگاه مي كنيم....مجري ميگه مسكن گرون شده و جملات گهرباري رو از مسئولين نقل ميكنه.... از بابام مي پرسم الان خونه ما چنده....جوابش به نظرم خيلي هم بالا نبود....اگرچه يادم مياد آخرين باري كه پرسيده بودم حدودا نصف اين عدد بود....حالا دقيقا يادم نيست آخرين بار كي بود. ولي خيلي دور نبود.

امروز، از رو بيكاري تو اتوبوس فكر ميكنم يه آدمي مثل من چند ساله مي تونه يه خونه بخره؟! براي يه حساب سرانگشتي نياز به چند فرض اوليه داريم.

فرض ميكنم همين كه خواستم برم سركار....يكي فرش قرمز پهن كرد گفت پاشو بيا! خب؟!

حالا درآمد اين شغل چقدره؟! فرض ميكنيم براي سهولت در ضرب و تقسيم ماهي يك ميليون حقوق بگيريم كه البته براي تكميل فرض، اظهارنامه مالياتي و بيمه و اينا نداريم....تازه همه اينا به اضافه اينكه در طي مدت ذخيره كردن همه اين پولها، تمامي خرج زندگي بنده رو باباي زحمت كش پرداخت ميكنن.

اول ميگم همين خونه خودمون...با قيمت فعلي حدود ۱۵ سال طول ميكشه!

يادم ميافته حالا زوده تا به بابام برسم و بايد قانع باشم تو زندگي. حالا معادله رو ثابت ميگيرم و مجهول رو عوض ميكنم....فرض ميكنم يه اتاق گلي تو آلوده ترين نقطه شهره تهران باشه ۵۰ ميليون....خب پس بايد ۵۰ ماه كار كنم تو اون شرايط ايده آل....يعني حدود ۴ سال!

خب پس اميدي هست!

نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ! قرار نيست قيمت مسكن راكد بمونه!

نهايتا سرتون رو درد نيارم...به اين نتيجه رسيدم بهتره از الان به فكر پول بهشت زهرا باشم براي يك گور اجاره اي!

و تازه فهميدم چرا هميشه پسر دائي ام ميگه براي ما داشتن يك زندگي مشابه بابامون يك آرزوست كه احتمالا به گور خواهد رفت....البته نباس نااميد شد ولي خب ديگه! حقيقت تلخه!

اگر قرار بود دوبار انشا بنويسم حتما اشاره ميكردم كه ثروت بهتر است از علم است....چون براي ادامه زندگي سه نياز اوليه داريم: خوراك،‌ پوشاك . مسكن! علم نه براي من سقف خواهد شد و نه نون شب!

+ نوشته شده در  2007/1/20ساعت 11:36  توسط مرد  | 

سلام.

نشسته ام تو خونه...خبر تلوزیون میگه فوتبال ایران توسط فیفا نادیده گرفته شد!

فقط موندم چرا ما همیشه مشکل رو بیرون جستجو می کنیم....بابا ضعف مدیریتی خودمون داره بیداد میکنه...بعد شروع می کنیم به کوبیدن بیرون. اگه تيم ملي از اين به بعد بايد توسط گيرنده هاي كمپ بشينه بازيها رو ببينه....تقصيره مديريت بي لياقت در جاي جاي شبكه مديريتيه كشوره.

اگه امروز فوتبال ما مشکل داره و از امروز از میادین بین المللی محروم شد و اگر وزنه بردارهای ما ۴۰۰ هزار دلار جریمه میشن...نه به خاطر دولت محمود احمدی نژاد و نه به خاطر آخوندهاست....به خاطر سوء مدیریت...ضعف در سیستم اداری کشور و غیره است. اونجا که یه مدیر منفعت زودگذر خودش رو به منفعت کشورش ترجیح میده.

الان دوباره ملت میگن این علیرضا شروع کرد گیر دادن به درو دیوار.

ولی خدا وکیلی یه نگاه بندازین به دوروبر خودمون. این همه مشکلات که داریم غیر از منفعت طلبی علت عمده دیگه ای داره؟؟ اونجا که کرور کرور ماشین ریخته میشه تو بازار تا من نوعی هر سال نیم ساعت زمان بیشتر برای رفتن به دانشگاه صرف کنم، تقصيره جيب هاييه كه قناعت نمي كنه! یعنی اگه سال اول نیم ساعته دانشگاه بودم، الان قريب دو ساعت بايد پشت چراغ قرمزهاي شهر منتظر بمونم. اين همه پول تو جيب كي ميره؟؟ چرا انقدر بنزين ارزونه كه هر ننه من قمري با ماشين بياد بيرون و البته اگه نياد هم بايد ساعتها تو سرما و گرما منتظر اتوبوس هاي هميشه تا خرخره پره شركت واحد باشه. كلي پول بيت المال ميره هزينه بنزيني ميشه كه فلان آقازاده با دوست دخترش سردشون نشه وقتي ميرن بيرون...يا اين اميرو تو شهرك غرب هي بياد ويراژ بده. بعدم بترسيم كه اگه بنزين سوبسيد نداشته باشه....از فرداش فلان مرتيكه اي كه از اقتصاد داغون مملكت استفاده كرده و بازار تو دستشه، قيمت ها رو نجومي ببره بالا و هيچكس هم توان مقاومت نداره...آخه اون آقاهه خيلي دمش گرم! به همه وصله.

اگه بخوايم خودمون رو راحت كنيم....ساده ترين كار اينه كه يه وصله گنده بزنيم به آخوندها و خاتمي و احمدي نژاد...بعدشم يه فحش بديم و از ته دل آه بكشيم براي شاه فقيد و پسر بزرگوار، جانشين به حقش !

نميدونم كي قراره به خودمون بيايم...اينايي كه من مي بينم هيچ وقت به خودشون نميان....

سر همين قضيه فوتبال...بيا ببين آقايون چه نقشه هايي براي خودشون كشيدن...فوتبال ما يه نمونه كوچيكشه...شاخ و شونه ميشكن براي هم... كه چي؟ كه بشن رئيس! خب بعد كه رئيس شدن قراره چيكار كنن؟؟ مگه كار رئيس رؤسا خدمت به خلق نيست؟

برو بابا دلت خوشه....خلق كدومه....گور باباي خلق....گليم خودتو از آب بكش بيرون و الا از كفت رفته.

من برگشته بودم...ملت مي پرسيدن خب! چه خبر بود اونور آب؟ ما هم گفتيم همه رو تحويل گرفتن الا بروبچه هاي ايراني....خب چرا؟

تا مي فهميدن ما از ايرانيم مي گفتن متاسفانه پروژه اي تو ايران نداريم كه بخوايم از شما كمك بگيريم. بعدشم كه با بچه هاي كشورهاي عربي صحبت مي كرديم كه از ديد اساتيد گرانبهاي بنده همشون خنگن و آي كيو ندارن...مي گفتن به! اين اولين سفرتون از اين دست سفرهاست! ما كلي از اين سفرها رفتيم...كلي از اين بازديدهاي بين المللي...كلي از اين كنفرانس هاي دانشجويي بين المللي...اينكه چيز تازه اي نيست. تازه ما لو نداديم كه بزرگترين فعاليت هاي انجمن علمي دانشكده ما كه تازه جزو خوباشه تو كشور، بزرگترين فعاليتش هاش برگزاري كلاس و اينهاست. يه جورايي فعاليت علمي رو بيخيال...همش كار اداريه.... وقتي لابلاي استراحت تو برنامه ها...فيلم فعاليت انجمن مهندسي نفت بچه هاي دانشگاه قاهره رو ديدم، با خودم فكر كردم چقدر بچه هاي ما از مرحله پرتن...مخم سوت كشيد. همه پرت نيستنها....اما اونايي كه ميخوانم كار كنن تو اين جو تعطيل محلي براي فعاليت نداره.

بزرگترين دغدغه دخترهاي دانشگاه اين شده كه فلان پسر ازشون خوشش اومده يا فلاني چي ميگه...پسرها هم بدتر....از صبح تا شب تو نخ فلاني و آرايش اون يك و رنگ مانتوي بعدي....وقتي اولين نشريه نانوتكنولوژي دانشكده رو چاپ كرديم...قيمتش صفر تومان بود... مجاني بود....يه برگه هم بيشتر نبود. ميدونين استقبال بچه ها جي بود؟؟

دخترها و پسرها كه ميخواستن با هم ديگه خوش باشن...اين برگه رو ميگذاشتن زيرشون كه يه وقت خاكي نشن.... برگه اي كه باسش سه ماه تلاش كرده بوديم....اينجوري استقبال شد...ديگه اصلاً ادامه نداديم...همون روز با چند تاشون دعوام شد.

آره...مي خواستم اينو بگم...كه وقتي من اينا رو تعريف ميكردم بعنوان نتايج سفر هيچكس نگفت تقصير خودمونه....دست به كارشيم...دانشكده رو فعال كنيم.... همه رفقا شروع كردن به اينكه آره ديگه وقتي دولت اين باشه همين ميشه و بعضي ها هم بستن به آخوندها....آخه داداش من قبل از آخوندها مگه پخي بوديم كه هي ميزنيم به در و ديوار...بابا خودمون مشكل داريم.

آرمانگرام....آره...آخه اگه رئاليست بودن اينه كه دست رو دست بگذاريم و بشينيم كه يه منجي بياد وضع ما رو درست كنه، ميخوام صد سال سياه رئاليست نباشم.

اي بابا. من و باش دلم خوشه.

ياحق.

+ نوشته شده در  2006/11/23ساعت 11:29  توسط مرد  | 

سلام. لطفاً اگه حالشو نداري نخوان....دوست ندارم از طولاني بودنش تو كامنتها شكايت كني...پس دوست نداشتي نخوانش.


دبیرستان که بودم خیلی دوست داشتم یه کاری بکنم....از اينكه فقط درس بخونم بدم میومد...یه دبیر آزمایشگاه فیزیک داشتیم که خیلی تشویقمون میکرد اما از بس جو دبیرستان، ما رو مجبور به درس خوندن میکرد که ديگه وقت نمی شد کاری بکنیم...ایده های زیادی مطرح بود...مثلاً ساختن هواپيماي بدون سرنشين و قابل كنترل و ايده هاي ديگه مثل ساخت دستگاه ليزر و.....

از سال اول دبيرستان تو مخ ما كرده بودن كه كنكور و نه هيچ چيز ديگر! درس...تست...كنكور...نمره!

دانش آموز موفق، دانش آموزي بود كه تست ها رو كمتر از ۹۰ نميزد و نمره امتحانش زير ۷۵/۱۹ نمي شد! اگر هم سوتي ميداديم سريع پاي خانواده ميومد وسط و كلي تهديد كه اگر تكرار بشه بايد سال ديگه جور و پلاست رو جمع كني بري يه مدرسه ديگه! همش تو دل ما رو خالي ميكردن تا يه وقت فكر كار ديگه اي به سرمون نزنه...

آره! ناراحتم...دلم ميسوزه...اونا مقصر نبودن...ما رفته بوديم اونجا تا بريم دانشگاه...اگر با اون سيستم درس نمي خونديم همين الان معلوم نبود كجا بوديم و به چه كاري مشغول بوديم....همش دانشگاه...همش كنكور!

اون علايق در نطفه داشت خفه ميشد....ميدوني چرا؟ چون تعريف ما از دانش آموز مستعد يا نخبه!! فرق ميكنه...تو ايران دانش آموز موفق يعني حداقل يه رتبه خوب تو كنكور....دانش آموز نخبه يعني نفرات اول تا سوم كنكور! اگه چهارم بشي نخبه نيستي! نه...اصلاً بر فرضم كه هست.... فرق اوني كه رتبه اش هزار بود با نفر اول مگه چقدره؟؟ اصلاً هيچ برتري اي وجود نداره...اوني كه دايره حفظياتش بيشتره...اوني كه هول نميشه....اوني كه مريض نيست و سر امتحان مشكلي براش پيش نمياد....اون نخبه است!

چه تعريف احمقانه اي! كي رو گول ميزنيم؟

بعد طرف مياد دانشگاه به اين اميد كه معيارها در دانشگاه عوض شده...سال اول كه كلاً همه جو زدن! (قبلاً راجع بهش نوشتم) بعدش كه يه ذره عادي ميشه...مي بيني...اي بابا...اينجا هم كه همون آش و همون كاسه است...

آره دانشجو نخبه يعني نفرات اول تا سوم كنكور ارشد...نخبه يعني نفرات برتر المپياد! نخبه يعني معدل بالاي ۱۷....آره اينا رو من ميگم...مني كه از ديد بقيه خودمم يه خر خوانم! ميخوام بگم...تركيدم تو اين چند سال...چرا دانشجوي مملكت بايد به نمره حتي فكر كنه؟! مسخره ترين چيز بحث نمره است...منظورم پاس كردن و افتادن نيست...منظورم بحث سر ۱۸ و ۱۹ گرفتنه! همونهايي كه بازيهاي كودكانه رو يادآوري ميكنه.

وقتي بچه هاي مكانيك دانشكده اولين خودروي خورشيدي اين مملكت رو ساختن...جز چهار تا خبر تو روزنامه ها، من كه نديدم جدي تر تشويق بشن...وقتي بچه هاي مكانيك يه موشك ساخته بودن...و ميخواستن نو دانشكده امتحانش كنن با برخورد وزارت دفاع روبرو ميشن. باشه...حالا حداقل ببينين اين بد بختها چه غلطي كردن...شايد بدرد خورد....عوضش وزارت نفت مياد نخبه هاي ما رو استخدام ميكنه...نخبه كيه؟ نفرات اول تا سوم كنكور...كنكور ارشد...المپياد...معدل بالاي ۱۸!!

ميدوني....تو جو دانشگاه ما همون اتفاقات دبيرستان تكرار ميشه..منتهي بعضي ها از خود گذشتگي ميكنن....اينجا هم بحث كنكور و معدل و هزار تا كوفت ديگه مطرح ميشه....اما اونها كه عشقشون اين چيزا و به كار گرفتن مخ و ابداع باشه از خيرش ميگذرن. تو اين جو...كار عملي ارزشي معادل صفر داره و شايد حتي از دست دادن فرصتها!

خدا وكيلي شما بيشتر نفرات اول كنكور رو ميشناسيد يا قهرمان مسابقات جهاني روباتهاي امدادگر و فوتباليست و ....!

تو يه برنامه تلوزيوني مزخرف كه معمولاً هيچكس نمي بينه و تو يه ساعت پرت از يكي دوتاشون به نمايندگي!! دعوت ميكنن تا بيان صحبت كنن. تازه اگر فرزاد حسني و امثالهم مجري باشن كه چهار تا ليچارد و تيكه هم بار طرف ميكنن كه ديگه طرف عمراً راضي نشه بياد تو تلوزيون صحبت كنه.

حالا روز اعلام نتايج كنكور سراسري ميشه....تمام كانالهاي تلوزيون مزين ميشه به چهره ي خوش شانس هاي كنكور سراسر...تو گفتگوي ويژه خبري شبكه دو و برنامه هاي ديگه....اگر طرف از هر دهاتي هم باشه كلي تدارك مي بيين و خلاصه يه ارتباط تصويري، راديويي، تلفني، چيزي گير ميارن تا يارو بگه با كدوم شيوه مبارك درس خونده تا بشه الگوي سال بعدي ها....بعدم ميان شعار ميدن كه كنكور آخر دنيا نيست! خودتون اينجوريش كردين!

آره...نخبه يعني يه دايرة المعارف كه تا بهش بگي "الف" تا نون پايان رو برات از حفظ بگه...اگه بهش بگي اين چيزا رو كه ميگي تا حالا ديدي يا در عمل امتحان كردي....قسم ميخورم نه ديده و نه حتي تلاش كرده ببينه....اينا رو ديدم كه ميگم...استادي ديدم كه ساده ترين چيزي كه درس ميده رو نديده بود! وقتي ازش پرسيدم تا حالا يه باتري ساده ساختين يا نه؟ همون پيل الكتروشيميايي...گفت نه...من خودم شرمنده شدم كه اين سوال رو ازش پرسيدم و او مجبور شد بگه كه تاحالا نساخته...چيزي كه تو دبيرستان به بچه هاي ما ياد ميدن.

داستان نخبه پروري كشور ما شده همون روشنفكري...نشنيدم تو غرب تعداد روشنفكرا از عدد انگشت هاي دست بيشتر بشه....ما لغت رو ميگيريم و معني اش رو عوض ميكنيم....تو اين تا دلت بخواد نخبه داريم و روشنفكر...شديم كشور نخبه پرور!!! تو رو خدا ببين خودمون رو با چه چيزايي سرگرم كرديم.

آره...ديگه برندگان المپيادهاي جهاني ايران مدالشون رنگي نداره...ديگه اونور آبها فهميدن بچه هاي ايراني دو پينگي هستن...فهميدن سالها روشون كار ميشه با هدف برنده شدن در المپياد....

زمان ما، بچه ها ميرفتن كلاس المپياد بلكه حداقل با مدال كشوري از كنكور معاف شن!!! عجب هدف مقدسي...دست مسئولين فرهنگي و آموزشي كشور درد نكنه با اين برنامه ريزيشون....با اين گند كاري....

تا كي ميخوايم معيارهاي مسخره مون رو ادامه بديم....چرا مسئولين دانشگاه از داشتن نفرات برتر كنكور (ليسانس و فوق ليسانس) بيشتر خوشحال ميشن تا داشتن مغز متفكر تيم هاي روباتيك و ماشين سازي و ....

حيف! البته من نميگم هر كي تو كنكور رتبه آورده آدم بيخوديه...نه...ولي اين خيلي بي انصافيه...بايد واقع بين بود...هر كدوم در حد خودش موفق بوده...اما كدوم ارزشمند تره...اينكه دانشگاهيان اين مملكت بيان كمك كنن چرخ هاي صنعت بهتر بچرخه يا كشور رو پر كنيم از آدمهايي با يه گوني پر از محفوظات مسخره كه نمي تونن ازش استفاده كنن....

يه چيز ديگه....تو روزنامه ها ميخونين سهم ايران در توليد علم زياد شده....قابل توجه شما بايد بگم اون ۴ تا مقاله اي كه ايرانيها چاپ ميكنن هيچ ارزش عملي نداره...شايد ندونين اما ۹۹ درصد اين مقالات، مقالان تئوري هستن كه از نظر علمي و عملي هيچ ارزشي ندارن و الان و در اين شرايط سهم ايران در توليد علم صفره!!!

ديگه انقدر اين آدمها رو تحويل گرفتن كه راه به راه به خودشون مي بندن كه من "نخبه" هستم!!! چقدر ما بدبختيم!!! نخبه هاي اين مملكت رو ببين تو رو به خدا....تازه اگر نازشون رو هم نخري تهديد به رفتن ميكنن !!

اونهايي كه تو اين ۴ سال ميشناختم از هم رشته اي هام، كه دستي تو كارهاي عملي داشتن، الان بورسيه هاي خوبي گرفتن و رفتن...بچه هايي كه تو جشنواره خوارزمي مقام آورده بودن و خيلي هاي ديگه....اونها كه بايد بيشتر از اينها نازشون خريده ميشد، الان رفته اند و من بعيد ميدونم برگردن...برگردن به چه اميدي....كي تحويلشون ميگيره....

و آخر اينكه، هيچوقت حرف رئيس بخش تحقيق و توسعه زامياد يادم نميره كه گفت شما حتي اگر روي يه پروژه وقت گذاشتيد و آخرش به نتيجه نرسيديد بازم ارزشمنده....چون حداقل بقيه از نتايج كار شما استفاده ميكنن و اون راه رو ديگه تكرار نميكنه....چند نفر اينجوري فكر ميكنن؟؟ اونهايي كه كارشون به نتيجه ميرسه كه وضعيتشون اينجوريه..ديگه بقيه كه تو اين مملكت به چشم آدمهايي بهشون نگاه ميشه كه فرصت هاشون رو سوزوندن....

به اميد روزي كه ايران نخبه پروز شود....نه علامه هايي با دنيايي از حفظيات!


و يه خاطره:

يكي از اساتيد تعريف ميكرد...شاگرد اول رشته برق دانشكده ميخواسته بره دانشگاه استنفورد ادامه تحصيل بده. رزومه رو ميفرسته به اضافه توصيه نامه از طرف معتبرترين اساتيد دانشكده برق....ميگذره و دانشگاه استنفورد اين دانشجو رو رد ميكنه....خيلي تعجب ميكنن كه بابا اين بنده خدا كه نهايته رزومه پر بوده و كارش درست بوده...چرا ردش ميكنن؟؟؟

يكي از اساتيد كه خودش اونور درس خونده بوده و هنوز جو اونجا يادش نرفته بوده (برعكس بقيه اساتيد!!) تصميم ميگيره توصيه نامه اي كه نوشته بوده رو اصلاح كنه....اولش بگم كه با اون توصيه نامه طرف بورس گرفت و رفت...

به نظرتون چي نوشت؟؟ لابد كلي از درصد كنكور طرف نوشته و از مقامش تو المپياد. نه؟

نـــــــه!‌  مي نويسه من هفته پيش تو كنسرتي كه اين آقا و دوستاشون تو تالار بزرگ شهر برگزار كردن شركت كردم....همين!

اين لطيفه نبود...فقط خواستم بدونيد براي اونوري ها نخبه يه آدم يك بعدي نيست كه فقط بلده درس بخونه (=سير تا پياز كتابها رو حفظ كنه!!)....اهله موسيقيه...اهله ورزشه.... و دست آخر اينكه اهله كار گروهيه...به قول خودشون تيم ورك!

بگذريم.

ياحق.

+ نوشته شده در  2006/10/10ساعت 11:24  توسط مرد  | 

مدتیه می بینم تلوزیون یه انیمیشن هایی پخش میکنه که درس اخلاق میده....یا وقتی دارم میرم دانشگاه تبلیغاتی رو بيلبوردها می بینم تحت عنوان "تهران، شهر اخلاق"

اولش تاسف خوردم برای کسانیکه سنشون از سن من شروع میشه و تا دو سه برابر سن من میرسه، كه بايد بيان كارتون ببينن تا درس اخلاق ياد بگيرن....براي ما كه ادعاي تمدن چندين هزار سالمون رو تو بوق و كرنا كرديم و گوش هر تنابنده اي رو كر كرده مبادا كه بگن بالا چشمون ابروست. ميدونم اين حرفام شده كليشه ولي خسته ام. احتمالاً حق با "باباي ناديا" ست. ميگه تمدن ۳۵۰۰ ساله رو دوش مردم سنگيني كرده و گذاشتنش زمين....حالا به اون ۳۵۰۰ سال، ۱۵۰۰ سال تمدن اسلامي رو هم اضاف مي كنيم!

ميدوني...آدما چند دسته ميشن...

يه عده همه بدبختي هاي دنيا و آخرت رو زير سر آخوندها ميدونن و كلاً در حال بد و بيراه گفتن به اين جماعتن تا گناه خودشون رو فاكتور بگيرن.

يه عده ديگه هم مدام زندگي ماشيني رو محكوم ميكنن و ميگن زير سر غرب فلان فلان شده است!!! تا اشتباهات خودشون رو موقعي كه داشتن كاراي غرب رو تكرار ميكردن، لاپوشوني كنن.

يه عده هم تريپ مذهب مبگذارن و ميگن دوره آخرالزمان شده....گويي با اين جمله ميخوان بگن نيرويي مافوق نيروي اونها در كارست و لذا تنبلي خودشون رو توجيح ميكنن.

دسته آخر هم ميشن كسانيكه به چهارتا كلمه اي كه تو دانشگاه ياد گرفتن مينازن و به اسم مهندسي شون و مدام بحث ترموديناميك رو ميكشن وسط كه ايها الناس جهان داره به سمت بي نظمي پيش ميره و اين قانون عمومي كه آنتروپي جهان در حال افزايشه....پس بازم هميني كه هست و نميشه كاريش كرد!!

فقط توجيح...فقط دليل...براي كي؟ براي ذهن نيمه بيدار خودمون؟؟

وقتي مي بينم تو تاكسي مردم براي ۵۰ تومان كرايه بيشتر با فحش تا فيها خالدون همديگه رو ميكشن وسط و پرده هاي حرمت رو ميشكنن، يا وقتي دو تا راننده سر اشتباه يكي تو پيچيدن، انقدر بوق ميزنن كه گويي هر كس بعنوان آخرين نفر بوق بزنه، برنده بوده و بازي رو برده!! آتيش ميگيرم.

به كدوم تمدن مينازيم؟؟ تمدني كه سالها پيش تو همين شهر موقعي كه داشتن بزرگراه و آزاد راه و نمايندگي فلان شركت خارجي رو ميزدن گورش رو كندن و ما خواب بوديم.

اينها همه يك طرف...خسته شدم از استادهايي كه ميان و ميگن فلان معضل بزرگ كشور اگه يكروز جلوش گرفته ميشد، ده سال بعد كه الان باشه جواب داده بود...و حالا ببينيد كي ميگم....فلان معضل جديد، جامعه رو تا چند سال ديگه از پا در مياره...همش هشدار...انگار همه ميدونن اما چشم هاشون رو بستن.

اولي مياد ميگه با كار فرهنگي ميشد جلوي اعتياد رو گرفت اما نكردن و حالا وضع اينه...حالا ببينيد كي اين وضعيت ايدز، جامعه رو داغون ميكنه.

دومي مياد ميگه خوشحاليد تو منطقه عسلويه اين همه گاز داريد؟؟ خوشحاليد بزرگترين توليد كننده پلي اتيلن دنيا هستيم؟؟؟ پس بدونيد كه واحدهاي پلي اتيلن اين مملكت وابستگي شديد به كاتاليزور هايي داره كه فقط فلان كشور فرنگي ميسازه....هنوزم از اينهمه وابستگي لذت ميبري؟؟ يا تنت مي لرزه؟

بعدي مياد ميگه بين خودمون باشه...ما كلي تو بخش گاز داريم ضرر ميديم...ميدوني چرا؟؟ هر روز نصف گاز اين مملكت تو مشعل هايي كه تو پالايشگاهها هست، ميسوزه!!

بگذريم...از بحث دور شدم.

تهران...شهر اخلاق...آره....مرد و زني كه چند برابر من سن داره بايد بشينه شب پاي تلوزيون تا با كارتون!!! يادش بدن اخلاق چيه؟؟ بلكه فردا وقتي رفت سر كار، كار ارباب رجوع رو راه بندازه.... ميدونم كه حالا حالا ها جواب نميده،اما بلكه اين يكي از حالت هشدار در اومد و چند سال ديگه كه بچه هاي ما رفتن دانشگاه به اين برگشت تمدن بنازن!!

تمدني كه با كارتون و بيلبورد برميگرده....

اينا رو ننوشتم كه تقصير رو گردن گروه خاصي بندازم....تو اين مملكت همه مقصرن....همه بلدن همديگه رو محكوم كنن. هيچ كس دوست نداره واقعي فكر كنه....

تهران ! شهر اخلاق!

+ نوشته شده در  2006/10/3ساعت 11:23  توسط مرد  |