تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

يَا مَنْ لا يَشْغَلُهُ سَمْعٌ عَنْ سَمْعٍ يَا مَنْ لا يَمْنَعُهُ فِعْلٌ عَنْ فِعْلٍ يَا مَنْ لا يُلْهِيهِ قَوْلٌ عَنْ قَوْلٍ يَا مَنْ لا يُغَلِّطُهُ سُؤَالٌ عَنْ سُؤَالٍ يَا مَنْ لا يَحْجُبُهُ شَيْ‏ءٌ عَنْ شَيْ‏ءٍ يَا مَنْ لا يُبْرِمُهُ إِلْحَاحُ الْمُلِحِّينَ يَا مَنْ هُوَ غَايَةُ مُرَادِ الْمُرِيدِينَ يَا مَنْ هُوَ مُنْتَهَى هِمَمِ الْعَارِفِينَ يَا مَنْ هُوَ مُنْتَهَى طَلَبِ الطَّالِبِينَ يَا مَنْ لا يَخْفَى عَلَيْهِ ذَرَّةٌ فِي الْعَالَمِينَ

اى که سرگرم نکند او را شنیدنى از شنیدنى دیگر!

اى که بازش ندارد کارى از کارى!

اى که مشغولش نکند گفتارى از گفتارى دگر!

اى که به اشتباهش نیندازد پرسشى از پرسشى!

اى که حجاب نشود او را چیزى از چیزى!

اى که به ستوهش نیاورد پافشارى اصرار ورزان!

اى که او منتهاى مقصود جویندگان است!

اى که او سرحد نهایى وجهه همت عارفان است!

اى که او آخرین مرحله خواسته خواستاران است!

اى که بر او ذره اى در تمام جهانیان پنهان نیست!

 

پ.ن: این روزا وقتی میخوام دعا کنم، به طرز عجیبی یه عالمه اسم میاد تو ذهنم. شاید خودشون هم هیچوقت فکر نکنن که من به یادشون بودم ولی با خودم فکر می کردم هرچند من کسی نیستم که بخوام دعایی بکنم برای کسی و بگم مستجاب میشه ولی واقعا چقدر باید آدم توفیق داشته باشه که اسمش بیاد تو ذهن آدمای مختلف! امیدوارم منم انقدر توفیق داشته باشم که وقتی دوستان دستشون رو می برن بالا و تصمیم می گیرن چیزی از خدا بخوان، فقط و فقط یک ثانیه هم یاد این بنده خدا بکنن.

+ نوشته شده در  2009/9/12ساعت 21:20  توسط مرد  | 

الان ساعت هفت و نیم صبحه و من از فرط شادی این سفر دیشب رو خوب نخوابیدم. هنوز کمی خوابم میاد ولی بعد از اینکه یه آبی به صورتم زدم، اومدم بیرون که وسایل رو بذارم توی ماشین. وقتی از در خونه زدم بیرون نسیم صبح خورد به صورتم و همون یه ذره خوابم هم از سرم پرید. دو سه باری رفتم خونه و وسایل رو آوردم گذاشتم توی ماشین. حالا هم راه افتادیم به سمت شمال. پنجره های ماشین رو کشیدم پایین و چشمام رو بستم و دارم به یه سفر خوب فکر می کنم که انتظارم رو می کشه! جاده چالوس که تا چند ساعت دیگه اونجا قراره کنار آب یه زیرانداز بندازیم و بشینیم صبحانه بزنیم اساسی!


دلم می خواست این شرایط الانم بود :)
+ نوشته شده در  2009/9/9ساعت 18:49  توسط مرد  | 

دیروز روز موعود بود!

ولی دفاع حال نداد! :) من خودمو آماده کرده بودم باسه حمله و به صلیب کشیدن داورا به جای خودم که اصلا کار به اینجاها نکشید!

داور شریفی مون که یه چند تا پیشنهاد داشت کلا، که چندتاش درست بود. یکی اش هم چرت بود. خودشم فهمید داره پرت میگه، به دکی ما هم رو کرد گفت: به نظر من باید اینکارو هم می کرد اقای دکتر، نه؟ دکی هم با زبون بی زبونی گفت که پرت میگی ولی دیگه گفتیم ضایع اش نکنیم ادامه ندادیم! (به اونایی که بودن: اونجا که می گفت بهتر بود نتایجت رو علاوه بر اکلیپس با نتایج آدمای قبلی چک می کردی!!)  بعدم خواست راجع به یک سری از نمودارها ابهام و اشکال وارد کنه که در این صحنه، داور داخلی طی یه حرکت غیر منتظره (البته دفاع از من از ایشون بعید بود!) وارد عمل شد و خلاصه مشکل حل شد! در واقع معلوم شد ایشون (داور خارجی حواسش به محور عمودی نمودارها نبوده و فکر کرده همشون کپی پیست شدن!)

و اما داور داخلی!

اصلا ترکوند!! حالا قضیه چی بود خدا میدونه ولی فکر کن اول شروع کرد تعریف کردن که آقا این نوشته ای که دادی دست من از نظر نوع نوشتن و تقسیم بندی مطالب خیلی خوب بوده و اینا! (اینجاها بود که گفتم الان میگه با این وجود....) و بعدشم یه مقداری راجع به کار سوال داشت که البته سوالش از من نبود زیاد. کلا نظرش رو راجع به این موضوع داد. البته یکی دو تا پیشنهاد هم راجع به مروری بر مقالات گذشته داشت که همونجا موضوع بر طرف شد.

بعدشم تمام! خدا رو شکر...


پ.ن: ولی انصافا جلسه دفاعی که دو سه تا شهید و چهار پنج تا مجروح نداشته باشه حال نمیده! کلا دیروز جلسه دفاع به نظر خودم یه ذره رومنسش (= همه با متانت و احترام به سوال جواب پرداختن!) زیاد بود و اکشنش کم! لازم به ذکر که همینکه درام نشد خدا رو شکر (گفته باشم!)!

پ.ن: البته این به نظر من اومد! حالا کسائیکه اونجا حاضر بودن شاید نظر دیگه ای داشته باشن! :دی

پ.ن: همه بروبچی که تشریف آوردن دستشون درد نکنه! و از اونجایی که همگی فوقی بودن، ایشالله دفاع خودشون! :)) فقط احسان میمونه، که شرمنده، من تا کانادا نمیام باسه دفاعیه کسی! توقع نکنی یه وخت!

اینم از این!

+ نوشته شده در  2009/9/9ساعت 10:4  توسط مرد  | 

رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد ، عكس تنهايي خود را در آب ،
آب در حوض نبود .
ماهيان مي گفتند:
"هيچ تقصير درختان نيست."
ظهر دم كرده تابستان بود ،
پسر روشن آب ، لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد ، آمد او را به هوا برد كه برد.

به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.
برق از پولك ما رفت كه رفت.
ولي آن نور درشت ،
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او ، پشت چين هاي تغافل مي زد،
چشم ما بود.
روزني بود به اقرار بهشت.

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن
و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است.

باد مي رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا مي رفتم.

سهراب سپهری


پ.ن: من نشسته ام در این سکوت نیمه شب، کمی سهراب خواندم برای تنفس بین کار و اندکی هم فکر کردم به گذر زمان در این ساعات مانده تا اذان. فکر کردم امسال ماه رمضان برایم اگرچه متفاوت تر بود اما زودتر گذشت. تقویم می گوید فردا ماه رمضان به نیمه می رسد و من انقدر این روزها سرگرم کارها بودم و هستم که زیاد حس نکردم و درک نکردم این روزها را. حیف که امسال خیلی راحت از دست دادم این فرصت های عزیز و مبارک را. فکر کنم این هفته از دو هفته گذشته هم سریع تر بگذرد....

الغرض، شما که توفیق دارید و قدر این روزهای مبارک را می دانید، ما را نیز فراموش نکنید.

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن
و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است.

التماس دعا
+ نوشته شده در  2009/9/4ساعت 3:19  توسط مرد  | 

هی من میام میگم همه اتفاقات این دنیا بر اساس یه حکمتیه، هی شما بگین نه!

فکر کن دو نفر هستن که از هم متنفرن! یعنی یکی شون که خودم باشم رو شک ندارم و اون یکی هم طبق تبصره اول قانون سوم نیوتن، از من بدش میاد! البته نیازی به قانون و تبصره نیست! سر کلاساش نشون داده که ما با هم رابطه خوبی نداریم. حالا فکر کن ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادن تا تنها گزینه باقیمانده برای داوری پایان نامه من این آقایی باشه که از نظر رفتار (به لحاظ جنبه و خصوصا شعور رفتاری) به فرزاد حسنی در برنامه های تلویزیونی می ماند!!

واقعا داوری پایان نامه من شد یه طلسم. هیچ کس توی این دنیا پیدا نمیشد که با توجه به موضوع کارم، تو این روزها بخونتش. میگفتن کار داریم، سرمون شلوغه! یه داور خارجی داشتیم، این "علی وطن" (هر چی میکشم از دست خود خودشه!) گیر داد که الا و لله باید این رو بکنی داخلی چون داره کارای اداری اش طی میشه که بیاد اینجا و هیئت علمی ما بشه! مجبور شدیم لیست رو عوض کنیم! بعد که همه کارا تموم شد و اوضاع داشت بهتر میشد، دانشکده قبول نکرد که این آقا داور داخلی ما باشه!! حالا امروز مجبور شدیم برای بار سوم لیست داوران رو عوض کنیم!

نمیدونم حکمتش چی بود که اینطور شد، ولی حتما اون خدایی که اون بالا نشسته چیزی میدونه که من از درکش عاجزم! والا انقدر در و تخته بهم نمیخورد تا من و این عزیز دوست داشتنی که همیشه سایه اش رو با تیر زدم، دوباره سر و کله مون بهم بیافته!

اما از اونجایی که شما هم ممکنه مثل بعضی دوستای خودم فکر کنین "کسی که حسابش پاکه، از محاسبه چه باکه؟؟"، باید خدمتتون عرض کنم که در این مورد زیاد موافق نیستم چرا که اصولا اگر دستتون تو کار باشه خودتون متوجه میشین که بعضی ها فهیم اند در برخورد و بعضی ها نه! به هر حال ایشونم فارغ از اینکه من کار کردم یا نه، با نیت بد میاد سر دفاع و میدونم که اونجا چی کار میخواد بکنه!

(دکی خودمم این آخری، موقع امضا برگه ها، اعتراف کرد که ترکیب دفاع ات اصلا ترکیب خوبی نشد و اینا هیچ کدومشون سر دفاع کمکی بهت نمی کنن!)

دیگه توکل به خدا....اینم بخشی از زندگیه! امیدوارم که آخرش به خوبی تموم بشه! فعلا باید برم برای این چند روز باقیمانده تا دفاع حسابی خودم رو آماده کنم که بهترین استراتژی دفاع، حمله است.


خدایا به امید تو!

+ نوشته شده در  2009/8/31ساعت 14:50  توسط مرد  | 

بعضی روزها که خوب شروع می شوند، خوب ادامه پیدا می کنند و می روند تا خوب تمام شود، نمیدانم چرا با انبوهی از کسلی رو به رو می شوم! خوشی ها از دماغ آدم بی هیچ دلیلی می آید بیرون....مثکه دلمان هم مثل معده مان این روزها ضعیف شده و تحمل یک روز بی دردسر و بی غم را ندارد.

و امروز یکی از این روزهاست! من نشسته ام و مهمترین دغدغه ام این است که چرا انقدر کسلم؟!

کسل، بی حوصله، خسته!

اینها رو نوشتم که شاید با نوشتنش این سستی بار و بندیلش را ببندد برود به همان جهنم دره ای که بوده!

بلکه امشب یه مقداری کار به درد بخور کردیم!

الان فقط کریس دی برگ با صدای بلند برای خودم تجویز کرده ام! تو را خدا ماه رمضان ما رو داشته باش!

+ نوشته شده در  2009/8/29ساعت 22:24  توسط مرد  | 

روزا میان و میرن. گاهی خوب، گاهی بد، گاهی هر جفتش! گاهی پر امید و گاهی خسته و کم رمق. گاهی با افکار بلندپروازانه و گاهی با ... . حالا خلاصه روزگار در حال سپری شدنه! این روزها یه کمی کارای اداری برای دفاع داشتم که خدا رو شکر خیلی از کاراش انجام شد. هر چند توی گرما گاهی دو سه بار هی میرفتم انقلاب و بر می گشتم امیرآباد ولی مهم اینه که تموم بشه. حالا فرقی هم نمی کنه البته چ.ن وقتی یه ذره از بالا نگاه می کنی می بینی تو زندگی قبل از تموم شدن یه ددلاین، یه پروژه دیگه شروع میشه! پروژه که میگم دیگه خودت حساب کن بالا پایین های زندگی رو میگم دیگه نه حالا صرفا پروژه کاری و درسی و اینا. بالاخره دو تا داور قبول کردن که پایان نامه ام رو بخونن. و خدا رو شکر برنامه یکی شون عوض شد و قبول کرد وسط شهریور دفاع کنم، چون اول بهم گفت فقط آخرای شهریور وقت داره. فکر می کردم دعوت کردن از داورا راحت تر باشه ولی این ناز کردنشون رو پیش بینی نمی کردم! حالا دیگه فقط یک قدم مونده تا پایان کار که به امید خدا اینم تموم بشه.

جدای از کارای دفاع و پایان نامه هم، بقیه کارا بد پیش نمیره. مهم اون امیدی که دارم به اینکه اوضاع رو به راه میشه. بالاخره آدم تلاشش رو میکنه دیگه! اگر شد که خدا رو شکر اگرم نشد حداقل خیال آدم راحته که کار خودش رو کرده. البته این قضیه راجع به کارایی که آدم به تنهایی توشون درگیر میشه بیشتر صادقه تا کارایی که آدمای دیگه هم میان وسط میدون. اونوقته که باید حساب بقیه رو هم بکنی. چه یه نفر چه صد نفر. همین که تو می تونی توی روند عادی زندگی دیگران تاثیر بذاری، دغدغه ایجاد میکنه. من نگرانم! نمی خوام کسی از تصمیمات درست یا غلطی که من می گیرم صدمه ببینه! اینم موضوعیه که الان مدتیه درگیرشم. گاهی فکر میکنم دلم میخواد ریست* بشم! یا شایدم فرمت بگم بهتر باشه. همه آدما، همه اتفاقات، همه بک گراندهای ذهنی که ازشون ساختم رو بذارم کنار و از اول شروع کنم.

این چند وقت خیلی بیشتر از گذشته درگیر موندن و رفتن شدم. البته فکر می کردم وقتی یه کسی تصمیمش رو می گیره دیگه این درگیری تموم میشه، ولی مثکه این اوضاع اخیر باعث شده این دغدغه به همه منتقل بشه و مثل یه بیماری واگیردار بین همه باشه. داره به موازات آنفولانزای خوکی قربانی میگیره. بعضی ها مریض می شن و بعد از مدتی خوب میشن و بعضی ها هم قربانی میشن. من اصلا برام مهم نیست که یه نفر دیگه فکر میکنه بهترین راه موندنه یا رفتن. یا حتی رفتن و برگشتن. و اصلا برام مهم نیست که بقیه اگه جای من بودن چی کار می کردن ولی برام مهمه که آدمها به نظر دیگران احترام بذارن. البته این روزها همه قاطی کردن و نمیشه زیاد ازشون انتظار داشت ولی وقتی یه نفر فکر میکنه اینجا جای نفس کشیدن نیست، دلیلی نداره کسانیکه میخوان بمونن رو به نفهمی و خریت متهم کنه. البته کسی مستقیم من رو متهم نکرده. ولی از اونجایی که این بحث این روزا زیاد مطرح میشه، گاهی آدم ناخواسته در معرض حرفایی قرار میگیره که شاخ در میاره. مثلا دیروز سر کلاس فرانسه، توی کتاب پرسیده بود که دوست دارین توی کشور خودتون زندگی کنین یا خارج از اون، بعد جوابی که استاد سر کلاس داد (که مثلا من کشورم رو دوست دارم!)، انقدر برای چند نفر سخت بود که اولش بحث به فارسی کشیده شد، بعدشم قشنگ تو مایه های دعوای لفظی بود. :) محور اصلی همه این حرفا اینه که تویی که به هر دلیلی میخوای بمونی یا خیلی نفهمی، یا لیاقت وضع بهتری رو نداری یا مثلا خودت هم آدم دگمی هستی! بابا آخه این چه طرز تفکریه که شماها دارین؟؟

ولی موندن به معنی مشکلات نداشتن یا خوش بودن نیست! الان یه چند ماهی میشه که فکر کنم این انجمن مهندسی نفت هم داره یه حال اساسی بهمون میده، اول که پسورد مقالات رو از بچه های چپتر** گرفتن، بعدم مرتب مقالاتمون رو ریجکت میکنن. البته ریجکت شدن مقالات می تونه دلایل مختلف داشته باشه ولی باور کردنی نیست که من همین چند نفری که می شناسم دور و بر خودم، مجموعاً توی این مدت 8 تا مقاله داشتن که همگی بدون استثنا رد شده! باور کردنی نیست که صرفا علتش دلایل علمی باشه!

تا اینجا غر زیاد زدم دیگه بسه! یه کم برم سراغ مشکوکیت ها! من اعتراف میکنم که این چند وقته خیلی مشکوک بودم! بعضی ها فهمیده بودن! خوب دوسش داشتم!!!! چی کار کنم؟ البته این قضیه دوست داشتن دو طرفه باید باشه والا به درد نمی خوره. من اون رو دوست داشتم و اونم لابد من رو دوست داشت! خیلی بهش فکر کرده بودم و اونم به من. حسابی فکر کردم و موضوع رو از زوایای مختلف بررسی کردم و بالاخره بعد از مشورت با بزرگترها تصمیمم رو گرفتم! هر چند تصمیم سختی بود ولی بالاخره باید تصمیم رو می گرفتم! خیلی بهش نیاز داشتم. نیاز رو هم باید رفع کرد دیگه :دی در نهایت، این داستان پایان خوشی داشت و ما بالاخره بهم رسیدیم! یه مینی لپ تاپ کوچولو! سبک و کار راه انداز! الانم ازش راضی ام! (یه کم شبیه این اس ام اس های سرکاری و لوس شد این بخش آخر ولی باسه سرکار گذاشتن بعضی ها لازم بود!)

 

پ.ن: گاهی نوشته هام همین قدر پراکنده و مبهمه! و این نشون دهنده یه فکر پریشان و آشفته است!

 

*Reset

**chapter

+ نوشته شده در  2009/8/27ساعت 21:53  توسط مرد  | 

اگه خسته شدین از کارای روزمره و دلتون میخواد یک ساعت و نیم حواستون پرت بشه و حسابی بخندین و لذت ببرین و در یک فیلم هم رومنس ببینین هم اکشن هم کمدی هم انیمشن و خلاصه اگه دلتون یه یک ساعت و نیم رویایی می خواد، Ice Age (3) رو به هیچ وجه از دست ندین!! رومنس اش توی این شماره سه اش خیلی باحاله!!

 

پ.ن: با کیفیت دی وی دی بالاخره اومد! بسی نشاط رفت!

پ.ن: فقط می تونم بگم عالی بود! جا داره دو سه دفعه دیگه هم ببینم!

+ نوشته شده در  2009/8/27ساعت 0:16  توسط مرد  | 

من واقعا نمیدونم الان چه عکس العملی نشون بدم از خودم! :) جیغ بکشم، موج مکزیکی برم؟ باسه خودم کامنت بذارم؟؟

یعنی وقتی می شینی منابع و ماخذ رو میزنی و دیگه فایلت آماده پرینت میشه، سایز پوست باسه بدن تنگ میشه. نه که حالا خیلی مهم باشه ها! ولی همین که دو ماه پوست آدم کنده میشه تا بشینه یه متن بالای صد صفحه بنویسه با این ورد (لعنت خدا بر این باگ های فارسی نویسی توی ورد!!) و هی نمودار از اکسل تولید کنه و فهرست بزنه و شماره گذاری کنه و هی اشتباه بشه و درست کنه و هی اشتباه بشه و درست کنه و هی اشتباه بشه و درست کنه، اونوقت می فهمی من چه حسی دارم!

ولی انصافا هیچ لحظه ای شیرین تر از خلاصی از یه همچنین ددلاینی و تموم شدن یه مقطع دیگه نیست. البته این اتفاق زیاد توی زندگی اتفاق نمی افته و به همین دلیل میخوام با اجازه علیرضا (چون ایده رو از وبلاگش گرفتم البته!) بنویسم:

 

گویند که لحظه ای است تمام شدن پایان نامه، آن لحظه هزار بار تقدیم "خودم" باد :دی

 

پ.ن: این خودمونی نوشتن توی بلاگ باعث اشتباهات توی تایپ پایان نامه شده بود. "یه" به جای "یک" زیاد نوشته بودم!

پ.ن: یه بخشی از کارم ماکرو نویسی توی اکسل بود، برای توضیح گاهی توی متن اشتباه می نوشتم مایکروسافت اسکل! البته درستش همینه ها! :دی

پ.ن: دیگه هر کی از ورد سوال داره می تونه به بنده رجوع کنه! :) فقط نفهمیدم چه جوری میشه برای شماره صفحات اولیه نوشت: "یک، دو، سه و ..." به جای "1، 2، 3 و ..." کسی میدونه؟

 

حالا اینا به کنار، جون داداش این روزهای خوب ماه مبارک که می شینین سر سفره افطار، یادی هم از ما بکنید.

 

 

+ نوشته شده در  2009/8/21ساعت 17:7  توسط مرد  | 


در آخرین ساعات یک جمعه دلگیر و کسل کننده، خسته ام!

کاش این چند ساعت مانده تا صبح هم زودتر بگذرد....



+ نوشته شده در  2009/8/14ساعت 21:8  توسط مرد  | 

Do you know that the harder thing to do and the right thing to do are usually the same thing? Nothing that has meaning is easy. "Easy" doesn't enter into grown-up life.

The Weather Man (2005)

+ نوشته شده در  2009/8/12ساعت 21:33  توسط مرد  | 

این مدت بعد از انتخابات توی گروه اینترنتی بچه های همدوره ای ما خیلی میل های سیاسی میزدن بروبچ! (البته فقط یه نفر) بعد من یه میل زدم به این مضمون: (البته فقط بخشی از میل ها رو اینجا کپی میکنم!)

من: "پیشنهاد میکنم یه ذره جو رو عوض کنیم. به اندازه کافی اتفاقاتی که بیرون میافته اعصابمون رو خورد میکنه. حالا هر کی دوست داره هر چی خواست می تونه میل بزنه ولی انقدر انحصاراً سیاسیش نکنین. به خدا خسته شدیم بابا :)"

ا.م: "علی جان ماهیت لباس شخصی ت رو بالاخره رو کردی"

و.ص: "به نظر من کسی که تو این وضعیت به فکر این باشه که دیگه حرف سیاسی نشنوه خیلی باید بی رحم باشه! تو این وضعیت که هر روز این همه آدم کشته میشن، اینکه آدم فقط به فکر خودخواهی خودش باشه و حتی حاضر به شنیدن این اخبار نباشه، واسه من باور کردنی نیست!"

ا.ن: "اینا (به من!!) همش به فکر استراحت و اینجور کارها هستند چون دارن تو دانشگاه صبح تا شب کسب علم و دانش می کنن و دیگه وقت برای اینکارا ندارن!"

من دوباره: "من معذرت می خوام که با میل های متفرقه ام خون شهدا رو پایمال کردم. شرمنده."

ع.م: "به خدا وقتی این ایمیل رو از تو دیدم دروغ چرا یه کم ترسیدم میدونی چرا؟ این انتظارو نداشتم که بخوای اینچنین بی تدبیرانه از برنامه تفریحی بذاری اونم با پول آلوده ** به خون واسه سفره پاک افطاری؟

شاید خودت نمیدونی ولی با این کارت داشتی سهم بزرگی تو این خونریزیها ایفا میکردی که خوشبختانه با خوش تدبیری و افکار آزاد اندیش دوستان عزیمون مواجه شدی و دوباره به اصل انسانیه خودت برگشتی. "

 

** توضیح: من در ایمیل اول پیشنهاد برگزاری افطاری در ماه رمضان داده بودم! و نمیدونم این پول آلوده به خون مربوط به کیه؟! چون ما الان همگی فارغ التحصیلیم و اگه بریم بیرون با پول خودمون میریم دیگه یعنی دنگی!

 

ن.ب: "دیشب یه متن بلند بالا و در عین حال کمی تند نوشتم که امروز بفرستم، که خوشبختانه شرایط نشون می ده که اوضاع ختم به خیر شده. البته این متن هست اگر لازم دیدید می فرستم."

 

 

پ.ن: اینی که نوشتم برای گلایه نیست! این پست رو مضحک ترین پست بلاگم می دونم!

+ نوشته شده در  2009/8/8ساعت 0:13  توسط مرد  | 

من اون روزها می خواستم مثنوی بخونم! (پست قبل)

من این روزها مثنوی جلومه و دارم می خونم! :)


البته مدتی بود که می خواستم مثنوی بخونم ولی فراموش کرده بودم! چند روز پیش رفته بودم یه کتاب بگیرم، توی قفسه کتابای ادبی دنبالش می گشتم که چشمم افتاد به مثنوی! یادم افتاد...دلم می خواست برش دارم ولی بعد از کلی کلنجار با خودم گفتم در یه فرصت مناسب! سه چهار بار کتاب رو برداشتم بعدم دوباره گذاشتم سر جاش!

پ.ن: ممنون.

+ نوشته شده در  2009/7/21ساعت 23:39  توسط مرد  | 

عیدتون مبارک!

 

بعضی اوقات که آدم باید یه کاری رو حتما انجام بده و چون حوصله اش نمیاد اون کار رو انجام بده، عوضش هیچ کار دیگه ای هم نمیکنه! چون اگر بخواد کاری غیر از اون کاری که باید رو انجام بده، عذاب وجدان میاد سراغش که تو که کار مهمتری داری چرا داری سر کارای دیگه وقتت رو تلف می کنی!!! در نتیجه نه کار خودش رو انجام میده و نه کاری که ممکنه براش توی اون لحظه جذابیت داشته باشه!

 

اگه بخوام از این روزهام بنویسم! میشه گفت....

 

من توی این روزها خیلی فکرهای بلندپروازانه می کنم! همش دارم دو دوتا چهارتا می کنم که کی به چیزایی که میخوام می تونم برسم. (توضیح: بیخود شوولووغش نکنین! این موضوع اصلا موضوع مشکوکی نیست! اینایی که میخوام بهشون برسم همشون یا شغلیه یا وسیله ان! مثلا فرض کن یه دوچرخه. مثال زدم که گوشی بیاد دستت که اصلا مشکوک نیست!)

من توی این روزها خیلی کار دارم! البته تقصیر خودم شد! چون فکر میکنم وقتی سرم شوولووغ میشه، وقت تلف کردن هام کمتر میشه. حالا مثکه این دفعه استثناً اینطوری نشده :)

من توی این روزها، شبا دیرتر میخوابم و صبح ها دیرتر پا میشم! (نمیدونم خوبه یا نه! شاید نه خوب باشه نه بد!)

من توی این روزها، بلاگ کمتر می خونم! کامنت کمتر میگذارم! (البته امیدوارم کسی برداشت خاصی ازش نکنه. فقط بذاره به حساب مشغولیت های ذهنی و کم حوصله گی موقت!)

من توی این روزها، سخت دلم برای دانشجوی لیسانس بودن تنگ شده! یک جور بیکاری شیرین :)

من این روزها، دلم براش زود زود تنگ میشه! (فکر بد نکن! مسافر کوچولویه ده روزه رو میگم!)

من خیلی وقته نه فوتبال بازی کردم نه والیبال، نه چیتگر رفتم! (مسلم کجایی؟ تو نباشی هیچکس نمیاد ورزش!!) (فقط گاهی کوه میریم!)

من این روزها دلم میخواد مثنوی بخونم! (کار فرهنگی!)

من این روزها کمتر فیلم دیدم! (بعد از Match Point، فقط North Country رو دیدم!)

من این روزها دیگه معتاد فیس بوک نیستم! :) از جو تماما سیاسی اش خوشم نمیاد! دیگه کسی یه کلیپ خنده دار آپ نمیکنه، دیگه کسی عکسهای طنز تگ نمیکنه! خسته کننده است! چک نکردنش رو ترجیح میدم!

من این روزها اخبار رو از هیچ رسانه بیطرف و باطرفی دنیال نمیکنم! دیگه اخبارم جذابیتی نداره. حالا مثلا این که بدونی آقا اسفندیار معاون اول شده چه کمکی می کنه؟! بعضی چیزا رو ندونم راحت ترم :)

من این روزها خیلی دیر به دیر دوستام رو می بینم! تازه اگر ببینم! چون خیلی هاشون رو که مدتهاست ندیدم!

من این روزها دارم تصعید میشم!

و این داستان ادامه دارد!

......

آقا جان خلاصه بگم! این روزها سروته اش همین پایان نامه است!

+ نوشته شده در  2009/7/20ساعت 11:21  توسط مرد  | 


خدمت دوستان عارضم که اگه جمیعا دعا نفرماین برای تموم شدن این پایان نامه لعنتی (و البته دست نخورده!) بنده در این دو ماه پایانی (تو مایه های ماراتن شد دیگه!)، پِ-اَش-دِ (آن فقانس :دی) پر!



+ نوشته شده در  2009/7/13ساعت 22:58  توسط مرد  | 


هی مرد! غمت نباشه! خدا بزرگه :)



+ نوشته شده در  2009/7/12ساعت 21:8  توسط مرد  | 

People are afraid to face how great a part of life is dependent on luck. It's scary to think so much is out of one's control

There are moments in a match when the ball hits the top of the net, and for a split second it can either go forward or fall back. With a little luck, it goes forward and you win

Match Point (Movie, 2005)

 

پ.ن: البته من تا این حد به "شانس" اعتقادی ندارم. من معتقدم تمام اتفاقات ریز و درشتی که اطراف ما به وقوع می پیونده و ما هیچ نقشی در بوجود آمدنشون نداشتیم و یا گاهاً نقش داشتیم، همگی بر اساس حکمتی بوده و خواهد بود. ولی اسمش هر چیزی که باشه، از مثالی که توی پاراگراف دوم زده، خوشم اومد.

پ.ن: حنا (حالا مثلاً :دی) خانوم دل من! یه جای قصه انگار! منتظر شما بود :) خوش اومدی مسافر کوچولو...

+ نوشته شده در  2009/7/10ساعت 10:21  توسط مرد  | 

این نور و گرمایی که می روید ز خورشید
در پهنه منظومه ما
جان آفرین است
هستی ده و هستی فزای هرچه در روی زمین است


ما هیچ یک، مانند خورشید
نوری و گرمایی که جان بخشد به این عالم نداریم
اما به سهم خویش و در محدوده خویش
ما نیز از خورشید چیزی کم نداریم

با نور و گرمای محبت
نیروی هستی بخش خدمت
در بین مردم می توان آسان درخشید
بر دیگران تابید و جان تازه بخشید
مانند خورشید!

 

فریدون مشیری

 

پ.ن: ...!

+ نوشته شده در  2009/7/6ساعت 23:25  توسط مرد  | 

Years ago, when I was younger,
I kinda liked a girl I knew.
She was mine, and we were sweethearts
That was then, but then it's true

I'm in love with a fairytale,
even though it hurts
'Cause I don't care if I lose my mind
I'm already cursed.

Every day we started fighting,
every night we fell in love
No one else could make me sadder,
but no one else could lift me high above

I don't know what I was doing,
when suddenly, we fell apart
Nowadays, I cannot find her
But when I do, we'll get a brand new start

I'm in love with a fairytale,
even though it hurts
'Cause I don't care if I lose my mind
I'm already cursed

She's a fairytale
Yeah…
Even though it hurts
'Cause I don't care if I lose my mind
I'm already cursed

 

P.S: You can watch it from here: http://www.youtube.com/watch?v=uiH4BFTELME

+ نوشته شده در  2009/6/28ساعت 12:7  توسط مرد  | 

بدینوسیله از تمام دوستانی که می توانند با شیرین کاری و دلقک بازی موجبات شادی اینجانب رو فراهم آورند تا از دپسردگی احتمالی پیش رو جلوگیری شود، برای همکاری دعوت به عمل می آید!

حوصله ام سر رفت، گفتم بنویسم بلکه از سرریزی اش جلوگیری کنم. بابا لامصب تمام تفریحاتمون رو تعطیل کردن. تمام سایتهایی که 24 ساعته توش پلاس بودیم فیلتر شده هیچ، این روزا نه کوه میشه رفت نه سینما. نه کسی دل و دماغشو داره نه میشه به کسی خبر داد اصلا. موبایل و پیامکم که خوب نداریم! دانشگاه هم نرم بهتره! این وضع دانشکده رو که می بینم و اون کوی و دانشجوهای بدبخت، اصلا نمی تونم کار کنم!

 

 

پ.ن: البته یه نفر پیدا شده مثل خودم خوشحال و شنگول که فعلا با شیرین کاری هاش کمک بسزایی کرده! :دی از همین تریبون تشکر خودم رو اعلام می کنم :دی

پ.ن: اگه این وضعیت ادامه پیدا کنه ممکنه نه تنها اینجا رو مثل سابق راه بندازم، حتی ممکنه روزی دو سه تا پست هم بذارم!!!! گفته باشم!!

پ.ن: "الف" کیه؟ من نمی شناسم! آدرس بلاگت هم اشتباه بود! خودتو معرفی کن :دی

پ.ن: یه سوال مهمی که من دارم اینه که، کسی هست که اینجا رو هنوز چک کنه؟! اگر جواب مثبته که بابا دمتون گرم شماها دیگه چه آدمای پایه ای هستین! :دی با یه کامنت اعلام حضور کنید بینیم (بووگوو بینیم)! میخوام مشت محکمی باشه بر دهان یاوه گویان :دی میخوایم اعلام کنیم ما همچنان در صحنه بلاگفا حضور داریم! ضمنا از همه دوستانی که بعد از جواب مثبتشون به سوال قبل با یه کامنت اعلام حضور کردن، حالا دعوت میکنم برای اینکه بین تمام این بحثهای تکراری سیاسی که دیگه همه مون رو خسته کرده، یه زنگ تفریحی هم باشه، یه تلاشی بکنن! جوکی بگین، شیرین کاری، نقاشی، خلاصه بحثی راه بندازین، (فقط سیاسی نباشه که پاک میکنم! گفته باشم! اصلا دیگه حوصله اش رو ندارم) خلاصه یه چیزی بگین یه ذره از این اوضاع درام و کسل کننده بیایم بیرون. مردیم به خدا. ببینم چقدر به دعوت این پیرمرد بلاگفا لبیک می گین ها! وقت عمله.

 

قربون همگی

امضا: مرد

(خیلی وقت بود این امضا رو نزده بودم!! چه حالی داد :دی)

+ نوشته شده در  2009/6/17ساعت 21:40  توسط مرد  | 

چی دوست دارین بخونین؟

چی دوست دارین بشنوین؟

مرد دیگه همه چیزش رو گذاشت کنار. از رویاهاش شروع کرد و کم کم بقیه رو هم داره فراموش میکنه. اصلا خوبه که آدم همه وابستگی هاش رو بذاره کنار. شاید برای مدتی آدم خلوت کنه بد نباشه. شایدم این خلوت یه دوره ابدی باشه. نمیدونم.

دوست دارین بگم این روزها خیلی فکرم مشغوله؟

دوست دارین بشنوین که خودم رو یه ناشکر تمام عیار می دونم؟

دوست دارین بدونین چی تو ذهنم میگذره؟

خب بذار برات بگم. مثلا تو ذهنم اینا می گذره.

خنده داره که همسن و سالهای من بعضا برای کاندیدای محبوبشون با هم جر و بحث می کنن. با خودم می گم این بیچاره ها فکر می کنن واقعا با عوض شدن یکی و اومدن دیگری قراره زندگیشون کن فیکون بشه! البته اونایی که یه جورایی وصلن به بالا شاید براشون فرق بکنه ولی برای ما که جزو عموم هستیم و به هیچ جا بند نیستیم هیچ فرقی نمیکنه. اگرم خیلی برات عجیبه یه مثال ساده میزنم و اگه خیلی عاقل باشی تعمیمش می دی و اگرم تعصب داشته باشی نمی تونی اینکارو بکنی و برای منم اهمیت چندانی نداره!

بحث دانشجویان پولی زمان اقای معین مطرح شد که 4 سال پیش وقتی اومد فنی هنوزم از این طرح مزخرف کذایی اش دفاع می کرد! وارد جزئیات نمیشم ولی همین بس که تنها دلیلش این بود که ما تعداد دانشجوهامون از متوسط جهانی کمتره. حالا هرچی ما حنجره جر دادیم که بابا حق اونی که یه چیزی حالیشه رو کسی که پول داره ضایع می کنه و اینا کسی گوش نکرد. بعد بچه ها تحصن کردن جلو مجلس! کدوم مجلس؟ هفتم! یعنی طیف سیاسی مخالف! نتیجه چی شد؟ برای پایان دادن به تحصن گفتن طرح دوفوریتی میدیم به مجلس! بعدش؟ طرح ارائه شده حتی برای طرح در جلسه علنی رای نیاورد!! یعنی عملا فقط دانشجوها رفتن خونشون!

برای من نوعی همین ها بسه! یعنی آقا هرکسی بیاد برای من فرقی نمی کنه! ماکزیمم معتقدم در سطح سیاست خارجی ممکنه تفاوت بکنه! و در سایر موارد برای من فرقی نداره!


بازم دوست داری برات بگم؟ خب بذار از دغدغه هام برات بگم!

هفته پیش با یه کسی که قبولش دارم داشتم مشورت می کردم می گفت اگه می خوای مثل آدم کار کنی از همین حالا به فکر یه پاسپورت غیر ایرانی باش! :دی

خب این روزها خیلی فکرم درگیره! واقعا نمی تونم برای اینده خودم تصمیم بگیرم. دوست داشتم (هنوزم دارم!) که درسم رو بخونم و توی محیط آکادمیک باشم و تا زمانی که علاقه دارم از این فضا استفاده کنم ولی به چه قیمت؟ به قیمت باسواد شدنی که بیشتر شبیه سراب می مونه؟! به قیمت 5 سال دیگه دست تو جیب بابا بودن؟ به قیمت چهار سال علافی؟! به قیمت اینکه چهارسال افسوس بخورم چرا در مقابل پذیرش پن استیت مثل ماتم زده ها نامه رو انداختم یه گوشه و اصلا دنبالش نرفتم. به چه قیمت؟ یا می رفتم به قیمت خیلی چیزای دیگه که ارزشش بیشتر از همه ایناست. نمیدونم! بین نظر همه آدمایی که از بیرون به من نگاه می کنن با شرایطی که من توش هستم خیلی فرق هست. اونقدری که قضاوت کردن رو کار بیخودی می کنه!

همه اینا که توی لحظاتی تو ذهنم میگذره، میگم گور بابای همه چی! ولش کن بابا. دنیا به همین دو سه روزشه! همین دو سه روز رو عشق کنیم بسه. میزنیم تو خط کثافت کاری های اختصاصی و انحصاری خودمون. اخرش که چی؟ همه این فکرا بی نتیجه است! عشق است دور هم بودن. همین یک ساعت دوچرخه سواری های هفتگی. همین والیبال بروبچ انستیتو. همین فوتبال هفتگی که کلا دو بار هم نرفتیم! همین خنده های سر کلاس فرانسه به ریز و درشت لغت ها و تلفظهای دری بری شون! همینا خوبه! مهم اینه که به آدم خوش بگذره! حالا میخواد اینجا باشه یا جای دیگه! هر چقدر هم که از دید دیگران موفق باشی اگه خوش نباشی به پشیزی نمیارزه! ما مسئول برآورده کردن آرزوهای دیگران نیستیم! مهم اینه که شب که میخوای بخوابی حس آرامش کنی و از روزی که سپری کردی احساس رضایت کنی و خاطراتش شادت کنه.


ولی با همه اینا خودم رو یه "ناشکر" تمام عیار می دونم که با تمام لطفی که خدا در حقم کرده و تمام نعمتهایی که سر راهم قرار داده بازم گیر میدم! بازم کم نمیارم....پر رو بازی!


پ.ن: اگه ننوشتم دلیلش فیس بوک نیست! هرچند اون خیلی کمک کرد که ترک کردن اینجا آسون بشه! ولی خیلی چیزا بود. یکی اش خواننده های اینجا بود. ولی این تنها نبود. حالا به کسی بر نخوره! :دی شوخی کردم!

فعلا. یاحق.

+ نوشته شده در  2009/5/19ساعت 22:26  توسط مرد  | 

دید و بازدید ها کم کم داره ته میکشه! ولی خیلی جلوی خودم رو گرفتم بالا نیاوردم سر همون قضیه مطروحه! یه چند باری هم بین مهمونامون کار داشت به جای باریک می کشید! یه سری نظرشون این بود که وقتشه یا سری هم معتقد بودن زوده!! حالا ما افتاده بودیم وسط که بابا بیخیال! شما چایی تون رو میل کنید.

 

پ.ن: وسط دعوا یکی هم نرخ تعیین میکنه!! "آخی! خجالت کشید!" می خواستم سماور رو روی سر مبارکش خالی کنم! :))

 

فیلم نوشت: Seven pounds یه درام عالی و هایلی ریکامندد. هر چند فضای داستان یه کم غمناک!! بود ولی داستان عشق و انسانیت بود. واقعا لذت بردم! از اون دست فیلمهایی که اولش مبهمه و تازه آخرش می فهمی قضیه چیه! خیلی کیف کردم. زبانش هم قابل فهم بود. لهجه بریتیش اینا نداشت، راحت میشد فهمید! ارزش بازم دیدن رو هم داره! (برای خودم!)

فیلم نوشت: The Pianist از اون فیلمهایی که در مورد هلوکاست و اینهاست! فیلم خوش ساخت و داستانی روان داره. خصوصا برای کسانی که علاقه مند به تاریخ و جنگ های جهانی هستن! منتهی مشکل من با این دست فیلم ها مثل فهرست شیندلر و همین فیلم اینه که نمی فهمم چرا این یهودی هایی که معتقدن انقدر در حقشون جفا شده حالا حاضرن همون بلا رو سر یه عده دیگه بیارن! بر فرض که راستم می گن و همه اینها واقعیت داشته.

تو فیلم یه صخنه هایی هست که جنگ خیابانی میشه، خیلی باحال به تصویر کشیده شده!!

فیلم نوشت: The Dark Knight رو دو بار سعی کردم از تلویزیون ببینم ولی وسطش حوصله ام سر رفت! صدای دوبلور جوکر افتضاح بود!! اصلا بهش نمیومد! خلاصه تلاشم بی فایده بود!!

کتاب نوشت: "هزار خورشید تابان" از خالد حسینی!

داستان روانی داره و از خوندنش خسته نشدم. البته باید اعتراف کرد که ترجمه کتاب هم تاثیر قابل توجهی داشته. به بهانه این داستان فهمیدم این بیخ گوشمون (افغانستان) از زمان کمونیست ها تا الان چه اتفاقاتی افتاده و اون سالها که تو اخبار می شنیدم جنگ داخلی بوده و تا الان که طالبان هنوز هم بگی نگی هستن، چی گذشته. یه مرور تاریخی که چاشنی جذابیت داستانی هم بهش اضافه شده بود. ولی اگر قلبتون ضعیفه و آدم حساسی هستین توصیه نمی شه چون همش یه آقایی هست که دو تا خانوم رو مدام با مشت و لگد مضروب میکنه!! ولی در کل از اون دست کتابهایی هست که بعد از خوندنش یه چیزایی دستگیرتون میشه و دست خالی کتاب رو زمین نمیگذارین!

 موسیقی نوشت: آلبوم آخرین غزل رومی پیشنهاد میشه!

 

از این همه فعالیت فرهنگی در تعطیلات لذت بردین!!

 

پ.ن: لامصب این پروژه ام جواب نمیده!! :((

+ نوشته شده در  2009/3/28ساعت 23:13  توسط مرد  | 

 

این بار اگه کسی بهم بگه ایشالله امسال عروسی ات، قولی نمیدم که روش بالا نیارم!

 

 

پ.ن: این چند روز فیلم benjamin button و crash و seven رو دیدم! هر سه فیلمهای خیلی خوبی بودن. توی فیلم اول یه جایی بود که بنجامین می رفت بیمارستان دیدن دیزی که تصادف کرده و بعد صحنه تصادف رو مرور میکنه! خیلی لذت بردم از اون صحنه! عمیق بود. خود داستان هم که عالی بود! فیلم دوم هم که برای سه چهار سال پیش بود! در مورد مهاجران و نژاد پرستی که شامل نوع ایرانی اش هم می شد :) صحنه ای که اون مرد ایرانی به دختر بچه سیاه شلیک میکنه خیلی تاثیر گذار بود! فیلم سوم هم که برای چهارده سال پیش هست و اکثرتون دیدین! هر سه تا پیشنهاد میشن برای بروبچی که ندیدن!

پ.ن: اینم از اولین پست سال!

+ نوشته شده در  2009/3/24ساعت 12:0  توسط مرد  | 

رو آن ربابی را بگو مستان سلامت می‌کنند 

وان مرغ آبی را بگو مستان سلامت می‌کنند 

آن میر ساقی را بگو 

آن میر ساقی را بگو 

مستان سلامت می‌کنند 

وان عمر باقی را بگو مستان سلامت می‌کنند 

آن میر غوغا را بگو 

وان میر غوغا را بگو 

مستان سلامت می‌کنند 

وان شور و سودا را بگو وان شور و سودا را بگو، مستان سلامت می‌کنند 

آن میر مه‌رو را بگو، آن چشم جادو را بگو، آن شاه خوش‌خو را بگو، مستان سلامت می‌کنند 

مستان سلامت می‌کنند! مستان سلامت می‌کنند! 

ای جان جان ای جان جان، ای تو چنین و صد چنان 

مستان سلامت می‌کنند، مستان سلامت می‌کنند. 

این‌جا کسی با خویش نیست، یک مست این‌جا بیش نیست. 

این‌جا طریق و کیش نیست، مستان سلامت می‌کنند... 

رو آن ربابی را بگو، وان مرغ آبی را بگو، مستان سلامت می‌کنند... مستان سلامت می‌کنند... 

مستان سلامت می‌کنند... مستان سلامت می‌کنند.

شعر از مولانا

 

پ.ن: باید اعتراف کنم که تا حدود دو سال پیش از موسیقی سنتی اصلا خوشم نمیومد. اصلا لذتی نمی بردم. خیلی خیلی کم از بعضی بخشهای خاص که شورش بیشتر بود و حالت تصنیف داشت خوشم میومد. ولی از وقتی آلبوم "پنهان چو دل" گروه شمس رو شنیدم دیگه نظرم به کلی عوض شد و حالا من که اصلا با موسیقی اصیل ایرانی اصلا رابطه ای نداشتم، رو آوردم به این سبک از موسیقی. البته ادعایی ندارم که چیزی تو این زمینه می دونم! فقط سلیقه ام عوض شد. بعدم که رفتم سراغ همایون و اینها. دیروز توی یوتیوب بخشهایی از کنسرت گروه شمس رو دیدم و اول از همه افسوس خوردم که چرا همچین کنسرتی رو از دست دادم ولی خوشبختانه یه آلبوم دیگرش رو گیر آوردم که یکی از بهترین قطعه هاش که شعر بالا بود خیلی بهم چسبید. این سبک موسیقی رو خیلی دوست دارم و اغراق نکنم وقتی این آهنگ "مستان سلامت می کنند" رو گوش میدم دیوونه میشم! مخصوصا یک دقیقه آخر.

بازم ممنون از گروه شمس که با این قطعه زیبا حال آدم رو از این رو به اون رو می کنن!

+ نوشته شده در  2009/3/9ساعت 23:47  توسط مرد  | 

وقتی یه فکری مثل یه غده سرطانی یا غده چرکی یا هر چیزی که اسمشو میذاری، حدود سی چهل درصد افکار روزانه ات رو به خودش اختصاص میده و بعضی وقتها آنقدر باهاش ارتباط برقرار می کنی که نمی تونی نبودش رو حتی تصور کنی چه برسه به تجسم! و وقتی این غده چرکی با هیچ تلاش و حیله ای از ذهنت بیرون نمیره و روز به روز بیشتر عذابت میده و بیشتر ریشه هاش رو توی زندگی آلوده ات به غده چرکی محکم تر میکنه و تو بدون اینکه نقش خاصی داشته باشی فقط با دست روی دست گذاشتن، این بودن بی شرمانه اش رو نظاره گر باشی، خیلی روزهای بدیه.

انقدر بد و چندش آور هست که وقتی این غده چرکی یا سرطانی یا هرچیزی که اسمشو میذاری، همونی که سی چهل درصد افکار روزانه ات رو به خودش اختصاص میده و آنقدر باهاش ارتباط برقرار کردی که نمی تونی نبودش رو تصور کنی چه برسه به تجسمش رو، همونی که با هیچ تلاش و حیله ای از ذهنت بیرون نمیره و روز به روز عذابت میده و بیشتر ریشه هاش رو توی زندگی آلوده ات به غده چرکی محکم تر میکنه و تو بدون اینکه نقش خاصی داشته باشی فقط با دست روی دست گذاشتن، این بودن بی شرمانه اش رو نظاره می کنی، از ذهنت پاک میشه و اون سی چهل درصد افکار روزانه ات حالا آزاد میشه و می تونه به جای خالی اش فکر کنه یا نه اصلا به خیلی چیزای بهتر، آنقدر شیرین و دوست داشتنی هست که به افتخارش حاضرم اضمحلال این حضور دردناک رو با این پست توی وبلاگم جشن بگیرم.

اون فکر لعنتی می تونه جاه باشه. مقام باشه. مال باشه. یا حتی یه آدم. ولش کن چی کار داری کیه. ولی شاید این نوشته ام تو رو یاد یه فکری بندازه که سی چهل درصد افکار روزانه ات رو به خودش اختصاص میده و بعضی وقتها انقدر باهاش ارتباط برقرار میکنی که نمی تونی نبودش رو تصور کنی چه برسه به تجسم. دیگه ادامه نمیدم. اگه الان یه بز هم نوشته ام رو بخونه می فهمه بقیه اش چیه!

+ نوشته شده در  2009/3/4ساعت 21:18  توسط مرد  | 

حالا درسته که به نظر من اینترنت 64 کی با 512 کی چندان فرقی نداره و جفتش صفحات وب رو با سرعت قابل قبول باز میکنه و بازم قبول که حدود یکسال و نیم اینترنت ای دی اس ال (به قول امروزی ها پر سرعت!) داشتیم و تازه کار نیستیم ولی قبول کنید الان که بعد از دو ماه قطع بودن اینترنتم و سر کردن با اینترنت dial up و دق مرگ شدن در اثر سرعت حیرت آورش، دوباره به آغوش گرم (این رو با اون بحران مورد بحث چند پست قبل در مورد بغل گرم مال دل خود آدم اشتباه نگیرید!) دنیای مجازی برگشتم واقعا احساس شور و شعف می کنم! احساس خوش پرنده ای موقع پرواز!

این پست هیچ هدف خاصی نداره! فقط خواستم دوستان رو در شادی خودم شریک کنم!

پ.ن: این پست شماره نداره چون در حد پیام بازرگانیه! :)

+ نوشته شده در  2009/2/28ساعت 20:34  توسط مرد  | 

Yesterday is history.

Tomorrow is a mystery.

But today, is a gift.

That is why it is called the present!

 

Master Oogway – KUNG FU PANDA

+ نوشته شده در  2009/2/26ساعت 15:15  توسط مرد  | 

 

هرگاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگيرد، تو او را خراب کردی. خدايا به هر که و به هر چه دل بستم، تو دلم را شکستی. عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی. هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سايه اميدی، و به خاطر آرزويی، برای دلم امنيتی به وجود آورم، تو يکباره همه را بر هم زدی و در طوفانهای وحشت زای حوادث رهايم کردی، تا هيچ آرزويی در دل نپرورم و هيچ خير اميدی نداشته باشم و هيچ وقت آرامشی و امنيتی در دل خود احساس نکنم ... تو اينچنين کردی تا به غير از تو محبوبی نگيرم و به جز تو آرزويی نداشته باشم، و جز تو به چيزی يا کسی اميدی نبندم، و جز در سايه توکل به تو آرامش و امنيتی احساس نکنم خدايا تو را بر همه اين نعمتها شکر ميکنم.

شهید چمران

 

پ.ن: برگرفته از توضیح وبلاگ امیرو.

پ.ن: خوبی وبلاگ نویسی این است که اگرچه ممکن است پاره ای وقتها نوشته ات برای دیگران گنگ باشد و بی معنا. اما وقتی چیزی می نویسی و یا نوشته ای یا شعری از دیگری می اوری، برای خودت کلی معنی و مفهوم دارد. دیگران فقط به ظاهرش می نگرند و تو رازهای نهان خود را در ظاهر پنهان می کنی و وقتی بعد از مدتی سری میزنی به سابقه مکتوبت که امروزی ها اسم "آرشیو" رویش گذاشته اند، انگار به احساسات خاک خورده طاقچه تاریخ و گذشته ات دستی می کشی و تمام جوش و خروش درونی ات را اعم از تنفر و عشق زنده می کنی و این جوشش درونی حالت را دگرگون می کند. هرچند بعضی ها هم مثل من عادت دارند دیوانه وار نوشته های خودشان را مرتب بخوانند. نه لزوما گذشته را. بعضی وقتها حال را باید از حفظ کرد. مثل سرمشق! مخصوصا اگر نوشته ای، دست نویسی یا شعری با حال آن روزش جور باشد. لعنتی ول کن نیست. هی میخواند. هی میخواند. هی...

یاحق.

+ نوشته شده در  2009/2/21ساعت 23:26  توسط مرد  | 

بلاگرها را تا زمانی که فقط یک بلاگر و یک دوست مجازی هستند، دوست دارم. شاید خیلی نگاه بسته ای باشه اما...

به نظرم دنیای مجازی این امکان رو در اختیارمون گذاشته که از دوستان مجازیمون اون تصویری رو بسازیم که دوست داریم. در حالیکه خیلی هاشون کاملا برعکس چیزی هستن که ما فکر می کنیم و اگرچه این به معنی خوب و بد بودن کسی نیست، اما تصویری که ما ازشون می سازیم با واقعیت اونها متفاوته و این همون چیزیه که شناخت و تبدیل تصویر مجازی به واقعی رو برام غیرجذاب و کسل کننده می کنه. من ترجیح میدم اون تصویر خوبی که از همه شون ساختم رو تو ذهنم نگه دارم و مجبور نشم از هر چیزی که مربوط به رفتارهای واقعی و غیر مجازیشون میشه چیزی بدونم که در پی اش بخوام راجع بهشون حکمی بزنم!

یک نگاه واقعی به تمام آدمهای جذاب خیالی می تونه همه چیز رو جابجا کنه!

+ نوشته شده در  2009/2/15ساعت 16:59  توسط مرد  | 

نگاه آدمها پر از حرفهای مگو است. پر از رازهای نگفته و سرهای درون.  درست مثل افکارشان. نگاه آدمها عالمی است برای خودش. نگاهها وزن دارند اما. این را وقتی که کسی خیره نگاهت می کند خوب می فهمی. انگار وزنه ای بر وجودت سنگینی می کند. می گردی تا منبع را پیدا کنی.

آری...

نگاه ها هم وزن دارند.

نگاه ها اما خیلی بهتر از نوشتن و گفتن انتقال می دهند. می توان با یک نگاه، با یک لبخند به اندازه تمام پست های این وبلاگ حرف زد. چیزی فراتر از واژگان و لغات! شاید از این حیث فقط با زبان بدن* قابل قیاس باشد.

حواسمان باشد سنگینی نگاهمان کسی را آزار ندهد.


* چند روز پیش مستندی می دیدم به اسم Secrets Of Body Language از History Channel که می گفت ما فقط 7 درصد منظور را با گفتارمان منتقل می کنیم و 93 درصد باقی از طریق زبان بدن و حالات و دستان منتقل می شود.

یاحق.

+ نوشته شده در  2009/2/3ساعت 15:36  توسط مرد  | 

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
          به نرده های ایستگاه رفته
                                     تکیه داده ام!

قیصر امین پور


پ.ن: این روزها مثل خیلی از روزهای این چند سال اخیر می گذره. در بی تفاوتی. در سرگردانی. در رویاهای دور از دسترس جوانی. در لنگ در هوایی. در افکار پوچ! در خود پوچی! در محافظه کاری. بگذار بگذرد. ما هم نظاره می کنیم این چرخش ایام و روزگار را. تا ببینیم سرنوشت چه چیز را برایمان رقم میزند! "سرنوشت" که می نویسم یاد دیالوگ جان لاک می افتم با جک:

Do you believe in destiny?

+ نوشته شده در  2009/1/31ساعت 17:27  توسط مرد  | 

خواستیم بنویسم که خوبیم و خوشیم و سرحال! خواستیم بنویسیم که از دیروز صبح که آن کدهای کذایی MATLAB را تحویل دادیم و دیگر فشارش از دوشمان برداشته شد امیدوار شدیم که روز خوبی در انتظارمان باشد. خواستیم بنویسیم که انصافا صبح که می رفتیم دانشگاه فکر نمی کردیم انقدر روز خوش و خرمی در انتظارمان باشد! پر از کثافت کاری! پر از خنده! :))

از ظهر به بعد خبرهای خوب یکی یکی شروع شد و از آنجا که ما ذوق مرگ شدیم کتاب و امتحان و فرکچر را گذاشتیم کنار و باقی روز را به کثافت کاری و خنده و شادی گذراندیم که بهتر از من مسافر (که دستمان در یک کاسه است) نوشته و توضیح مبسوط داده! و دیگر لازم به تکرار نیست.

خلاصه آنکه الحق خستگی های این هفته ها و روزهای اخیر خیلی خوب به درک واصل شد و زندگی رنگ دیگری گرفت و ما هم طبق روال روزهای خیلی خوب و خیلی بد (این بارش جزو روزهای خیلی خوب بود البته) یک 45 دقیقه ای را جدای آن دو ساعتی که با دوستان بر بام تهران پیاده رفته بودیم، تا منزل مبارک در سرما و تاریکی هوا و البته خلوتی نسبی شب پیاده رفتیم و نقشه کشیدیم! (هر چند علت اصلی، این بار نبودن تاکسی بود!)


پ.ن: امروز که مستی مان پرید، دیدم دو ماه پایانی سال که الان دیگه باید گفت کمتر از دو ماه، خوب پدرمون در میاد آقا! خوب! تمام اتفاقات خوب دیروز به شرطی تداوم پیدا میکنه که بتونیم این دوماه رو دووم بیاریم و بلانسبت مثل اسب کار کنیم و ویژوال بیسیک رو مثل گاو شخم بزنیم با کدهای مبارکمون!

ولی اصولا ما راضی هستیم و شاکر! :دی

پ.ن: این پست عینهو دفترچه خاطره شد! :))

یاحق.

+ نوشته شده در  2009/1/22ساعت 17:31  توسط مرد  | 

بعضي وقتها كه دلم براي خودم تنگ مي شود يك بار تمام پستهايم را طوطي وار مي خوانم. بعضي هايشان كه خاطرات بهتري را يادآوري كنند مكث بيشتري طلب مي كنند. بعضي وقتها نظرات هم من را با خودش به سفر زمان مي برد. به روزهاي قديم. بعضي وقتها فقط وبلاگ ها را مي خوانم. از وقتي كه گوگل ريدر را با انبوهي از وبلاگهاي مورد علاقه مزين كردم كه ديگر كارم بيشتر شده. صبح به صبح باكس گوگل ريدر رو چك مي كنم و انبوهي مطلب جديد. بعضي وقتها زياد مي خوانم و نظر مي دهم. انقدر كه ديگر فراموش مي كنم دلم مي خواست يك پست بنويسم. بعضي وقتها هم البته دچار خودسانسوري مي شوم. مي خواستم از مرگ بنويسم ولي گفتم نكند فلاني به خودش بگيرد. مي خواستم بنويسم از موضوعات ديگر ولي بيخيال شدم. بعضي وقتها بدجوري دلم ميخواهد بنويسم ولي نوشتنم كور مي شود. درست مثل وقتي كه در عالم تنهايي خودت هستي و يك نفر به انگليسي سوال مي پرسد و مجبوري به همان زبان جوابش بدهي. قفل مي شود اين ذهن. انگار نه انگار كه بايد بفهمد حرفها را به قاعده باقي دانستنيها. خلاصه اش اين كه هميشه نوشتن كار جذابي است برايم ولي وقتي نوشتنم نيايد حس خفگي بهم دست مي دهد.

اين روزها همان بعضي وقتها است كه نوشتم.


+ نوشته شده در  2009/1/17ساعت 14:43  توسط مرد  | 

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم


مرتضی عبداللهی


پ.ن: وقتی در صحنه حق و باطل نیستی،
هر کجا که می خواهی باش؛
چه به نماز ایستاده باشی و چه به شراب نشسته باشی،
هر دو یکی است.


یاحق.

+ نوشته شده در  2009/1/5ساعت 22:36  توسط مرد  | 

تلاشم بی فایده است. با خودم که فکر کردم دیدم دوست ندارم بیشتر از این ادای آدمهای رکب خورده را در بیاورم که مدام در حال فرارند و وانمود کنند که دنیا بر وفق مرادشان نیست. البته که نیست چون قرار نیست که همیشه آن چیزی باشد که ما می خواهیم پس بهترین راه وفق دادن و همرنگ شدن و حل شدن در مشکلات هست تا روزی که از بین بروند. گاهی باید واقعیات را قبول کرد. باید از درون تغییر کرد و به فکر تغییر بیرون نبود.

این شد که فراموش کردیم کلنجارهای دو هفته گذشته و روزهای پیش از آن را برای تمام کردن این وبگاهمان را! هرچند دلایلش هم زیاد غیر منطقی نبود. حداقل با منطق بی منطق ما! :)

پس خوشبختانه یا متاسفانه همچنان می مانیم! لامذهب این پیونمان با بلاگفا بدجوری سفت و محکم شده! همین هم کندن را سخت می کند!

بگذریم. این روزها طبق روال این اواخر بدی نیست و نمیگذاریم بد بگذرد!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/12/25ساعت 14:0  توسط مرد  | 

بدشانسی یعنی وقتی خوش و خرم نامه ای را که از ETS آمده باز کنی و کلی احساس شور و شعف کنی بعد ببینی ای دل غافل تاریخ تولدت اشتباس! بعدم میل بزنی به ETS که من نوکرتم ولی مثکه اشتباه شده! اونام در جواب میل پر از عجز و التماست بگن Dear Alireza متاسفانه شما تا روز امتحان وقت داشتین که پروفایلتون رو ادیت کنید و الان دیگه کار از کار گذشته!

حالا خر بیار و باقالی بار کن! حالا هی داد بزن فریاد بزن به خدا به سر کچلتون قسم اون Alireza خود منم و خلاصه اشتباه شده و اینا!.........

خلاصه داداش هی نگو خوش شانسی خوش شانسی! ملت ریجکت میشن میگن بدشانسیم ولی دیگه من تو کار تقدیر موندم! این دیگه چه جورشه! ما در ابتدایی ترین مراحل هم بدشانسیم!

قضیه همون برگ است که با اراده خدا میافته دیگه! :)

پ.ن: از پشت صحنه اطلاع دادن ما فردا امتحان داریم ولی من اصلا حوصله ن..دا....رم!

پ.ن: ... یو گایز! :(

+ نوشته شده در  2008/12/14ساعت 21:34  توسط مرد  | 

اعجاب ما آدمها در اینست که وقتی هیچ دلیلی برای دلمشغولی و نگرانی و فکرهای آشفته نداریم و باید خوش باشیم و سرحال! یک موضوع بی پدر مادر علم می کنیم تا همیشه کلکسیون دغدغه هایمان پر ازدحام باقی بماند! و به این ترتیب بهترین روزها، ساعات، دقایق و حتی ثانیه هایمان را برای فرضیاتی که احتمال به واقعیت پیوستنشان اندکی بیش از صفر است به هدر می دهیم! این هم آن روی سکه اعجاز ذهن ماست. سکه ای روی اصلی اش همان "خواستن توانستن است" حک شده است!

+ نوشته شده در  2008/12/13ساعت 23:7  توسط مرد  | 

یه چند وقتیه در و دیوار ما رو دارن میندازن بیرون! تقریباْ همه باور کردن که بنده رو از شهریور آینده نخواهند دید! این باور خیلی سنگین در اذهان جا افتاده! اول از انستیتو شروع شد ولی خیلی جدی به همه جا سرایت کرده. دیگه تو خونه و بیرون خونه و انستیتو و محافل دوستان هم ابعاد تازه ای پیدا کرده!*

حالا با این اوصاف یه مشکل جدی ذهن من رو بشدت مشغول کرده و آنهم پیدا کردن معادلی برای تیکه کلام های خودمه! (داشتی؟ الان بزرگترین دغدغه ذهنیم همینه!!)

همانطور که دوستان مطلع هستند پرکاربرترین مورد مخصوصاْ در بلاد اجنبی ها، "کثافت کاری" است! بروبچ خدای تافل و جی آر ای مخ ها رو بیریزین رو دایره ببینیم چند مرده حلاجید و خلاصه چی تو چنته دارید؟

مثال: بچه جون کثافت کاری نکن!

یا مثلاً: - کجا بودی؟         - رفته بودم کثافت کاری!

مورد بسیار پر کاربرد بعدی "انصافاً" هستش! البته خودم actually رو پیشنهاد کردم که بچه ها قبول نکردن! باید مفهوم رو برسونه. لزومی نداره تحت الفظی باشه که!

مورد بعدی "حاجی" هست که به شدت کاربرد داره! تقریبا تمام ذکور در دانشکده لقب حاجی می گیرن!پس پیدا کردن جایگزین مهم میشه!

پس تا اینجا شد: کثافت کاری، انصافاً و حاجی!

مورد آخر "زیر آب زدن" می باشه! البته فکر کنم اونورا مثل اینجا زیر آب آدم رو سه سوت نزنن! ولی کار ار محکم کاری عیب نمیکنه داداش!

مثلاْ: فلانی روزی سه وعده زیرآب ما را میزند! :)  

(در ضمن این مثال کاملا جدی بود و واقعی! ولی حالا نمیگیم فلانی کیه! خودش باید خجالت بکشه دیگه!)

 

* انصافاً ما هیچ جا نمیریم!

پ.ن: البته واژه زیاده (مثل پلنگ و بنز و گودزیلا و خیلی های دیگه)! اینها مهمترین هاش هستن!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/12/8ساعت 23:4  توسط مرد  | 

گاهی اوقات زندگی مثل این سریال های تلوزیونی میشه. آدم دلش میخواد ببینه بعدش چی میشه. شاید نمک زندگیمون به همین تمام شدن هر قسمت این سریال دقیقا سر جای حساسشه.
+ نوشته شده در  2008/12/1ساعت 22:25  توسط مرد  | 

 

+ نوشته شده در  2008/11/27ساعت 21:22  توسط مرد  | 

یک چند وقتی است که هر دم از این باغ بری می رسد. چه "بری" هم می رسد! از اون نوع مزخرفش! هی با خودم گفتم دیگه این آخریشه! ولی خلاصه کلام این اواخر رکب خورده عالم شده ایم! هر کس در هر مقام و منصبی تا می تواند به ما رکب میزند و ما مدام حالمان را می بینیم که در قوطی می شود. مثل اینکه در باغی قدم بزنی و زیر هر درخت یک بار مورد عنایت پرندگاتن عالم قرار بگیری. حالا چرا همه این اتفاقات داره با هم و بصورت سری پشت سرهم پیش میاد لابد حکمتی داره ولی تاب و توان رو ازمون گرفته.

الان دلم میخواد یه کیسه بوکس گیر بیارم تا میتونم بزنم!

دیگه به اونجایی رسیده که نباس می رسید. و از همه بدتر اون چیزی که قدیم فکر میکردم تنها امیدم بود هم از دست رفته. (رجوع به پست های آرشیوی) امروز کمی توی بارون قدم زدم و فکر کردم. به اینکه چقدر بده تنها امید آدم به کسی باشه که در حد خودته! یاد داستان حضرت یوسف افتادم که برای توسل جستن به غیر خدا ۷ سال زندانی شد. و ما امروز شاید رکب می خوریم چون به غیرخدا دل بستیم. انقدر تحت تاثیر فیلم راز قرار گرفتم که دوست دارم همش مثبت فکر کنم ولی واقعا چیزی که اونها میگن حقیقت محضه؟ خیلی مطمئن نیستم. فاکتورهای محیطی هر چقدر هم که در مقابل نیروی انسان محدود باشن ولی هستن و غیر قابل صرفنظر نیست.

نمیدونم. هر چی هست حالم گرفته است و این حال گرفتگی داره کهنه میشه. مثل یه درد مضمن.

 

نوشته شده توسط رکب خورده عالم!

+ نوشته شده در  2008/11/23ساعت 15:3  توسط مرد  | 

نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من

ستاره ها نهفته
در آسمان ابري

 

دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من

 
+ نوشته شده در  2008/11/19ساعت 20:45  توسط مرد  | 

ات مورنینگ ویک آپ می شویم بعد یک برک فست توپ می زنیم به تن مثل بنز! بعد در حالی که خیلی ریلکس هستیم می رویم در بث روم و صورتمان را شیو می کنیم! خيلي اينترستينگ است كه اين شيور هاي وت ما را ياد حفاري و مته مي اندازد! چرا كه در اپينيون ما، ژل نيوه آ نقش گل حفاري را دارد در حفاري! احتمالا مته حفاري هم موقعي حفاري با گل حفاري حالها مي كند! خيلي انجوي ابل!

بريفلي، بعدش مي اندازيم روي سمپل ها و هي ريويو مي كنيم خير سرمان! بعد مي بينيم ديگر حسش نيست و روز قبل از امتحان آنهم انقدر ايزي و گلابي كه حال درس خواندن دارد؟! اصلا چرا با اين سنمان هنوز دنبال ريسرچ و اپلاي هستيم!  تيك ايت ايزي من! بزن بريم حال و هول! مثل شيرازووو ها! ات دت تايم علي الحساب ميرويم يوني!

ميرويم يوني پيش عمو مسافر! يه كمي سر به سرش مي گذاريم. هال مارك عمو اين است كه بچه با عشقي است. صفاي خودش را دارد. اين اديشن، امروز توپ واليبال هم آورده كه افترنون كمي بزنيم و حالشو رو ببريم!

لوجيكالي ما نيامديم يوني كه كار ساينتيفيك كنيم پس باخودمان يك عدد دي وي دي (نه ترس فكر بد نكن! هر دي وي دي كه خفن نيست!) آورده ايم! البته از نوع روحيه ساز! همان سيكرت خودمان! گفتيم بلكه حالمان قبل از امتحان لطيف شود و هي به يونيورس كامند بديم كه دريم هايمان را برآورده كند.

بعدشم هم وقتي دارك شد رفتيم به هوم! كمي با ويرچوال ورلد سر كله زديم و بعدهم اسليپ!

ديديم كه در جمعي هستيم همه چشم ها بلو و موها بلوند! دارند انگليشي تالك مي كنند. ما هم به طرز ايمپرسيوي همه را مي فهميديم تازه اظهار فضل هم مي نموديم! يعد هم بحث مايند باگللينگ شد ابروپتلي دوزايمان افتاد! چرا؟ كمي در سِنتِنسهايمان كرفول شديم و آندرستنديم كه داريم با وكبي صحبت مي كنيم كه از دايره واژگانمان بيرون رفته و براي جي آر اي است! ديپلي تينك كرديم ديديم كه مثكه اينها همه آنريل هستند و خلاصه خودمان را پانچ كرديم و جامپ شديم به دنياي ريل! ات ديس تايم بود كه فهميديم همه اش دريم بوده و ما اسليپ بوده ايم.

افتروارد، ويك آپ شديم و رفتيم اينستيتيوت انگليش! بعدش يك چيزي زديم به گوشمان يك آقاي بلك اسكين چيزي شبيه اوباما گفت: ديز پارت مژرز يور ابيليتي تو ليسن! بعدهم فريكوانتلي وُيس پخش شد و ما شنيديم و يه چيزهايي را به عنوان اَنسر سلكت نموديم!

بعد از تايم اوت فني هم ازمان چند كواِسشن پرسيدن كه اسپيك كنيم منتهي چون سرماخورده ايم و در آن لحظه قسمت نبود صدايمان ركورد شود لذا به مقدار متنابهي در دستمال فين كرديم! (واتر آف فلاور به فيستون)

در چند قسمت بعدي هم سرفه كرديم مثل بنز. احتمالا گوش داور موقع شنيدن صدايمان كر خواهد شد!

فينالي، امتحان داديم و رفتيم خانه و بعد از سِورال ويكز خبر دادن كه اسكور شما سام واتي شده بين ۱۳۰ تا ۱۴۰ اَپَرِنتلي!

 

پ.ن: يه كمي لوس بود ولي براي ريلكسيشن نسسري بود!

پ.ن: برعكس فينگليش، انگليارسي چقدر سخت است!

ياحق.

+ نوشته شده در  2008/11/8ساعت 11:33  توسط مرد  | 

چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
نــه بــه انـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار انـتــظــاری
غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد
کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری
سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته‌ست
تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری
نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم
منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری

سايه


پ.ن: هــــــــــــــــــــــــــی!

پ.ن: دویستمین پستمان هم برای تو.


یاحق.
 

 
+ نوشته شده در  2008/11/2ساعت 13:6  توسط مرد  | 

شیرازوووو از نگاه یک غیر شیرازوووو، مقیم در فــِـــلکه گازوووو!

یکشنبه

خودم هم نفهمیدم چی شد! ولی سفر شیرازمون کنسل شد. بلیط برگشت داریم ولی رفت نه! هیچ کسی هم نتونست برامون کاری بکنه. حتی اونهایی که همیشه می تونستن! شیراز طلسم شده بود! همه پروازها پر شده بودن آنهم در کمتر از چند ساعت.

دوشنبه

طبق معمول سر کلاس و گزارش نشستیم! ولی ساعت ۱۱ طی یک حرکت بدون توپ تصمیم می گیریم بریم پای پرواز و لیست انتظار.  ساعت ۲ و نیم میرسیم فرودگاه. ایران ایر اصلا سیستم لیست انتظار نداره! آسمان هم میگه نداریم! تنها پروازهای شیراز برا این دو شرکت بود! قضیه منتفیه ولی برای دل خوشکنک صبر میکنیم تا پرواز آسمان بلکه فرجی بشه!

ساعت ۷ و نیم آسمان میگه شیراز کنسلی نداره! ولی اصفهان میشه رفت! :)

میریم اصفهان! هنوز هواپیما بلند نشده فرود میاد! ۴۰ دقیقه از تهران تا اصفهان بیشتر نیست! ساعت ۱۱ هم با ماشین میریم شیراز! ۸ ساعت توی راه! پدر پیر فلک اینجا بود که دراومد دیگه!

سه شنبه

اذان صبح ترمینال کاراندیش! هوا سرد، چیزی که می چسبه چند ساعتی خواب! ولی فرصتی نیست. دو ساعت بعد میریم کنفرانس! از اتفاقاتی که در کنفرانس افتاد صرفنظر مینماییم! :)) خوب بود! فقط همین!

بعد از کنفرانس هم سری به حافظیه زدیم. بیشتر شبیه عشرتکده و محلی برای کثافت کاری عشاق کاذب می نمود تا آرامگاه مردی بزرگ! در آن تاریکی و نور های کم چه کثافت کاری که نمی کردند این جوانان! یه ۷-۸ تا اتوبوس گشت ارشاد باید میومد یه حالی میداد به جمع خلاصه! و ما فهمیدیم شیراز یعنی عشق و صفا و حال و حول!

"فالوده شیرازی" با طعم آلبالو و تمشک هم توصیه می شود! :)

 "همبر" شیرازی هم زدیم. چیز بدی نبود! کمی تند و فلفلی...(غذایی که با همبرگر معمول متفاوت است ولی نه از نظر ظاهر!)

چهارشنبه

باغ ارم، خلوت بود و دیدنی!

بستنی رو داشته باش! دونه ای ۲۰۰۰ تومان باسمون آب خورد ولی بوی کاکائوش هنوز دیوونم می کنه!

بعدم شاهچراغ و حمام وکیل و بازار وکیل و بازار شاهچراغ و ارگ کریمخان و موزه پارس و مسجد وکیل و سعدیه و دروازه قرآن! (برنامه فشرده بود کمی البته! :) )

پنج شنبه

تخت جمشید و باغ عفیف آباد!

 

پ.ن: فلسفه موزه و مکان های تاریخی در ایران حماقت محضه! یه نفر نیست بهت توضیح بده این چیزی که می بینی چی هست! حتی تخت جمشید با اون عظمت! البته شانس آوردیم یه راهنما داشت به یه گروه ۴۰ نفر دانشجوهای تاریخ یا هنر یا یه همچیم چیزی توضیح می داد. ما هم خودمون رو ملحق کردیم به گروه و اگر توضیحات راهنما نبود هیچ چیز نمی فهمیدیم! فقط بدیش این بود که این گروه ۴۰ نفره به کلی مونث بودن!!

پ.ن: شیراز راننده تاکسی های منصف تری داره! قیمتها از تهران کمتر بود تازه رادیو می گفت چرا راننده ها جای ۷۵ تومان ۱۰۰ تومان میگیرن! برای مسیری که توی تهران دست کم ۲۰۰ باید بدی! اونها هم با همین تورم و وضع اقتصادی زندگی میکنن که ما در تهران! ولی آدم ترن!

پ.ن: شیرازی ها کلا آدمهای تابلویی هستن! لهجه تابلویی در حد غلام پیروانی که هی میگه فوتبال کـِــردیم! مثلا به فلکه گاز میگن felke gazoo که بسی جالب بود! مخصوصا موقع آدرس پرسیدن، پروسس کردن جوابی که می شنیدیم کمی خاطره انگیرناک بود! ضمنا یه مقداری تنبل تشریف دارن :)  جالب توجه شما ساعت 3-4 بعدازظهر پنج شنبه شهر مثل روزهای عزاداری تهران بود و همه جا تعطیل!

پ.ن: ورزشگاه حافظیه روبروی آرامگاه حافظ هست و هر دفعه که بازی میشه بنده خدا حافظ تو گور می لرزه! دیروز اوباش شیراز جمع بودن جلوی حافظیه. به بهانه بازی پیروزی و مقاومت!

پ.ن: دیروز یک نم باران زد! در حد جزئی! رادیو میگفت: "جز برای کارهای ضروری از خانه خارج نشوید!!" ما نیز به توصیه رادیو گوش نموده و رفتیم تخت جمشید! :))

پ.ن: بهترین زمان سفر همین موقع هست! توصیه میکنم برید بگردید. هم خلوته و هم هوا عالیه!

پ.ن: خوبه حداقل یه بلاگر شیرازی می شناختیم! حسابی کمک کرد مخصوصا برای سوغات! دستش درد نکنه! با زحمتهای ما! :دی

پ.ن: الان کلی کار دارم! یه عالمه کار تعویقی!

پ.ن: در مجموع شیراز شهر خوبیه و اگر روزی بتونم از تهران بکنم و برم یه جای دیگه زندگی کنم بهش فکر میکنم! تهران دیگر شهر زندگی نیست! مخصوصا با آن ابر ترافیک های جدیدش!

 یاحق.

+ نوشته شده در  2008/10/31ساعت 17:1  توسط مرد  | 

تا اینجای کار،

یک - هیچ

به نفع موندن!


پ.ن: از آمریکایی های کافر متچکریم که خیالمون رو راحت کردن!

(به مسافر: من از اولشم در خودم نمی دیدم برم!)

پ.ن: این نماینده سازمان سنجش پای بلندگو میگه "اوشکول بازی در نیارین!!"....
جای شما خالی ما هم یک لبخند زورکی به افتخارش زدیم!
پ.ن: اگه می شد این هفته برم شیراز چه خوب می شد!
الان تحملم به حد آستانه رسیده دیگه دارم می ترکم!
باید درخواست تایم اوت فنی کنم!


یاحق.
+ نوشته شده در  2008/10/25ساعت 14:34  توسط مرد  | 

اگر قرار بود بدون توجه به آینده شغلی و اینجور خزعبلات رشته ای رو انتخاب می کردم بدون توجه به هر فاکتوری که در کشورم وجود داره و فقط بر مبنای علاقه شخصی، اولویت هام رو اینجوری سورت می کردم!

اول نفت رو انتخاب می کردم. به عنوان یه رشته مهندسی! :) (این ته رضایتمندی شخصی بود!!)

بعد احتمالاً ریشه شناسی زبان انگلیسی.

بعد معماری مدرن.

بعد نجوم.

بعدم اقتصاد.

بعد زمین شناسی! (فقط ازم نخواین اون همه اسم مزخرف رو به خاطر بسپرم!)

پ.ن: چیزی که مشخصه اینه که هیچوقت به پزشکی و اینا علاقه نداشتم! البته بحثهای روانشناختی هم گاهاً خیلی جالب میشه که ارتباط فکر آدمها رو با زبانشون و اعمالشون بحث می کنند. ولی این که میگم تومنی دوزار فرق میکنه با این کتابهای مزخرف روانشناسی توی بازار که در ده دقیقه خوشحال شوید و در ده روز مادر شوهرتون رو کله پا کنید و در یک ماه جادو کنید!

پ.ن: می تونی این پست رو اینطوری تموم کنی: "شما چطور؟". ولی در هر صورت بهش فکر کن جالبه!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/10/12ساعت 12:34  توسط مرد  | 

نمیدونم چقدر توی این سالهای عمرم به هدف اصلی و واقعی زندگی نزدیک و یا شایدم دور شدم. ولی هر چه هست تلاشم رو کردم و به خیلی از چیزایی که خودم خواستم رسیدم و به خیلی هاش هم نرسیدم. شاید برای سالگرد یک تولد کلیشه شده باشه ولی واقعاً تصورم در سالهای اول دهه دوم زندگیم از یه جوون ۲۳-۲۴ ساله یه چیزی تو مایه های یه مرد بود. یه کسی که خیلی کارها می تونه انجام بده. یه کسی که به خیلی از قله های زندگیش رسیده. من امروز جایی ایستادم که در سالهای نه چندان دور گذشته برام تصور بزرگی بود و امروز احساس می کنم همیشه قله های بزرگتری هستند که هنوز فتح نشدن و البته با این تفاوت که امروز این حس در من وجود داره که آینده خیلی دور امروز بزودی تحقق پیدا میکنه و ان روز به تصورات ساده امروز لبخند خواهم زد.

به هرحال یه سال دیگه هم گذشت مثل همه سالهای دیگه پر از اتفاقات مختلف. پر از حس پر رنگ بودن.

این دهه سوم بدجوری تند میگذره!

 

پ.ن: عیدتون مبارک!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/10/1ساعت 19:25  توسط مرد  | 

 

اگه ریشه هات محکمه برو

ولی اونجا بدنبال ریشه نرو

 

پ.ن: بدجوري راست ميگه.


پ.ن (اضاف گشت): رئیس کمیته داوران در دفاع از مسعود مرادی داور بازی پرسپولیس مس کرمان در مصاحبه با بیست و سی: "آقای مرادی کارشون عالی بود.....ایشون بین نمره عالی و خیلی عالی, نمره خیلی خوب گرفتن!" [نیش]

 

+ نوشته شده در  2008/9/13ساعت 18:29  توسط مرد  | 



از این فیلم، از این زوج جوان و از این عکس خوشم میاد!


پ.ن: می بینم که جوابای کنکور اومده و همه رفتن شریف! :) هرچند شریف هم پخی نیست و ماکزیمم در حد فنی خودمونه ولی مزیتش اینه که محیطش جدیده و مجبور نیستن آدمهای تکراری ببینن!


+ نوشته شده در  2008/8/26ساعت 23:13  توسط مرد  | 

داشتم بلاگ یکی از بچه هایی رو می خوندم که الان عمره دانشجویی رفته و از مدینه و مکه بلاگش رو آپ می کنه، وقتی به طواف نساء رسیدم، کلی یاد خاطرات حج مون افتادم. (یادته امیرو؟!)

عجب داستان خاطره انگیزی بود این طواف نساءمون! دهنمون صاف شد تا یه طواف درست حسابی بکنیم...هر دفعه یه چیزی می شد، یه دفعه این نظافتچی ها میومدن راه رو می بستن و ما رو از فاصله مجاز دور میکردن، یه دفعه حاجی میگفت نکنه آب وضوتون غصبی بوده؟، تکرار کنید! و الی اخر!

از اون که بگذریم نمازمون اگه اشتباه نکنم در "باب النساء" هم از خاطرات مفرح سفر بود. :))

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/8/22ساعت 12:23  توسط مرد  | 

دیشب یه شب استثنایی بود. بعد از مدتها کشمکش فکری و بی قراری، خواب های کابوس مانند و پریشان، خوابی پر از آرامش دیدم. یه خواب که همه چیز بر وفق مراد بود. خواب ندیدم که به آرزوهای مادی و معنوی ام رسیدم. خواب دیدم که دارم زندگی می کنم. زندگی رو حس می کنم. ازش لذت می برم. در آرامش کامل به سر می برم و از همه مهمتر بدون اینکه مقام و ثروت و این چیزا باشه و ببینم، زندگی آروم و رویایی داشتم. این آرامش انقدر پر رنگ و موثر و قوی بود که صبح بدون خستگی می تونستم مثل فرفره کار کنم! کلی انرژی و انگیزه داشتم! هنوزم میتونم طعم شیرینش رو حس کنم...

خیلی عجیب بود...خیلی عجیب! این یکی از بهترین خوابهایی بود که دیدم! خواب آرامش!

نکنه آرامش ابدی در انتظارمه؟ :)

حتی اگر تعبیر این خواب این باشه، حاضرم برای رسیدن به همچین لحظه و فرصتی لحظه شماری کنم و هر کاری از دستم بر میاد انجام بدم تا این خواب رویایی محقق بشه!

خدایا شکر برای هرچیزی که در خواب و بیداری اتفاق می افته که هر چه از دوست رسد نیکوست!

بقول "مستمع آزاد" سابق، باید امواج زندگی رو با آغوش باز پذیرفت، که حتی اگر ما رو گاهی به قعر دریا ببرند. اون ماهی مرده است که همیشه رو سطح آب می مونه!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/8/20ساعت 22:14  توسط مرد  | 

لازم نیست کسی بهم بگه عصبی شدم...کسی بگه قیافم تو همه...کسی نمیخواد یادم بیاره کسلم! حوصله ندارم! حتی وقتی پس فردا ارائه یه پروژه درسی دارم و مطمئنم استادم کمین کرده جفت پا بره تو صورتم با اون گیرهای الکی اش، ولی حوصله ندارم بشینم کارهایی که یه ماه پیش برای پروژه کردم جمع کنم! میدونم این روزها یه جور دیگه ام! اول از همه خودم می دونم! میدونم...میدونم!
تمرکز ندارم...فکرم و حواسم یه جای دیگه اس! داره می پلکه برای خودش! همه اینا رو می دونم!
من به زمان نیاز دارم. به فکر...به تمرکز.
من نیاز به قدرت تصمیم گیری دارم!
با همه اینا فشار کارهای این چند هفته خصوصاً خیلی زیاد شد. فشار کار یه طرف...فشار روانی اش یه طرف دیگه! میدونم که همه اش میگذره ولی خسته شدم از بس از امیرآباد تا انقلاب و از آزادی تا خونه پیاده رفتم و فکر کردم که مسیر مهمتره یا هدف! اصلا هدف مسیر رو توجیه می کنه یا مسیر هدف رو؟ اصلا نسبیه یا مطلقه!
حتی وقتی از مدینه و مکه زنگ میزنه میگه به یاد شما بودیم و خودت حرفت رو با خودش بزن! فکرم تمرکز نداره! نمیدونم چی بگم! شاید حرفام جا نمیشه! زیادن! اما نه ...کم ان ولی حاشیه دارن!
 
میدونم هیچکس هیچ کمکی نمیتونه بکنه ولی هر کمکی بیشتر پیچیده میکنه کلاف سردگمی من رو!
 
امروزم تو وبلاگ یه نفر که نمیدونم کی هست و از کجا پیداش شد این رو خوندم! دوست یا غریبه اش مهم نیست! مهم ابر و باد و مه و خورشید و فلکه! (به قول کاشونی ها فِلکه)
انقدر دنبال رسيدن به يقين نباش. انقدر دست دست نكن، زودتر تكليف خودت رو با دنيا روشن كن. چيزي به نام يقين وجود نداره تا تو پيداش كني. يقين رو بايد به وجود آورد،خلق كرد. نترس از اينكه يقين امروزت فردا غلط از آب در بياد. اگر الان فكر مي كني اين راه درسته، يقين به درستيش رو تو دلت به وجود بيار و از همين راه برو. اصلا مهم نيست اگر فردا ديدي راهت غلطه. يقين هم تغيير دادنيه. صندلي كه نيستي تا آخر عمرت تغيير نكني، آدمي! خب راهت رو عوض ميكني. اما مبادا وقتي به درستي راه ديگه اي يقين كردي باز هم از همون راه بري! يقين با تعصب و لجاجت فرق داره و يادت باشه كه برگشتن از وسط يه راه غلط شجاعت بيشتري مي خواد تا رفتن تا ته اون راه.
مهم اينه كه توي اين لحظه به راهي بري كه به درستيش يقين داري.
به قول طرف توي " هفت دلاور": به روز يه يارويي رو ديدم كه وسط بيابون لباسش رو در آورد و پريد روي يه كاكتوس...ازش پرسيدم: چرا؟.....گفت: چون الان اين بهترين كاره!ا
ایشاالله درست میشه! ولی الان اوضاع بدجور قمر در عقربه!
ممنون از لطف دوستان اما کامنت دونی بسته! چون کسی برای این پست نظری نداره! ن...دا...ره!
 
یاحق.
+ نوشته شده در  2008/8/4ساعت 19:34  توسط مرد 

 

هر وقت حوصله کردین اسم پیامبرتان را در اینترنت سرچ کنید تا کم آوردن بعضی ها را ببینید!

تا زمانیکه منطق می تونه از چیزی دفاع کنه نیازی به توهین و تمسخر نیست...هر وقت عقل و منطق نتونه چیزی رو نفی کنه برای نپذیرفتنش مجبوریم راه دیگه ای رو طی کنیم!


پ.ن: لینک دانلود "آفتاب می شود"، با صدای مرحوم خسرو شکیبایی.

یاحق.


+ نوشته شده در  2008/7/30ساعت 11:47  توسط مرد  | 

 

اوس کریم! چاکریم مثه بنز! بابا زودتر می گفتی هوامون رو داری! اینقدر فکر بیخود به این ذهن لعنتی راه نمی دادیم! :)) ارادتمند!

زنــــــــدگی

دلم لالا دلم لالا، دل بی تاب من لالا

نشسته گرد نامردی به روی چهره ی دنیا

صداقت طبل توخالی، زمین آکنده از نیرنگ

محبت کمترین واژه تمام مردمان دل سنگ

برادر هم نمی پرسد دگر حال برادر را

چه آسان میبرد از یاد، دختر مهر مادر را

خداوندا بشر این است؟، این بی مهر ناآرام؟

همین نامرد را دادی مقام اشرف آدم؟

تو کز جمله ملائک هم فزون کردی مقامش را

تو که بر دوش او دادی چنین بار امانت را

چرا در او نخشکاندی خدا تخم خیانت را؟

جسارت میکنم اما بگو ای خالق آدم

به جرم خوردن گندم چه کردی با بنی آدم

در این سو خواجه آورده شکم از باد بی دردی

نمی خیزد از این گنداب جز عاروق نامردی

در این سو بیوه ای بین دو راهی مانده سرگردان

در آن سو عفتی کهنه، در این سو کودکی بی نان

در آن سو دستهایی هم به رنگ بارش باران

کجا دیدست یک لحظه گریز از گردش دوران

در این سو دست هایی هم به نقش نقشه ی قالی

به رنگ تار و پود شب، پر از تاول، پر از خالی

خوشا بر حالت ای مولا، تو اما بازگهگاهی

فرو می ریختی فریاد، درون خلوت چاهی

من از فریاد لبریزم، پرم از درد ناگفته

به هر چاهی که سر کردم، درونش یوسفی خفته

شرف بازیچه ای گشته در آغوش عروسک ها

عفاف بکر یک دختر به یک لبخند پایبند است

ببین نرخ نجابت را در این دنیای ما چند است

در این دنیای ما شهوت به ریش عشق میخندد

چه تهمت های سنگین بین که بر عشق میبندند

هنوز این واعظان اما غبار آلود میدانند

به گوش مردم نادان هنوز سرود عدل میخوانند

برای بچه ماهی ها امان از کوسه میگیرند

از این غافل که ماهی ها در آب گند میمیرند

بخواب آرام در سینه، بیا آرام از دل عاشق

نمی یابی دگر اینجا رفیق یکدل و صادق

 

 پ.ن: این شعر رو این روزها زیاد خوندم....مسافر اس ام اس زده بود البته نه همش رو ولی قسمت عمده ای اش رو برام فرستاده بود! خیلی بهش فکر کردم. نمیدونم شاعرش کیه ولی فقط میتونم بگم از خوندنش لذت بردم!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/7/27ساعت 0:3  توسط مرد 


 

به طواف کعبه رفتم ، به حرم رهم ندادند

                                              که :" برون در چه کردی که درون خانه آیی ؟ "

 

پ.ن: بعضی وقتها فقط باید سکوت کرد و شاهد بود!

+ نوشته شده در  2008/7/24ساعت 6:41  توسط مرد  | 



سلام

نمیدانم می شنوی حرفهایم را؟....فریاد دردهایم را؟....می بینی نگرانیم را؟....شک ندارم که هستی و می بینی و درک می کنی...خوب میدانی کجایم و به کجا میروم...حتم دارم فریاد سکوتم را در پیاده روی های تنهاییم می شنوی....خسته می شوم...پر می شوم...پیاله ام گاهی خالیست و این روزها خالی تر از همیشه....منتظرم و امیدوار به آن سه شبی که میآید و تلاش می کنیم پیاله مان را پر کنیم به زودی...شاید دو ماه دیگر...اما الان خالی ام...تهی...هر چه می خواهد اسمش باشد...مهم این است که من دارم خراب میشم...در خودم...بعد از آن روزهای کذایی که به آن ابله فکر می کردم و بالاخره توانستم بعد از دو هفته با حماقتش کنار بیایم...نمیدانم چه شد که در غرقاب افکار سنگین و ویران کننده ام گرفتار شدم...باور می کنی؟...تمام فکرم...تمام ذهنم...تمرکزم و تمام روزم را فکر می کنم به خودم...به تو...به آبنده ام...به تویی که هرکس تو را دارد دیگر به هیچ نیاز نخواهد داشت و تو کافی هستی برایش...دستم را بگیر...بگذار بودنت را در کنارم حس کنم...به تکیه گاه نیاز دارم...بعضی وقتها سیگنالهایت را قاطی می کنم...به قول مسافر ناگت می شود...منظورش همان خر تو خر خودمان است...انقدر که نمی فهمم راهی که تو میخواهی کدام است...صلاح کدام است...نمیدانم...شاید این هم به این خاطر است که دوست دارم هر چه می بینم و هر چه می شنوم و هر اتفاقی که می افتد به نفع خودم حکم بزنم...من قاضی خوبی نیستم...اگر دوست داری بشنوی...بشنو...هرچند از خلوت تنهاییم خوب خبر داری....میدانی چه بر من می گذرد...ولی اگر می خواهی...برایت نجوا می کنم...نجوای فریاد افکار پریشان روزهایم....من چیز زیادی نمیخواهم...فقط میخواهم پشتم گرم باشد...بدانم فراموش نشده ام!...همین برایم کافیست...و البته که تو را شکر که صبح که می رسد توانی دارم که برخیزم و نفس بکشم و از روزهای آفتابی و گرمای لذتبخش تابستان لذت ببرم...شکر که هنوز همه در کنار هم هستیم...شکر که محتاج نیستم به دیگران... شکر که تنهاییم کوتاه مدت است و تنها نیستم...هنوز می توانم به وجود گرم اطرافیان و حتی دوستان اعتماد کنم..شکر برای هر آنچه دارم و از سرم هم زیاد است....یادم هست که در روزهای پر از خاطره سفر حج ام، حاجتی داشتم که جزو اولویت هایم نبود ولی یادم هست که دوست داشتم کمکم کنی...تا تمام شود...آزاد...منتظرم...آزادم کن...ای خدا!...شکر.

 

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/7/21ساعت 10:48  توسط مرد  | 

آرزو می کنیم برای همه....

آرزو می کنیم اول به آمدن....آمدن آن منجی که جمعه ها نزدیک غروب می شنویم که می گویند: "این جمعه هم گذشت و نیامدی"...و یادم هست آن آقای شاعر ریش دار که مرحوم شد، با صدایی محزون می گفت: "شاید این جمعه بیاید...شاید"...خدایش بیامرزاد...کاش ادم اینطور میان مردمان جاودان شود....

آرزو می کنیم به سلامتی...که سلامتی دو بخش است...جسمی و روحی...جسمی اش با علائم فیزیکی بدن نمایان است و روانی اش علائم مشخصی ندارد...این روزها کمترکسی است که یک از اینها را نداشته باشد...پس آرزو می کنیم برای سلامتی همگان اول روحی و روانی و بعد جسمانی که تحمل دیوانگان به مراتب سخت تر است.

آرزو می کنیم به راه راست...صراط مستقیم...صراط مستقیم یکی است اما ما تعبیر می کنیم به صراطی که مقصدش یکی است اما مسیرش پر از لاین های مختلف است. دعا می کنیم ضمن انکه همگان صراط مستقیم را طی می کنند اما تنبلی و کسلی از مردم رخت بر بندد! بلکه پیشرفتی کنیم در حد منطقی! در جهت راه آن جاودان لایزال....

آرزو می کنیم به خوشبختی که همانا حسی بیش نیست...یک "آن" است و بس! شعاری اش این می شود که خوش بختی پول و س.ک.س و امثالهم نیست! همانا خوشبختی یه "آن" زندگی بدون دغدغه است...همان که از قول آن کمدین سالهای دور نقل می کنند فاصله بین این بدبختی تا بدبختی بعدی که همان زندگی بی دغدغه است! خوشبختی یعنی آرامش....یعنی وقتی وسط روز چشم هایت را روی هم گذاشتی یکهو ناغافل یک فکر بی پدر مادر نیاید و روزت را گرفتار کند....

آرزو می کنیم به پیروزی...که این را هم همیشه در ماندن نمیدانیم...گاه پیروزی در رفتن است اما عزیز رفتن! یا همان مرگ با عزت....البته پیروزی همیشه در مرگ و زندگی نیست اما ما نهایت و غایتش را گرفتیم که مو لای درزش نرود.

آرزو می کنیم به عادت نکردن....آرزو می کنیم به ایده آل فکر کردن...عادت نکردن به عادات بد مردم...عادت نکردن به وضع موجود....همان که می گویند ترکش موجب مرض است...رسیدن به پویایی...انقدر که نگندیم....کپک نزنیم...وضعی که الان داریم!...

نمیدانم...این ساعات پایانی شب (بهتر است بنویسم بامداد پنج شنبه)، بعد از ساعتها پای کامپیوتر نشستن و ران گرفتن و ریزالت اماده کردن و نوشتن گزارش برای استاد، نمیدانم آروزهایم چه بود...اینها را یادم بود...نوشتم...به قول آن خواننده مورد علاقه ی مسئولین سیمای وطنی مان:

هر چي آرزوي خوبه مال تو
هر چي كه خاطره داري مال من
اون روزاي عاشقونه مال تو
اين شباي بيقراري مال من

 

توضیح عکس: این عکس را امروز در یک وبلاگ دیدم! امیدوارم صاحبش راضی باشد.

پ.ن: در لیله الرغائب ما را فراموش نکنید....همان که می گویند: اگر یادتان بود و باران گرفت، دعایی هم برای بیابان کنید.

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/7/10ساعت 0:35  توسط مرد  | 

 

 

كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ كُرْهٌ لَكُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ۖ

وَعَسَىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ ۗ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ ﴿٢١٦﴾

 

چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آن که خیرِ شما در آن است.

و یا چیزی را دوست داشته باشید،

حال آنکه شرِّ شما در آن است.

و خدا می‌داند، و شما نمی‌دانید. (٢١٦)

+ نوشته شده در  2008/7/7ساعت 16:52  توسط مرد 

                

تقدیم به مادر مهربانم...

مادر ، فرصتيست تا با تو از تو بگويم . باري نمي توانم ، نمي توانم ؛ با همه توانمندي من چه ناتوانم آنگاه که بايد از تو بگويم و روح قلم را به نام مقدست تطهير سازم . چه بايد گفت که تو ، که تو گفتني نِه اي ! سراپا ستايش و اکرام همي بايد بودن آن دم که يادت بر لوح دل مي نشيند و نامت بر صحن جان آرام مي پذيرد . ارابه الفاظ را کشان کشان به پيش مي رانم بل سياهه اي از سواد کويُت بر صحراي مژگانم فرود آيد . مادرم ! مهربان جاودانه ام ؛ نگو چرا چنين مي گويي که من از خدايم اجازت خواسته ام تا چند ثانيه اي  - سبز و ماندني - بنده تو باشم و او چه سخاوتمندانه خدايي را از آن تو ساخت آنگاه که فردوس برينش را در زير گامهاي گذشت و احسانت به وديعه نهاد . چه توان انديشيد ؟! شکرانه اي به از اين در کدامين بهشت شدادي توان يافت ؟! واي چه خداگونه اي و چه خداگونه خدايي داري ... الهه مهرباني و نکويي ! فرشته آسماني ! اي وسعت ايثار و اي فرصت پرواز ! بر من سعادتي به ارمغان آور تا به بالهاي روحاني تو در آسمان عشق و دلباختگي به پرواز درآيم و خورشيد گرمابخش جانفزا را در آغوش تو بر سرانگشت شادي گيرم . آه مهربان مادرم ! فريادي مي طلبم به حجم فداکاري تو تا که ايمان آوري به چه مرز بي منتهايي ، من ،  دوستت دارم ! مي دانم ، مي دانم ؛ شکايتها در خود برده اي و دم برنياورده اي که تو چه سان پريوشي هستي که من نمي دانم ! مادرم ؛ اي همه هستي ام و اي يگانه دلبستگيم ! آرزويي در دل دارم که تمنا دارم خداي خوبم به کرامت و بزرگيش ارزانيم دارد :

 مادر ، اي عشق بي نهايت ، کاش روزي ، پيش از تو ، در آغوش گرم ومهربان تو بميرم ...

یاحق.

 

+ نوشته شده در  2008/6/24ساعت 16:4  توسط مرد  | 

ما در ره عشق تو اسيران بلاييم،
كس نيست چنين عاشق بيچاره كه ماييم.
بر ما نظري كن كه در اين شهر غريبيم،
بر ما كرمي كن كه در اين شهر گداييم.
زهدي نه كه در گنج مناجات نشينيم،
وجدي نه كه بر گرد خرابات برآييم.
نه اهل صلاحيم و نه مستان خرابيم،
اينجا نه و آنجا نه چه قوميم و كجاييم.
حلاج وشانيم كه از دار نترسيم،
مجنون صفتانيم كه در عشق خداييم.
ترسيدن ما چون كه هم از بيم بلا بود،
اكنون زچه ترسيم كه در عين بلاييم.
ما را به تو سري است كه كس محرم آن نيست،
گر سر برود سر تو با كس نگشاييم.
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است،
بردار ز رخ پرده كه مشتاق لقاييم.


شعر از مولوی

 

این روزها...

کیفمان کوک است،

كبكمان خروس مي خواند،

و همه اينها به اين دليل است كه تمام كشتي هايمان به بدترين شكل غرق شد!

ولذا تا اطلاع ثانوي در اينجا فقط برفك پخش خواهيم كرد!

+ نوشته شده در  2008/6/16ساعت 13:34  توسط مرد  | 

این روزها فشار کار بالاست...خیلی بالا....انقدر که تقریبا مطمئنم نمیرسم تمامشان کنم! :)) ولی مثل این ناخدای قهرمان فیلمها دستور می دهیم، با تمام قدرت به جلـــــــــــــــــــو!

پیش بینی نمودیم که فشار کارهایمان به چیزی در حدود پنج تا شش هزار psi رسیده است!

ببین کارمان به کجا رسیده که با این هیکلمان به عکسهای کارتونی رو آورده ایم!!

یار من در روزهای سخت کار!

با وجود این همه کار ترجیح میدهیم، زیر کولر با زیرپوش آبی و پیژامه ی راه راه بنشینیم و هندونه بخوریم!

یاحق.

پ.ن: بعضی کامنتهایتان.....(بی انصافی است!)

+ نوشته شده در  2008/6/6ساعت 8:33  توسط مرد  | 

خدایا....

....به بزرگی و کرمت....

....شکر!

بعضی وقتها در کار روزگار و چرخش سیب ایام میمانم!

بارها و بارها این اتفاقات تکرار شده....

و هر بار فکر میکنم

.....عجب خدایی دارم!

 

پ.ن: این روزها از دیدن دوستان دوران لیسانس لذت می برم و سرگرمم! یاد تمام آن روزها بخیر...وقتی بعضی وقتها پای صحبت کوچکترها می نشینم...غرق افکار گذشته می شوم و در رویا تمام خوشی ها تکرار می شود! و ما شادیم به خوشی های فردا...امروز...دیروز!

پ.ن: آقا این روزها هرجا میری بحث ازدواجه! انصافاً حالمان بد شد! بابا بسه دیگه...مجردی رو عشقه! :))

پ.ن: و امروز خوشحالم که یک روز، یک جا، انقلاب فکری ما را گرفت و میم شیمی را گذاشتم روی طاقچه اتاق قدیمی زیر شیروانی! (تقدیمی به همه دوستان میم شیمی)  :))

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/5/26ساعت 23:20  توسط مرد  | 

جاده

گفتی که دوست داری
به راههای عمیق دشت ها بنگری
به آن راههای پر طراوت
که عابران ناشناس بسیاری ار آنها گذشته اند
اما راه های دیگری هم وجود دارد
راه های پیچ در پیچ درون دشت قلب ما
که بیشتر رهگذران قدیمی آن
امروز گم هستند و نا پیدا
دوستان قدیمی که زمانی در کنار ما بودند
جای قدم های آنان هنوز در دشت قلب ماست
نگذاریم که این جاده ها خالی بمانند
و به دنبال مسافری باشیم هر چند غریب
هر چند پر شتاب
اما کسی که لحظه ای از جاده قلب ما بگذرد

 

از دو سال پیش شروع شد....از یک سال پیش تغییر مکان یافت و حالا ۳۶۵ روز است که مرد در "من نیوز" می نویسد...از روزگار....از رویاها....از باورها...در ۳۶۵ روز پیش با خودش هم قسم شد که بنویسد فقط و فقط برای خودش...هدفش بیان اعتقاداتش باشد و بس...

تمام تلاشم را کردم که جز اعتقادات و باورهایم ننویسم...دوست داشتم اینجا دفتر خاطرات نباشد....خواستم اینجا بیشتر دغدغه های یک جوان بیست و چند ساله ایرانی بازگو شود....آنچه اینجا نوشتم را اگر بتوان اسم "نوشته" رویش گذاشت، تمام آن چیزی بود که دوست داشتم بیان شود...این نوشته ها پر است از...خاطرات ریز و درشت...اعتراض...شادی ها و رویاها....

"من نیوز" را خیلی ها می خوانند....در سکوت....میدانم....اما امروز ترجیح میدم فقط برداشت ها را بخوانم...برداشتهای کسانی که نوشته ها را دنبال کردند...خواندند....نظر دادند و یا حتی بدون نظر رفتند....دوست دارم نقد شوم...نقدی مردانه و سفت و سخت از نوشته هایم...از دغدغه هایم...از رویاهایم....از هر آنچه نوشتم...مرد را در سال وبلاگی ای که گذشت، نقد کنید....

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/5/22ساعت 14:8  توسط مرد  | 

و من...

گاهی برای حتی اندکی تفریح دیگران...

حسرت می خورم!...

و گاهی بزرگترین تفریحم....

رویاهایم می شود....

رویاهایی که.....

بگذریم!

 

یاحق.


پ.ن اضافه شد: امشب رفتیم تفریح! کاش یه چیز دیگه ازخدا خواسته بودما!!

البته این خط آخر کمی ادامه داشت و این رویاها هدف خاصی را دنبال می کرد که بدلیل حضور بعضی دوستان آشنا و شاید غریبه، ترجیح دادم بیشتر بازش نکنم!!!

+ نوشته شده در  2008/5/21ساعت 10:34  توسط مرد  | 

این همه نوشتیم و اعتراض کردیم دیگر بس است..دیگر انقدر نوشته اعتراضی دارم که همیشه آرمان هایم یادم نرود...دیگر بس است....تصمیمم را گرفتم...دیگر نه اعتراضی...نه انتظاری...نه اخمی...فراموش می کنیم....شاید راست می گوید....باید زیاد به دیگران کمک کرد و کمتر انتظار داشت...باید دل را خالی از تنفر و کینه کرد...چه فرقی می کند...اینجا نوشتم تا فکرم را راحت کنم...نوشتم تا جایی باشد برای خلوت حرفهایم....اما دیگر بس است....دیگر پستهای معترضانه هم اگر نوشتیم پست موقت می کنیم....دیگر از غم و غصه ها...از درد ها....از نکات منفی نخواهم نوشت....سپردم به خدا....چه حرص بخورم و چه لبخند بزنم، اتفاقات خواهد افتاد بدون اینکه عکس العمل من تغییری حتی اندک در موجودیت انها بوجود آورد....

پ.ن: از اینکه در بلاگستان بعنوان یک دنیای مجازی با آدمهای جالبی آشنا شدم و دوستان خوبی دارم، خوشحالم! همین! امیدوارم در پروسه کار دیروزمان، نه به کسی برخورده باشد و نه خدای نکرده کدورتی پیش آمده باشد!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/5/15ساعت 18:55  توسط مرد  | 

یه چیزی نوشتم این بلاگفا ابله پاکش کرد!

خلاصه اش این بود که لاو ماو خبری نیست!

پست قبل یه تست بود که ببینم موضوعات عاشقانه چقدر طرفدار داره!

دیدم که به به! از این به بعد باید بلاگ رو با یه بک گراند مشکی و کلی قلب قرمز که دور موس می چرخن و یه عالمه از این عکسهایی که دختر و پسر.....! اآره خلاصه....باید با اینا اداره کنیم! مثکه بیشتر طرفدار داره!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/5/3ساعت 0:25  توسط مرد  | 

بزرگ می شویم...
اما هنوز تحمل سختی های زندگی را نداریم....
خدایا...چقدر این دنیا برایم تنگ شده....تنگ....احساس خفگی دارم....
به کمکت احتیاج دارم....
بیش از پیش....
الهی به امید تو!

 
+ نوشته شده در  2008/4/27ساعت 23:10  توسط مرد  | 

 

این دیده‌ی شوخ می‌کشد دل به کمند


خواهی که به کس دل ندهی دیده ببند!

 

+ نوشته شده در  2008/4/15ساعت 18:34  توسط مرد  | 

 

"هیچوقت نخواستم تو مثل من بشی، چون جمع من و من، نمیشه ما و هیچوقت نخوامم من مثل تو باشم چون جمع تو و تو، نمیشه ما....می خواستم تو خودت باشی و منم خودم تا جمع من و تو بشه ما!"

پ.ن: سریال نشانی رو هرچند فقط بعضی قسمت هاش رو دیدم، اما به نظرم سریال جالبی بود خصوصاً دیالوگ هاش ...ظرافت های طنز گفتاری در کار رامبد جوان قابل تقدیر بود اما یکی از قسمت های فیلمنامه این بود...

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/4/2ساعت 16:16  توسط مرد  | 

 

روز مهندس رو به خودم! و همه بروبچ مهندس تبریکات صمیمانه عرض می کنم... :)

 

پ.ن: فردا جشن فارغ التحصیلی دانشکده است و خدا وکیلی اصلاً حس اش نیست! هوارتا کار داریم این یکی هم روش!

 

اضافه تر (از طرف س۳م) به مناسبت روز مهندس!

اهل دانشگاهم...رشته ام علافي‌ست...جيب‌هايم خالي ست...پدري دارم...حسرتش يك شب خواب! دوستاني همه از دم ناباب...و خدايي كه مرا كرده جواب... اهل دانشگاهم...قبله‌ام استاد است...جانمازم نمره!...خوب مي‌فهمم سهم آينده من بي‌كاريست...من نمي‌دانم كه چرا مي‌گويند مرد تاجر خوب است و مهندس بي‌كار...وچرا در وسط سفره ما مدرك نيست!...((چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد)) بايد از آدم دانا ترسيد!...بايد از قيمت دانش ناليد!...و به آنها فهماند كه من اينجا فهم را فهميدم!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/2/24ساعت 20:46  توسط مرد  | 

بنام خداوند بخشنده بخشايشگر


 

و شما سه گروه خواهيد بود! «7»

 [نخست‏] سعادتمندان و خجستگان [هستند]؛ چه سعادتمندان و خجستگانى‏! «8»

 گروه ديگر شقاوتمندان و شومانند، چه شقاوتمندان و شومانى‏! «9»

 و [سومين گروه‏] پيشگامان پيشگامند، «10»

 آنها مقرّبانند! «11»

 در باغهاى پرنعمت بهشت [جاى دارند]! «12»

 گروه زيادى [از آنها] از امّتهاى نخستينند، «13»

 و اندكى از امّت آخرين‏! «14»

سوره واقعه

 

این دو آیه آخر همیشه برام جالب بوده....

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/1/9ساعت 17:52  توسط مرد 

 

 

دلم می خواد داد بزنم هوارتا...جیغ بکشم! آقا جان به پیر به پیغمبر دیگه کم آوردم!

 

 

پ.ن: اون انصراف موقتی می باشه! البته اگه اینان که تا ما رو بدبخت نکنن خیالشون راحت نمیشه!

 از اظهار نگرانی همه دوستان ممنون! ببخشید که کپ کردید!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/11/26ساعت 20:34  توسط مرد  | 

 

 

امروز رسماً طی نامه ای از ادامه دوره کارشناسی ارشد انصراف دادم!

 

+ نوشته شده در  2007/11/25ساعت 21:35  توسط مرد  | 

خدایا بابت هر آنچه با علم و حکمتت در اختیارم گذاشتی و هر آنچه از من دور ساختی شکر!

همین و بس!

پ.ن: پست قبلی پست بسیار تندی بود که فکر میکنم جلوه خوبی نداشت! ناشکری! حذفش کردم!

+ نوشته شده در  2007/11/11ساعت 4:34  توسط مرد  | 

 

چه زود دلتنگ شدم...خیلی زود دیر می شود! خیلی زود...

فلسفه عکاسی اگرچه ثبت خاطرات است اما این ذهنمان هر بار، با دیدن عکس های گذشته غم عالم بر سرش خراب می شود!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/11/8ساعت 14:49  توسط مرد  | 

سالهای زیادی بود قسمتم نمی شد برم مشهد، همين قبل از عيد مي خواستيم بريم كه به هر دري زديم نشد! ولي اين بار وقتي تصميم گرفتيم بريم، كمتر از ۴۸ ساعت بعدش داشتيم تو قطار تو سرو كله هم ميزديم و بلوف ميزديم!

با وجود اينكه امروز رو فقط با سه ساعت خواب گذروندم ولي حس ميكنم هم از نظر تفريحي و هم معنوي بهش نياز داشتم! سفر خوبي بود با احسان و اميرو و صالح!

خدايا بازم شكرت! چقدر خلوت بود! خيلي چسبيد! جاي همگي خالي بود اساسي!

ياحق.

+ نوشته شده در  2007/4/15ساعت 12:0  توسط مرد  | 

خاطره سال: عمره دانشجویی!

عذاب سال: شک در اعمال حج عمره!

شادی سال: بالاترین نمره حاج علی در مجموع ۵ واحد درسی شدم!

شیرینی سال: معافیت سربازی!

تلاش سال: کنکور فوق لیسانس!

سرگرمی سال: بلاگفا!

استاد سال: حاج علي!

بازديد سال: پتروشيمي اراك!

حسرت سال: درگذشت مهندس اسماعیلی و مهندس حامد شفاعی!

آهنگ سال: تمنای وصال از مختاباد! (من تازه کشفش کردم...یه ذره دیره ولی بیخیال)

فیلم سال: اخراجی ها!

سریال سال: صاحب دلان (پخش شده در ماه رمضان) + زیر تیغ + به دنيا بگوييد بايستد!

تعجب سال: پخش سريال افسران پليس در شبكه دو سيما!

راديو سال: راديو جوان، برنامه به وقت جواني!

شب سال: شب های قدر و شب انجام اعمال حج!

روز سال: وداع با مدینه و و داع با مکه!

خاله خرسه سال: دوستی با رضا ماهیگیر!

افتخار سال: سخنرانی در رجب بیگی!

بیخیالی سال: میان ترم حرارت۲ !! تا روز پنج شنبه که درگیر مسابقات بودیم و جمعه هم رفتیم نمایشگاه نفت و گاز و پتروشیمی و شنبه هم رفتیم سر جلسه امتحان! خیلی ریلکس بدون اینکه چیزی خونده باشیم!

جوک سال: بابای نادیا

تصمیم ابلهانه سال: همگروه شدن با احسان در آزمایشگاه!

دوست سال: امیرو و مهدي (هم اتاقي هاي مدينه و مكه)

ريسك سال: پرواز يا توپولف به خارگ!

بی انصافی سال: مقام اولي خانوم مهندس!

ناامیدانه ترین لحظه سال: شب قبل (ساعت ۱۰ شب) از مسابقات کمیکار!!

فحش سال: ۵ واحد ۱۳.۵ گرفتن از دكتر حميدي در يك روز!

پرواز سال: رانندگي پشت ۲۰۶ صفر!

ملودي سال: آهنگ ساخته شده توسط باباي ناديا در مورد رئيس دانشكده و اصلاح ساختاري آهنگ نازنين مريم با لهجه لاتي كه شايد در آينده روي سايت قرار بگيره!

حركت انتحاري سال: پاك كردن همه دوستان در ۳۶۰.

سخت ترين قسمت سال: تصميم گيري براي آينده (اوايل تابستان سه نفري نسكافه به دست كنار دانشكده حدود يكي دو ساعت بيشتر روزها بحث ميكرديم و نتيجه آخر هموني شد كه الان مي بينيد!)

و...

شايد ادامه داشته باشه!

+ نوشته شده در  2007/3/17ساعت 11:56  توسط مرد  | 

هنوزم طنین صدای ۱۵۰ نفره ای در گوشم هست!

نفر اول بلند میگه : یا اجود الاجودین!

و پشت سرش همه تکرار می کنیم...یه عده هم که با فریاد بلند ما تمرکزشون رو ازدست میدن به ما ملحق میشن و همراهیمون می کنن!

حالا بیش از ۱۵۰ نفر تکرار می کنند!

و این بار یا الرحم الراحمین!

و هنوزم یادمه وقتی چرتم داشت می گرفت قبل از نماز صبح....صدای کاروانی که تازه اومده بودن و داشتن صفا و مروه رو سعی میکردن و فریاد میزدن الله اکبر! اشهد ان علی ولی الله....صدای بلند این گروه تازه نفس رو من در صحن مسجد می شنیدم...مو به تنم راست می شد....حس عجیبی بود.....چرتم پريد!

و جالب اینجاست من هنوز این حس رو دارم.....

هنوز گاهی احساس میکنم دارم دور خونه اش می چرخم....تصور می کنم...مجسم می کنم....ولی حس نیست...گویی واقعا دارم میان انبوهی از تسلیم شدگان منم تسلیم میشم....هنوز همون حس بهم دست میده....هنوز گاهی حس می کنم دارم به حجر الاسود نزدیک میشم....هنوزم وقتی طوافم تموم میشه....از دایره خارج نمیشم...این بار مثل الکترونی که جذب هسته بشه....فاصله رو کم و کمتر میکنم و قبل از اینکه به حجر اسماعیل برسم، سهمي وار جذب خونه اش ميشم....هنوز وقتي جذب خونش ميشم....صداي ناله هاي زني كه به عربي گريه مي كرد خاطرم هست....و شرطه اي كه اصرار داشت از هسته جداش كنه و همراهانش نيز! هنوز هم وقتي درد و دل هام تموم ميشه....خالي كه ميشم ميرم تو حجر....به زور خودم رو اون وسطها جا ميدم كه بتونم دو ركعت نماز بخونم تا سر نمازم به خونه اش نگاه كنم....اونقدر نگاه كنم كه تا ابد وقتي دارم نماز ميخونم اين حس رو كه الان جلو در خونه ايستادم رو فراموش نكنم....هنوز وقتي ميخوام از صحن بيام بيرون عقب عقب ميام! هنوزم عادت ندارم خداحافظي كنم....كسي كه قراره برگرده لزومي نداره خداحافظي كنه....هنوز ادامه داره و من اين حس قشنگ رو مرتب تجربه ميكنم و از تجربه كردنش اصلا خسته نميشم...

اين روزها دلم گرمه....به يه حرف و قول....يه چيزي بالاتر از قول مردونه اي كه روزي صد بار شكسته ميشه....قولي كه شكسته نميشه...حتي بالاتر از جاذبه زمين كه بي وزني مثال نقضش باشه....حتي قانون ها و اصل هاي فيزيك هم به پاش نميرسن....

نميدونم چرا اين ها رو نوشتم....فقط ميدونم مدام اين افكار در ذهنم رژه ميره و من مثل مجنون در گوشه اي نشسته و از سير كردن حافظه تصويري ام لذتي مي برم وصف نشدني!

ياحق.

+ نوشته شده در  2007/2/21ساعت 11:52  توسط مرد  | 

از وقتي اين آيه رو خوندم رفتم تو فكر اساسي.....آيه ۲۱ از سوره مباركه حشر...قاطي كردم!

 

لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَّرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْ خَشْيَةِ اللَّهِ 

وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ


اگر اين قرآن را بر كوهى نازل مي كرديم، قطعاً آن را از ترس خدا، فروتن و از هم پاشيده مي ديدى و اين مثل ها را براى مردم مي زنيم تا بينديشند.

 

ياحق.

+ نوشته شده در  2007/2/12ساعت 11:41  توسط مرد  | 

ايـــــــــــــران

 

زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست...

هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود....

صحنه پيوسته بجاست....

خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد.......

+ نوشته شده در  2007/2/10ساعت 11:40  توسط مرد  | 

السلام عليك يا اباعبدالله

نميدونم چي بايد بگم....فكر نميكنم الان زمان مناسبي براي حرف هاي بي ربط باشه. اين روزها روزهاي عزاداري با فكر و منطقه....عزاداري با تفكر....تفكر به شيعه...به جنبش شيعيان...به امر به معروف و نهي از منكر....نه اونجوري كه باب شده و آخرش دست كم چند تا كشته بده...به امر به معروف و نهي از منكر خاندان علي (ع).... به هدف....به فدا شدن و رسيدن به هدف.

مدتيه دارم به هزينه فكر ميكنم!! راستش معتقدم براي بدست آوردن هر چيزي بايد هزينه اي بپردازيم...براي موفق شدن بايد تلاش كرد و بايد هزينه كرد...هزينه زماني و انرژي...براي پيشرفت بايد هزينه كرد....حتي هزينه انساني....براي ادامه حيات اسلام و شيعه بايد هزينه كرد....هزينه مالي و جاني...هميشه و همه جا بايد هزينه كرد....

براي هر هدفي هميشه فكر ميكنيم كه چه هزينه هايي براي رسيدن به اون هدف بايد بپردازيم...يه روزهايي پدران و مادران اين سرزمين فرزندانشون رو هزينه كردن تا خاك كشورشون بيشتر از اين دست اجنبي نيوفته....كما اينكه خاطره كوچك شده كشورشون رو در زمان خفت بار قاجار فراموش نكردن....ايران رويايي....از بلخ و بخارا تا كشورهاي خليج و از بالا تا كشورهاي شوروي سابق!

خلاصه كه بايد هزينه كنيم....امام هزينه كرد تا اسلام بمونه....تا مسلمونها بدونن كه حتي اگر مردند نبايد هر خفتي رو بپذيرند...نبايد به ولي مسلمين شدن يزيدها تن بدن....نبايد بگذارن اسلام زير سوال بره....امام هزينه كرد تا ثابت كنه اين هزينه اقتصاديه و صرفه داره و سودش خيلي زود به جيبمون بر ميگرده.

اين روزها شور حسيني خيلي ها رو ميگيره....خيلي ها جو زده ميشن و دو روزي داغ هستند اما شمع هاي شام غريبان خاموش نشده شورشون مي خوابه و ميشن همون آدم سابق....شايد ماه رمضان ماه خودسازي باشه...شايد حج رفتن براي خودسازي و بازگشت به خدا باشه اما من معتقدم محرم ماه بازگشت به جامعه است...تفكر و خرد جمعي....ماه اتحاد....

چند روزي است بشدت دارن روي آداب و رسوم و بدعتهايي كه درباره محرم شده بحث ميكنن و خيلي از آيين ها رو زير سوال مي برن....هر چند خيلي ديره اما بازم شكر كه فهميدن بايد منطقي برخورد كرد ونه احساسي.... البته اينجا مصداق "عدو شود سبب خير است"...چون با داغ شدن بحث اختلاف افكني بين شيعه و سني، بزرگان فهميدن كه بايد جلوي سنت هاي زننده كه چهره شيعيان رو در ذهن افكار عمومي زشت ميكنه رو بگيرند.

قمه زدن و فرياد ها و نعره ها و لباس كندن ها حركتهاي احساسي است كه شور حسيني يه عده رو ميگيره و كارهايي ميكنن كه حاليشون نيست دارن شيعه رو خراب ميكنن....من ميدونم كه ميگم!!!.... دوستي ميگفت فيلم هاي شما شيعيان رو در حاليكه به خودتون چاقوهاي برنده اي ميزنيد براي امامتون به ما نشون ميدن و ميگن شيعيان به همين اندازه خشن هستند...

داستان مداحي ها هم كه ديگه تعريفي نداره....هيچ وقت نفهميدم اين عزيزي كه ميگه "ابوالفضل صنوبره...ابوالفضل شيره نره" منظورش چيه؟!

بگذريم...همه تون موافقيد كه داريم به بيراهه ميريم....

خلاصه كه اين روزها خيلي بايد فكر كرد...هميشه چيز جديدي براي فهميدن و ياد گرفتن هست. اونم تو همچين اتفاق تاريخيه بزرگي.

+ نوشته شده در  2007/1/28ساعت 11:36  توسط مرد  | 

این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوزنامه ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو -غزلم-شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت به خاک سیه میکشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد

بر چشم باز فرصت دیدن نمیدهد

وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است

معیار مهرورزی مان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشقبازی است ؟

اصلا کدام احمق از این عشق راضی است ؟

این عشق نیست فاجعه قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا بحرفهای غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق

اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

تن را به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریا کار زنده اند

این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

یعقوب درد می کشد و کور می شود

یوسف همیشه وصله ناجور می شود

اینجا نقاب شیر به کفتار میزنند

منصور را هرآینه بر دار میزنند

اینجا کسی برای کسی کس نمی شود

حتی عقاب در خور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد بجز تازیانه نیست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است

ما میرویم هر که بماند مخیر است

ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دلخوش نمیکنیم به عثمان و مذهبش

در کیش ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما میرویم مقصد ما نامشخص است

هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است

از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما میرویم ماندن با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

دیریست رفته اند امیران قافله

ما مانده ایم غافل پیران قافله

بر درب آفتاب پی باج میرویم

ما هم بدون بال به معراج میرویم


پ.ن: ممنون از الطاف شما درمورد برداشت آزاد.

پ.ن: چقدر بعضی اتفاقات در کنار هم سخت باور میشن!

لبخند تلخی که بر صورت آدم باقی می مونه گاهی اوقات تاثیری میگذاره برای یه عمر. حیف که که چه ماندنی هایی در ذهن آدمی میماند گاهی...آنچنان بر لوح آدمی میخ می کوبند که تا ابد یادت بماند کیستی و که بوده ای!!

یه جورایی دیگه نیازی به نوشتن این بلاگ و متن سمت چپش نباشه!

پ.ن: من حالم خوبه! بیشتر در انتظار نوبتی هستم تا میخ طویله ای از خودم در ذهنشان بکارم!

یاحق.


اضافه شد:

بعضی وقتها شميم حرف دل من رو خوب ميزنه:

"آدمها کثیف تر از همیشه شده اند، درست مثل دستشویی های دانشکده؛ همان طور که روابط افراد سردتر از قبل شده، مشابه هوای دستشویی های دانشکده؛ و به همان صورت که برای پیدا کردن یک مرد با شرافت باید بیش از حد تصور منتظر ماند، دقیقاً مانند انتظار برای یافتن یک دستشویی خالی در دانشکده."
+ نوشته شده در  2007/1/14ساعت 11:33  توسط مرد  | 

گرفته شده در شهريور 85- عمره دانشجويي

یا عدتی عند الشدائد....

من رو تنها نگذار....من ضعیفم...پشتیبانم باش...

یا من یهدی من یشاء...یا من یضل من یشاء...

ما رو به راه خودت رهنمون کن...واقعاً كه هدايت خواهم شد اگر تو بخواهي و گمراه خواهم شد اگر تو بخواهي....پس من رو به جرگه گمراهانت رهنمون نكن...

يا من لايشغله سمع عن سمع!

يادم مياد اون روزي كه همه تو فكر سه تا حاجتشون بودن وقتي چشمشون ميافته به خونت....به خودم گفتم حالا اون سه تا كه هيچي ولي مگه خودت نگفتي "ادعوني استجب لكم"....پس بايد گفت و گفت و خسته نشد! اون سه تا هم لابد يه جور نماده....

يادم مياد تو طواف چي ميگفتم....يادم مياد وقتي طوافم تموم شد اومدم سمت مستجار و سرمو گذاشتم رو ديوار خونت....ميخواستم آروم بگم...فقط خودت بشنوي....با اينكه ميدونم از رگ گردن به من نزديكتري و من نگفته، ميدوني چي ميخوام بگم...اما ميدونم كه دوست داري از زبون خودم بشنوي....آره!

يا من هو لمن دعاه يجيب!

اون شب....گفتم بهم انگيزه بده تا بتونم تا آخر عمر تو اون مسير كه مدنظرم بود قدم بردارم...يادم مياد خيلي اصرار داشتم....وقتي برگشتم اگه به اين چيزا فكر ميكردم يه ندايي ميگفت، به پا حس گذرا نباشه و ناپايدار...تا حالا كه نگه ام داشتي...براستي كه اگر تو نمي خواستي همين حالاشم مسير عوض شده بود...پس حالا كمكم كن بقيه اش رو هم با شدت و قوت بيشتر ادامه بدم.

ميدونستم "سريع الرضا"يي و ميدونستم "سريع الحساب" هستي اما نميدونستم "سريع الاجابة" هم هستي و چقدر نادان بودم...نميدونستم "سريع" يعني چي...حالا هم نميدونم....اين يه وهمه كه شايد فهميدم!

يا رب...يا رب...يا رب....

ترسم از اوني هست كه تو قرآن گفتي....

اونجا كه ميخوانم، مردم خيلي هاشون ادعاي ايمان ميكنند....اما ايمان ندارند و مشركند...

پس من رو جزو اون مدعي ها قرار نده....دوست ندارم طبل تو خالي باشم.

آره...مي ترسم...اونجا كه ميخوانم وقتي حجتت رو بر بنده هات تموم ميكني....انتظار داري چشماشون رو باز كنن و ببينن و اگر نبيين، در رحمتت رو به روي اونها مي بندي. اين نشونه ها چيه؟ نكنه توهمه؟ اون خواب كه يكي اومده ميگه حاجتت اجابت شده و بعدشم حاجي ديشب چي ميگفت!

آره...من كم آوردم! نميخوام اشتباه كنم...نميخوام با طناب پوسيده اون شيطان رجيم برم تو چاه...اما من كه علمم كمه...خودت ياورم باش!

من جز در خونه ات اميدي ندارم...مگر نه اينكه گفتي همه ما رو با "ترس و گرسنگي و كاهش جانها و مالها" مي آزمايي؟ پس چه جوري تحمل كنم بدون اميد به رحمت وسيعت. يا رب العالمين.

الهي اميد هيچ بنده اي رو نا اميد نكن.

به همين شبهاي عزيز ازت ميخوام بهترينهايي كه خودت بهتر ميدوني رو برام مقدر كني...من چيزي نميخوام...چون من محدود فكر مي كنم...خودت آنچه صلاحم هست رو برام مقدر كن.


پ.ن:

۱- آيه ۳۳ سوره لقمان:

"مبادا زندگاني دنيا شما را بفريبد، و مبادا (شيطان) فريبكار شما را به ( كَرَم) خدا مغرور سازد!"

هيچي ندارم که اضافه بگم.

+ نوشته شده در  2006/10/13ساعت 11:25  توسط مرد  | 

خداوندا !

چه بسیار انسانهایی را دیدم که از دیگران، عزت طلبیدند و ذلیل شدند و از غیر تو طلب ثروت کردند و فقیر شدند و طلب بالا رفتن نمودند و پست شدند.

 

دعای ۲۸ از صحیفه سجادیه

 

 


 پ.ن: يادم مياد يه بابايي مي گفت زندگي مثل شطرنج ميمونه، اگر بازي نكني ميگن بازي بلد نيست و اگر خوب بازي كني، همه ميخوان شكستت بدن. حالا شده حكايت ما.....

+ نوشته شده در  2006/9/28ساعت 11:21  توسط مرد  |