تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

دیروز روز موعود بود!

ولی دفاع حال نداد! :) من خودمو آماده کرده بودم باسه حمله و به صلیب کشیدن داورا به جای خودم که اصلا کار به اینجاها نکشید!

داور شریفی مون که یه چند تا پیشنهاد داشت کلا، که چندتاش درست بود. یکی اش هم چرت بود. خودشم فهمید داره پرت میگه، به دکی ما هم رو کرد گفت: به نظر من باید اینکارو هم می کرد اقای دکتر، نه؟ دکی هم با زبون بی زبونی گفت که پرت میگی ولی دیگه گفتیم ضایع اش نکنیم ادامه ندادیم! (به اونایی که بودن: اونجا که می گفت بهتر بود نتایجت رو علاوه بر اکلیپس با نتایج آدمای قبلی چک می کردی!!)  بعدم خواست راجع به یک سری از نمودارها ابهام و اشکال وارد کنه که در این صحنه، داور داخلی طی یه حرکت غیر منتظره (البته دفاع از من از ایشون بعید بود!) وارد عمل شد و خلاصه مشکل حل شد! در واقع معلوم شد ایشون (داور خارجی حواسش به محور عمودی نمودارها نبوده و فکر کرده همشون کپی پیست شدن!)

و اما داور داخلی!

اصلا ترکوند!! حالا قضیه چی بود خدا میدونه ولی فکر کن اول شروع کرد تعریف کردن که آقا این نوشته ای که دادی دست من از نظر نوع نوشتن و تقسیم بندی مطالب خیلی خوب بوده و اینا! (اینجاها بود که گفتم الان میگه با این وجود....) و بعدشم یه مقداری راجع به کار سوال داشت که البته سوالش از من نبود زیاد. کلا نظرش رو راجع به این موضوع داد. البته یکی دو تا پیشنهاد هم راجع به مروری بر مقالات گذشته داشت که همونجا موضوع بر طرف شد.

بعدشم تمام! خدا رو شکر...


پ.ن: ولی انصافا جلسه دفاعی که دو سه تا شهید و چهار پنج تا مجروح نداشته باشه حال نمیده! کلا دیروز جلسه دفاع به نظر خودم یه ذره رومنسش (= همه با متانت و احترام به سوال جواب پرداختن!) زیاد بود و اکشنش کم! لازم به ذکر که همینکه درام نشد خدا رو شکر (گفته باشم!)!

پ.ن: البته این به نظر من اومد! حالا کسائیکه اونجا حاضر بودن شاید نظر دیگه ای داشته باشن! :دی

پ.ن: همه بروبچی که تشریف آوردن دستشون درد نکنه! و از اونجایی که همگی فوقی بودن، ایشالله دفاع خودشون! :)) فقط احسان میمونه، که شرمنده، من تا کانادا نمیام باسه دفاعیه کسی! توقع نکنی یه وخت!

اینم از این!

+ نوشته شده در  2009/9/9ساعت 10:4  توسط مرد  | 

هی من میام میگم همه اتفاقات این دنیا بر اساس یه حکمتیه، هی شما بگین نه!

فکر کن دو نفر هستن که از هم متنفرن! یعنی یکی شون که خودم باشم رو شک ندارم و اون یکی هم طبق تبصره اول قانون سوم نیوتن، از من بدش میاد! البته نیازی به قانون و تبصره نیست! سر کلاساش نشون داده که ما با هم رابطه خوبی نداریم. حالا فکر کن ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادن تا تنها گزینه باقیمانده برای داوری پایان نامه من این آقایی باشه که از نظر رفتار (به لحاظ جنبه و خصوصا شعور رفتاری) به فرزاد حسنی در برنامه های تلویزیونی می ماند!!

واقعا داوری پایان نامه من شد یه طلسم. هیچ کس توی این دنیا پیدا نمیشد که با توجه به موضوع کارم، تو این روزها بخونتش. میگفتن کار داریم، سرمون شلوغه! یه داور خارجی داشتیم، این "علی وطن" (هر چی میکشم از دست خود خودشه!) گیر داد که الا و لله باید این رو بکنی داخلی چون داره کارای اداری اش طی میشه که بیاد اینجا و هیئت علمی ما بشه! مجبور شدیم لیست رو عوض کنیم! بعد که همه کارا تموم شد و اوضاع داشت بهتر میشد، دانشکده قبول نکرد که این آقا داور داخلی ما باشه!! حالا امروز مجبور شدیم برای بار سوم لیست داوران رو عوض کنیم!

نمیدونم حکمتش چی بود که اینطور شد، ولی حتما اون خدایی که اون بالا نشسته چیزی میدونه که من از درکش عاجزم! والا انقدر در و تخته بهم نمیخورد تا من و این عزیز دوست داشتنی که همیشه سایه اش رو با تیر زدم، دوباره سر و کله مون بهم بیافته!

اما از اونجایی که شما هم ممکنه مثل بعضی دوستای خودم فکر کنین "کسی که حسابش پاکه، از محاسبه چه باکه؟؟"، باید خدمتتون عرض کنم که در این مورد زیاد موافق نیستم چرا که اصولا اگر دستتون تو کار باشه خودتون متوجه میشین که بعضی ها فهیم اند در برخورد و بعضی ها نه! به هر حال ایشونم فارغ از اینکه من کار کردم یا نه، با نیت بد میاد سر دفاع و میدونم که اونجا چی کار میخواد بکنه!

(دکی خودمم این آخری، موقع امضا برگه ها، اعتراف کرد که ترکیب دفاع ات اصلا ترکیب خوبی نشد و اینا هیچ کدومشون سر دفاع کمکی بهت نمی کنن!)

دیگه توکل به خدا....اینم بخشی از زندگیه! امیدوارم که آخرش به خوبی تموم بشه! فعلا باید برم برای این چند روز باقیمانده تا دفاع حسابی خودم رو آماده کنم که بهترین استراتژی دفاع، حمله است.


خدایا به امید تو!

+ نوشته شده در  2009/8/31ساعت 14:50  توسط مرد  | 

من واقعا نمیدونم الان چه عکس العملی نشون بدم از خودم! :) جیغ بکشم، موج مکزیکی برم؟ باسه خودم کامنت بذارم؟؟

یعنی وقتی می شینی منابع و ماخذ رو میزنی و دیگه فایلت آماده پرینت میشه، سایز پوست باسه بدن تنگ میشه. نه که حالا خیلی مهم باشه ها! ولی همین که دو ماه پوست آدم کنده میشه تا بشینه یه متن بالای صد صفحه بنویسه با این ورد (لعنت خدا بر این باگ های فارسی نویسی توی ورد!!) و هی نمودار از اکسل تولید کنه و فهرست بزنه و شماره گذاری کنه و هی اشتباه بشه و درست کنه و هی اشتباه بشه و درست کنه و هی اشتباه بشه و درست کنه، اونوقت می فهمی من چه حسی دارم!

ولی انصافا هیچ لحظه ای شیرین تر از خلاصی از یه همچنین ددلاینی و تموم شدن یه مقطع دیگه نیست. البته این اتفاق زیاد توی زندگی اتفاق نمی افته و به همین دلیل میخوام با اجازه علیرضا (چون ایده رو از وبلاگش گرفتم البته!) بنویسم:

 

گویند که لحظه ای است تمام شدن پایان نامه، آن لحظه هزار بار تقدیم "خودم" باد :دی

 

پ.ن: این خودمونی نوشتن توی بلاگ باعث اشتباهات توی تایپ پایان نامه شده بود. "یه" به جای "یک" زیاد نوشته بودم!

پ.ن: یه بخشی از کارم ماکرو نویسی توی اکسل بود، برای توضیح گاهی توی متن اشتباه می نوشتم مایکروسافت اسکل! البته درستش همینه ها! :دی

پ.ن: دیگه هر کی از ورد سوال داره می تونه به بنده رجوع کنه! :) فقط نفهمیدم چه جوری میشه برای شماره صفحات اولیه نوشت: "یک، دو، سه و ..." به جای "1، 2، 3 و ..." کسی میدونه؟

 

حالا اینا به کنار، جون داداش این روزهای خوب ماه مبارک که می شینین سر سفره افطار، یادی هم از ما بکنید.

 

 

+ نوشته شده در  2009/8/21ساعت 17:7  توسط مرد  | 

هوش سرشار ایرانی که میگن یعنی این!

طرف اومده برای کنفرانس یک ماه آینده انجمن زمین شناسان اروپا مقاله داده تحت عنوان:

XY404 EGU2009-6632 :Optimization and Design of Geodetic Networks using "KALE PACHE" Method
b. goosfand, kh. boz, and G. Barre sefid

حالا رفتیم چکیده اش رو داشته باش:


Finding a reliable method for the first and the second order design is the aim of this paper. We called this new method, "KALE PACHE". To have better results we advise to campaign early in mornings and use equipments like: Zaboon, Cheshm and of course Pacheh. It is necessary to use Ablimoo after Second Order Design. More numerical results described in the paper.

 

من واقعا دیگه حرفی ندارم بزنم! فقط خدا بده برکت! هوش و استعداد و نمک رو میگم!

لینک کنفرانس

لینک pdf چکیده مقاله

 

یاحق.

+ نوشته شده در  2009/3/1ساعت 16:3  توسط مرد  | 

نمیدونم چه لذتی تو این "آخرین امتحان" همیشه نهفته است که حتی اگه اصلا هم نخونده باشی و اصلا هم درس برات جذاب نباشه و اصلا هم نتونی تصور کنی سوال امتحان چه شکلیه، ولی خدا خدا میکنی زودتر امتحان شروع بشه و خلاص بشی از شرش!

بقیه رو نمیدونم ولی همیشه امتحان آخر رو خیلی با رضایت خاطر شرکت می کردم و البته همیشه هم 90% زمان امتحان رو به این فکر می کردم که بعد امتحان چه خاکی تو سرم کنم! (از فرط شادی البته) این حس هم هیچ محدودیت سنی نداشته و از دبستان باهام بوده تا همین حالا! مثلا ترم پیش امتحان ازدیاد برداشت با اینکه خیلی از سوالات رو شک داشتم ولی به جای اینکه بشینم فکر کنم جوابش چی می تونه باشه داشتم فکر می کردم بعدازظهر اون روز کجا برم کثافت کاری کنم؟ :))

حتی شاید باور نکنید ولی سر جلسه کنکور هم چند دقیقه ای رو به این فکر می کردم که آخ جون دیگه این آخرین خان هم برداشته شد!

فردا آخرین امتحانه! :)

+ نوشته شده در  2009/1/24ساعت 20:23  توسط مرد  | 

اي خواهر! اي برادر!

اي كسي كه الان دانشجوي فوقي!

اي كساني كه به جرگه فوقي ها نپيوستيد!

اولي ها!

دومي ها!

خلاصه همه همه!

با شمام!

تو كه اون گوشه داري كثافت كاري مي كني! ببند نيشتو :)

از ما كه گذشت ولي از من پير فلك به شما نصيحت در دوره ارشد همه درس هاي تئوري رو همون سال اول كه هنوز پروژه تون شروع نشده و داغ درس خوندنيد پاس كنيد بره پي كارش! قال قضيه رو بكنيد! و الا مثل من فلك زده نه حسّش ديگه هست كه بشينيد براي نميدونم ميان ترم و پايان ترم و اينا بخونيد نه حوصله كلاس رفتنش هست! من جداي اون 9 واحدي كه جبراني بهم خورد و ترم اول رو به فنا داد حاضر بودم ترم پيش اگه بازم واحدي ارائه مي شد بگيرم تا به جاي 15 واحد يه 18 تايي، 21 تايي ميگرفتم ولي عوضش الان خلاص بودم!


پ.ن: از وقتي ما نمره تافل گرفتيم ديگه شديم ديكشنري گوياي انستيتو! :) حالا بماند داستانهاش...شايد بعدا پابليش بشه!


- The center of mass is at rest يعني چي؟

- گرانيگاه داره استراحت ميكنه!


ياحق.
+ نوشته شده در  2009/1/19ساعت 17:29  توسط مرد  | 



ظاهرا اينا براشون تصوير ارائه دهنده ضروري تر از خود مقاله است!


نگرفتی چی شد!

ببین نوشته ستاره دار ضروریه! خب؟

حالا اصلا سگ خورد که عکسم میخواد با مقاله! :) ولی دقت کن! تصویر ارائه دهنده مقاله ستاره داره یعنی ضروریه ولی خود مقاله ستاره دار نیست!

فکر کنم از اون کنفرانس هاست که فقط خوشگلا ارائه میدن! مثل بعضی استادا که به خوشگلا چهار نمره بیشتر میدن!


+ نوشته شده در  2009/1/11ساعت 10:35  توسط مرد  | 

اگه ميخواستم براي اين پستم عنواني انتخاب كنم ميگذاشتم سنگ پاي قزوين! :)

يه بنده خدايي اينجا توي انستيتو هست كه اصلا تخصص خاصي نداره ولي حالا اگه خيلي اصرار كنين ميگم تخصص داره ولي هر چي هست توي نفت نيست. ولي خوب دست تقدير و سرنوشت آوردتش توي انستيتو!

با اين اوصاف زياد چيزي از نفت نميدونه! (در حد خودم!)

بعد هر سال اوايل زمستون (همين روزا) يه ليست ميزنه به برد تحت عنوان پروژه هاي تحصيلات تكميلي! حالا باز بماند كه چه ليست حيرت آوريه! همش تدوين نرم افزار هاي تخصصي جزئي ترين مسائل مهندسي نفت هست و اينا! من نديدم كسي هم باهاش پروژه بگيره مگر اينكه اهل دودر و پيچوندن باشه!

حالا غرض چي بود؟

امسال يه نامه زده، هركس ميخواد با من پروژه بگيره، حداكثر تا تاريخ 25 دي همراه با رزومه و ريز نمراتش بياد دفتر من! :)) (من: خيلي باحالي دكي!)


پارسالم به ما مي گفت زودتر بياد پروژه هاتون رو بگيريد كه ديگه من بيشتر از 4-5 تا نمي تونم دانشجو بگيرم! بايد به بقيه استادا هم برسه!!! :))

ياحق.

+ نوشته شده در  2009/1/1ساعت 11:37  توسط مرد  | 

به یاد دکتر قاضی مقدم!

یکی از اساتید ترم اولم در دانشگاه.

یادت بخیر.

روحت شاد و یادت گرامی.

+ نوشته شده در  2008/12/7ساعت 21:50  توسط مرد  | 


به نظر شما عكس زير متعلق به كدام دسته زير مي باشد؟

1) خارجي هاي مست
2) پيرمردان و پيرزن ساكن در خانه سالمندان
3) فيلم هاي هاليوود
4) آدمهاي الكي خوش
5) طرفداران اوباما
6) اساتيد دانشكده نفت دانشگاه استنفورد




پ.ن: از اونجايي كه من خيلي خفنم!!! و لابد ميخوام برم استنفورد :)) داشتم وب سايت دانشگاه استنفورد رو نگاه مي كردم وقتي اين رو ديدم كلي كيفور شدم! يكي اون مرد آخري باحاله با اون كراواتش كه عكس پنگوئن داره، يكي هم اون خانومه كه با تمام توان دهنشو باز كرده!! پس گزينه 6 صحيح بود!

ياحق.
+ نوشته شده در  2008/11/29ساعت 14:57  توسط مرد  | 

من: بابا ما داریم یخ میزنیم چرا اینجا سیستم گرمایشی اش کار نمیکنه هر تلاشی می کنیم؟
مسئولش: مگه سرده؟
من: [از سرد گذشته!] خيلي!
مسئولش: خب اون اتاقی که شما هستین سیستم گرمایشی اش مشترکه با اتاق بغلی اش و از اونجا کنترل میشه!

hint: اتاق بغل 5 ماهی میشه که تخلیه شده و درش قفل شده!

من: [تا الان فکر میکردم پت و مت فقط برای سرگرمی ساخته شده! در نهایت احترام به هرچی مهندس عمران و معماری و این چیزاست!]



یاحق.

+ نوشته شده در  2008/11/20ساعت 8:4  توسط مرد  | 

یه مدتیه افتادیم دنبال ریکام!

پیش چهار تا استاد رفتم کلی استقبال کردن و تحویل گرفتن. گفتن فرمهات رو بیار امضا می کنیم و می نویسیم و خلاصه کلی حال دادن.

یه استاد دارم که ۵ تا درس داشتم باهاش (بعبارتی میشه ۱۲ واحد لیسانس و ۳ واحد فوق) و توی ۴ تاش تاپ شده بودم (بعبارتی ۸ تا لیسانس و ۳ واحد فوق) بعد باهاش یه مقاله داده بودیم و یه حل تمرین کوچولو هم باهاش داشتم. تقریباً مطمئن بودم كه ريكام خوبي ازش ميگيرم. با كلي اميد رفتم پيشش ......

من: دكتر دارم اپلاي ميكنم برای پی اچ دی. خواستم ببينم مي تونم ازتون ريكام بگيرم؟

دكتر: من چون زياد شما رو نمي شناسم نمي تونم بهت ريكام خوبي بدم!!!!

من: (در حالي كه كپ كردم!) ولي من نمره هاي خوبي از ۵ تا درستون گرفتم و باهم مقاله داديم و تي اي تون بودم. همينا رو بنويسين براي من كافيه!

دكتر: من دوست دارم توي ريكام از پروژه هاي دانشجوهام بنويسم و چون شما با من پروژه نداشتي من چيزي ندارم بنويسم! برو از استاد پروژه هات بگیر!

من: خب من سه تا ريكام بايد بدم. دو تاشو از استادای پروژه های لیسانس و فوقم مي گيرم ولي يكي اش مي مونه!

دكتر: نه دو تا كافيه!

من: [عزیزم!!] توی سایتشون میگن سه تا. حالا شما اصرار داری حرفی نیست :دی

دکتر: میگم که! من می تونم اینا رو که میگی بنویسم ولی زیاد استرانگ نمی تونم ریکام بدم! (با لحن رفتي بيرون درم پشت سرت ببند!)

من: [بترکی!] پس فرمها رو ميارم براتون!

دكتر: [سرش پايينه! داره برگه هاش رو جا به جا ميكنه] (تو مايه هاي گمشو بيرون!)

من: خيلي لطف كردين! با اجازه....

 

پ.ن: تا ناکجا آباد آدم میسوزه دیگه خب! چقدر الکی تحویلش گرفتیما!

پ.ن: عمرا من اگه ازش ربكام بگيرم! :)

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/11/15ساعت 16:37  توسط مرد  | 

قسمت دوم و پایانی

 

شماها چقدر انسانهای پاک و مثبتی هستید واقعا! آدم به پاکی و معصومیت شما غبطه میخوره که هیچ فکر پلیدی به ذهنتون نمیرسه!

از قضا موضوع زمانی جالبتر شد که چند ماه بعد وبلاگ خودمان هم به کشفیات استاد بدل شد!


 

پ.ن: (بیخیال پ.ن سیاسی ای که نوشته بودیم شدیم!!)

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/11/7ساعت 13:8  توسط مرد  | 

قسمت اول!

فرض کنید یک دانشجوی ساده هستید که در یک روز آفتابی وارد سایت دانشکده می شوید و کلمه ای را در گوگل سرچ می نمایید. در این هنگام با آمدن نتایج چشمهایتان به اندازه نعلبکی شده، کودک درونتان حیرت زده شده و اندیشه های کثیف مرتبا به مغز سیگنال می دهند. بله! شما دوست عزیر یه کشف خارق العاده کرده اید! این کشف بی نظیر، پیدا کردن وبلاگ استادتان است بدون آنکه حتی قبل از سرچ به ذهنتان خطور کند که نتیجه جستجویتان انقدر درخشان است......(ادامه ماجرا)

 

پ.ن: خوشحال می شویم بدانیم شما ماجرای آغاز شده را چگونه ادامه می دادید؟

پ.ن: لطفا تمام اندیشه های کثیفی که از ذهنتان می گذرد را بدون سانسور منعکس نمایید!

با تشکر مدیر وبلاگ

+ نوشته شده در  2008/11/5ساعت 20:36  توسط مرد  | 

امروز نتايج داوري مقالات كنگره مهندسي شيمي اعلام شد.
وقتي نتايج رو مي ديدم اول كلي خنديدم! خدايي از اول ماه رمضون انقدر نخنديده بودم! بعدشم گفتم عجب اشتباهي كرديم فكر كرديم كنفرانس اينا آدم حسابي شده! كاش همون چيزا كه داشتيم رو مي فرستاديم!
يكي از بچه هاي ورودي 81 مون كه الان سرباز شده و بيشتر به علت جنبه طنزش معروف بود تركونده. اين آدم كه توي مقالاتش كه همش عددسازي آزمايشگاه بود و پاش رو توي آزمايشگاه نگذاشته بود، خودش رو ميزد از طرف "شركت نفت و گاز ...." شركتي كه وجود خارجي نداشت و سياستي بود براي خفن جلوه دادن خودش!
اين رفيق ما در دوران مقدس سربازي براي اين كنفرانس 7 تا مقاله پذيرفته شده داره!!

خيلي باحاليم!
نه؟ :))
+ نوشته شده در  2008/9/14ساعت 15:26  توسط مرد  | 

یه مدتیه حس نوشتن و بلاگ خوانی در من کور شده! شایدم بخاطر مشغله کاریه! :))

از ۸ صبح که میریم دانشگاه تا افطار. بعد از افطار هم یه فیلمی ببینیم باید بریم بخوابیم!

حالا این کمیک ها رو دیدم حال کردم، گفتم شمام به فیض برسین! فیض اکمل!

این اولیش:

این دومیش:

این سومیش:

این چهارمیش:

این پنجمیش:

این هم آخریش:

 

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/9/5ساعت 14:12  توسط مرد  | 

میگم فلانی خواستی میل بزنی به استادا به منم یه فوروارد بکن، میخوام ببینم چی میگی بهشون دستم بیاد!

طفره میره!

میگم ما که رشته مون فرق میکنه، دپارتمان و دانشکده مون هم فرق میکنه!

میگه آخه ظرفیت پذیرش دانشجوی پی اچ دی محدوده! رقابته دیگه بهرحال!

دیگه چیزی ندارم که بگم! :))

 

پ.ن: از هیچی تو عمرم به اندازه این پنج سال درس خوندن تو فنی خاطره ندارم! :)

+ نوشته شده در  2008/8/24ساعت 21:41  توسط مرد  | 

امروز داشتم یه چیزی میخوندم که به یکی از کشفیات جالب علمی ام تبدیل شد!

همیشه این سوال مطرح بود که چرا بچه هایی که میخوان برن امریکا امتحان GRE میدن!؟

تقریبا خود بچه ها هم نمیدونن!

یکی می گفت برای سنجش میزان دقت بچه هاست! تازه این سنجش با همون آزمون ساده ریاضی بدست میاد و نتیجه بخش Verbal برای بچه های مهندسی که میشن همکلاسی های ما، اهمیتی نداره...

یکی می گفت اصلا بخش غیر ریاضی اش مهم نیست! مثل این می مونه که به بچه دبستانی از دیوان حافظ سوال بدی!

یکی می گفت میخوان ببینن چقدر برای هدفت حاضری زحمت بکشی و البته که خودشونم میدونن که این امتحان خیلی مزخرفه و اون لغات هیچ کاربردی ندارن!

یکی میگه برای چاپیدن مردم و به جیب زدن پولشونه!

اما امروز خیلی اتفاقی یه متنی داشتم میخوندم که هرچند ظاهراً هیچ ربطی به این قضیه نداشت ولی کاملاً سوال من رو جواب داد!

تحقیقاتی که در امریکا انجام شده نشون داده که آدمهای موفق و برجسته آدمهایی هستن که دایره لغات گسترده ای دارن. اصلاً کاملاً صریح میگن نتیجه این آزمایشات اینه که آدمهای با IQ بالا تعداد لغاتی که بلند بیشتره و در واقع یکجور رابطه مستقیم بین تعداد لغاتی که شما می دونین و IQ شما برقراره! به این ترتیب شما با یه پشتوانه قوی از نظر تعداد لغات، می تونین بهتر فکر کنین و بهتر نظراتتون رو بیان کنید. در واقع یه جورایی جوانب بک موضوع رو بهتر درک می کنین.

فارغ از بحث اولی که داشتم، به نظرم کار جالبی کردن و حالا این امتحان مزخرفی که بچه ها میدن منطقی به نظر میاد! زمانی منطقی تر میشه، که می بینی بچه هایی که نمرات بالایی توی این امتحان میارن، بورس می گیرن و این با هیچ کدوم از تصورات اولیه بچه ها جور در نمیاد!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/8/14ساعت 14:47  توسط مرد  | 

بگذریم از اینکه تابلویی با این شکل ضایع هر روز صبح مثه آینه دق میمونه!

از خز بودنش که بگذریم! من مرده اون علامت دست بی ریختشم!

تابلو

حالا سگ خورد! اینجوری دوست دارین!؟ اصلا به من چه!

حداقل با چهار نفر مشورت کنین که تابلو بی سوادی تون رو اینجوری علم نکنین که مایه آبروریزی میشه!

Engineering

خدایا از سر تقصیرات ما بگذر!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/8/5ساعت 22:30  توسط مرد  | 

بالاخره ما امروز ترم دوممان هم تمام شد و حالا یادمان افتاد چیزی به پایان درسمان نمانده و دوباره افکار رفتن افتاده به جانمان مثل خوره! یعنی واقعاً کسی فکر میکند من آدم رفتن و ترک خانواده و وطن هستم؟! در خودم نمی بینم اما فعلاً مسیر کارهایش را خیلی خوب و به موقع انجام می دهیم و بعید نیست بیاییم اینجا بنویسیم که کارهایمان اوکی شده است و داریم میرویم!

باور کن اینها را که می نویسم فقط برای این است که این افکار خلاصم نمی کنند! عینهو شپش لای مو، در نورال های ذهنم رژه می روند و حسی در درونم فریاد میزند تو که نمی تونی ... بخوری... :))

نمیدانم...اما فعلاً چیزی که مهم است، تمام شدن ترمی است به غایت فیل افکن! باورم نمی شود بیک ترم پانزده واحدی در فوق تمام شده! امروز سر جلسه امتحان فکر می کردم وقتی رفتم بیرون پشتک بارو بزنم! آخیش!

حالا اینو ولش کن!

چند روز پیش داشتیم با بروبچ تو دانشگاه قدم میزدیم که صحنه ای دیدیم در حد فیلمهای دهه ۶۰!

انصافا این کیوسک های تلفن را آخرین بار در دوران ریاست جمهوری اول هاشمی میدیدیم! ولی خب دانشگاه است دیگر! نمیدانم حکمتش چه بود! مهم این بود که هیچ سیمی بهش وصل نبود احتمالا با سیستم وایرلس کار می کرد!

البته این روزها فیلم های تاریخی زیادی در دانشگاه فیلم برداری میشود! دیگر دیدن خانم هایی با کت و دامن و کلاه و نمیدونم فولکس ساواک و پرچم هایی که نوشته "نیکسون به ایران نیاید!" برایمان عادی شده! بعید نیست این هم در همین راستا باشد!

اما از در دانشگاه بیرون می رویم و این تبلیغ لب خندی جای میگذارد برای لحظاتی!

بدم نمی اید در جلسه شان شرکت کنم تا از این آقا خوش تیپه با اون استیل وایستادنش بپرسم!

"هی! فلانی!  پایین زندگی دقیقا کجایش می شود؟!"

همه اش را ول کن!

امروز رفتیم پیش یکی از این اساتیدمان و صحبتی کردیم. بعد میگه برای فلان پروژه باید مسئولش را مشخص کنیم تا اگر پروژه موفق نشد بدونیم کی رو باید دراز کنیم؟! :))

فکر کنم نمی دانست این جمله معنای خوبی ندارد!!

خدایا این آدمهای خنده را از ما نگیر! :))

 

پ.ن: از پست هایی مثل این پستی که نوشتم هیچ خوشم نمیاید! خاله زنک بازی محض است! فقط نوشتیم برای خالی نبودن عریضه! نگذارید به حساب نوشته های مرد! بگذارید به حساب کودک درونش!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/6/28ساعت 19:30  توسط مرد  | 

بدون شرح!

اضافه شد:
خوشبختانه ما فارغ التحصیل شدیم و دیگه لازم نیست خفت و خواری ناشی از دیدن این اطلاعیه رو در دانشکده تحمل کنیم!

 

+ نوشته شده در  2008/6/23ساعت 21:25  توسط مرد  | 

" این بچه های دانشگاه [...] رو دیدین؟ (با صدای آرام)

از روز اولی که میرن دانشگاه به فکر این هستن که اپلای کنن و برن خارج. (با صدای ملایم)

ای خاک بر سرت که انقدر به فکر رفتن هستی! (با صدای غضبناک) :))"

 

این شاهکار یکی از اساتید بود....

 

البته بعداْ اضافه فرمودند که بروید اما اگر برنگردید به مردم و میهن خیانت کرده اید!

انصافاْ این رو که راست می گفت! :)

 

پ.ن: میدانستی دلمان گاهی می گیرد؟ نمیدانی!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/5/11ساعت 23:10  توسط مرد  | 

ما سالی که رفتیم دانشگاه یه همدوره ای داشتیم که روزهای اول به همه می گفت تهرانیه! ما هم می گفتیم به قیافش نمیاد ولی خب دروغش چیه...لابد هست دیگه!

بعد از یکی دو هفته همه فهمیدن طرف خوابگاهیه و آمارش دراومد اهل کجاست....

ما که هیچوقت نفهمیدیم چرا اینکار رو کرده بود....چون هر آدم عاقلی می تونست به اونجایی فکر کنه که بالاخره چهارنفر توی خوابگاه می بیننش و از قضا هم اتاقیش میشن و خلاصه دروغش برملا میشه و چیزی که براش می مونه فقط کمی آبروریزی و اندکی ضایع شدنه!

حالا تازه که چی؟ یعنی مثلاً تهرانی بودن انقدر افتخار بزرگیه؟! :)

حالا ورژن جدید این داستان این بود....

از وقتی دوره فوقم تو نفت شروع شده....یه بنده خدایی (متاسفانه از دانشجویان دکترا) که کلی ادعاش می شد و بعداْ فهمیدیم که برعکس خیلی تعطیله،  ادعا می کرد که دانشگاهمون شاخه دانشجویی اس پی ایه رو داره و رئیسشم خودشه! ما هم گفتیم لابد راست میگه دیگه...چون توی سایت اس پی ای اسم دانشگاه تهران بود!

حالا که یک ترم گذشته فهمیدیم اون دانشگاه تهران ما نیستیم...اون، دانشگاه اهواز واحد تهران هستش! اصلاً دانشگاه ما شاخه دانشجویی این انجمن رو نداره و باید بریم دنبالش! :)) و از همه جالبتر اینکه اصلاْ خودش عضو این انجمن هم نیست!!!

برای اطمینان از مسئول این انجمن در ایران پرسیدیم که ایشونم شک مون رو تایید کردن!

بازم یه سوال موند برام....که چی؟! رئیس یه شاخه دانشجویی بودن انقدر آروزی بزرگیه برای یه دانشجوی دکترا!!!


پ.ن: بابا ایها الناس! تو رو به خدا...دروغم که می خواید بگید یه کمی فکر کنید که انقدر تابلو نباشه که هنوز هیچی نشده اول بسم الله همه بفهمن و گندش دربیاد! اونم چیزی که عالم و آدم هر روز باهاش سر و کار دارن! چه خوابگاه...چه اس پی ایی که هر روز باهاش کار داریم! اینجور دروغها وقتی گندش دربیاد دیگه بنکل اعتماد رو نابود میکنه! از بس که بزرگه!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/4/22ساعت 17:14  توسط مرد  | 

 

پروژه فوق را استارت میزنیم....

با یک عالمه امید و آرزو که در نگاه مان به آینده داریم!

موفق باشیم.... :)

 

+ نوشته شده در  2008/4/21ساعت 22:24  توسط مرد  | 

 

هرچند نه مجله ISI است و نه کنفرانس SPE...

ولی برای شکستن طلسم مقاله دادنمان...

لازم بود....

 

پ.ن: مقاله مان پذیرفته شد!

 

+ نوشته شده در  2008/4/16ساعت 23:20  توسط مرد  | 

 

ما قدیما که میرفتیم سر کلاس حل تمرین، اگه ۱۰ نفر بودیم، دست کم ۲۰ تا اسم می نوشتیم!!حالا سر کلاس به بچه ها میگم اسم دوستاتون که نیستن رو هم بنویسین، بعد برگه رو که نگاه می کنم یه اسم کم و زیاد نیست! دقیقاً به تعداد! :)

....

این کلاس حل تمرین هم عینهو روز قیامت میمونه! تمام کثافت کاریهایی که خودم سر کلاسهای حل تمرین میکردم میاد جلو چشمم! دودر کردن ها و پیچوندن و گوش نکردن و مسخره بازی و هزارجور دری بریه دیگه! :)

 

+ نوشته شده در  2008/4/10ساعت 9:26  توسط مرد  | 

به قول استاد،

این هفته، هفته ماچ و بوسه است!

 

+ نوشته شده در  2008/4/6ساعت 18:11  توسط مرد  | 

امروز میخوام به معرفی یکی از شگفتی های  عالم خلقت بپردازم.

یکی از عجایب خلقت پرودگار عالمیان که می تونه هر جایی که زندگی می کنه، به سیستم مردم اون قسمت از هستی گند بزنه ولی از بد روزگار خورده به پست ما و چند بدبخت دیگه! این آدم انقدر اعجوبه و شگفتی ساز و البته محبوب!! بود که ما برای جشن فارغ التحصیلیمان، فیلمی ساختیم که در آن موضوعات مختلفی رو از بچه ها پرسیدیم، یکی از آیتم ها این موجود خارق العاده بود! آیتمی که هم ردیف صحن فنی، خاطره جالب، بهترین روز و خیلی چیزهای مهمتر قرار گرفت.

این دوست عزیز مسئول سایت کامپیوتر دانشکده است!

سوال این بود: "نظرتون راجع به آقای فلانی (مسئول سایت) بعنوان یکی از اموال دانشکده* چیه؟"

* علت اینه که ما هر تلاشی کردیم وضعیت مزخرف سایت رو اصلاح کنیم نتونستیم! زورمون نرسید! از اینرو معتقدیم ایشان از اموال دانشکده اند!

و البته بعضی از جوابها من باب تفهیم عمق فاجعه! (کسی باور نداره فیلم رو نشونش بدم)

آقای الف: دهن ما رو ....

آقای ب: بی مرام!

خانوم ج: بی شعور! احمق! کثافت!

و....

منتهی یکی از منحصر بفردترین آدمهایی است که در این بیست و دو سال دیدم. سایت کامپیوتر دانشکده ما ساعت کاری مشخصی نداره...هر وقت ایشون حال کنن باز میشه و هر وقت اراده کنن با خاموش کردن کامپیوترهای سایت دهن ما رو صاف می کنند. تصور کن روزهایی که ترم داره تموم میشه و همه مجبورن ساعات زیادی رو برای پروژه های مختلف وقت بگذارن، وسط کار می شنوی که آقایون و خانومها: "سایت تعطیله!"..... از اونجا که ممکنه فکر کنی عقل سلیم در اینه که کمی وقت بهت بدهند، اولش زیاد تحویل نمیگیری و فقط کمی سرعتت رو بیشتر می کنی که به غرغر هاش نرسی و کارتو ببندی! ولی سخت در اشتباهی چون ییهو برق سایت رو قطع میکنه تا برای همیشه داغ پروژه رو دلت بمونه!

این دوست عزیزمون بیشتر وقتش رو در سایت بیکاره یا داره فیلم دانلود میکنه! (حتماً خودتون می دونید که فیلم خانوادگی دانلود نمیکنن! لابد می پرسین پس چی؟ دیگه این به هوش خودتون بستگی داره!) بگذریم...بعد وقتی ازش سوال می پرسی،

می فرمایند که " سوالاتتون رو کتبی بنویسید تا در اسرع وقت به شما پاسخ داده شود"....

حالا بر می گردیم به سوال شما! سوال شما چی بوده؟

سوال شما چیزی شبیه به این بوده که چرا پرینتر کار نمیکنه؟ (احتمالاً چند ساعت دیگه باید گزارش یکی از آزمایشگاه ها رو تحویل بدهید! پس اصلاً نگران نباشید چون بیرون راحتتر برایتان پرینت می گیرند!)

اما از این نیز بگذریم! معضل اصلی در دانشکده ما پرینتر است! دوستمون از صبح که میان فعالیت های مهم مهندسی خودشون رو شروع میکنن (فعالیت هایی که در بالا ذکر شد!)، بعد شما فقط روزهای زوج می تونید پرینتر خود را شارژ کنید! اگر یه وقتی مشکلی برایتان پیش آمد و نشد، فرض کنید که روز فرد است و شارژ پرینت ندارید! یک راه برایتان باقی می ماند، آنهم اینکه دم در سایت ایستاده و با فریاد "یا عزیز الله" از مهندسینی که وارد سایت می شوند التماس کنید شارژ پرینتشان را برای شما ترنسفر کنند تا کارتان راه بیافتد! دیگه اگه کسی نبود که شارژتان کند، باید پرینتتان را فراموش کنید چون مملکت قانون دارد!!

حالا میریم سر غرغر ها!

(داخل پرانتز عارضم خدمتتون که این هومن که رفته تربیت مدرس میگه، ابتدای هر ترم، خود دانشگاه اعتبار همه دانشجویان رو برای کپی و پرینت به قیمت هر صفحه کپی ۱۵ ت و پرینت صفحه ای ۲۰ ت، به اندازه  ۳۵۰۰۰ تومن ناقابل شارژ می کند و اگر کسی بیشتر از این مبلغ نیاز داشت خودش با همان قیمت می پردازد!)

حالا بر می گردیم به دانشکده ما!

وقتی دارم پایان نامه ام رو پرینت می گیرم، مسئول سایت صداش در اومده که چه خبره...اینا چه پررو شدن! هی پرینت می گیرن! باید یه سقف بذارن که هر دانشجو هر ماه بیشتر از یه حدی پرینت نگیره که اینا پر رو نشن!!!

و اما میرسیم به کلاس های کامپیوتر که در سایت برگزار میشود! از آنجاییکه سایت کامپیوتر ما ارث پدر آقای مسئول سایت است یا شاید هم جهیزه خانومشان، هر کلاسی که در سایت برگزار شود، دانشجویان دانشکده که در آن شرکت می کنند (علیرغم اینکه همه دانشجوی همینجا هستند) باید رقمی در حد رقمی که به استاد می پردازند به مسئول سایت بدهند! بهر حال چاردیواری اختیاری! اعتراضی داری؟!

اگرم اعتراضی داری برو بمیر! چون تمام خلایق از این آدم حمایت میکند! آقازاده ای است با یک آقای همگانی!

و اما کلام آخر!

اکثر کامپیوترهای دانشکده و علی الخصوص کامپیوترهای سایت ویروس دارند اساسی! تمام مموری های ما ویروس گرفته اند!!

اکثر کامپیوترهای دانشکده امحاء و احشاء اشان بیرون است و ندرتاً سالمند!

کامپیوتر سالن سمعی بصری یه ویروسی داره که وقتی میری چیزی پرزنت کنی، ییهو وسط پرزنت یه صفحه ای باز میشه و با فونت بزرگ جمله ای می نویسه تو مایه های "I need sex" و تو وسط پرزننت، ییهو کپ می کنی همچین اسلایدی رو تو پاورپوینتت نداشتی!!!

بگذریم!

ای تف به این سایتتان! (= ر.... به این سایت ت.... تان !)

پ.ن: مشابه همین باب که عرض شد، وضعیت سلف است! که انشاا... بزودی عرض می کنم!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/1/27ساعت 22:53  توسط مرد  | 

امروز روز امتحان بود...چند نکته برام تجربه جالبی بود...

مثلاً:

۱- تا وقتی پشت نیمکت ها نشستی فکر میکنی خیلی زرنگی که تقلب می کنی و لابد طرف خیلی احمق و کودنه که نمی فهمه!!! ولی وقتی اون جلو می ایستی...می بینی همه حرکات ریز بچه ها هم مشخصه...یعنی ته تابلو! فوقش سر جلسه فکر می کردم تاحالا چند دفعه پیش اومده رسوندم به رفقا لابد خیلی ضایع بوده!! و استاد هیچی نگفته!

۲- همیشه بعد امتحان ها فکر می کردم این همه ملت سوال می پرسن واقعاً این همه سوال از کجا میاد! خوشحالم که خیلی زود جوابم رو گرفتم! سوال خاصی نیست....

۳- امروز دلم سوخت! فکر کن طرف سال چهارم یا بعضاً پنجمه...تازه، اپلای هم داره می کنه که بره...بعد سوال می پرسه که چه جوری فارنهایت رو تبدیل به رانکین کنه؟! یا مثلاً ای پی آی رو چه جوری به وزن مخصوص تبدیل کنه.... این سوالات بود و من و شاخ هایی از تعجب!

و نهایتاً اینکه بعضی از این دوستان که نتونسته بودن از پس سوالات بر بیان! رفتن دارن زیرآب ما رو میزنن! عجب روزگاریه تو رو به قرآن....

پ.ن: خدا را شکر که بدون مشکل، امتحان برگزار شد و با پایان امتحان، بارش از دوشمان برداشته شد! خلاص!

پ.ن: ترم بعد، فرآیند گاز....

یاحق.

 

+ نوشته شده در  2007/12/31ساعت 22:27  توسط مرد  | 

اینها را می نویسم برای خنده! دیگر از ما گذشت که فحش رو به در و دیوار بکشیم! وقتی این ها را برای ابوی توضیح دادم، اشاره کردن به اینکه امیدوارم شما ها که انقدر دیدتون باز و دنبال عدالت و کار و تلاش هستین وقتی رفتین در محیط های کاری این مملکت، تحت تاثیر فساد و بوروکراسی اداری قرار نگیرید و بالعکس محیط رو تحت تاثیر خودتون قرار بدید!

به امید آن روز!


یک بنده خدایی تعریف می کرد وقتی ارشد قبول شده آموزش دانشگاه ارشد، نامه میزنه به نظام وظیفه و وضعیت ایشون رو جویا میشه و رو حساب این نامه، کلی این بنده خدا وقتش تلف میشه. دلیلشونم این بوده که نامه وضعیت نظام وظیفه ایشون از دانشگاه لیسانسش نیومده بوده. نکته جالب این بود که دانشگاه لیسانس و ارشد این بنده خدا یکی بود!!!

اینجا دانشگاه تهران است!

سوم مهر استاد بنده، طی یک نامه رسمی نمره کارآموزی بنده رو به آموزش دانشکده (انقلاب) اعلام کردن! امروز ۲۲ آبان است و هنوز نمره من به آموزش دانشکده (امیرآباد) اعلام نشده و ما همچنان دانشجوی لیسانس هستیم!

اینجا دانشگاه تهران است!

مسئول آموزش میگفت چون هنوز نمره کارآموزی ات نیومده، امسال نمی تونی در جشن فارغ التحصیلی که خود دانشگاه برگزار میکنه شرکت کنی! برو باسه سال بعد!**

** البته من کلی خوشحال شدم چون سال بعد تعداد بیشتری از دوستام فارغ میشن و بیشتر میشه خوش گذروند! اما در هر صورت:

اینجا دانشگاه تهران است!

آموزش در تابستانی که گذشت گفت اگه تا ۳۱ مرداد از پروژه ات دفاع کنی در رنکینگ ورودی های خودت قرار می گیری و مثلاً میگن نفر nام این دور هستی، ولی اگه 1 شهریور دفاع کنی باید بری بز چرونی!

اینجا دانشگاه تهران است!

گواهی معدل خواستیم، بعد از یک ماه گفت نامه شما گم شده و لطفاً دوباره درخواست بدید! دوباره نوشتیم، بازهم گم شد! البته دیگه نیازی به گواهی نبود! علت درخواست از بین رفته بود.

اینجا دانشگاه تهران است!

تا زمانی که دانشجوی دانشکده فنی (انقلاب) بودم برای کارهای آموزشی باید میرفتیم امیرآباد! حالا که دانشجوی امیرآباد شده ایم برای کارهای آموزشی (بدون استثنا) باید به انقلاب مراجعه کنیم!

اینجا دانشگاه تهران است!

یک ماه است منتظریم تا جناب دکتر جواد! نامه مان را امضا کند! حالا که با هزار سلام و صلوات این لطف رو در حق ما کرده و خلاصه کلی منت! تازه فهمیدیم که به پیوست نامه باید ظرفیت ارشد هم ارسال میشده که نشده!(لطفا فکر نکنید اینها عمدی است! همه ناشی از سهو است و بس!) خلاصه به ما گفتند بروید تا شاید در یکماه آینده پیوست مذکور ارسال شود! کاش نامه های اداری را می شد با خط ویژه اتوبوس بفرستیم که انقدر در ترافیک نماند!

اینجا دانشگاه تهران است!

قرار بود برای بازدید بریم سمنان! دانشگاه به علت تعداد کم دانشجویان با بازدید مخالفت کرد و گفت ماشین های دانشگاه بنزین ندارند!!!! اما استاد انقدر مرام داشت که ما رو با خرج خودش برد!

اینجا دانشگاه تهران است!

می خواستیم برای جشن فارغ التحصیلی سالن دانشکده رو بگیریم! یکی از این دکی ها که مسئول بود می گفت با اینکه اون زمانی که می خواهید سالن خالیه و ما برنامه ای نداریم ولی سالن رو هر روزی بتونیم بهتون میدیم جز اون روزی که شما ملت رو دعوت کردین!

اینجا دانشگاه تهران است!

پ.ن: خلاصه من نمیدونم چرا میگن فنی دانشجو سالاریه! فعلاً مدتیه بدجور داریم با ساز اینا می رقصیم!

پ.ن: چند وقتیه با هرکی سلام علیک می کنیم! بوی نافرم سیگار به مشام میرسه!

پ.ن: دکی همچی در مورد کراک و کریستال بین بچه های خوابگاهی یکی از دانشگاهها صحبت می کرد که انگار سیگاره! حالا نمیدونم تا چه حد درسته!!

پ.ن: بالاخره عکس های جشن به دستمان رسید! چیز جالبی نیست که قابل انتشار باشد! منتظر نباشید.

پ.ن: در پناه خدا!

 

+ نوشته شده در  2007/11/13ساعت 21:15  توسط مرد  | 

با اجازه مریم خانوم داستان، در نوشته آقا حنان!

 

 

 

در گذرگاه زمان، خیمه شب بازی دهر،

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

عشق ها می میرند، رنگها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ،

دست ناخورده به جا می مانند.

 

پ.ن: با علوم تجربی میشه به خدا رسید!

+ نوشته شده در  2007/11/6ساعت 21:22  توسط مرد  | 

یکشنبه ششم آبانماه:

از صبح که کلاس حفاری داشتم تا ظهر، بعدشم گوله کردم و رفتم پایین خدمت رفقا! سر ظهر رفتم پیش حسابداری دانشگاه که دو هفته ای بود که در به در دنبالم بود....رفتم و گفت دکتر یه مبلغی برای شما در نظر گرفته...منتهی این مبلغ ۱۰۰ تومانه و من الان فقط یه تراول چک ۲۰۰ تومانی دارم! فکر کنم انتظار داشت من بگم پس بعدا میام بگیرم ولی از اونجایی که پول لوح تقدیر های جشن دستم بود یه صدی بهش دادم و چک رو گرفتم! حالا فکر میکنه من چه مایه دارم....

ولی در مورد این پول خیلی فکر کردم....آخه من واقعاً تو این مدت کاری تو آزمایشگاه نکردم و این دکی هم فقط به سه نفر تو آزمایشگاه پول میده که یکیش منم! باسه خودم کلی جالب بود.

خلاصه بعد از ظهر یکشنبه هم کلی کار داشتیم برای جشن...یه مقداری از فیلم اساتید رو میکس کردیم و یه سری آهنگ برای روز جشن با بابای نادیا انتخاب کردیم! طرفای ساعت ۹-۱۰ رسیدیم خونه!

دوشنبه هفتم آبانماه:

از صبح کلاس نداشتم و با امیرو رفتیم برای میکس فیلمها! ولی این برنامه پریمیر خیلی اذیتمون کرد و تا ساعت دو هیچ کاری از پیش نرفت! بعد از ظهر من رفتم دنبال لوح تقدیر بچه ها و امیرو رو فیلم کار می کرد! یه کارای خوبی رو فیلم اساتید انجام شد ولی همه از دست من شاکی بودن و می گفتن امروز عصبی هستی! نمیدونم ولی فکر کنم علتش فشار ناشی از پیش نرفتن کار ادیت فیلم ها بود...بگذریم که بعضی هم دوره ای ها هم سر این قضیه فیلم کلی بی شعوریشون رو نشون دادن! انقدر که وقتی فکر کردم به این چهار سال گفتم بابا حق داشتیم انقدر با هم سرد باشیم...آخه چقدر بی شعور و نفهم!! بگذریم....

دوشنبه هم تا پاسی از شب مشغول ادیت فیلم و تیتراژ پایانی بودم...تیتراژی که علیرغم تلاشی که براش شد هیچوقت به خوبی دیده نشد!

سه شنبه هشتم آبانماه:

از هشت تا دوازده انستیتو نفت سر کلاس زمین شناسی! بعد از کلاس دوباره با کله رفتم پایین و کلاس مخزن رو پیچوندم! تا بلکه فیلم اساتید رو تموم کنیم. کارمون رو از ۱ شروع کردیم و فکر کنم تا ساعت ۹ شب جز برای بعضی کارهای ضروری کلاسی که درش کار می کردیم رو ترک نکردیم! حتی ناهارمون رو هم تو کلاس بودیم! البته ناگفته نماند که کلی خوش گذشت با همه اعصاب خرد کنی هاش! شب هم شام رو دور هم روبروی فنی زیر چراغ خوردیم!!

چهارشنبه نهم آبانماه:

صبح به خیال خودم کلاس استخراج رو پیچوندم ولی بعد که فهمیدم قرار نبوده تشکیل بشه کلی خوشحال شدم! ولی مجبور شدم ریاضی رو بپیچونم . تمرینشم ننوشتم!

دوباره از صبح نشستیم تو همون کلاس کذایی و ناهارمون رو هم مجدداً تو کلاس خوردیم تا ۳:۴۵ که دیگه رفتیم برای پوشیدن لباس های فارغ التحصیلی! در این مدت همه فیلم ها آماده شد و پاورپوینت "ترین ها" هم ساخته شد و خیلی کارهای دیگه!

البته برنامه این بود که عکس دسته جمعی بگیریم جلوی سر در دانشگاه ولی به علت تعداد خیلی زیاد بچه ها و اینکه کنترل و مرتب کردنشون کار حضرت فیل بود به عکسی از داخل راضی شدیم ولی فکر میکنم عکسمون جلوی سر در فنی بهتر شده باشه چون اونجا پله داشت و مرتب کردن بچه ها راحت تر بود! (هنوز عکس ها رو ندیدم و نمیتونم نظر بدم) البته عکاس هم برای هر عکس نیاز داشت ۵ دقیقه کسی جمب نخوره که اینم کلی مسخره بود!

و اما جشن:

قرار بود جشنمون ساعت ۵ شروع بشه اما به دلیل برگزاری کلاسی در ساعت ۲-۴ در رجب بیگی، ما نتونستیم لپ تاپ هامون رو چک کنیم و لذا با مشکل نویز صدا و تصویر همراه شدیم که مراسم رو ۲۰ دقیقه ای به تاخیر انداخت ولی بالاخره شروع شد...با خواندن قرآن و سخنرانی رییس دانشکده و مسئول کانون و به همین ترتیب. در این مدت ما مشغول کار در بیرون سالن بودیم. وقتی فیلمی که توی آخرین افطاری از بچه ها گرفته بودیم، پخش می شد اومدم که ببینم عکس العمل حاضرین در برابر فیلمی که من درستش کرده بودم چیه....البته همونجا پای یه لپ تاپ باید پاورپوینت "ترین ها" رو هم آماده می کردم! جالب بود...عکس العمل ها رضایت بخش بود...بعد از اون دیگه مجبور شدم برای شمارش آرای "ترین ها" بریم بیرون رجب بیگی و این شد که موسیقی و اینها رو از دست دادیم. بعدا شنیدم که فیلم اساتید هم که باز کار خودمون بود کلی باعث خنده اساتید شده و کلی حال کردن. مراسم با پخش فیلمی از فنی و برگزاری مراسم "ترین ها" و روی سن آوردنشون و اهدای لوح به دانشجویان و اساتید ادامه پیدا کرد و نهایتا با سوگند مهندسی تقریبا تموم شد!

چیزی که متعجبمون کرد این بود که اگرچه ما تمام تلاشمون رو کرده بودیم که مراسم در کل بتونه همه رو راضی نگه داره از استاد گرفته تا دانشجو  و خانواده اش رو ولی هیچ وقت فکر نمیکردیم همه اساتید بیان و همه شون از اول تا آخر بنشینن و هیچ کدوم از خانواده ها جز برای لحظاتی مراسم رو از دست ندن! این عالی بود. تشکر اساتید از ما هم کلی خوشحالمون کرد!

تقریبا همه چیز عالی بود به جز یه صحنه که به نظرم تمام تلاشهامون توسط یه بدخواه تحقیر شد ولی همه چیز خوب بود و ما راضی!

بعد از جشن:

بعد از تموم شدن مراسم دوباره رفتم لباس پوشیدم و شروع کردیم عکس گرفتن با دوستان و خانوده! بعد از اینکه مهمانها هم رفتن، ما کلی عکس تکی و دسته جمعی گرفتیم! این "ما" تقریبا بروبچه های برگزاری بودن! بعدشم جمع و جور کردن لباس ها ادامه پیدا کرد و تا مرتب شدن سالن و اینها ساعت ۱۰:۳۰ شد و ما تونستیم بریم منزل!

پنج شنبه دهم آبانماه:

از ۵ پا شدم و شروع کردم به بستن بار سفر! باید میرفتم سمنان!!!

ساعت ۷ خودم رو رسوندم به فنی امیرآباد که محل قرار بود! سه تا دانشجو بودیم و یه استاد جالب! با یه پژو که خودش گرفته بود ما رو برد تا ایوانکی! از شاهرود هم یکی از دانشجوهای ۱۵ سال پیش استادمون که حالا خودش از اساتید دانشگاه شاهرود بود اومد ایوانکی دنبالمون و ما رو برد سمنان! مرامش جالب بود...خلاصه طرفای ۱۲ رسیدیم سمنان ولی سریع وسایلمون رو گذاشتیم مهمانسرا و رفتیم شهمیرزاد!

عجب جایی بود! تو هوای گرم سمنان هوایی داشت در حد پلنگ! سردت می شد! منطقه ای به غایت خوش آب و هوا! کنار رودخونه غذا خوردیم و نمازی و استراحتی اندک! نماز اونجا کنار رودخونه آدم رو یاد اون آهنگ عصار می انداخت که میگه "نماز عشق خواندیم" و خلاصه آره!

بعدشم رفتیم سراغ سنگهای اون منطقه تا بازدید زمین شناسی رو انجام بدیم! الحق که دیدنی بود و بسیار عالی! کلی به دردخور بود....

ساعت ۵ هم رسیدیم سمنان و دیگه برنامه خاصی نداشتیم تا شب! تا شب در مورد مسائل مختلف سیاسی و اقتصادی و اجتماعی بحث کردیم!

جمعه یازدهم آبانماه:

ساعت ۱۰ حرکت کردیم و ۱ رسیدم خونه! در تمام این دو روز مدام به جشن فکر کردم...خوبی ها و بدی هاش! ولی چون زیاد هم صحبتی نداشتم حوصله ام سر رفته بود. خلاصه ساعت ۴ بعد از ظهر به مخم زد که یه قراری باسه شام بذاریم ولی فکر نمیکردم که کسی بیاد! ولی وقتی زنگ زدم و اس ام اس! همه جواب مثبت دادن! این "همه" یعنی واقعاً همه! فکرشم نمیشد کرد که ساعت چهار بگی ساعت شش میریم بیرون و همه بیان! فکر کن برای یه کوه ساده از دو هفته قبل میگیم، به زور ۶-۷ نفر بیان ولی اینجا دو ساعته بالای ده نفر جمع شدیم! شبی بود عالی و خاطره انگیز! خیلی خوش گذشت! به قول بچه ها همگی دلمون برای اون روزهای سخت گذشته تنگ شده بود و ....

بگذرم! مهم این بود که ما موفق شدیم و کارمون موفقیت آمیز تموم شد و با همه سوتی هاش مراسم خوبی بود، ضمن اینکه اولین تجربه ما و حتی دانشکده بودو و اینها چیزیه که باید به خاطرش خدا رو شکر کرد و مهمتر از اون تیم یکدست ما بود! دست همشون درد نکنه.

حالا من موندم و یه سری رفقای خوب و یکدست و کلی درس نخوانده! 

هفته دیگه باید یه سمینار ارائه بدم از یه مقاله ۲۷ صفحه ای! خدایا کمک کن!

یاحق.


اضافه تر گشت:

از دیدن خبر مراسم دانش آموختگی ما در سایت کانون فارغ التحصیلان دانشکده فنی بسیار مشعوف گشتم!

 

+ نوشته شده در  2007/11/4ساعت 9:19  توسط مرد  | 

متن زیر رو میخوام به عنوان یادگاری تقدیم کنم به بچه های هم دوره ای! اگه کسی نظرری داره بگه که اصلاحش کنم بعد تقدیمش کنم!

هر دوره ای از زندگی، یه روزی شروع میشه و یه روزی تموم میشه و حالا روز تموم شدن دوره لیسانس فرا رسیده. چیزی که از این دوران مونده یه تعدادی خاطره است که تلخی و شیرینی اش لبخندی رو به یاد آدمهایی که تو این روزها شناختم روی لبهام می نشونه و تجربیات تلخ و شیرین اش می تونه چراغی باشه برای ادامه مسیر زندگیم. من با این آدم ها رشد پیدا کردم و به اینجا رسیدم....

چیزی که مطمئناً در سالهای بعد خوشحالم می کنه اینه که اون آدمهایی که تو بازه ای از زندگیم اومدن و خاطراتی و تجربیاتی رو برام رقم زدن ببینم تا با مرور روزهای خوش گذشته انرژی بگیرم و پرشور و پر امید ادامه بدم.

در نهایت اینکه، هیچوقت تصور نمیکردم که تا این حد نسبت به دانشکده فنی و دانشگاه تهران تعصب پیدا کنم... اما امروز به دانشکده فنی با تمام خوبی ها و بدی ها، سختی ها، آدمهای عجیب و غیر قابل پیش بینی اش، اساتید با سواد و بعضاً کم سوادش، نیمکت های قدیمی اش، دانشجوهای باصفاش و حتی ساختمان قدیمی اش عشق می ورزم!

امیدوارم همیشه، همه جا زیر سقف آبی خداوند عالمیان پایدار و سربلند و پیروز باشید.

یاحق

علیرضا

+ نوشته شده در  2007/10/27ساعت 22:2  توسط مرد  | 

دیروز روز خسته کننده ای بود! من نمی خواستم کاره ای باشم ولی مثکه زورکی ما رو کردن عضو کمیته اجرایی! ولی دیروز هر چه فکر کردم نفهمیدم چرا انقدر بچه های امیرکبیر حرص میزدن! شاید بقول احسان دوست دارن به همه ثابت کنن که از شریف و فنی بهترن! اما به چه قیمتی؟!

این پرچم که تو عکس می بینید رو یکیشون با قیچی پاره کرد!!!

پ.ن: بعضی از بچه های دوره مون انقدر دارن برای جشن اذیت می کنن که نه تنها دلم میخواد سر به تنشون نباشه هیچ! تازه خیلی هم خوشحالم که این تعداد معدود رو نبینم! حیف از بقیه....

پ.ن: فعلاً بزرگتری دغدغه روزهام شده نگرانی از درسهای مانده و وضعیت پا در هوای ما! هم باید هوای اساتید این ور رو داشته باشم و هم هوای اساتید اون ور!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/10/25ساعت 19:42  توسط مرد  | 

سلام.

من،دانشجوي يكي از اين دانشگاههاي تهران كه معمولاً اوائل تيرماه هرسال، يه عده جوون مردم آرزو مي كنن بيان توش هستم. یکی از همونهایی که برای آدمهای بیرون، در و دیوارش نماد تحصیلات عاليه شده... حيف اين همه آرزو!

يه سري استاد پير و بعضاً فسيل، يه سري درسهاي مسخره كه بقول "رضا اميرخاني" باهاش ميتوني آفتابه اي طراحي كني كه دسته اش نسبت به امواج مايكروويو مقاوم باشه!!! باهاش مي توني خطوط لوله پارس جنوبي رو طراحي كني!! طراحي ؟! مي توني باهاش ستون تقطيري طراحي كني كه هزارتا ورودي و خروجي داشته باشه و بجاي ريبويلر، از بخار آب استفاده بشه توش! مي توني توالت فرنگي طراحي كني كه در مقابل خوردگي سالها برات كار كنه. چه درسهاي سختي! شب هاي امتحان اشك بچه ها براي هر كدوم از اين مسئله هاي بي ربط با زندگي بيرون در مياد.


اومديم تو دانشگاهي كه يه عده از اينكه توش آزادي كاملي وجود داره ذوق مرگ شدن و الانم حداقل يه مشروطي رو تو پيشينه شون دارن. يه عده هم سنت حسنه دوتا شدن!!! رو انتخاب كردن كه براي خوشبختي اونها هم دعا كرديم. يه عده هم توي دوران كنكور ليسانس انقدر تو جو درس قرار گرفتند كه بعد از ورود به دانشگاه همچنان بي شرمانه عين دوران كودكي خود به تحصيل نمره (به جاي علم) مشغولند و با معدل زير ۱۹ اشك ريخته و اولياء خود را براي گرفتن نمره از استاد به دفتر دانشكده مي آورند.

يكي از هملاسي هاي مدرسه ام كه اتفاقاً همكلاسي دانشگاهم نیز شد و رتبه كنكورش هم از من بهتر بود، الان بيشتر كلاسهاش با ۸۳ ايهاييه كه يك ترم از همدوره ايهاي خودشون عقبند. سال اول رو كلاً مشروط شد.

 بين اون كساني كه مزدوج شدن دوستاني داشتيم كه آقا پسر درسي رو پاس ميكرد، دختر خانم مي افتاد. بعد پسر جاي دختر مي رفت پيش استاد كه اين خانم رو پاس كنيد. اگرچه معمولاً دخترها بهتر مي تونن نمره بگيرن ولي اين مورد استثنايي بود.

و دوستاني هم داشتيم كه براي نمره ۲۰ تو دانشگاه چه كارها كه نكردند و ميكنند.

يكي از مزاياي دانشگاههايي كه همه جور آدمي توش مي تونن بيان همينه ديگه. كلي درس روانشناسي و جامعه شناسي توشه. آدمايي كه از پشت كوه ميان و اين قابليت رو دارن كه تو راهروي دانشكده فحش خواهر و مادر بدن. يا اونايي كه بعد از امتحان به استاد ميگن ما تو خونه از همه بيشتر درس خونديم پس مستحق ۲۰ گرفتنيم. خدا ميدونه كه چقدر حالم از اين آدمها بهم مي خوره. چندشم ميشه. البته من كه از جلو اين آدمها با نيش خند رد ميشم چون بقول عليرضا (خودم نه!) اينا هدف زندگي رو فراموش كردن! اما ميدونم كه خيلي از پسرها و خصوصاً‌ دخترها سايه همچين آدمي رو ميزنن.

آدمهايي كه پشت سرت كلي ازت حرف ميزنن و اگر كوچكترين موفقيتي نصيبت شده باشه رو به حساب شانس ميگذارند و ميگن حقت نبوده. اگرچه از اون آدمها بدم مياد ولي از شنيدن این حرفها خوشحال ميشم چون ميفهمم كه مسيرم درست بوده و دلم براي اونها و كمبودهاشون ميسوزه. كساني كه همه چيز رو فقط براي خودشون ميخوان به هر قيمتي.


اين وسط ما مونديم و حوضمون. نه مشروط شديم كه دلمون خوش باشه با حال و حولي كه كرديم در اين سالها. نه احياناً مثل خر درس خونديم كه بخوايم به نمره فلان و بيسانمون بنازيم. اگرم نمره خوبي آورديم تك و توك بوده. و نه مزدوج شديم و نه قصدش رو داريم. همون چندرغاز برخوردهايي كه برام پيش مياد باسه هفت پشتم بسته.

بعضی وقتها فکر میکنم خدا به دادم برسه در سالهای آینده. اینا که خیر سرشون بچه های سربه زیری هستن و درسخوانن و تحصیل کرده اند اینجورین. بقیه چی میشن دیگه؟! احتمالاً شانس ما زده هرچي آدم عجيب غريب بوده، هم دوره اي ما شده.

تو این سالها چیزایی با چشم خودم دیدم و حرفهایی با گوش خودم از جمعیت مونث همدوره ای شنیدم که واقعاْ خشکم زده. البته این چیزها مختص خانومها نیست! (جمعیت فمنیست ما رو نکشن اینجا!!)

دانشگاهم با همه آدمهاش عالمي داره. چه خوب كه هفته ديگه دوباره همه ميان.

ياحق.

+ نوشته شده در  2006/9/17ساعت 11:16  توسط مرد  |