تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

گیاهان به روشهای مختلفی گرده شون به نقاط مختلف پراکنده میشه و تولید مثل انجام میدن. این روشها میتونه از طریق وزش باد، حیوانات و جانوران مختلف که برای خوردن شهد گلها سراغشون میرن و یا حشرات باشه.

نمیخوام کلاس گیاه شناسی بذارم ولی یه راه عجیب دیدم که خودمم اولین بارم بود می دیدم و می شنیدم گفتم خالی از لطف نیست شما هم بدونین!

گلهای ارکیده خیلی متنوع و به شکل های مختلفی هستند. یکی از این انواع گلهای ارکیده شکوفه ای داره که زنبور نر فکر میکنه زنبور ماده است. به این شکل نگاه کنید:

و همچنین:

این دوتا یه ذره کارشون پیچیده است اما طبیعیه. ولی.....

این بنده خدا یه زنبور نر است که این شکوفه گل ارکیده رو با یه زنبور ماده اشتباه گرفته. این اشتباه حالا چه کمکی به طبیعت میکنه؟

جواب این سوال اینه که این باعث میشه این زنبور با این شکوفه هی کلنجار بره. این کلنجار رفتن به آنجا منتهی میشه که قسمت انتهایی بدنش با قسمتهای داخلی گل گیر میکنه و عامل تولید مثل در گیاه نر به پشتش گیر میکنه. بعد که رفت سراغ یه گیاه دیگه که ماده باشه این از بدنش کنده میشه و خلاصه عاملی میشه برای تولید مثل در گیاهان.

(البته ممکنه سوال پیش بیاد که ممکنه این اتفاق نیافته. یعنی یا به زنبور چیزی گیر نکنه یا زودتر از موعد ازش جدا بشه و اینا. که خب طبیعیه مثل گردافشانی گیاهان که ممکنه از هر هزارتا گرده تعداد کمی اش به مقصد برسه ولی تکرار این عمل باعث میشه روند طبیعی تولید حفظ بشه.)

اتفاق مشابه دیگری نیز در این عکسها می بینید:

این هم شکوفه گل ارکیده دیگری است.

 

این دوتا هم نیاز به توضیح دارن!

اول حشره ماده میره سراغ شهد گل. حشره ماده بال نداره و از ساقه بالا میره. ولی حشره نر بال داره لذا به جهت تولید مثل از پشت میاد حشره ماده رو بلند میکنه و در هوا کارای +۱۸ میکنن!

حالا به عکس زیر توجه کنید:

این همون حشره نر هستش با این تفاوت که شکوفه گل ارکیده رو با حشره ماده اشتباه گرفته.

لذا تلاش زیادی میکنه تا با خودش ببردش ولی می بینه کنده نمیشه! این تلاش منجر به همون اتفاقی میشه که در مورد زنبور بالا افتاد. در کسری از ثانیه اون اتفاق میافته.

 

منبع: مستند The Private Life Of Plants قسمت Flowering محصول BBC

پ.ن: خیلی جالب بود!

پ.ن: شاید خیلی کلیشه ای به نظر برسه ولی من میگم اونایی که منکر خدا هستند آدمهای بشدت کودنی هستن چون این طبیعت انقدر پیچیده است که هر گوشه ای رو بچسبی به خدا میرسی!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/10/17ساعت 12:18  توسط مرد  | 

اعتراف می کنم بعضی وقتها تشخیص منظورت خیلی سخت می شود...گاهی اوقات هر چقدر در خلوت تنهایی ام به "تو" فکر می کنم، دلیل رفتارهایت را نمی فهمم...گویی در کلاف پیچیده ای سردرگمم...شاید می خواهی به من بفهمانی...حرفی...سخنی...چیزی...اما من نمی فهمم...شاید دوست دارم باور کنم که نه...حرفی نیست...اتفاق ساده ای است در گذر زمان...تصادف و اتفاق و پیشامد...اما عقل ام به رفتارت شک می کند...از کنار هم گذاشتن پازلی به نام "تو" سخت خسته شده...هرچند اعتراف می کنم به شدت مشتاقم بدانم در دلت چه می گذرد و "تو" به دنبال چه می گردی...آیا شک ام درست است یا نه...کاش راحت تر حرف می زدی...کاش صراحت کلامت بیشتر بود...کاش به جای حرکات و رفتار با زبانت به من می فهماندی که "تو" در "من" دنبال چه می گردی....کاش...

"نوشته شده توسط یک ماتریالیست"

+ نوشته شده در  2008/2/26ساعت 16:10  توسط مرد  | 

بعضی وقتها در خلوت تنهاییم دنبال سوالهایم می گردم...وقتی کم حوصله تر باشم دنبال جوابی برای سوالات و مشکلات روزمره...بعضی وقتها حوصله ام بیشتر است و به آینده ام فکر میکنم ... کارم ... درسم... زندگی ام و تمام آنچه را که آینده یک جوان تشکیل می دهد.

اما خیلی اوقات دنبال سوال زندگی ام می گردم...سوال هستی ام..."آخرش که چی؟"

همیشه اولین چیزی که به ذهنم می رسد داستان مرد ثروتمندی است که در شهر کار می کرد و تلاش می کرد و زحمت می کشید که بتواند در آخر عمر به آرامشی برسد که مرد روستایی از ابتدا داشت...و جوابی برای سوال بی جوابش..."آخرش که چی؟"

وقتی فکر میکنم برای آینده...برای آنچه آخرش هست به اصطلاح...سخت فکرم مشغول میشود...انصافاً سوال تاثیر گذاریست...بعضی ها جانشان را فدا کردند...بعضی چسبیدند به جانشان و مالشان....بعضی ها....هر کس یک جور عمل کرد...آخرش چه شد...همه رفتند...ما هم میرویم....پس باید فکری کرد و استفاده بهینه ای از عمر برگشت ناپذیری که هست و لحظه به لحظه به پایان نزدیک می شود...

ولی انصافاً در جوابهایی که در ذهنم مدام پرسه می زند...خیلی هایشان را بعنوان اصل های زندگیم پذیرفته ام...اصلهایی که برایشان ارزشگذاری معنوی کرده ام...نه مادی...مثل وطن...میهن...مثل نیروی ماوراء....و بعضی حرفهای خصوصی تر....

چه کسی فکر میکرد که من یه میهن پرست باشم...آنهم از نوع حاد!

برایش فکر کن...زمان بگذار...تصمیم بگیر...

"نوشته شده توسط یک ماتریالیست"

اضافه تر

همه تقصير من اينست كه خود ميدانم...كه نكردم فكری...كه تعمق ننمودم روزي...ساعتي يا آني...كه چه سان مي گذرد عمر گران...كودكي رفت به بازي ..به فراغت...به نشاط....فارغ از نيك و بد ومرگ وحيات....همه گفتند كنون تا بچه ست...بگذاريد بخندد شادان...كه پس از اين ..دگرش فرصت خنديدن نيست....من نپرسيدم هيچ.....كه پس از اين ز چه رو؟....نتوان خنديدن....نتوان فارغ و وارسته زغم ...همه شادي ديدن....همچو مرغي آزاد........
هر زمان بال گشودن...سر هر بام كه شد خوابيدن....من نپرسيدم هيچ كه پس از اين ز چه رو...بايدم ناليدن....هيچ كس نيز نگفت...زندگي چيست چرا آمده ايم....بعد از اين چند صباح...به چه سان بايد رفت؟...به كجا بايد رفت؟...با كدامين توشه...به سفر بايد رفت؟
من نپرسيدمو كس نيز مرا هيچ نگفت...نوجواني سپري گشت...به بازي ..به فراغت...به نشاط...فارغ از نيك و بدو مرگ و حيات.....بعد از آن باز نفهميدم من...كه چه سان عمر گذشت؟...ليك گفتند كه جوان است هنوز ....بگذاريد جواني بكند....بهره از عمر برد....كامروايي بكند...بگذاريد كه خوش با شد ومست...بعد از اين نيز او را عمري هست...يك نفر بانگ بر آورد كه او..از هم اكنون بايد...فكر فردا بكند...ديگري آوا داد..كه چو فردا بشود فكر فردا بكند..سوميگفت...همانطور كه ديروزش رفت ...بگذرد امروزش...همچنين فردايش...با همه اين احوال...من نپرسيدم هيچ... كه چه سان عمر گذشت...من نينديشيدم ...به چه تر تيب جواني بگذشت...آن همه قدرت ونيروي عظيم...به چه ره مصرف گشت؟...نه تفكر...نه تعمق... ونه انديشه دمي...عمر بگذشت ..به بيهودگي و مسخرگي...تو مي داني كه زكف دادم مفت...من نپرسيدم و كس نيز مرا هيچ نگفت...قدرت عهد شباب مي توانست مرا تا به خدايش ببرد...ليك بيهوده تلف گشت جواني هي هات....آن كساني كه نميدانستند ...زندگي يعني چه؟...رهنما يم بودند...عمرشان طي مي گشت بيخود و بيهوده...و مرا ميگفتند..كه چو آنها باشم..كه چو آنها دايم...فكر خوردن...فكر گشتن..فكر تامين معاش...فكر ثروت با شم
فكريك زندگي بي جنجال...فكر همسر با شم...كس مرا هيچ نگفت...زندگي ثروت نيست...زندگي داشتن همسر نيست...زندگاني كردن...فكر خود بودن...غافل ز خدا بودن نيست....اي صد افسوس كه چون عمر گذشت..معني اش مي فهميم...حال مي پندارم...هدف از زيستن اينست رفيق...من شدم خلق كه با عزمي جزم...پاي از بند هوا ها گسلم...پاي در راه حقايق بنهم...با دلي آسوده ...فارغ از حسرت و آز...در ره كشف حقايق كوشم...باده ي جرءت واميد وشهادت نوشم
...زره جنگ براي بد و ناحق پوشم...ره حق جويم و وز حق...آنچه آموخته ام بر دگران نيز نكو آموزم...شمع راه دگران باشم و با شعله ي خويش...ره نما يم به همه گر چه مرا پاسوزم...من شدم خلق كه باشم...نه چنين زايد و بي جوش وخروش....عمر بر باد و حسادت خاموش....اي صد افسوس كه چون عمر گذشت

با تشکر از مهدی

یاحق

+ نوشته شده در  2008/2/9ساعت 23:42  توسط مرد  | 

سختی زندگی اونجاست که وقتی درونت غوغایی برپاست وانمود می کنی آرومی...وقتی داری می ترکی لبخند میزنی و برای دوستانت آرزوی روز خوش میکنی...سختیش اونجاست که نمی تونی چیزی به زبون بیاری...همشو باید خاک کنی...اگر هم نشه باید در خلوتی که کسی نیست نابودش کنی...باید سرخوش باشی...اگه دهن تر کنی و نتونی مشکلت رو توی خودت حل کنی، اونوقته که حرف اطرافیان به عنوان آخرین تیر خلاص به کلاف پیچیده توی جمجمه ات که اسمشو گذاشتی مغز شلیک میشه...واگر نتونی اعتماد کنی به نیرویی که فراتر از تو وجود داره و می تونه تمام کثافت کاری های ماتریالیستی زندگی اطرافت رو ببینه، روز به روز دنیای اطرافت چهره کثیف تر و خشن تر و بی رحم تری به خودش می گیره...دنیایی که می تونه در گرداب انحطاط فکری و پوچی غرقت کنه...در کثافتی که خودمون برای خودمون درست کردیم...

امیدوارم به روزهای بهتر آینده...مثل همیشه...تنها راه خلاصی فرار به جلوست...فرار...

"نوشته شده توسط یک ماتریالیست"

پ.ن ۱: اگه می خواین جواب کامنتها رو بدم خصوصی اش نکنید! اگرم نمی خواید که هیچ!

پ.ن ۲: در جواب هومن که میگه بلاگم شاد نیست باس بگم که دلیلش اینه که من وقتی حال ندارم می نویسم تا حال پیدا کنم! البته منظورمنوشته های "یک مرد" بود..."یک ماتریالیست" که هیچی...

پ.ن ۳: نامه زدن به برد که آقا! این آلودگی اورانیوم که تو بعضی سایت های خبری منتشر شده که توی دانشکده فنی بوده، حرف مفته!

ولی باورش سخته ها..... :)

پ.ن: من الان قاطیم! یه هفته ای میشه که سایت "ساینس دایرکت" توی دانشگاه بسته شده و ما نمی تونیم مقاله بگیریم! میریم تربیت مدرس اونجا هم قطع شده! از شریفی ها پرسیدیم اونجا هم قطع شده! پس طبیعتاً هیچ دانشگاهی نباس تو کشور وصل باشه با این حساب!

من مقاله می خوام لعنتی ها! :(

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/2/5ساعت 19:58  توسط مرد  | 

دلم دشتی می خواهد بی صدا و خلوت برای پر کشیدن و هوار زدن...برای خالی کردن دردهای نهفته یک مرد از دلش... و بعد شاید بتوانم خدایم را دور از هر موجود زنده ای تنها بیابم و اندکی درد دل کنم و آرام شوم...آرامش؟!...سعی می کنیم بگوییم که هست اما نیست...باور کن...در شلوغی روزمرگی های زندگی های پر از تفکرات ماتریالیستیمان گمش می کنیم...همانطور که خدایمان را گم کرده ایم...شاید هم من....مرد....خدایم را گم کرده ام....شاید هم ترجیح می دهم خدایم را گمشده بیانگارم...فرار به جلو...این دل لعنتی زود به زود پر می شود... من هنوز تحمل بعضی دردها را ندارم...زیاد درد می کشم تا بزرگ شود...تا تحمل پیدا کند...تا مرد....مردی با تحملی بی حد...برای زندگی ماتریالیستی هزاره سوم...ترا می خوانم....ای آنکه آفریدی مرا در رنج و سختی...بعضی وقتها که در راحتی هستم فکر میکنم خدایم مرا فراموش کرده...شاید خل شده ام...آنوقت که درد دارم شکوه می کنم به داشتنش و آنوقت که ندارم شکوه می کنم به نبودش...این پارادوکس زندگی یک ماتریالیست امروزی است....گه گاه نتیجه میگیرم که مرا به سختی می اندازد تا باور کنم که تنها اوست که می ماند و تنها اوست که تواناست... و باقی اسباب این بازی زندگی هستند و بس...پس کمکم کن مثل همیشه...ای تویی که می مانی....تا بتوانم ... میدانی.... با تمام این دردهای ساده که مرا به آن دچار کرده ای...گه گاه به این نتیجه میرسم که من خوشبخت ترین آدم این کره خاکی هستم!....خوشبخت خوشبخت....و زندگی جاریست...به امید آنکه چهره زیباتری از زندگی برویم بگشایی....

نوشته شده توسط "یک ماتریالیست"





پ.ن: فرصتی دست داد تا نگاهی گذرا بر تمام نوشته های این وبلاگ بیاندازم...و بعضی از نظرات... مروری شد بر تمام خاطراتم از اواخر بهار امسال تا به حال....عجیب بود که چقدر بعضی صمیمیت ها کم شده....صمیمیت آدمهایی که ازشون فقط یه اسم مستعار میدونم...دنیای مجازی دنیای عجیبیه...این بهترین صفتیه که می تونم براش انتخاب کنم....در عین حال که توش آدمهای کلاش و کلاهبردار پیدا میشه ولی آدمهایی هستن که با تمام سادگی و پاکیشون...با تو در شادیها و غم ها شریک میشن...اگرچه اینم خودش یه جور شراکت مجازیه و ارزش شراکت دنیای حقیقی رو نداره ولی همین که بتونه برای لحظاتی از دنیای ماتریالیستی حقیقی بیرونم بکشه خودش کلی ارزشمنده. ولی افسوس که این گرمی ها کم شده...شایدم من فکر می کنم کم شده...در تمام این مدت آدمهایی بودند که اومدند و رفتند....یه عده زودی پسرخاله شدن...یه عده صمیمی شدن و یه عده هم کم کم کمرنگ شدن....اینم بازی روزگاره....

 

+ نوشته شده در  2008/1/20ساعت 11:20  توسط مرد  | 

گیر می کنم....بین دو راهی...و بلکه چند راهی....عقل راه خود را می رود و احساس و دل راه خود را....شاید فکر کنی حرفهای عاشقانه دارم برایت بازگو می کنم...اما نه...حرفم و باورم فرای از عشق است....دو راهی..یکی از دوراهی های زندگی را فرض کن....گیر می کنم در چند راهی انتخابهای کاملاً دور از هم...جانب عقل را بگیرم کارم منطقی است!... حداقل با باورها و اعتقادات خودم....ولی آیا این کافیست؟...اصل این است؟....و اگر جانب دل را بگیرم، حس خوبی ندارم...یه جور احساس نارضایتی ذاتی که با هیچ توجیه دل نمیتواند اعتراض عقل را فرونشاند....این است دوراهی های سخت زندگی...یکجور اضطراب از رفتن راه اشتباه....همیشه نسبی نیست...گاهی مطلق است برخلاف اصل مهندسی که هیج چیز مطلقی را به رسمیت نمی شناسم.... اما گاهی باید مطلق دید و مطلق فکر کرد....مثل باورهای مقدس انسان ها....فکر می کنی بتوان به مقدسات هم نسبی نگاه کرد؟....بگذرم...به جدال عقل و دلم برگردم...آنجا که جانبداری هیچکدامشان خیالم را راحت نمی کند...گویی چیزی در این میان گم است....الان که می نویسم حدسهایی برای آن گمشده می یابم ولی مطمئن نیستم....حلقه مفقوده ای برای تکمیل خوشی در زندگی....خوشی؟!...بعضی ها در هر صورت معترصند....این جور آدمها هیچ وقت صورت زیبای خوشی و نشاط را در زندگی نمی بینند و مدام در حال بد و بیراه گفتن به دیگرانند...از این آدمها متنفرم چون فقط اعصاب خودشان را خط خطی می کنند...زندگی صورت خوشی هم دارد....باید دید...هم با عقل هم با دل...خوش به حال کسی که عقل و دلش یکی است...یک راه را می رود حتی اگر به اشتباه....دیگر خیالش راحت است که برای او راه یکیست ولا غیر....بعضی وقتها فکرم به بیراهه می رود...گاهی اوقات به گذشته...وگاهی به آینده....آینده کجاست...آینده ای روزمره...آینده ای بالنده....بازی واژه هاست...آمده ایم که برویم....کجایش را تو بگو...من فقط میدانم که نخواهیم ماند....آینده را دوست دارم....برای بکر بودنش...برای ندانسته بودنش....برای گمانه زنی ها...و حتی نرسیدن به تمام خواسته هایی که عمری برایش تلاش کرده ام...باور کن که این خواستن ها و نرسیدن ها زیباست....آینده ای که می آید را خلاصه می کنیم در کار....در زندگی با همسر و بچه ها...و پول و قدرت و جاه طلبی همیشگیمان....نه...همیشگی ام...به همانهایی که عده ای آنرا آزمون الهی می دانند....به نظر تو بهترین ها با عقلشان تصمیم گرفتند یا دل؟!....

نوشته شده توسط "یک ماتریالیست"

+ نوشته شده در  2008/1/4ساعت 14:0  توسط مرد  | 

هیچ میدانی گاه دلم هوای نوشتن های قدیم را می کند...گفتن از ناگفته ها در ناگفته ها....جایی برای باز کردن سکوت گاه به گاه و رازهای سر به مهر...برای نوشتن از سخت ترین حرفهای یک مرد...جایی برای خالی کردن دل...نه برای روده درازی های روزانه یک زندگی....برای فاش کردن ها...برای اعترافات یک معترف...به گناهی؟...شاید گناه! شاید حقیقت...شاید که هیچ...پوچی هایش...پوچی های یک مرد. دلم هوایش را می کند ولی گذشت..تمام شد...به پایان رسید تا رویاها شروع شوند...رویاهایی که همه می توانند بفهمند...بدانند....دیگر نمیشود اعتراف کرد...آخر اعتراف های روزانه را که نمی توانی به همین زودی ها بیانشان کنی...مسئولیت سنگینی است غیر از جسارتش! حتی اطلاعاتی ترین سازمان ها نیز راز های سر به مهرشان را سالهای دور برایت باز می گویند تا فقط باور کنی که آن سالها چگونه دورت زده اند و قصه دراز است...بگذریم و برویم سر داستان ساده خودمان...زندگی روزانه...ماهانه و بلکه سالانه...میروی...می آیی...میروند...می آیند....و تو...تلاشی برای فردایت....کدام فردا؟...بستگی دارد به من به تو به ما...هر کداممان فردایی داریم...یکی فردایی که به زودی می رسد...نهایتش چند سال دیگر است و دیگری فردایی دارد در افق که نمی داند که می رسد ولی ایمانش و باورش این است که میرسد...بالاخره روزی آن فردا میرسد و برای آن فردای خیالی محتملش تلاش می کند و متوسل می شود....و شاید کسی باشد که دو فردا داشته باشد...فردایی ریاضی و فردایی فیزیکی....تو چی؟ تو چند فردا داری؟...هیچ میدانی....نمیدانم...گاهی پرم از گفتن...گفتن از آنچه ناگفتنی است...گاه می توان گفت برای گوش های شنونده...گاه می توان نوشت برای چشم های خواننده و گاه می توان گذاشت و رفت، برای انها که درک می کنند...اما نه همیشه....داشتم فکر میکردم خدایی که برای خود تجسم کرده ام...خدایی است که می آزماید به سختی ها....پس به وقتش صبری لازمست و توکل به بی نهایتی لایزال تا  بتوانی از سد مشکلاتت بگذری....اثر روانی موجود فرا طبیعی خودش کمک غیر قابل انکاریست....گاه نیز امتحانت می کند به خوشی ها و موفقیت ها....که باید حواست باشد که نروی در خیالات و توهم به سرت نزند که برای خودت کسی هستی....کما اینکه توهم میزنیم....زیــــــــاد.... وآنجاست که باید بگویی نزددیکترین دوستت، یک سیلی آبدار روانه گوش مبارک کند تا بیدار شوی از توهمات بیجای روزگار... گاهی نیز قلقلکت میدهد....می فهمی؟....قلقلک....نمی توانی چوب باشی یا سنگ....باید عکس العملی داشته باشی...انفعالی یا غیر انفعالی....یا هیدرولیک فیزیک و روانت قفل می کند یا فائق می شوی و به مرحله بعد صعوی می کنی...گه گاه دوست دارم بنویسم....بی هدف...فقط برای آرامش، آرامش ذهنی پریشان و مملو از مشغولیات یک زندگی مادی....خوب است که اینها را گفتم...برای فرار از پریشانی افکارم...

نوشته شده توسط "یک ماتریالیست"

+ نوشته شده در  2007/12/26ساعت 10:35  توسط مرد  | 

این روزها دلتنگم...دلتنگ دوستان...دلتنگ کمیته برگزاری جشن فارغ التحصیلی....حتی برای لحظاتی که نگران وقت کم برای به واقعیت تبدیل کردن ایده هایمان داشتیم...دلم برای ادعاهای علی موج تنگ شده...برای چای خوردن در سرمای شبها با محمد و هومن! و دلم برای چرت و پرت های هومن تنگ شده...دلتنگم برای همه ساعاتی که در تاریکی شب مسیر فنی تا میدان انقلاب را پیاده می رفتیم...دلتنگ برای تمام ساعاتی که در کافه فرانسه گذشت....دلتنگ روزهایی که با شایان به خونه رفتیم و در مسیر به در و دیوار خندیدیم! برای همه دلتنگم...برای نادیای بابا! دلتنگ امیرو و فکر های بی وقفه اش! برای فکرهای آینده اش!!! دلتنگ خوشی و خنده جوانی خویش و به قول صالح "پشیمانم از پشیمانی خویش!"....دیگر سرمای شب ها را نمی توان تنها تحمل کرد... دیگر غذای سلف که در حالت عادی غیرقابل تحمل بود، عیب و ایرادهایش بیشتر شده....

دیگر روزهایم نه آنچنانند که باید و نه آنچنان که دوست می دارم! دیگر این بار سرمای انستیتو هم قابل تحمل نیست...دیگر هیچ چیز را تاب تحمل ندارم و فکر های آینده مدام در سرمای ذهن آشفته ام یخ می زند...این روزهایم سرشار است از دلتنگی گذشته و پر از فکر به آینده ای غربت زده و دلتنگ تر... آینده ای که علیرغم هیجانهای نهفته و پنهانش، ترسی به همراه دارد... شاید کسی نفهمد معنای غربت آینده را....شوق شنفتن و خواندن چیزهای جدید و مورد علاقه تنها چیزی است که لحظات سنگین سکوت ساعات و لحظات را برای اندک مدتی می شکند و شاید قابل تحمل.... دیگر این روزها از غذا خوردن در سلف بگیر تا پرسه زدن در دانشگاه، همه اش معنای تنهایی می دهد! همه اش!

گویی مدام کاری دارم در فنی پایین...عادت ندارم به فنی بالا! درد آور است....و بلکه زجرآور....عادتی است که تغییرش به سختی تغییر از زندگی سنتی به مدرن است....وقتی فنی بالا هستم، تا چشم کار می کند چهره جدید هست و من هیچکدام رو نمی شناسم...قدیمترها از دیدن همکلاسی های مدرسه خوشحال می شدیم و حالا با فارغ التحصیل شدنشان دیگر امیدی به چهره آشنا نداریم.... هر چند فنی پایین هم دیگر مثل گذشته ها برایم پرشور و نشاط نیست...دیگر آنچنان خبری از رفقای سالهای گذشته نیست...

و این بار نیز تنهاتر از گذشته به استقبال آینده می رویم! بلکه بتوانیم برای یک هزارم درصد هم که شده تنهایی دیار غربت را تجربه کنیم! ولی هرچقدر فکر کنی باز هم نمی توانی سختی زندگی دانشجویی آنسوی آبها را بفهمی!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/12/4ساعت 22:31  توسط مرد  | 

 


با دل کنار آمدن مرد می خواهد...

چشم ها رو باز می کنم...

تا آنجا که توانی هست...

اما هر چه می گردم مردی نمی بینم!

گشتم نبود...نگرد نیست...

(البته به جز مرد نویسنده!!)


پ.ن: کلاس اقتصاد مهندسی! استاد هم رشته خودمه و متخصص در پروژه های نفتی! آنقدر حال کردم که برخلاف عمده بچه ها که بعد از ۱۰ ساعت شنیدن حرفهای اقتصادی خسته بودن و خواب آلود، هنوز اشتیاق داشتم بری شنفتن!

پ.ن: امتحان ریاضی! خیلی آسون بود منتهی برای کسانیکه خونده بودن نه من!

پ.ن: نمیدونستم برای یه حل تمرین ساده باید با دانشگاه قرارداد ببندم! آدم حس میکنه چه مهم شده....

پ.ن: عکسهای جشن فارغ التحصیلی رو آپلود کردم ولی حس لینک دادن بهش هنوز نیست! به زودی....

پ.ن: امیدوارم که بشه! حتماً میشه! توکل به خود خودش!

یاحق.

 

 

+ نوشته شده در  2007/11/23ساعت 23:22  توسط مرد 

همه نگران بودند....امتحان آخر سال بود....ثلث سوم!

این اولین و آخرین امتحان بود....ثلث اول و دوم امتحانی برگزار نشد....این را معلم خواسته بود.

بچه ها شلوغ می کردند... نگران بودند...استرس امتحان....

معلم وارد شد.... صدای رسایی گفت : برپا !

همه ایستادند! سکوت برقرار شد....

معلم از دانش آموزان خواست بنشینند....

معلم برگه های جواب را بین دانش آموزان توزیع کرد و بعد از اتمام آن روی تخته سیاه با خط تحریر نوشت:

 

سوال: خدا را اثبات کنید. (۲۰ نمره)

 

بعد رو کرد به دانش آموزان و گفت: اگر نمی توانید خدا را ثابت کنید، دلايل خود را براي انكار آن بنويسيد.

آن روز همه بي آنكه خدا را حفظ كنند، اثبات كردند!

ياحق.

+ نوشته شده در  2007/2/26ساعت 11:55  توسط مرد  | 

وقتی یه بار از یه نفر ضربه می خوری درست مثل این می مونه که با ماشین بهت زده و داغونت کرده ولی وقتی می بخشیش درست مثل این می مونه که بهش فرصت دادی تا دنده عقب بگیره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چیزی ازت نمونده.

 

"تایید نمی کنم ولی نمی تونم در عین حال تکذیبش کنم"

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/2/18ساعت 11:42  توسط مرد  |