تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

هی من میام میگم همه اتفاقات این دنیا بر اساس یه حکمتیه، هی شما بگین نه!

فکر کن دو نفر هستن که از هم متنفرن! یعنی یکی شون که خودم باشم رو شک ندارم و اون یکی هم طبق تبصره اول قانون سوم نیوتن، از من بدش میاد! البته نیازی به قانون و تبصره نیست! سر کلاساش نشون داده که ما با هم رابطه خوبی نداریم. حالا فکر کن ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادن تا تنها گزینه باقیمانده برای داوری پایان نامه من این آقایی باشه که از نظر رفتار (به لحاظ جنبه و خصوصا شعور رفتاری) به فرزاد حسنی در برنامه های تلویزیونی می ماند!!

واقعا داوری پایان نامه من شد یه طلسم. هیچ کس توی این دنیا پیدا نمیشد که با توجه به موضوع کارم، تو این روزها بخونتش. میگفتن کار داریم، سرمون شلوغه! یه داور خارجی داشتیم، این "علی وطن" (هر چی میکشم از دست خود خودشه!) گیر داد که الا و لله باید این رو بکنی داخلی چون داره کارای اداری اش طی میشه که بیاد اینجا و هیئت علمی ما بشه! مجبور شدیم لیست رو عوض کنیم! بعد که همه کارا تموم شد و اوضاع داشت بهتر میشد، دانشکده قبول نکرد که این آقا داور داخلی ما باشه!! حالا امروز مجبور شدیم برای بار سوم لیست داوران رو عوض کنیم!

نمیدونم حکمتش چی بود که اینطور شد، ولی حتما اون خدایی که اون بالا نشسته چیزی میدونه که من از درکش عاجزم! والا انقدر در و تخته بهم نمیخورد تا من و این عزیز دوست داشتنی که همیشه سایه اش رو با تیر زدم، دوباره سر و کله مون بهم بیافته!

اما از اونجایی که شما هم ممکنه مثل بعضی دوستای خودم فکر کنین "کسی که حسابش پاکه، از محاسبه چه باکه؟؟"، باید خدمتتون عرض کنم که در این مورد زیاد موافق نیستم چرا که اصولا اگر دستتون تو کار باشه خودتون متوجه میشین که بعضی ها فهیم اند در برخورد و بعضی ها نه! به هر حال ایشونم فارغ از اینکه من کار کردم یا نه، با نیت بد میاد سر دفاع و میدونم که اونجا چی کار میخواد بکنه!

(دکی خودمم این آخری، موقع امضا برگه ها، اعتراف کرد که ترکیب دفاع ات اصلا ترکیب خوبی نشد و اینا هیچ کدومشون سر دفاع کمکی بهت نمی کنن!)

دیگه توکل به خدا....اینم بخشی از زندگیه! امیدوارم که آخرش به خوبی تموم بشه! فعلا باید برم برای این چند روز باقیمانده تا دفاع حسابی خودم رو آماده کنم که بهترین استراتژی دفاع، حمله است.


خدایا به امید تو!

+ نوشته شده در  2009/8/31ساعت 14:50  توسط مرد  | 

بعضی روزها که خوب شروع می شوند، خوب ادامه پیدا می کنند و می روند تا خوب تمام شود، نمیدانم چرا با انبوهی از کسلی رو به رو می شوم! خوشی ها از دماغ آدم بی هیچ دلیلی می آید بیرون....مثکه دلمان هم مثل معده مان این روزها ضعیف شده و تحمل یک روز بی دردسر و بی غم را ندارد.

و امروز یکی از این روزهاست! من نشسته ام و مهمترین دغدغه ام این است که چرا انقدر کسلم؟!

کسل، بی حوصله، خسته!

اینها رو نوشتم که شاید با نوشتنش این سستی بار و بندیلش را ببندد برود به همان جهنم دره ای که بوده!

بلکه امشب یه مقداری کار به درد بخور کردیم!

الان فقط کریس دی برگ با صدای بلند برای خودم تجویز کرده ام! تو را خدا ماه رمضان ما رو داشته باش!

+ نوشته شده در  2009/8/29ساعت 22:24  توسط مرد  | 

روزا میان و میرن. گاهی خوب، گاهی بد، گاهی هر جفتش! گاهی پر امید و گاهی خسته و کم رمق. گاهی با افکار بلندپروازانه و گاهی با ... . حالا خلاصه روزگار در حال سپری شدنه! این روزها یه کمی کارای اداری برای دفاع داشتم که خدا رو شکر خیلی از کاراش انجام شد. هر چند توی گرما گاهی دو سه بار هی میرفتم انقلاب و بر می گشتم امیرآباد ولی مهم اینه که تموم بشه. حالا فرقی هم نمی کنه البته چ.ن وقتی یه ذره از بالا نگاه می کنی می بینی تو زندگی قبل از تموم شدن یه ددلاین، یه پروژه دیگه شروع میشه! پروژه که میگم دیگه خودت حساب کن بالا پایین های زندگی رو میگم دیگه نه حالا صرفا پروژه کاری و درسی و اینا. بالاخره دو تا داور قبول کردن که پایان نامه ام رو بخونن. و خدا رو شکر برنامه یکی شون عوض شد و قبول کرد وسط شهریور دفاع کنم، چون اول بهم گفت فقط آخرای شهریور وقت داره. فکر می کردم دعوت کردن از داورا راحت تر باشه ولی این ناز کردنشون رو پیش بینی نمی کردم! حالا دیگه فقط یک قدم مونده تا پایان کار که به امید خدا اینم تموم بشه.

جدای از کارای دفاع و پایان نامه هم، بقیه کارا بد پیش نمیره. مهم اون امیدی که دارم به اینکه اوضاع رو به راه میشه. بالاخره آدم تلاشش رو میکنه دیگه! اگر شد که خدا رو شکر اگرم نشد حداقل خیال آدم راحته که کار خودش رو کرده. البته این قضیه راجع به کارایی که آدم به تنهایی توشون درگیر میشه بیشتر صادقه تا کارایی که آدمای دیگه هم میان وسط میدون. اونوقته که باید حساب بقیه رو هم بکنی. چه یه نفر چه صد نفر. همین که تو می تونی توی روند عادی زندگی دیگران تاثیر بذاری، دغدغه ایجاد میکنه. من نگرانم! نمی خوام کسی از تصمیمات درست یا غلطی که من می گیرم صدمه ببینه! اینم موضوعیه که الان مدتیه درگیرشم. گاهی فکر میکنم دلم میخواد ریست* بشم! یا شایدم فرمت بگم بهتر باشه. همه آدما، همه اتفاقات، همه بک گراندهای ذهنی که ازشون ساختم رو بذارم کنار و از اول شروع کنم.

این چند وقت خیلی بیشتر از گذشته درگیر موندن و رفتن شدم. البته فکر می کردم وقتی یه کسی تصمیمش رو می گیره دیگه این درگیری تموم میشه، ولی مثکه این اوضاع اخیر باعث شده این دغدغه به همه منتقل بشه و مثل یه بیماری واگیردار بین همه باشه. داره به موازات آنفولانزای خوکی قربانی میگیره. بعضی ها مریض می شن و بعد از مدتی خوب میشن و بعضی ها هم قربانی میشن. من اصلا برام مهم نیست که یه نفر دیگه فکر میکنه بهترین راه موندنه یا رفتن. یا حتی رفتن و برگشتن. و اصلا برام مهم نیست که بقیه اگه جای من بودن چی کار می کردن ولی برام مهمه که آدمها به نظر دیگران احترام بذارن. البته این روزها همه قاطی کردن و نمیشه زیاد ازشون انتظار داشت ولی وقتی یه نفر فکر میکنه اینجا جای نفس کشیدن نیست، دلیلی نداره کسانیکه میخوان بمونن رو به نفهمی و خریت متهم کنه. البته کسی مستقیم من رو متهم نکرده. ولی از اونجایی که این بحث این روزا زیاد مطرح میشه، گاهی آدم ناخواسته در معرض حرفایی قرار میگیره که شاخ در میاره. مثلا دیروز سر کلاس فرانسه، توی کتاب پرسیده بود که دوست دارین توی کشور خودتون زندگی کنین یا خارج از اون، بعد جوابی که استاد سر کلاس داد (که مثلا من کشورم رو دوست دارم!)، انقدر برای چند نفر سخت بود که اولش بحث به فارسی کشیده شد، بعدشم قشنگ تو مایه های دعوای لفظی بود. :) محور اصلی همه این حرفا اینه که تویی که به هر دلیلی میخوای بمونی یا خیلی نفهمی، یا لیاقت وضع بهتری رو نداری یا مثلا خودت هم آدم دگمی هستی! بابا آخه این چه طرز تفکریه که شماها دارین؟؟

ولی موندن به معنی مشکلات نداشتن یا خوش بودن نیست! الان یه چند ماهی میشه که فکر کنم این انجمن مهندسی نفت هم داره یه حال اساسی بهمون میده، اول که پسورد مقالات رو از بچه های چپتر** گرفتن، بعدم مرتب مقالاتمون رو ریجکت میکنن. البته ریجکت شدن مقالات می تونه دلایل مختلف داشته باشه ولی باور کردنی نیست که من همین چند نفری که می شناسم دور و بر خودم، مجموعاً توی این مدت 8 تا مقاله داشتن که همگی بدون استثنا رد شده! باور کردنی نیست که صرفا علتش دلایل علمی باشه!

تا اینجا غر زیاد زدم دیگه بسه! یه کم برم سراغ مشکوکیت ها! من اعتراف میکنم که این چند وقته خیلی مشکوک بودم! بعضی ها فهمیده بودن! خوب دوسش داشتم!!!! چی کار کنم؟ البته این قضیه دوست داشتن دو طرفه باید باشه والا به درد نمی خوره. من اون رو دوست داشتم و اونم لابد من رو دوست داشت! خیلی بهش فکر کرده بودم و اونم به من. حسابی فکر کردم و موضوع رو از زوایای مختلف بررسی کردم و بالاخره بعد از مشورت با بزرگترها تصمیمم رو گرفتم! هر چند تصمیم سختی بود ولی بالاخره باید تصمیم رو می گرفتم! خیلی بهش نیاز داشتم. نیاز رو هم باید رفع کرد دیگه :دی در نهایت، این داستان پایان خوشی داشت و ما بالاخره بهم رسیدیم! یه مینی لپ تاپ کوچولو! سبک و کار راه انداز! الانم ازش راضی ام! (یه کم شبیه این اس ام اس های سرکاری و لوس شد این بخش آخر ولی باسه سرکار گذاشتن بعضی ها لازم بود!)

 

پ.ن: گاهی نوشته هام همین قدر پراکنده و مبهمه! و این نشون دهنده یه فکر پریشان و آشفته است!

 

*Reset

**chapter

+ نوشته شده در  2009/8/27ساعت 21:53  توسط مرد  | 

این روزها که بازار اعترافات داغ شده منم تصمیم گرفتم یه چند تا اعتراف بکنم! البته به داغیه اون اعترافا نیست ولی خب دیگه! بیشتر از این از دست ما بر نمیاد :)

 

اولا احتمالا خیلی هاتون اگه دقت کرده باشین من هیچ وقت برای کامنتی که می گذارم آدرس بلاگ نمی نویسم! البته اگه بدونم برای اولین بار جایی دارم کامنتی میذارم، برای اینکه معلوم باشه من کی هستم یه بخشی از آدرس رو میذارم ولی نه آدرس کامل رو! همیشه هم احساس می کنم احتمالا طرف با خودش فکر میکنه که این چه کلاسی میذاره مثلا ادرس نمی نویسه! فکر کرده کیه حالا :دی

ولی واقعیت اینه که این ناشی از باگ بزرگ آقای شیرازی و دوستانشون در بلاگفا است که من وقتی آدرس کاملم رو می نویسم، کامنتم برگشت می خوره که : "امکان درج نظر تبلیغاتی وجود ندارد!" و این بر می گرده به وجود کلمه news در اسم وبلاگ بنده! واقعا خیلی زور داره که آدم نتونه هیچ کجا آدرس بلاگش رو بنویسه، ولی اینطوریه خلاصه! تقصیر ما هم نیست!

 

دوما این قضیه خمیازه کشیدن و خواب آلود بودن! این قضیه از هفت هشت سال پیش شروع شده و همچنان ادامه داره!

من کلا خوابم میاد! :)) و اصولا خیلی خمیازه می کشم! حتی ابوی بنده هم که در زمینه تشخیص بیماری و راه درمان اوسایی هستن باسه خودشون در این زمینه عاجزن! :دی

یادمه سر کلاس هندسه تحلیلی پیش دانشگاهی هی خمیازه کشیدم! بعد معلممون پرسید:

دیشب درس میخوندی؟

نه!

دیشب تلویزیون می دیدی؟

نه!

دیشب دیر خوابیدی؟

نه!

پس چرا انقدر خمیازه می کشی؟؟ :دی

البته نمیدونم مشکل کجاس ولی من اصولا خوابم میاد! چه ساعت 10 شب بخوابم چه یک نیمه شب! یا حتی اگه نخوابم! و اعتراف می کنم که تمام لذت این خمیازه های در طول روز در اینه که دهنت رو به پهنای صورت باز کنی تا صداش روحت رو جلا بده!! :دی چه کیفی میده! دلم خواست الان :دی

 

سوما، آدم بعضی وقتها دوست داره بقیه رو بپیچونه! مشکلیه؟ :) هر کسی به تنهایی نیاز داره. دلیلی نداره مدام پیگیری کنی دوست عزیز! من حالم خوبه! :دی اعتراف می کنم این پیگیریا کفر من رو در میاره! (به نظر خودم این مورد زیاد شبیه اعتراف نیست، بیشتر شبیه اینه که به در بگی دیفال بشنفه! نظر شما چیه؟ :دی)

 

چهارما، اعتراف می کنم که همین چند وقت پیش در ارائه یک گزارش یک مقدار عدد سازی بسیار دقیق انجام دادم! خدایا منو ببخش ولی مجبور بودم! :) قول میدم دیگه تکرار نشه! :دی

 

پ.ن: فعلا همین اعترافا بسه! بقیه اش باشه باسه بعد! :دی

+ نوشته شده در  2009/8/15ساعت 22:35  توسط مرد  | 


در آخرین ساعات یک جمعه دلگیر و کسل کننده، خسته ام!

کاش این چند ساعت مانده تا صبح هم زودتر بگذرد....



+ نوشته شده در  2009/8/14ساعت 21:8  توسط مرد  | 

من اون روزها می خواستم مثنوی بخونم! (پست قبل)

من این روزها مثنوی جلومه و دارم می خونم! :)


البته مدتی بود که می خواستم مثنوی بخونم ولی فراموش کرده بودم! چند روز پیش رفته بودم یه کتاب بگیرم، توی قفسه کتابای ادبی دنبالش می گشتم که چشمم افتاد به مثنوی! یادم افتاد...دلم می خواست برش دارم ولی بعد از کلی کلنجار با خودم گفتم در یه فرصت مناسب! سه چهار بار کتاب رو برداشتم بعدم دوباره گذاشتم سر جاش!

پ.ن: ممنون.

+ نوشته شده در  2009/7/21ساعت 23:39  توسط مرد  | 

این چند وقت خیلی تلاش کردم بنویسم ولی نطقم کور شده. یعتی بگو حتی اگه یه موضوع دو سه خطی بیاد تو ذهنم باسه نوشتن، اصلا و ابدا! من موندم چطور این همه آرشیو دارم من!! هر چی فکر می کنم هیچی به ذهنم نمیرسه یا شاید فکر می کنم موضوع خوبی نیست. شاید دیگه موضوعی واقعا نیست که بهش پیله کنم و گیر بدم. یعنی انقدر اوضاع رو به راهه؟؟ البته لزوما نمیشه این نتیجه رو گرفت. گاهی وقتها حس غر زدنم دیگه نیست! ولی انقدرم اوضاع بد نیست! همین که اینترنتم از دو سه روز پیش روزی صد بار قطع نمیشه خودش پیشرفته! همین پیامکها.... خدا رو شکر! باید جشن گرفت. (البته این یه بحث روانشناسیه که حتی در زمانهای غیر شادی هم جشن بگیرید تا به شادی برسید! حالا بحثش مفصله :دی)

ولی این چند وقت که نتونستیم کثافت کاری های سابق رو داشته باشیم خیلی بد بود! الان چند هفته است نه کوهی رفتیم، نه گشت و گذاری! یه سینما رفتیم اونم به زور! تازه بیست دقیقه اول فیلم رو دنبال جا پارک بودیم!!! درباره الی! خیلی فیلم خوبی بود ولی بدیش این بود که ما آخر شادی ها رسیدیم و توی فیلم شبی رسیدیم که فرداش الی گم شد :دی

امروز "رقص در غبار" رو هم دیدم از اصغر فرهادی! اونم کار خیلی خوبی بود! باران کوثری رو انقدر بچه ندیده بودم تا حالا!! طنز فیلم هم در حد کافی بود :دی

 

خدایی عجب پست درپیتی شد! حالا اینو داشته باشین تا بعد!

+ نوشته شده در  2009/7/3ساعت 21:34  توسط مرد  | 

دیگه تعطیلات داره تموم میشه! باید کم کم ساعت بیدار شدن از خواب رو از ظهر به صبح تغییر بدم!

و باید اعتراف کنم که کم کم حالم داره از هر چی فیلمه بهم میخوره! :) چه بهتر! دیگه بعد از تعطیلات نمیشه انقدر فیلم دید!!

 

 

پ.ن: بازی ایران عربستان یک صحنه بسیار زیبا داشت که به رقم گذشت چند روز هنوز هم یادم میافته کلی روحم شاد میشه! دقایق پایانی بازی، بازیکن عربستان توپ رو آورده بود گوشه زمین ما و سه چهار تا از یاران تیم ملی داشتن خودکشی می کردن تا توپ رو بگیرن که بالاخره موفق شده بودن توپ رو کمی از پای بازیکن عربستانی دور کنن که ناگهان مرد صحنه های حساس وارد شد، دوستمون آقای معدنچی ول کن ساق پای یار عربستانی نبود و با جفت پا هی لگدش می کرد و این صحنه برای چند ثانیه ای بطور واضح از تلویزیون پخش می شد!

پ.ن: البته یه بخش دیگه اش هم جالب بود! مزدک میرزایی می گفت "در حالی که مربی عربستان تمام مدت داره با بازیکنان صحبت می کنه، کادر فنی ما نشسته و داره بازی رو نگاه می کنه!". البته تقصیر دایی نیست. سرمربی گری تیم ملی برای دایی زود بود.

 

فیلم نوشت:

Gran Torino فیلم خیلی خوبی بود. توی IMDB هم دیدم که رنک خیلی بالایی داشت. ولی از اون دست فیلمهایی که نیست که بشه به کسی توصیه کرد. هر کسی اینجور فیلمها رو نمی پسنده! ولی خب از دیدن یکی دیگه از فیلمهای Clint Eastwood لذت بردم! ولی یه چیزی رو نفهمیدم! توی IMDB که رفتم در صفحه مربوط به این فیلم همون بالای صفحه که یه تعداد عکس از فیلم و بازیگراش میگذارن، چند تا عکس آنجلینا جولی بود!! حالا تو این فیلم بازی که نکرده بود هیچ، جزء دست اندرکاران هم نبود!!

Fight Club خیلی فیلم باحالی بود! البته قدیمیه دیگه ولی حرفای گفتنیش زیاد بود. در یک کلام خوشم اومد. منتهی به نظرم زبان فیلم یه مقدار سنگین بود! دهنم صاف شد.

Wanted برای سرگرمی خوب بود! هر از چندگاهی این خالی بندی ها به آدم می چسبه!

Twilight چرت بود! نمیدونم چرا انقدر تبلیغش رو می کنن! تو طبقه فیلمهای تین ایجری قرار میگیره!!

Head in the clouds هم برای سرگرمی خوب بود! البته یه مقدار دوز کثافت کاریش بالا بود فقط...

 

پ.ن: سیزده بدر خوبی داشته باشید!

پ.ن: بعد عمری خواستیم بریم بیرون (دیروز) قربونش برم چه هوایی شد!! برف و بارون و .... ولی عوضش خوابیدیم تا ظهر!

+ نوشته شده در  2009/4/1ساعت 19:2  توسط مرد  | 

دید و بازدید ها کم کم داره ته میکشه! ولی خیلی جلوی خودم رو گرفتم بالا نیاوردم سر همون قضیه مطروحه! یه چند باری هم بین مهمونامون کار داشت به جای باریک می کشید! یه سری نظرشون این بود که وقتشه یا سری هم معتقد بودن زوده!! حالا ما افتاده بودیم وسط که بابا بیخیال! شما چایی تون رو میل کنید.

 

پ.ن: وسط دعوا یکی هم نرخ تعیین میکنه!! "آخی! خجالت کشید!" می خواستم سماور رو روی سر مبارکش خالی کنم! :))

 

فیلم نوشت: Seven pounds یه درام عالی و هایلی ریکامندد. هر چند فضای داستان یه کم غمناک!! بود ولی داستان عشق و انسانیت بود. واقعا لذت بردم! از اون دست فیلمهایی که اولش مبهمه و تازه آخرش می فهمی قضیه چیه! خیلی کیف کردم. زبانش هم قابل فهم بود. لهجه بریتیش اینا نداشت، راحت میشد فهمید! ارزش بازم دیدن رو هم داره! (برای خودم!)

فیلم نوشت: The Pianist از اون فیلمهایی که در مورد هلوکاست و اینهاست! فیلم خوش ساخت و داستانی روان داره. خصوصا برای کسانی که علاقه مند به تاریخ و جنگ های جهانی هستن! منتهی مشکل من با این دست فیلم ها مثل فهرست شیندلر و همین فیلم اینه که نمی فهمم چرا این یهودی هایی که معتقدن انقدر در حقشون جفا شده حالا حاضرن همون بلا رو سر یه عده دیگه بیارن! بر فرض که راستم می گن و همه اینها واقعیت داشته.

تو فیلم یه صخنه هایی هست که جنگ خیابانی میشه، خیلی باحال به تصویر کشیده شده!!

فیلم نوشت: The Dark Knight رو دو بار سعی کردم از تلویزیون ببینم ولی وسطش حوصله ام سر رفت! صدای دوبلور جوکر افتضاح بود!! اصلا بهش نمیومد! خلاصه تلاشم بی فایده بود!!

کتاب نوشت: "هزار خورشید تابان" از خالد حسینی!

داستان روانی داره و از خوندنش خسته نشدم. البته باید اعتراف کرد که ترجمه کتاب هم تاثیر قابل توجهی داشته. به بهانه این داستان فهمیدم این بیخ گوشمون (افغانستان) از زمان کمونیست ها تا الان چه اتفاقاتی افتاده و اون سالها که تو اخبار می شنیدم جنگ داخلی بوده و تا الان که طالبان هنوز هم بگی نگی هستن، چی گذشته. یه مرور تاریخی که چاشنی جذابیت داستانی هم بهش اضافه شده بود. ولی اگر قلبتون ضعیفه و آدم حساسی هستین توصیه نمی شه چون همش یه آقایی هست که دو تا خانوم رو مدام با مشت و لگد مضروب میکنه!! ولی در کل از اون دست کتابهایی هست که بعد از خوندنش یه چیزایی دستگیرتون میشه و دست خالی کتاب رو زمین نمیگذارین!

 موسیقی نوشت: آلبوم آخرین غزل رومی پیشنهاد میشه!

 

از این همه فعالیت فرهنگی در تعطیلات لذت بردین!!

 

پ.ن: لامصب این پروژه ام جواب نمیده!! :((

+ نوشته شده در  2009/3/28ساعت 23:13  توسط مرد  | 

من عاشق این روزهای پر جنب و جوش، و پر از نشاط قبل از عیدم. دقیقا این دو هفته آخر عید همه در تلاشند تا همه چیز رو برای یه دو هفته بی دردسر و درست حسابی جور کنن. دو هفته ای که آخراش همیشه به کرختی و کسلی منجر میشه و حتی ممکنه به اون خوبی که انتظارش رو داری پیش نره و اینو خودتم میدونی ولی بازم این دو هفته قبل از سال تحویل همه جا شلوغه و همه دارن یه چیزی می خرن و خلاصه شادن و می خندن و پیشاپیش عید رو به هم تبریک میگن. خریدهایی که تا حتی چند ساعت قبل از سال تحویل هم جنب و جوشش نمی خوابه و همچنان ادامه داره.

من عاشق این همه احساس هستی ای هستم که در وجود تک تک آدمهایی که در شهر وول می زنن، موج میزنه. امروز که از تخت طاووس می خواستم برم انقلاب. مسیر ولیعصر رو پیاده اومدم و از این همه شور و انرژی لذت بردم. بچه هایی که با یه حس افتخار و ذوق زدگی یه کیسه دستشون گرفتن که احتمالا لباس عیدشونه و خیلی خوشحالن که دو هفته تموم می تونن مدرسه نرن و بازی کنن. یا حتی اونایی شون که برای اون دامن چین چینه که مامانشون براشون نخریده یه بند زار می زنن:)

راه رفتن تو شلوغی خیابون ولیعصر لذت بخش بود چون می شد زندگی رو حس کرد با وجود آفتابی که توی چشمم می افتاد و بادی که دست بر دار نیست و می وزه و می وزه و همین جور هی می وزه! (بذار بوزه که اگه نوزه این آلودگی تهران خفمون میکنه!!)

ولی همه این شور و نشاط دقیقا با تحویل شدن سال جای خودش رو به یه یه آرامش بیخودی میده که اصلا قابل قیاس با روزهای قبل نیست. مثل بادکنکی که دو هفته آخر اسفند باد میشه و با فرارسیدن عید یه سوزن می زنن بهش و همه چیز می خوابه. حالا تو هم می تونی به جبران بی خوابی های گذشته بخوابی یا بشینی پای تلویزیون و کیف دی وی دی (دومی رو خیلی پایم!) یا فرت فرت بری مهمونی! مهمونی هم دو سه روز اولش که برات تازگی داره خوبه ولی بعدش دیگه تکراری میشه! شایدم بری مسافرت که تو این روزا ترافیک تهران صادر میشه به اقصی نقاط کشور و عوضش تهران صفای دیگه ای داره! (کلا در زمینه مسافرت نوروزی تجربه ای ندارم!)

پ.ن: در ضمن جواب کامنتهای پست قبل رو هم دادم :)


+ نوشته شده در  2009/3/18ساعت 22:22  توسط مرد  | 

این روزها حرف برای نوشتن و پست کردن بیشتر از هر وقت دیگه ایه! ولی نمیدونم چرا آمار پست ها به اندازه مطالب نیست. یه ذره بلاگفا کم جوش و خروش شده. البته یه علت عمده اش رو من در فیس بوک می بینم. دنیایی که با اورکات متولد شد و با فیلترینگش خیلی سریع از خاطرات همه محو شد و جای خودش رو به یاهو 360 داد. یاهویی که قابل قیاس با اورکات نبود و البته دنیای متفاوتی داشت. حالا نمیدونم چی شد که این فیس بوک انقدر گل کرده و خلاصه خاله زنک بازی اینترنتی رو به اوج رسونده و جالبه کسانی که هیچوقت عضو این جامعه های مجازی نمی شدن اینجا هستن. البته ظاهرا در غرب این قضیه خیلی جدی تر هست. من سه تا چهار تا از استادایی که سنشون از بابام بیشتره و بازنشسته ای هستن باسه خودشون رو پیدا کردم! :)

خلاصه تب فیس بوک داغ داغ و فراگیره! البته اینکه فیلتریگش برداشته شده به همراه یوتیوب سوالی که می تونه به انتخابات ربط پیدا کنه ولی هر دلیلی داره ما که حالشو می بریم! مخصوصا یوتیوب!

از فیس بوک که بگذریم سخن دوست خوش تر است! بعد از "ستاره می شود" فریدون جیرانی رفتیم سراغ کیف دی وی دی های عید!! :)) امروز slumdog رو دیدم! فیلم بدی نیست. بیشتر برای سرگرمی خوبه والا داستان خیلی خاصی نداره و خب فیلم هندی فیلم هندیه دیگه! حالا می خواد کارگردان شماره یک بالیوود بسازتش یا دنی بویل انگلیسی! این هندی بودنش توی دقایق آخر و خصوصا تیتراژ پایانی فیلم به اوج میرسه! :دی

در مورد کتابهای خوانده شده اخیر هم "من او" و "ارمیا"ی امیرخانی رو خوندم و "بار دیگر، شهری که دوست می داشتم" نادر ابراهیمی که این آخری رو فکر کنم همه خوندن! ولی خب من تازه دارم کتابهای نادر ابراهیمی رو میخونم! روحیات ارمیای امیرخانی رو خیلی خوب می فهمم. دقیقا حال و هوای خودم بعد از حج همینجوری بود. حالا نه در اون حد که بزنم به جنگل ولی این سابقه باعث می شد خوب بفهمم چی میگه و شخصیت ارمیای داستان چی تو کله اشه!!

 

پ.ن: این روزهای آخر سال تنبل شدم! اصلا حوصله ندارم گزارش بنویسم! ولی چه می شه کرد دیگه!! هرچند اونهام که گزارش می گیرن نمیخونن ولی خب قرارداده دیگه! باید گزارشی داد و جوی و خلاصه آره! :)

پ.ن: آلبوم پیشنهادی: دیار مهر.

+ نوشته شده در  2009/3/15ساعت 20:42  توسط مرد  | 


کاش ما زن ها قدرتی داشتیم در ایل سرتاسر مردونه، تا به شما یاد می دادیم چطور باید مرد بود و دو شمشیر به دست گرفت و جنگید. ما زن ها بچه هامون رو بزرگ نمی کنیم که بمیرن و عقیم بشن، و شما مردهای خوش اقبال فقط تماشاشون کنین و خوشحال باشین اون ها نبودین.



آقا ما یه رفیق پایه داریم که درخواست یه پست سفارشی داده و چون خیلی خاطرش رو خواستیم و اینجور جریانا، گفتیم سفارشش رو انجام بدیم بره. اصلا کی گفته سفارشی نوشتن بد است و خوب نیست؟ نه آقا جان خیلی هم خوب است!

الغرض ما دیروز بصورت ییهو رفتیم تی آتر. هر چند بلیطای تی آتر باسه جیب ما دانشجو جماعت یه ذره زیاده ولی خب باید آدم دنیا رو ببینه دیگه. ندید بدید از دنیا نره. (البته ما که تی آتر رو دوست داریم ولی چون پایه اش رو زیاد نداشتیم، تا حالا به قاعده تعداد انگشتای دست بیشتر نشده!) خلاصه نطلبیده مراده و از اینجور چیزا!

تی آتر شکار روباه بود اثر علی رفیعی بود که حکایت برادرکشی ها و خلاصه کثافت کاری های آقامحمدخان بود. تی آتر جالبی بود ولی من دو سه تا بازیگرش رو بیشتر نمی شناختم. پانته آ بهرام و ستاره اسکندری و یکی دیگه که به قیافه می شناختم. خلاصه کیفور شدیم.

منتهی از نکات بسیار جالب توجه این بود که ما ردیف سه بودیم و دقیقا صندلی های وسط!! (از ذکر شماره صندلی مغذوریم لطفا مجددا سوال نفرمایید!). یعنی هر جور حساب کنی توی تالار وحدت تئاتر دیدن اونم از ردیف 3 و دقیقا اون وسط موهبتی تکرار نشدنی است! :)

خلاصه القصه اینجوری بگم که ما این چند وقت اخیر خیلی خیلی خیلی فرهنگی شدیم! از کنسرت ترکمن علیزاده به این ور دیگه مطالعات غیر درسی مون هم زیاد شده و کنسرت و تی آتر رفتن و این چیزا به کثافت کاریهای سابق اضافه شده! تازه محصولات فرهنگی رو هم دیگه دانلود نمی کنیم و سی دی های اوووریجینال همایون گرفتیم و اوه کلی!

(سوالی بود با مدیر برنامه هام هماهنگ کنید!)

جالب بود بعد از برنامه رفتیم دستشویی و حالا از صف چند کیلومتری اش که بگذریم شاید براتون جالب باشه از بین ده- پانزده نفری که دیدم رفتن و امدن بیرون، سه چهارتایی بیشتر دستشون رو نشستن! بابا دوست من با اون همه تیپ خفن و کت شلوار و کروات و اینا، حالا روشنفکری درست! غربزده یا شرق زده ای درست! اصلا بر فرض که هنرمندی! بی شعور حداقل بهداشتت رو رعایت کن!

یاحق.

+ نوشته شده در  2009/2/23ساعت 14:29  توسط مرد  | 

دیگه عادت کردیم صبح که از در خونه میایم بیرون و کرکره انستیتو رو می کشیم بالا  یه بسم الله بگیم و منتظر هر اتفاقی باشیم. خلاصه دوره عجیب غریبی شده.

ولی انصافا انتظار نداشتم توی دانشگاه از بغل یه ماشین رد بشم و صدای سگ بیاد! وقتی بر میگردی ببینی یه سگ تو ماشینه و داره پارس میکنه! خلاصه اینم به خاطرات "فقط در فنی" اضافه شد. یک جورایی احساس کردیم در قلب منهتن داریم قدم میزنیم!

گفتیم عکسی بگیریم و دوستان رو هم به فیض اکمل برسونیم!

 

خوشگل بود البته. فقط نامردی کرد موقعی که داشتم عکس می گرفتم جاش رو عوض کرد والا نزدیکتر به صحنه بود!

پ.ن: از اونجایی که فقط هیئت علمی و دوستان می تونن ماشین بیارن توی دانشگاه پس نتیجه می گیریم این سگ برای یکی از اساتید یا فرزندان می باشد! به نوبه خود باعث افتخار است! :))

پ.ن: علیرضا شاکیه که چرا همه دپ زدیم! راستم میگه! خلاصه ما هم بیخیال این جنگولک بازی های اخیر شدیم و سیستم کامنتینگ را به حالت سابق باز می گردانیم! تکبیر!!

پ.ن: حالا که بحث سگ شد یادم افتاد! یک اصطلاحی در مهندسی نفت هست در قسمت ازدیاد برداشت از مخازن نفت که مخففش اینجوریه SAGD که عموما "سگ دی" خونده میشه  خلاصه کلی مایه خنده است! البته ما که عادت داریم ولی وقتی یه نفر آشنا نیست بعد خیلی جدی وسط بحث کلمه "سگ دی" مطرح میشه قیافه طرف دیدنی میشه!

پ.ن:

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/11/24ساعت 21:31  توسط مرد  | 

نمیدونم این مدت چی از زندگیم پاک شده که انقدر یکنواخت و دلگیر شده. یه روزمرگی مزخرف. صبح کله سحر میام یونی... شبم بوق سگ میرم خونه! اولین نفری که میاد انستیتو و آخرین نفریم که میره! آخر شبم که نگاه می کنم می بینم هیچ کار مفیدی انجام ندادم! شایدم کار خاصی کردم ولی به نظرم آدم تو روز باید کار مفیدش بیشتر از این صحبتا باشه! درسها هم که قربونش برم اصلا حال و روز خوبی نداره. بابا معنی نداره دانشجوی فوق سال دو هنوز واحد داشته باشه دیگه! خلاصه نه حوصله سابق رو دارم که بشینم بلاگ بنویسم نه بلاگ بخونم! نه سوژه ای دارم.

تنها نکته مثبت این دو سه هفته اینه که روزی یک ساعت میریم یه ورزش میزنیم به تن! حالا یا والیبال یا فوتبال یا هر چیزی دیگه! البته بیشتر جنبه تفریحی داره تا ورزشی! ولی خوبه دیگه. یه جورایی حس می کنم که آدم هر چقدر سنش بیشتر میشه زندگیش پوچ تر میشه. اینهمه سگ دو میزنیم که آخرش چی بشه؟! خودمم نمیدونم! الانم خواستم برم خونه گفتم یه آپی بکنم! 

 

پ.ن: آقا اين انستيتو از سقف تا كف و در و ديوار همه سنگ و سيستم هاي گرمايشي هم بنكل قطع! من دارم يخ ميزنم! :((

پ.ن: من دپرس شدم!

+ نوشته شده در  2008/11/18ساعت 18:23  توسط مرد 

من نمیدونم وقتی قسمت نیست چه اصراریه هی خودمون رو بکوبیم به در و دیفال! :) حتما دست تقدیر باید بزن پس کله ام تا آدم شم؟! سرماخوردگی با این شدت آنهم در همین زمان بی علت نیست! دست تقدیر الهی است! البته "است" نه، "بود" چون ديگه تموم شد!

دو - هیچ نتيجه منطقي اي به نظر مي رسيد! :) انصافا يه وقتهايي آدم تمام تلاشش رو بايد بكنه بيشتر گل نخوره!! :))

 

 

پ.ن: آخرش هم سر اون قسمتی که که آقاهه گفت "دیز پارت مژرز یور ابیلیتی تو اسپیک" چنان خروسکی شدیم که هر چی زور زدیم صدایمان باز نمی شد. خلاصه کلی خروسک و سرفه رکورد کردیم برای آقاهه! بعدش دلم سوخت اندكي ولي يادم افتاد هيچ برگي از درخت نمي افتد مگر به اراده الهي پس هر چه بادا باد!

پ.ن: قابل توجه آنهایی که قصد دارن توی کامنت ها بنویسن "بیشین بینیم با...بعدن نتیجه میاد میزنیمت و فلان بهمان"! ما نيز منتظرم می مانیم ولی انصافا ناخواسته این قسمت را بدجور گند زدیم!

پ.ن: البته نا اميد نيستم. از وقتي mkh اون همه غر زد و آخرشم شد ۹۶ ما هم سعي مي كنيم اميدوار بمانيم بلكه يه ۸۰ اي بگيريم هر چند ما براي ۱۳۰-۱۴۰ رفته بوديم! :دي

مهم اينه كه به جز اون قسمت خروسك بقيه قسمت ها خودم بودم! يعني اينكه اگه صفرم بشم خيالم راحته كه من مكلف به نتيجه نيستم و توان من در همين حد بوده! باصطلاح معروف بضاعت ما همین بود و بس!

ياحق.

+ نوشته شده در  2008/11/9ساعت 14:45  توسط مرد  | 

کلا ما مُچـّــَـکریم!

از ‌‌BBC  مُچـّــَـکریم که مستند  Planet Earth  رو ساخت تا قسمت تغییر فصلش از زمستان به بهار بتونه به بچه های صدا سیما کمک کنه در سریال روز حسرت بهشت رو نشون بدن! قابل توجه اون دوستانی که نمی دونن: آنچه بعنوان بهشت دیدین در قسمت آخر این سریال، تغییر فصل در ژاپن بود.

از شرکت گرجی مُچـّــَـکریم  که بیسکویت نسترن داره که ما توی انستیتو در فاصله ۱۵ دقیقه ای تا نزدیکترین بوفه دانشکده بتونیم روزی یه بسته اش رو بخریم بخوریم و دیگه نریم بوفه! کیلویی بیسکویت می خوریم! :)

از کمپانی Shell مُچـّــَـکریم به دلیل روابط حسنه با انستیتو که هر از چندگاهی یه کنفرانس برگزار می کنن و یه چیزی هم به ما می ماسه و یه ناهار حسابی خلاصه خرجمون میکنه! امروزم حالی داد بهمون مخصوصاً ماهیچه هاش! :)) فقط نامردی کرد امروز مثل دفعه قبل یه فلش چند گیگ بهمون نداد! :(

از آقای دانشگاه آزاد مُچـّــَـکریم که مدرک لیسانس و فوق آقای کشور را هم تکذیب کردند. به این ترتیب ما خدا را شاکریم که آقای کشور, آقای نفت نیستند. چون قرار بود اول, آقای نفت شوند. هر چند آقای نفت فعلی هم داستان خودش رو داره ولی دیگه حداقل فوق دیپلم نیست!

از شبکه Discovery برای Extreme Engineering و از National Geographic برای Mega Structures مُچـّــَـکریم  چون این برنامه ها من رو برای اولین بار با معنای واقعی دیزاین و مهندسی آشنا کرد. بعد از دیدنش از مهندس بودنم حس غرور کردم! عظمت مهندسی رو میشه در این برنامه ها دید!

از Sting برای آهنگ Desert Rose مُچـّــَـکریم چون بعضی وقتها خوب حال و هوای آدمو عوض میکنه!

از همه کسانیکه بهترین فیلمهای مستند رو در Rapidshare  آپلود میکنن مُچـّــَـکریم که باعث شدن ما یه پک فکر کنم 20-30 تایی دی وی دی های مستند بگیریم و کلی از خودمون حال در کنیم!

از ابراز لطف همه دوستان در پست قبل نیز مُچـّــَـکریم!

نگفتم ما کلا مُچـّــَـکریم؟!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/10/6ساعت 20:7  توسط مرد  | 

رفتم نگاهی انداختم به لیست فیلم های برتر مستند توی سایت imdb و تعجبم زمانی زیاد شد که فیلمی دیدم به نام "خانه سیاه است" که رتبه 32 رو داره. البته در سایت رتبه بندی دینامیکه و ممکنه هر لحظه جابجا بشه! فکرشم نمی کردم فیلم مستندی ساخته فروغ فرخزاد وجود داره به سال 1963  (زیاد راجع به فروغ اطلاعاتی ندارم ولی اینو تاحالا نشنیده بودم) که جزو فیلم های برتر مستند حساب میشه. فیلم مستندی 20 دقیقه ای راجع به زندگی جذامی ها (املاش همینه دیگه؟). سیاه و سفید و حال بهم زن! نکته اش اینکه فروغ با صدای خودش شعر دکلمه کرده و اینا. من یه 7-8 دقیقه دیدم دیگه حوصله ام نگرفت بقیه اش رو ببینم.

 

+ نوشته شده در  2008/9/29ساعت 0:30  توسط مرد  | 

مدتها بود که میخواستم فیلم باصطلاح ضد ایرانی "پرسپولیس" رو ببینم. زیاد ازش چیزی نشنیده بودم ولی فقط می دونستم مرجان ساتراپی فیلمی ساخته علیه ما. فکر می کردم چیزی تو مایه های بدون دخترم هرگز و یا ۳۰۰ باشه. خلاصه کنجکاوی ادامه داشت حدود یکسال. در این مدت از یوتیوب بخشهایی از فیلم رو دیده بودم ولی چون زبان فیلم فرانسه بود هیچی نفهمیدم.

دیروز موفق شدم فبلم کامل رو دانلودش کنم!

امروز هم با سرچ زیرنویس انگلیسی اش همه شرایط جور شد تا فیلم رو ببینم.

در ادامه مطلب نظرم رو می نویسم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/9/18ساعت 21:29  توسط مرد  | 

 داشتم آرشیو گزارشهای تصویری VOA news رو نگاه می کردم، یه بخشی داشت در مورد مسلمان ها و ماه رمضان. سه چهار تا گزارش در این رابطه داشت که تابلو بود گزارشگرش یه هندی یا پاکستانی بود چون تلفظ لغاتش در حد کمی بدتر از افتضاح بود! عین روبات حرف میزنن! خشک و ماشینی!

اما یه گزارشی داشت با یه گزارشگر لهجه خوب! موضوع گزارش راجع به یه مراسمی بود که مسلمونهای یکی از شهرهای آمریکا (شیکاگو) در ماه رمضان سال 2007 برگزار کرده بودن. حالا مراسم چی بوده؟ اینجور که دبیر این مراسم به گزارشگر توضیح می داد، ظاهراً اینا از همه جوونهای مجرد مسلمون دعوت می کنن که یه روز دور هم جمع بشن و در طی ساعتهای نسبتاً کمی که دور هم هستن یه جوری برنامه ریزی می کنن که همه دخترا و پسرها با هم آشنا بشن. به اینصورت که دور هر میز 5 دختر و 5 پسر می شینن و برای 5 دقیقه با هم صحبت می کنن، بعد جاهاشون رو عوض میکنن و میرن سر یه میز دیگه. هر کی از هر کی خوشش بیاد می تونه خلاصه بعدا ارتباط برقرار کنه دیگه! علتش رو هم اینجور می گفت که چون در اسلام dating وجود نداره. (اصلاح شد!)

یه سری از اینها با والدینشون می اومدن! جالب بود باهاشون که مصاحبه می کرد همه شون مثل این ذوق مرگ ها کلی حال کرده بودن که تونستن برای ازدواج کسانی رو پیدا کنن که مسلمون هستن. خلاصه آخرشم گفت این مراسم کلی ازدواج های موفق رو تا به حال به دنبال داشته.

البته انصافا هیچکدومشون شبیه مسلمونا نبودن. اکثراً هم هندی و پاکستانی بودن!

اینم یه جورشه دیگه! :)


پ.ن: نوشتن این پست به معنای موافقت یا مخالفت با این کار نیست! (حتماً باید اینو بگم اینجا؟!)

پ.ن: لینک این گزارش!

+ نوشته شده در  2008/8/1ساعت 14:41  توسط مرد  | 

آلبالا لیل والا

یکی دو هفته پیش بالاخره بعد از تمام شدن امتحانام رفتم و همان روز اول تعطیلات (بخوانید تمام شدن ترم دوم و شروع کارها و پروژه های اصلی) کتاب "بیوتن" رو خریدم. تصورم از داستان به کلی متفاوت بود از چیزی که خوندم ولی کلیت ماجرا درست بود. زندگی در خارج از کشور و خیلی از حاشیه ها و ریزه کاری های دیگر محور اصلی داستان بود.

 

من رضا امیرخانی رو با "نشت نشا" شناختم. همون کتابی که با محوریت فرار مغزها نوشت و خیلی برام جذاب بود. شاید امیرخانی از جمله نویسنده هایی باشه که خواننده خاص داره ولی من واقعا از خوندن نوشته هاش لذت می برم و دلیلش هم ساده است. امیرخانی یه دانش آموز ریاضی فیزیک سمپاد، یک فارغ التحصیل مکانیک شریف بوده و وقتی می نویسه و اعتراض می کنه، انگار داره حرف دلم رو میزنه...انگار مثه خودمونه....به تمام چیزهایی که معترضم اعتراض می کنه و اونها رو فریاد میزنه... حس می کنم دغدغه های مشترکی داریم و به هزار و یک دلیل دیگه نوشته هاش رو دوست دارم و از خوندنش لذت می برم. حداقل نوشته های طنزآمیز و انتقادی اش در نشت نشا حرف دلمان بود.

"بیوتن" هم نوشته آخر امیرخانی، داستانی است به غایت جالب برای من. این اولین باری است که داستانی می خوانم و حس می کنم نیاز دارم بار دیگر بخوانم و مطمئنم مثل بعضی از این مقاله هاست که هر بار بخوانی چیز تازه ای می فهمی. مکرر خواندنش تکرار بیهوده نیست و چیز جدیدی برایت به ارمغان می آورد.

قصد ندارم کتابش را نقد کنم چون نه اطلاعاتم نسبت به ادبیات و نشانه شناسی ادبی انقدر وسیع است که بتوانم نقدش کنم و نه با این دید کتاب را خواندم. این نوشته صرفاً دیدگاهم نسبت به نوشته بعنوان یک خواننده عادی است.

آلبالا لیل والا

به نظر من، او در نوشته اش ترکیب جالب و عجیبی از فارسی و عربی و انگلیسی ساخته و استفاده از آیات قرآنی را خوب بلد است. به قول یکی از بلاگر ها این کتاب قابل ترجمه نیست و فقط کسی کتاب را می فهمد که فارسی را خوب بفهمد و با دو زیان دیگر آشنا باشد. مثلاً آنجا که در کتاب اشاره می کند "کل من علیها فان" و می گوید من همان man است و فان همان fun! انصافا خوب از همه چی برای خودش استفاده می کند. فصل بندی کتابش عجیب است و البته برای من تداعی موضوع جالبی است. تعداد فصلها و حتی اسم فصلها خود موضوع خاصی است.

وقتی از سیلورمن می نویسد، وقتی از لند آف آپوچونیتیز یعنی ینگه دنیا حرف میزند...وقتی امپایر استیت را سوژه می کند...وقتی از کازینو و خشی می نویسد...حرفهایش به دلم نشست و دغدغه هایم را دیدم که دیگران هم آنها را می بینند و به آنها معترضند.

آلبالا لیل والا

اما از همه اینها که بگذرم انتقادش به ساده لوحی مذهبی و زندگی مقدس مآبانه جالب است. وقتی صحنه عقد را توصیف می کند یا وقتی از نماز خواندن ارمیا می گوید و گیر کردن در تلفظ "ض" می گوید. به نظرم این آدم را می شناسم...زیاد می بینم...هر روز این آدمها هستند.

چیزهایی که همیشه از دیدن مصداق های بارزش در جامعه کوچک خودمان، حیران مانده ام و تجربیات تلخ اش برایم فقط خاطرات گذشته را یادآوری می کند. انصافاً خیلی از ما درگیر این زندگی پر از شک و تردیدیم! نمیخواهم اینجا را تبدیل کنم به مکانی برای انتقاد از دیگران...من همیشه با خودم نجوا می کنم...دوست ندارم زندگیم این مسیر را طی کند...آنجا که مرزها در هم می روند و هیچ جوری نمی توانی تفکیک کنی بین خلوص و ظواهر مقدس مآبی را. یکی از دلایل جالب بودن این داستان برایم این بود که آنقدر این صحنه ها را در جامعه دیدم که دیگر نمی توانم تصور کنم فلان آدم با آن ظاهر موجهش چرا این کارها را می کند...با کدام منطق...البته اینها بیشتر سوالی می شود که جوابش مهم نیست...مهم آن است که من نمیخواهم اینگونه باشم...امیدوارم!

آلبالا لیل والا

بگذریم، اما امیرخانی به نظر می رسد زندگی سخت و تنها و پر از درد آدمهایی را قلم زده که شاید حتی موفق به نظر برسند. البته این برداشت من است. زندگی در بدترین شرایط وطن شرف دارد به زندگی در منهتن و آن بالا مالاها! اینم همان حس خوشبختی است دیگر...خوشبختی زندگی در استخر پول نیست... خوشبختی آن حس قناعت است... شعاری شد؟! (نیش)....اینها را می شود در زندگی نکبت بار سوزی و نامه اش به ارمیا دید و جالبتر زندگی پر از دورویی است...آرمیتا و روسری سر کردنش!

آلبالا لیل والا

به هر حال به نظر من مفاهیمی که در این داستان به اونها پرداخته شده موضوعات پر حاشیه و خاصی بود که فارغ از اینکه یه کمی سرگرم کننده بود، کمی هم به فکر وادارم کرد، و البته چاشنی های دیگری هم داشت. البته توی این کتاب خیلی لغت های 18+ مطرح شده که به انتقال مفاهیم به خواننده خیلی کمک می کنه ولی خب مخاطب کتاب رو خاص میکنه.

البته بعضی قسمت هایش هم عجیب بود و نو! مثلاً استفاده از $$$ برای جدا کردن بخش های مختلف داستان یا استفاده از علامت سجده واجب در کنار اعداد نجومی پول ها که رد و بدل می شدند! یا جاهایی که تحت عنوان نویسنده نظرش را می نوشت.

بعد از کتاب "طوفان دیگری در راه است" اثر سید مهدی شجاعی، این کتاب جذابیت خاصی داشت.

یاحق.



خسرو شکیبایی را همیشه با "هامون" و "خانه سبز" به یاد خواهم آورد. این دکلمه هم خاطره ای از آن سفر کرده به دیار باقی است. اگر می توانید موسیقی را دانلود کنید که با حجم اصلی شنیدنی تر است!
+ نوشته شده در  2008/7/16ساعت 22:50  توسط مرد  | 

از بس پای کامپیوتر بودم و برق رفته دیگه دارم شرطی میشم!

ولی هیچ چیز بدتر از رفتن برق اونم دقیقا ساعت ۱۰ شب نیست. حالا اگه ۸-۹ میرفت، صبر می کردیم بیاد تا بعد یه چهارتا کار رو جلو ببریم! ولی وقتی ۱۰ شب برق میره جدای از اینکه زندگی مختل میشه و نمیشه هیچ کاری کرد، بدتر از اون نمیشه رفت خوابید تا از اون ور زودتر پاشی و کارها رو انجام بدی. اینم به دو دلیل هستش:

اولا که ساعت ۱۰ کی خوابش می بره؟!

ثانیا انقدر گرمای هوا  و حملات موشکی پشه ها توی گرمای ناشی از قطع برق زیاد میشه که نمیشه زیاد به خواب فکر کرد!

پس عزیزان در مصرف برق صرفه جویی کنید تا برادر شما بتواند از نعمت کار با کامپیوتر انهم در ساعات پایانی شب برای نوشتن گزارشهای کاری اش بهره مند شود.

روابط عمومی توانیر!

 

پ.ن: من نمیدونم حالا که قطعی برق ظاهرا کمتر شده، چرا منطقه ما دو ساعت روز و دو ساعت اول شب برقش قطع میشه! (قانون مورفی!!)

پ.ن: اون موقع که امتحان داشتیم هی فکر می کردیم این امتحانهای کذایی تموم بشه بریم کثافت کاری (= تفریح و گردش سالم)! ولی حالا که نگاهی به این ۱۷ روز گذشته میندازم همش کار می بینم!

پ.ن: نمیدونم حکمتش چیه که هر وقت میرم دانشکده پایین همش بحث رفتن و موندن و پی اچ دی هستش! اصلا فکر ادامه ندادن که قربونش برم به ذهن هیچکس خطور نمیکنه. یعنی بالقوه همه دانشجوهای ارشد ما دانشجوی پی اچ دی حساب میشن!

پ.ن: یه چند وقتیه حس نوشتنم نمیاد! این پست رو هم دل خوش کن اک (تا حالا به املای این کلمه فکر نکرده بودم!) نوشتم! البته هر کدوم از این پ.ن ها می تونه یه پست باشه ولی زیاد حال نمیکنم با این جور نوشتن!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/7/15ساعت 12:51  توسط مرد  | 

امروز یک لحظه یکی از زشت ترین و زیباترین صحنه هایی که در عمرم دیدم از جلو چشمم گذشت... نفهمیدم چطور و چرا...ولی یادم اومد!

حدود چهارسال پیش بود که یک پنج شنبه شب حوالی ساعت ۱۰ شب داشتیم توی خیابان ستارخان سوار ماشین جرکت می کردیم. ناگهان یک پیرزن قوزکرده و ظاهرا خیلی پیر اومد جلوی ماشین ما، ولی مسافت بین ما و او و همچنین سرعت ماشین بگونه ای بود که امکان برخورد خیلی زیاد نبود. با یه ترمز می شد جلوی تصادف رو گرفت....ما ترمز زدیم ولی....ولی دختر این زن (نمیدونم چرا فکر می کنم دخترش بود ولی بود دیگه!) دستشو گرفت و کشید عقب، انقدر بد کشیدش عقب که پیرزن افتاد روی زمین و بعد شروع کرد به کتک زدن پیرزن!!

اون صحنه رو هیچوقت نتونستم از ذهنم پاک کنم و واقعا به یکی از تلخ ترین صحنه هایی که دیدم تبدیل شد!

درکنارش زیباترین صحنه ای که یادم میاد، چشم برداشتن از سجده و دیدن خانه خدا بود و نگاه کردن و فکر کردن، فکر کردن، خلوت و تنهایی و ساعتها فکر به انسانیت!...به یاد ماندنی بود...

یاحق.

اضاف شد:

من ازين پس به همه عشق جهان ميخندم
به هوس بازی اين بی خبران مي خندم
هرکه آرد سخن از عشق به آن مي خندم
خنده من از گريه غمگين تر است
کارم از گريه گذشته است
به آن مي خندم
+ نوشته شده در  2008/7/6ساعت 22:58  توسط مرد  | 

 

تبریز

شیراز

تگزاس

بحرین

....

و تو چه میدانی که اینها چه ربطی بهم دارند؟!

 

پ.ن: من اگه آهنگی گوش بدم که خوشم بیاد میگذارم توی بلاگ....این باعث میشه آهنگهای اینجا زود به زود عوض بشه ولی هیچ معنی خاصی نمیده!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/5/30ساعت 22:57  توسط مرد  | 

بعد از ۷۲ ساعت سرو کله زدن با این کامپیوتر لعنتی و تلاشی بیهوده برای راه انداختن شبکه عصبی، در طی این ساعات تنها چیزی که برام مونده یه عالمه کسل شدنه!

نه حس و حالی مونده برای نوشتن...نه حس و حالی برای خواندن درسها...نه حس و حالی برای امتحانهای پایان ترم...نه حس و حالی برای ددلاین مقالات!

ولی همش به درک!

زندگی رو عشقه! :))

با همه ناکامی هاش! با همه پونزهاش که نوک تیز میره تو پام! پس میخندیم حتی زورکی!

یاحق.

 

+ نوشته شده در  2008/5/29ساعت 19:14  توسط مرد  | 

میدانم زیاد نوشتم راجع به این موضوع! اما این را هم اضافه می کنم فقط برای خودم! فقط و فقط!

پ.ن: آرزو می کنم همه مان یک روز مرد شویم!! مرد به معنای کلمه.... واین هم باقی ماجرا! برای دیدن اصل ماجرا به اینجا رجوع کنید! به خاطر قولی که دادم به خودم از نوشتن باقی قضایا معذورم! لطفاً سوال نفرمائید!

I found a pre-print of this old article as well as a related newer
one on enhanced oil recovery methods. I put them in the mail today. I
have no idea how long it will take for you to get them!
Best regards,
George

یاحق.

 
+ نوشته شده در  2008/5/20ساعت 7:22  توسط مرد 

 

شب تاريک و ره باريک و من مست            سبو از دست من افتاد و نشکست


نگهدارنده اش نيکو نگه داشت                 وگر نه صد سبو نفتاده بشکست

 

 

 

 

پ.ن: با این شعر خیلی حال کردم! ممنون که sms زدی!

پ.ن: برای همه دوستان حقیقی و مجازی که تا ساعاتی دیگه نتایج کنکور ارشدشون میاد، آرزو می کنم که هر اتفاقی که میافته و هر تقدیری که رقم میخوره، به خیر و صلاحشون باشه....و امیدوارم که فردا یکی از بهترین خاطرات زندگی شون باشه!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/5/19ساعت 19:41  توسط مرد  | 

وقتی همت کنی، ابر و باد و مه و خورشید و فلک میان توی کار تا تو بتونی! بگذریم که آدمهای این روزگار سعی میکنن برخلاف چرخه طبیعت عمل کنن و نذارن ولی بالاخره اوس کریمی هست دیگه که هوا ما رو داره! حالا ما تصمیم گرفته بودیم دیگه بچه خوبی باشیم و نق نزنیم! و شاد باشیم و بخندیم و زندگی مجازیمون رو بکنیم مثل زندگی حقیقی مون!

نتیجه اشم گرفتیم دیگه!

پرسپولیس قهرمان میشه، خدا میدونه که حقشه!

خلاصه اینکه از نظر ما امروز قانون مورفی کاملاً رفت زیر سوال چون ما می توانستیم آخرین دقایق را هم مثل باقیمانده بازی (بعد از تساوی) گل نزنیم و شاید حتی دقیقه ۹۶ گل بخوریم تا چیزی که انتظارش رو نداشتیم اتفاق بیافته! ولی همه چیز دست به دست هم داد تا ما الان بشینیم اینجا و با نیش باز بخندیم! :))

پ.ن: حالا که ما می خواهیم شاد باشیم و شما رو در شادیمان سهیم کنیم، اینکه شما چرا مخالفین هم برای خودش سوژه جالبیه! ظاهراً اینطور از نظرات بر میاد که بنده تخصص خاصی در غر زدن دارم! قشنگ غر میزنم! :)

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/5/17ساعت 22:32  توسط مرد  | 

امروز بعدازظهر وقت سخنرانی مقاله مان بود! پرزنت کردیم مثل پلنگ! :) دیدم بیشتر حضار تو کار شیمی و پلیمر هستن و من تنها نفتی امروز همایش بودم، و لذا دیدم اینها زیاد نفت سرشون نمیشه....خلاصه رفتیم پای منبر برای دوستان از تزریق در مخزن و به تله افتادن نفت گفتیم و بحث بازیافت!

این هفته کذایی دیگر رو به اتمام است...ماههاست به انتظار رسیدن این هفته ام....خفن ترین هفته ترم! و حالا فقط بخش اندکی باقیمانده! این روزها هر روزش یک پروژه طولانی مدت که قبل تر ها شروع شده، به پایان میرسد!

یک روز کلاسهای هفت ماهه مدیریت تمام شد، امروز پرونده مقاله مان بسته شد و تا چند روز دیگر به رزومه استاد اضافه می شود! و .... این هفته فقط یه کار نیمه پایان دیگر دارد!


پ.ن: امروز تو همایش با یکی از بچه های دانشگاه های دیگه صحبت شد، گفتم دانشگاه پول همایش رو هم بهمون نمیده و اینا! گفت این دانشگاه های شهرستان پول همایش رو که میدن هیچ، پول رفت و آمد و اقامتگاه رو هم میدن!! بعد گفت برای ما هم همینجوره...به خاطر همین از طرف دانشگاه آزاد مقاله هام رو می فرستم، اون ها هم مقاله های ۱۲۰ تومان میدن! :)) فکر کن مقاله فروشی!! پایه شدم اساسی!

پ.ن: [سانسور شد!]

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/5/13ساعت 22:9  توسط مرد  | 

یکی از بهترین سرگرمی هایم مرور نوشته های این وبلاگ است...مرور خاطراتم...مرور عمرم...آنهم با جزئیات...این روزها هر وقت فرصت کنم می خوانمشان...حتی نظرات نوشته شده هم می تواند حال و هوای آن روزها را یادآوری کند...روزهای خوبش را با غرور می خوانم و روزهای نه چندان شادش را با یک لبخند مرور می کنم...و فکر می کنم به ایامی که گذشت و ایامی که پیش روست.... مرد نوشته های یک ماتریالیست را زیاد می خواند...دوستشان دارد...زیـاد...

پ.ن: اوایل فروردین امسال یک پست نوشتم به اندازه کل سال و اتفاقاتی که امسال خواهد افتاد رو پیش بینی کردم! پستی است به غایت جالب و البته غیرقابل انتشار...پیش بینی هایم از فروردین و اردیبهشت درست از آب درآمد...امیدوارم تا انتها درست باشد....

یاحق.

 

+ نوشته شده در  2008/5/4ساعت 20:28  توسط مرد  | 

 

یه کامنت خصوصی داشتم که نوشته بود:

خوش به حالت چقدر وقت داری که این همه مینویسی!

دوستای وبلاگ نویس که من رو از بیش از یکسال پیش میشناسن خوب میدونن که من وقتی وقت نفس کشیدنم ندارم بدجور دلم حال و هوای وبلاگ نویسی میکنه و این میشه تنها دلخوشی و سرگرمیم!

حالا فکر کن من چند روز شده که دارم روزانه آپدیت میکنم؟!

احتمالاْ به عمق فاجعه پی بردید...

یاحق.

 

+ نوشته شده در  2008/4/17ساعت 21:14  توسط مرد  | 

من واقعاً به این ملت جوک پرور تبریک عرض می کنم...

که هنوز یه برنامه پخش نشده جوک هاش اس ام اس هم شده...

اون از حسن! اینم از مسعود شصتچی...

+ نوشته شده در  2008/4/7ساعت 23:11  توسط مرد  | 

کسلم و بی حوصله به اندازه دو هفته بودن!

+ نوشته شده در  2008/3/30ساعت 23:54  توسط مرد  | 

من یه چی بگم تو گلوم گیر کرده!

آقا ما یه ۱۱تا سوال قرار بود برای یه درسی حل کنیم! تا اینجاش حله؟ امروز ۸ فروردین بود و من از اول فروردین پای این سوالام! هنوز ۲ تاش مونده! :( تقریباً هر سوال یک روز وقت می گیره! اصلاً یه چیزی ها! تازه کلی زحمت کشیدم و برای بیشترشون کد نوشتم و خیلی از محاسبات رو با استفاده از برنامه هایی که تو ماشین حساب نوشتم و اکسل و اینا انجام میدم!

حدس میزنم جلسه اول بعد از عید، استاد میاد سر کلاس میگه خب بچه ها! با توجه حل دهن صاف کن این سوالات به این نتیجه میرسیم که نقش برنامه های شبیه سازی در زندگی امروز ما غیرقابل انکار می باشد! :)

ولی اعتراف می کنم با همه مکافاتش انقدر حل کردنش جذابیت داشت که این همه وقت بذارم!

پ.ن: یه دونه از این بازیهای جنگولک بازی نمیدونم اعترافات، آرزو و این چیزا راه بندازین حوصله مون سر رفت!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/3/27ساعت 23:11  توسط مرد  | 

نمیدونم این ۹ روزی که ننوشتم برای کسی مهم بود یا نبود..نمیدونم هنوزم کسی هست بیاد اینجا یا نه.... روزهای اخر سال شده و همه سخت مشغولند و گرفتار...حتی "مرد" هم که دیگه بازه زمانی نوشته هاش ماکزیمم سه چهار روز بود دیگه انقدر گرفتار شده که حتی نمی تونه این همه حرف رو بنویسه...فقط باید صبح بزنه بیرون و شب بیاد خسته از دنیا و روزگار و مردم، بره بخوابه که بتونه فردا دوباره توانی داشته باشه تا سر و کله بزنه با روزگار و زندگی...جریان دینامیکی به نام زندگی که هر روز اتفاق تازه ای رو برام و باریمان رقم میزند!

این هفته، هفته بسیار سنگین و سختی بود...خیلی سخت و خیلی پایان حرص آوری داشت...در تمام این مدت فکر میکرد یک بار برای مدتی به تمام این سال که گذشت فکر کنم و برای خودم یه جمع بندی بکنم که چه کردم و چه نکردم و حالا برای سالی که میاد چه میشه کرد. فعلاْ که نتونستم!

بگذریم داشتم می گفتم این هفته، هفته عجیبی بود...اون از شروع هفته که با یه حرکت انتحاری فیلم های جشن فارغ التحصیلی رو آماده کردم که قبل از عید برسه دست بچه ها اما مثکه دوستان ترجیح دادن بعد از عید بدن دست ملت! ولی انصافا کاز مزخرفیه این فیلم ادیت کردن و از همه مزخرف تر رندر کردن فیلمها است برای سیو کردن!

از اینهم بگذریم....

این ترم یه استاد داشتیم که هفته ای چهار جلسه باهاش کلاس داشتیم...خیلی خوب درس می ده و واقعاً توی زمینه کاریش آدم کار درستیه و من بشدت باهاش حال میکنم اما این هفته کاری کرد که من هنوز توش موندم!

این بنده خدا دو هفته پیش گفت حالا که یک فصل از درس تموم شده، می خواد یک کوییز بگیره، بعد هفته بعد اول چیزی نگفت ولی اخر کلاس چهارمش گفت کوییز این هفته رو می اندازیم هفته بعد. ما هم به خیال اینکه یک کوییز و اینا یه نگاه گذرا به درسش کردیم! حالا دیروز اومده، چهار صفحه سوال گذاشته جلومون و بالاش نوشته "میان ترم"! من هنوز موندم "چرا؟!"....

با عرض پوزش از تمام اساتید خودم مجبورم عرض کنم که این تحصیل کرده های مملکت چند حالت دارن:

یه عده کمی از اول یه تخته ندارن! بعد یه عده بسیار کمی بعد از لیسانس اون یک تخته رو از دست میدن و به همین ترتیب توی فوق هم عده اندکی ...منتهی همه آدمها در اثر مطالعات گسترده و پیچیده ای که در دوره دکتری دارن، در طی اون چهار سال بدون شک یه تخته شون رو از دست میدن و یه عده بسیار قلیلی از این قاعده جون سالم به در می برن که متاسفانه این نجات یافته ها در دو سه سال اول تدریس به جمع عزیزان قبلی اضافه می شوند!

خلاصه این قانونیه که ما چند سالی هست بهش رسیدیم و جالبه که هر ترم و هر سال قانونمون با تایید گرفتن از case study های مختلف بیشتر اثبات میشه!

خوشحالم که هنوز توی انستیتو بیشتر اساتید جوون هستن و به نظر میرسه میشه به چندتاشون امیدوار بود! حداقل تا زمانی که ما فارغ التحصیل میشیم!

اینم از این!

این هفته یه برنامه بسیار جالب دیگه ای هم داشتیم! رفتیم یکی از این شرکتهای وابسته به شرکت نفت! البته به قرار قبلی! خلاصه بعد از کلی تحویل و اینا قرار شد بگن که از ما چه کمکی برمیاد! مسئولی که با ما صحبت میکرد از این آدمهای نیک روزگار بود که از اطلاعات مهندسی در حد "صفر" یه چیزایی میدونست! حالا بگذریم از این که از ما چی خواستن! ولی باحالیش اینه که اگه بریم پیششون، قراره سفرهای خوبی در انتظارمون باشه! امیدوارم با این اوصاف سال خوبی در انتظارمون باشه!

پ.ن: این ترم حسابی برنامه پری دارم، خدا کنه بخیر بگذره! واحدهای خودم و پروژه ارشد و کارای جانبی و آخر از همه حل تمرین! هنوز باید امیدوار بود!!

پ.ن: ما فردا میریم مشهد! امسال خدا رو شکر مثکه امام رضا (ع) حسابی ما رو طلبیده! نه به این همه سال که نمیشد برم مشهد! و حالا امسال این سومین باری است که میرم مشهد! شکر!

پ.ن: هر وقت بحثی مثل انتخابات و راهپیمایی و اینا میشه دلنشین ترین اتفاقی که میافته همه رسانه ها شروع میکنن به پخش موسیقی های میهن پرستانه و منم که میهن پرست ناجور! کلی حال میده!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/3/13ساعت 10:1  توسط مرد  | 

توفیق اجباری یعنی ساعت ده هومن زنگ میزنه میگه بیا بریم مشهد! و من فکر می کنم به کلاسی که ممکنه شنبه ۲۵ام تشکیل بشه! جواب منفی میدم!

بعد ساعت یازده صالح اس ام اس میزنه که بلیتتو گرفتم!

نهایتاً استاد هم رضایت میده که کلاسی نداشته باشیم ۲۵ ام!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/3/1ساعت 23:50  توسط مرد  | 

پ.ن: دوشنبه جشن فارغ التحصیلی دانشکده بود. فرق این جشن با جشن قبلی این بود که این جشن توسط دانشکده برگزار می شد و نه توسط خودمون و از اینرو بشدت برنامه اش کسل کننده و بیخود بود! تنها نکته جشن دوشنبه میلیون ها عکسی بود که گرفتیم و گرفتند و حالا ما مانده ایم و یک سوال مهم....دوربین ها مال که بود؟! :)

و از همه جالبتر این بود که برنامه ریزی روابط عمومی دانشکده فوق العاده بود! وقتی موقع عکس دسته جمعی گروه های مختلف رسید...جلوی فنی مصداق عبارت "هرج و مرج" در کتابهای اجتماعی راهنمایی بود! من کشته اون برنامه ریزیتم خانوم دکتر! (مسئول روابط عمومی)

پ.ن: این پروژه ارشد خیلی چیز پدر سگیه!!! من هر چی راجع به موضوع و استاد بهش فکر می کنم نمی تونم تصمیم بگیرم!

پ.ن: تازه فهمیدم چرا کسی توی ارشد بیشتر از ۱۲ واحد نمیگیره! مثل این دیوونه ها با دیدن یک روز تعطیل توی تقویم انگار دنیا رو بهم میدن! و بدتر از اون این بود که چند هفته ای میشه به امید یه تعطیلی پنج شنبه بودم و تمام آرزوهایم زمانی پایمال شد که استاد اومد روز چهارشنبه و اعلام داشت طی هماهنگی با نگهبانی دانشکده، کلاس روز پنج شنبه بر جای خود باقیست! آنهم از ۸ تا ۱۱!

۸ صبح خیلی زور داشت!

فکر میکردم تعطیلات عید فرصت خوبی برای نفس کشیدن باشه و البته کمی بلند پروازانه زمانی برای رسیدن به درسهایی که اساتید دادن! حالا غیر از اونها یه تز پی اچ دی رو باید بخونم تا تکلیف پروژه ارشدم با خوندن اون کمی تا قسمتی روشن بشه! موضوع جالبیه و خیلی دوست دارم راجع بهش بدونم ولی خب طرف تزی که نوشته ۶۰۰ صفحه بوده!!! تز یکی از دانشجوهای تگزاس که مطمئنم ساده نیست می تونه کل تعطیلات و فیلم های سینمایی احتمالی رو تحت تاثیر قرار بده! :(

پ.ن: چهارشنبه یه سمینار بین المللی داشتیم تو دانشکده که کلی خفن بود و اسپانسرش هم شل بود!

اولندش که اسم سمینار تغییرات اقلیمی بود ولی بیشتر بحثهای این سمینار تزریق به مخازن نفتی و روشهای ازدیاد برداشتی بود که مورد علاقه خودمه! البته یه بحث هایی هم راجع به محیط زیست شد که واقعاً تکان دهنده بود!

دومندش خیلی از اساتید نفتی که فقط اسمشون رو شنیده بودم، دیدم! بسیار جالب بود!

سومندش راجع به پروژه ارشد موضوعات جدیدی مطرح شد و حتی یه پیشنهاد هم شد از پی او جی سی! وقتی خودشون میگن بیا همکاری کنیم، ذهنم رو قلقلک میده!

چهارمندش شل بسیار شرمنده مان کرد با پذیرایی و علی الخصوص ناهار مفصلش! انصافاً باور نمودیم که سمینار بین المللی بوده... :)

و نهایتاً اینکه مهمترین بخش همایش هدایاش بود که یه مموری چهار گیگی نصیبمان شد! دستشان درد نکند! :)

ولی یه صحنه از این همایش همیشه تو ذهنم میمونه بعنوان یه صحنه تاریک و اونم قسمتی از مراسم بود که سخنرانها نشسته بودن و به سوالات حضار پاسخ میدادن، بعد یکی از حضار که مسئولیت قابل توجهی هم داشت لابلای حرفهاش گفت "من ملتمسانه از شما می خواهم که فکری برای الودگی زیست محیطی ما بکنید" و روی صحبتش با نماینده شل بود!

می خواستم بهش بگم آخه مرد حسابی اینا مگه دلشون باسه من و تو سوخته؟! وقتی من و تو نشستیم و کاری نمی کنیم چرا اونها خودشون رو اذیت کنن....ملتمسانه اش خیلی کلمه ضایعی بود! بعدم این دوستان خارجیمون بیخود نیومدن تمام صنایع پتروشیمی و صنایع شدیداً آلوده کننده شون رو تو خاورمیانه بزنن که! اینا همش سیاسته...این صنایع، آلودگی و گند کاریاش مال ماست....بعد محصولش بعنوان خوراک صنایع پایین دستی اونها میشه و نهایتاً محصولش رو بعنوان کالای نهایی با قیمت گزاف ازشون می خریم!

آقا بگذریم که بحث مفصل میشه ولی خیلی از اون جمله و اون کلمه بدم اومد!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/2/28ساعت 22:37  توسط مرد  | 

 

وقتی سر کلاس نشستم و کنار دستم یه دانشجوی دکترا نشسته و برای کشیدن چهار تا مربع که استاد پای تابلو کشیده، یه خط کش در میاره که روش عکس اسنوپیه....

حس "نیش" بهم دست میده! :))

حالا نمی گیم که این دختر خانوم هم دانشکده ای سابق بابای نادیا بودن!

 

پ.ن: فردا کنکور ارشده! یاد پارسال افتادم! و تمام اتفاقاتی که بعدش افتاد! کی فکرش رو میکرد که این سیب ارشد تو زندگی من اینقدر تو هوای روزگار چرخ بزنه؟!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/2/22ساعت 19:37  توسط مرد  | 

این روزها از نظر فکر بشدت فسفر می سوزونم! کلی کار برای انجام دادن و کلی تصمیم برای گرفتن! اصلاً یه لحظه هم به بی فکری نمیگذره! همش فکر...دغدغه...

گفتم بنویسم روی کاغذ که فکرم ساختار منظمی پیدا کنه! فعلاً سیزده مورد شده! البته این سیزده مورد هر کدوم انقدر شاخ و برگ داره که ترجیح دادم ادامه ندم!

من نمیدونم چه طوری میشه هم درس خوند، هم به فکر یه مقاله بود، هم تافل خوند، هم پروژه ارشد داشت، هم دنبال TA شدن بود و از همه مهمتر دنبال کار گشت و تازه وقتی کار پیدا کرد، سر کار هم رفت!

امروز یکی از استادها اومده سرکلاس میگه سرکار رفتن برای شماها اصلاً خوب نیست ولی خب از طرفی هم تا کی میخواید نون خور باباتون باشید؟!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/2/17ساعت 20:35  توسط مرد  | 

فیلم س.ن.ت.و.ر.ی رو دیدم!

جالب بودا! خوشم اومد....فقط فحش هاش یه مقداری زیاد بود! نکته اش این بود که زیرنویس انگلیسی داشت...بعد فحش هایی که توی زیر نویس می نوشت بالای ۲۲ بود :)) یه کمی فحش های زیرنویس خفن تر از فحشهای فارسیش بود! :)

من تو قضیه کپی رایت این فیلم گیرم! عذاب وجدان و اینا خلاصه....

پ.ن: دلم می خواست برم جلوش وایستم و تو چشماش نگاه کنم بگم حالم ازت بهم می خوره! ولی تصمیم گرفتم یه فرصت دوباره بهش بدم و خودم رو آروم نگه داشتم!

توی دانشگاه هر کسی رو دیدم که ظاهر موقر و متین و به نوعی مذهبی داشته، "تو زرد" از آب در اومده! دیگه دارم یواش یواش به سایه خودم هم شک می کنم!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/2/13ساعت 23:8  توسط مرد  | 

طی روزهای اخیر، دچار کمبود گاز شدیم...

نمیدونم بقیه چی فکر می کنن یا دوست دارن بابت این مشکل چه کسی رو مقصر بدونن...ولی اولین چیزهایی که به ذهن خودم رسید این بود که:

اون موقعی که دوستان مسئول به هر طریقی به تمام سوراخ سمبه های مملکت لوله گاز می برن و افتخار می کنن که همه جا گاز رسانی شده باید به فکر سرمای زمستان باشند. همیشه در طرحهای این مملکت ضعف مدیریتی هست و معلوم نیست تا کی ادامه پیدا می کنه .ضمن اینکه در ادبیات مهندسی و اقتصادی هیچ کجای دنیا تعریف نشده که ما باید به همه روستاها گازرسانی کنیم. بلکه باید در جهت رفاه مردم  "حامل های انرژی" رو در اختیارشون قرار بدیم. تا مجبور نشیم در این شرایط گاز کارخانجات رو قطع کنیم و نیروگاهها رو با سوخت جایگرین اداره کنیم.

ضمن اینکه جالبه که در این شرایط زمستانی کشور دوست و برادر ترکمنستان قیمت رو دو برابر کرده و ما هم رد کردیم و آنها هم شیر گاز را بستند....حالا ما هم گاز ترکیه رو می بندیم تا چشمش در بیاد!

و در پایان اینکه بحث تزریق گاز به مخازن قدیمی، بحثی کاملاً جا افتاده و معمول است....اما چند سالیه بحث تزریق به مخزن سراجه قم مطرح شده ولی کو تا عملی شه!

لطفاً به سال انتشار کتاب خوب دقت کنید!

 

The demand for natural gas is seasonal. During winter months, there is a much greater demand for natural gas than during the warmer summer months. To meet this variable demand, several means of storing natural gas are used in the industry. One of the best methods of storing natural gas is with the use of depleted gas reservoirs. Gas is injected during the warm summer months when there is an overabundance and produced during the winter months when there is a shortage of supply.

 Craft, B.C. and Hawkins, M.F., Jr., 1959. Applied Petroleum Reservoir Engineering. Prentice-Hall, Inc.

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/1/13ساعت 15:45  توسط مرد  | 

هفته پیش بود که در حال دانلود کردن یه سری کتابهای تخصصی، چشمم خورد به این فایل تصویری به نام Our book از روی کنجکاوی دانلود کردم....بعد از اینکه فایل رو دیدم...به اندازه تمام قرائت هایی که از قرآن شنیدم لذت بردم....فرقی که توی قرآن خواندن این شیخ یاسین کوچک با باقی قاریان وجود داره اینه که به دلیل اینکه عربی زبان مادریش بوده، خیلی لحن جالبی داره....

بعد از برگشتنم از عمره معمولاً قرآن با صدای شیخ السدیس رو برای شنیدن ترجیح میدم چون حال و هوای اونجا رو داره و اینکه لحن خوندنش برام جالبه....ولی واقعاً اگه می تونستم تمام قرآن رو با صدای این قاری جدید گیر میاوردم...خیلی خوب می شد! فقط همین یه فایل ازش هست متاسفانه...یوتیوب و اینها هم کمکی نکرد!

پ.ن: حجم فایل ۲ مگابایت بیشتر نیست....پس می تونید به راحتی دانلود کنید...

یاحق.

 

+ نوشته شده در  2008/1/8ساعت 0:5  توسط مرد 

+ نوشته شده در  2008/1/6ساعت 9:28  توسط مرد  | 

 

زندگی پر از اتفاقات غیر قابل پیش بینی است و مملو از انسانهای غیرقابل پیش بینی تر!

و این چیزیه که بهش میشه گفت کنجکاوی برای کشف و شناخت چیزهای جدید یا حتی امید! به بهتر شدن و دیدن و تجربه شرایط متعالی تر!

گاه باید دید...گاه باید شنفت...گاه باید حس کرد .... و بسیار باید لذت برد...بسیار!


پ.ن: بعضی وقتها آنچنان سر آدم کلاه میره که آدم حس می کنه کلاهی که سرش رفت کلی آدم از سر تا پاشون توش جا میشن! به این گندگی....یه نمونه اش قرارداد دارسی بوده۱۳۱۳.... خدا رحمت کنه بعضی ها رو که چه خدمتی به این مردم کردن! واقعاً آدم چهار شاخ میمونه! (مطالعه تاریخ هم چیز جالبیه)

پ.ن: امروز روز خوبی بود....عالی بود....بعد از چند هفته اعصاب له شدن، و مدتی در منزل روی کتابهای زبون اصلی خیمه زدن، حالا نیاز داشتم به دوستان و کمی خنده...بحمدالله از ۴ بعدازظهر تا ۹ شب گپ زدیم و کلی کیف داد! دل همه بسوزه!

پ.ن: دچار سندرم دانلود ای بوک شدم! حدود یک گیگ ای بوک دانلود کردم!.... مرض بدیه...آدم آروم و قرار نداره...تا فایلی دانلود میشه، آدم حرص میزنه برای فایل بعدی...

پ.ن: هــــــــــــــــــــــــــــوم ! (برای ناگفتنی های فنی مخصوصاً در این روزها....)

پ.ن: اگه یه بنده خدایی هر هفته سه شنبه ها یه سه چهار تا خاطره رو برای ۵-۶ هفته متوالی عیناً تعریف کنه عکس العملتون چیه؟! تقریباً مو به مو همش رو حفظم! خوب بلت شدم....فقط جون این مرد دیگه نگو....خفه ام کردی عمو....

پ.ن: پ.ن سیاسی؟!  سانسور شد!

پ.ن: دوستان می توانند در صورت علاقه جوابیه کامنت خود را در همان قسمت مربوطه ملاحظه نمایند.

باتشکر

مدیریت وبلاگ

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/12/25ساعت 23:14  توسط مرد  | 

تو رو خدا ببین گندش تا کجا بالا اومده که اینا تو خبرنامه الکترونیکی که میزنن به اعضا مجبور شدن اینو منعکس کنن! و البته تهدید!!

 

Be Responsible About Drinking
News of underage and excessive drinking at local student chapter events and the SPE Annual Technical Conference and Exhibition has surfaced. Such behaviour is unacceptable. SPE does not condone underage or excessive drinking at any society event, locally or elsewhere, and will impose severe consequences including removing individual membership privileges or revoking the student chapter charter.

یاحق.



اضافه تر گشت:

پ.ن: و اما امروز اول دی ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و شش، دانشگاه در یک حرکت انتحاری و غیر قابل پیش بینی در حالیکه دو هفته بیشتر به امتحانات پایان ترم نمونده من رو ثبت نام کرد!!!

بازم خدا رو شکر از خر شیطون اومدن پایین! 

دیگه شدیم دانشجوی کارشناسی ارشد مهندسی نفت....

پ.ن: و البته امروز یه اتفاق خوبی هم که افتاد این بود که بالاخره ما هم یه ایمیل ut.ac.ir@ گرفتیم و خلاصه کلی باکلاس شدیم!!

+ نوشته شده در  2007/12/21ساعت 20:50  توسط مرد  | 

پ.ن: تو ساختمون تحصیلات تکمیلی دانشگاه بعد از ظهر یکشنبه کار داشتم. طبق معمول منتظر بودم نامه رو امضا کنن که در همین حین بچه های این کارمندای دانشگاه که از مدرسه اومده بودن داشتن بازی می کردن...یکی شون اسمش پریناز بود فکر کنم اول دبستان بود... ولی ریز میزه بود، این فسقلی با هر اتفاق ساده ای آنقدر می خندید و ریسه میرفت بدون صدا که وفتی قیافه اش رو میدیدی فکر می کردی این الان از خنده خفه میشه! وقتی می خندید نمی تونستم جلوی حنده ام رو بگیرم....خلاصه کلی اعصاب خردی های یکشنبه رو کم کرد!

پ.ن: این روزها حس می کنم دارم بمباران اطلاعاتی می شم! کلی چیزای جدید دارم می خونم! لاگ و زمین و مخازن گاز خشک و میعانی و کلی چیزای دیگه!

پ.ن: هفته پیش یه سری مطلب خوندم راجع به الگوریتم ژنتیک...کلی حال کردم...هنوزم تو کف ام!

پ.ن: یه چند وقتیه این رفقا که میرن اونور آب، هی تو این صفحه ۳۶۰ شون عکسهای سوال برانگیز میگذارن... من موندم اینا که اینجا انقدر موجه بودن چرا انقدر زود خودشون رو ول میدن و بعد دیگه بدتر از اون اینکه، از کثافت کاریشون عکسم میگذارن که همه ببینن....جالبه!! فرت فرت با دختر فرنگی عکس غیر شرعی میذارن...تو همایش برادرهای ارزشی مطرح باید بشه!

پ.ن: این روزها تو حکمت بعضی چیزها موندم....مثلاً هر چی آدم نخاله بوده تو دانشگاه یه مسئولیتی داره... البته در این زمینه حرف زیاده و نمیخوام دیگه تو بلاگم هم از روزمرگی این ماهها بنویسم ولی فقط فکر کن برای یه انصراف لعنتی ۹ نفر تایید کردن!!! میدونی برای یه نامه ۹ تا تایید گرفتن یعنی چی؟؟ اونم تو قسمتی که همه کارمنداش دو سه روزی تو هفته مرخصی میرن!! بگذریم از اینکه هنوزم میگن ادامه داره!

پ.ن: اون اول ترم که قرار شد حل تمرین شم تقریباً میشه گفت اتفاقی شد! اولش قرار نبود من برم...بعدشم که دکتر گفت تو بیا، می خواستم برم تو کار شبیه سازی کمک بچه ها کنم...فکر نمی کردم حل مسئله رو بندازه گردنم...بعد تازه فهمیدم خودشم اینا رو درس نمیده..پس گفتنش هم انداحت گردن ما...حالا هم که سوال می خواد...لابد پس فردا میگه تصحیح کن!

ولی خودمونیم، اگرچه تجربه خوبی بود و البته لازم، ولی تجربه جذابی نبود...انشاا... دفعه های بعد!!!

پ.ن: امروز گواهی فارع التحصیلی گرفتم!!

پ.ن: میگن سارکوزی با یه سوپرمدل فشن (اینو یکی از این سایت های فرنگی نوشته بود!) به نام کارلا برونی رفته کاباره و مثکه قراره ازدواج کنه.... حالا اینا چه ربطی داره به وبلاگ من و یا حتی مسئله هسته ای، چیزیه که باید روش فکر کرد....

پ.ن: اول کلاس  اومده میگه میدونید کدوم فصل های کتاب برای امتحان حذفه؟

(با خودم گفتم آخه خیر سرت توی ارشد هم به فکر حذف فصل و آی دکتر کدوم صفحه رو بخونم و کدوم رو نخونم هستی؟!) خلاصه گفتم فکر کنم همش هست!

بعد سر کلاس از دکتر پرسید، اونم گفت اصلاً این کتاب رو نخون...(حالا بدتر شد، بجای یه کتاب باید دو سه تا کتاب رو نگاه بندازم)

بعد هی من رو نگاه میکنه می خنده! لبخند پیروزمندانه!

پ.ن آخر: چندین هزار نفر ، دعای باران خواندند. غافل از اینکه خدا با کودکی ست که چکمه اش سوراخ است! ( بیست و سی - از وبلاگ یک ذهن زیبا)

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/12/19ساعت 21:29  توسط مرد  | 

وقتی بارون میاد!

وقت داری زیر بارون راه بری! با خودت فکر کنی! تنهای تنها! به هر چی که دوست داری! زیر بارون آرامش بگیری و تمام فکرای خوبت رو با ویراژ یه ۲۰۶ که از یه گودال آب رد میشه و خیست میکنه نتیجه گیری کنی!

اگرچه همیشه به خاطر خیس شدن عینک مبارک و نبودن برف پاک کن برای عینک فراری بودم و از دلگیری هوای ابری ناله کردم ولی باران آرامش خاصی داره! خصوصاً اگه مجبور شی به خاطر ترافیکی که با یه نم ساده کل شهر رو فرا می گیره، مسیری رو پیاده بری!

یه عالمه فکر!


پ.ن: از اینکه فردا امتحان ریاضی دارم با سخت گیرترین استاد ریاضی دانشکده و بدون هیچ انگیزه ای می خوام امتحان بدم و هیچی بلد نیستم، حس بدی دارم! یه جور عذاب وجدان!

پ.ن: ما بالاخره پس از هفتصد خوان که تنها به چند موردش در این بلاگ اشاره شد، موفق شدیم نامه مان را بدست صاحبش برسانیم! می گفت هفته دیگه بهم زنگ بزن که بگم کی بیای برای ثبت نام! حرف از هفته دیگه زد ولی شاید نمیدونست که ما دو ماهه می شنویم هفته دیگه تمومه!!

پ.ن: نمره کارآموزیمان که بعد از ۵۴ روز تاخیر رد شد و فردا قبل از امتحان!! میرم که خودم رو فارغ التحصیل کنم البته اگه خدا بخواهد و بنده هاش بگذارن!

پ.ن: حرکت خیریه فروش کتاب و کالاهای فرهنگی کار جالبی بود در دانشکده فنی! خوشمان آمد! یک سی دی علیزاده هم خریدیم که بسیار توجهمان را جلب نمود!

پ.ن: دیشب طی ضیافتی از دست اندر کاران مسابقات چند هفته پیش در فنی تقدیر شد و ما بعنوان سال بالایی های عضو کمیته با کمال افتخار سالن را به گند کشاندیم! از بس کثافت کاری کردیم! آنقدر که وصفش در این بلاگ آبرویمان را خواهد برد! بگذریم بهتر است! ولی تقدیرشان هرچند ساده، اما به جا و تحسین برانگیز بود!

پ.ن: در گیر و دار کارهای زیاد این روزها دیدن فیلم "اتوبوس شب" هم از آن حکایت هاست! توصیه می کنم مثل همیشه! و اما سوال....

نمیدونم چرا تو این  چند سال هر وقت فیلمی دیدم که ارزش پول بلیت سینما رو داشته به نظر خودم، فیلمی از دفاع مقدس بوده؟!

پ.ن: این روزها خوشحالم! خدا رو شکر! دلیل خاصی هنوز نداره ولی وقتی دلیلی برای ناراحتی نیست باید شاد بود و خوب زیست!

پ.ن: حل تمرین بودن هم حاشیه های جالبی داره!! (نیست که مردمی هستیم! در کلاس ما حاضر غایب و اینجور اراجیف معنایی ندارد!)

یاحق. 

 

+ نوشته شده در  2007/11/20ساعت 21:46  توسط مرد  | 

راستش هفته پيش بعد از اينكه نتايج اون كنكور كذايي اومد، ناخواسته تمام اتفاقاتي كه در طي اين يكسال بر من و ما گذشت از جلوي چشمم گذشت! اون موقع بود كه همه اش برام طعم شيريني پيدا كرد، اونم بعد از يك تلاش چندين ماهه و پر افت و خيز!

 

حوالي خرداد ماه بود كه بعد از كميكار هنوز تو جو كار عملي بوديم و درس رو گذاشته بوديم رو طاقچه باسه شب امتحان. كارمون شده بود چايي خوردن و فكر كردن به اينكه قراره چه كنيم! گزينه ها زياد بودن....رفتن و ادامه تحصيل كه اگرچه خيلي اسمش گنده است و خيلي ها آرزوش رو دارن ولي نتونستيم هضمش كنيم و خودمون رو قانع كنيم (من هنوزم نتونستم قانع بشم كه لازمه برم!) و يه راه ديگه اين بود كه بريم دنبال يه كار عملي ديگه و راه آخر كنكور ارشد! اون موقع بعد از لذت كار عملي براي كميكار تقريبا داشتيم قانع مي شديم كه بزنيم تو يه كار جديد..كنكورم تكليفش معلوم بود! هر كسي به ما رسيد گفت اين اشتباه رو نكن! فشار زيادي روت تحميل مي شه و آخرشم قبول نميشي! يه چند نفري هم مي گفتن براي آمادگي خوبه ولي قبول شدنت احتمالش صفره!

واقعيت اينه كه فقط يه نفر ما رو ترغيب كرد ولي اون يه نفر خودش انقدر خفن بود كه نمي تونستم خودم رو باهاش مقايسه كنم! المپياد دوم شده بود و اون سال نفر ششم كنكور! مي گفت من خودم چهار سالم!

بگذريم!

خلاصه تو اين بحبوحه كه همه روال نا اميدي رو دنبال مي كردن، كار عملي مون زياد جلو نرفت! اين شد كه ديديم ريسك كنكور دادن مي ارزه! زديم تو خط كنكور! بازم همون حرفها ادامه داشت! ولي تصميمون رو گرفتيم....ما سه نفر بوديم ولي فكر كنم حدود ده نفري از بچه ها به اين نتيجه رسيده بودن!

 

ولي جالبه بازم از رو نرفتيم! اوايل تابستون رفتيم دنبال كار مسابقات جهاني و اسپانسر و اين چيزا! اگرچه آخرش نشد ولي كم كاري خودمون بود چون به نظرم زامياد خيلي پايه بود! حالا به هرحال!

بعدش مثلا شروع كرديم به خوندن! چه خوندني ! تقريبا هر چي فيلم سينمايي رو پرده سينما ها بود با اين هومن مي رفتيم! و كلي مسخره بازي هاي ديگه! كم كم مرداد رسيد و ماه سفر حج! سفر با اون عظمت يه سري پيش نياز داشت! زديم تو خط مكه و برنامه هاي مخصوص خودش! رفتم و برگشتم شده بود شهريور! بعد از سفر انقدر حس و حالم عوض شده بود كه تقريبا به قطع از ادامه منصرف شده بودم! راستش اون موقع مي خواستم يه كار مهمتر بكنم و انقدر اون كار مهم و عظيم بود كه هنوزم مطئن نيستم كه راه درست رو لنتخاب كرده باشم! ولي خب چرخ زمانه باعث شد بعد از ادعاهاي "علي موج" پاي تلفن تصميم بگيرم بقيه اش رو بخونم!

 

ديگه كم كم مهر شد و بايد ميومديم دانشگاه! روزگار جالبي بود! اون روزها يه جورايي بايد خودم رو آماده ميكردم براي SPE! يه چيز خيلي مهم زبان بود كه اون روزها مخصوصا روزهاي آخر خيلي وقتم رو گرفت! نميخواستم كساني كه بهم اعتماد كرده بودن رو نا اميد كنم! ضمن اينكه از اونجا هم گير داده بودن رو 5 تا موضوع تحقيق كنيد! خلاصه با اين مقدمه وسط آبان رفتم SPE! اگرچه سفر خيلي جالبي بود و ديدم رو نسبت به رشته و كارم خيلي عوض كرد و خيلي چيزاي خوبه ديگه كه همون موقع هم خوشحال بودم تو اين وضعيت و با اين همه كار الان اينجام و يه هفته از كارم زدم! ولي بازم بعدش دچار ترديد شده بودم! اين بار به خاطر جوگرفتگي شديد!!! حال كرده بودم بزنم دنبال كار نفتي! خلاصه دوباره به همت علي موج و رفقا گفتيم حالا اين چند ماه هم روش! خلاصه كه زديم تو كارش مجدد!

 

هنوزم سيد و بعضي آدمهاي جالب ديگه ميگفتن عمرا شماها قبول شيد!

 

اينها گذشت تا روز گرفتن كارت كه حسابي با كم شدن وقت شوكه شديم!‌ سكته اول بود و بعدشم با ديدن سوالات و سختي اونها سكته دوم رو زديم! ولي همون روز، شبش رفتيم بيرون و كلي خوش گذشت و سعي كرديم همه چيز رو فراموش كنيم!

 

يه چند روز گذشت تا سنجش جوابها رو گذاشت رو سايتش! به محض اينكه جوابها رو گذاشت همه رو چك كردم! بعضي درصد هام خيلي  نا اميد كننده بود ولي در مجموع به اين نتيجه رسيدم بايد به فكر رتبه صد و پنجاه و اينا باشم! اين بود كه از همون موقع داشتم به خودم مي قبولوندم كه دانشگاه تربيت مدرس و علم و صنعتم بد نيست! البته اون موقع هر كسي پرسيد ما چك كردن جوابها رو منكر شديم!

 

جالب بود تو اين هير و وير مي شنيديم كه فلاني ترمو فقط يه غلط داره مثلا!

 

همه اينا گذشت تا 29 ارديبهشت! تا اون روز به همه رفقا قول شيريني براي زير پنجاه داده بودم! صبح شنبه بيست و نهم سر تربيت بدني قرار شد اگه بالاي صد شدم رضا به من يه شامي بده و من رو از ناراحتي در بياره!!! ما رو باش فكر ميكرديم بازي برد- برد كرديم!

ساعت هفت بعدازظهر ميثم اس ام اس زد به علي كه جوابها هشت مياد رو سايت! بگذريم كه تو اين دقايق چه بر ما گذشت ولي ساعت نه رسيدم خونه و يه راست سر كامپيوتر! هومن زنگ زد كه ميلاد بيست شده! (خبر خوبي بود ولي بيش از هر چيز مهم گندي بود كه خودم زده بودم)....

تا سايت سنجش بياد و من شماره بزنم و اينا، كلي استرس!

خلاصه آخرش اومد و خوشحال شدم! چيزي كه اون لحظات خيلي برام ارزشمند بود شادي دو نفري بود كه خيلي برام مهم بودن و اون بزرگترين هديه بود! وقتي خوشحالي اونها رو مي ديدم انگار دنيا رو بهم داده بودن! از اينكه شادشون كرده بودم خيلي كيف كردم! مطمئنا دعاهاي اونها كمكم كرده!

خب انتظار داشتم سه نفري كه تقريبا با هم خونده بوديم مثل هم بشيم! هر چند همه ما بهتر از انتظارمون شديم ولي خب.....

وقتي يادم افتاد كه در تمام اين سالها كه فني بودم هميشه جو اينم بوده كه چهارساله ها قبول نميشن و حالا اين چهارساله ها هستن كه آبروي فني رو خريدن خيلي خوشحال شدم! دم همه بچه هاي 82 اي گرم كه با وجود اينكه خيلي خشكند و سرد و بيروح (روح گروهي البته!) ولي حداقل بلدن درس بخونن! در ضمن اين تعريف رو كه كردم به خاطر اين بود كه شامل خودم نميشه و شامل رتبه هاي زير بيست و يك ميشه! و البته سه نفري كه تك رقمي شدن! و البته هومن اشتباه كرده بود چون ميلاد شش شده بود!

 

و نكته آخر اينكه با تمام علاقه اي كه به ترك كردن فني داشتم ولي وقتي پرس و جو كردم تازه فهميدم الان فني كلي با كلاس و بقيه جاها كه از اينجا هم افتضاح تره! واي به حال بقيه! و من كه به اون شدت عرق فني ندارم حالا تو برگه انتخاب رشته ام به جز يه مورد بقيه گرايش هاي فني رو از همه بالاتر زدم!

 

اينايي كه گفتم تمام حرفاي كنكوري من بود! بي ربط و با ربط! خودخواهانه يا هر چيز ديگه اي رو نميدونم! دلم خواست بنويسم و نوشتم!

فكرش رو بكن الان من مديون علي موج هستم!!

شاد باشيد!

ياحق.

+ نوشته شده در  2007/5/27ساعت 10:33  توسط مرد  | 

اين مارمولك كه در تصوير مشاهده مي كنيد! هر سال باسه ما شاخ ميشه! پارسال عيد هرجا ميرفتيم هي اداي عروس هاي تازه فاميل رو در مي آورد و ما هم اين وسط شده بوديم دوماد اين خانوم! ديگه خلاصه عيد پارسال اساسي با ما خاله بازي كرد و به همه مي گفت دايي علي دوماد منه! ديگه انقدر باباش با اين بچه كار فرهنگي كرد به اضافه خودم، آخرش با اخم گفت اصلا تو ديگه دوماد من نيستي! خيالت راحت شد؟!؟!

البته اين بيشتر بدان دليل بود كه در فاميل يه بنده خدايي شرايط مشابه منو داشته بعد وقتي ازدواج ميكنه بچه خواهرش كلي گريه ميكنه كه اين دوماد من بود و خلاصه روي روجيه بچه تاثير منفي داشته!

حالا امسال اومده ميگه عروس تو كيه؟! ميگم بعدا معلوم ميشه! بعد ميگه مگه عروس تو خاله فلاني نيست؟! ميگم نه بابا! ميگه آهان پس دوستته ؟! ميگم دوستم كيه!

جواب نداره! بعد ميگه حالا اسمش چيه! ميگم اين بچه عجب گير سه پيچي به ما داده ها! بعد اين داستان تموم نميشه و هرجا رفتيم هر زرت زرت اينا جيغ كشيدن كه عروس دايي علي خاله فلانيه!

بايد با همكاريه باباي گرامشون دوباره كار فرهنگي كنيم!

جالبه بهش ميگم چند تا دوماد داري؟! دستشا رو با تمام زورش باز ميكنه يعني ۱۰ تا! بعد ميگم اسمشون چيه؟ شروع ميكنه هر چي دوست تو مهد داره تند تند ميگه! نويد..محمد...!

بچه از الان ذهنش درگيره! و مثل اينكه هي ميخواد باسه داييش آستين بالا بزنه! خدا ميدونه سال ديگه چه آشي باسمون مي پزه!

+ نوشته شده در  2007/4/4ساعت 11:58  توسط مرد  |