بار الهی!
در این روزهای مبارک، توانایی تشخیص "سیری شکم" هنگام افطار به ما عطا بفرما!
آمین!
:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::
من واقعا نمیدونم الان چه عکس العملی نشون بدم از خودم! :) جیغ بکشم، موج مکزیکی برم؟ باسه خودم کامنت بذارم؟؟
یعنی وقتی می شینی منابع و ماخذ رو میزنی و دیگه فایلت آماده پرینت میشه، سایز پوست باسه بدن تنگ میشه. نه که حالا خیلی مهم باشه ها! ولی همین که دو ماه پوست آدم کنده میشه تا بشینه یه متن بالای صد صفحه بنویسه با این ورد (لعنت خدا بر این باگ های فارسی نویسی توی ورد!!) و هی نمودار از اکسل تولید کنه و فهرست بزنه و شماره گذاری کنه و هی اشتباه بشه و درست کنه و هی اشتباه بشه و درست کنه و هی اشتباه بشه و درست کنه، اونوقت می فهمی من چه حسی دارم!
ولی انصافا هیچ لحظه ای شیرین تر از خلاصی از یه همچنین ددلاینی و تموم شدن یه مقطع دیگه نیست. البته این اتفاق زیاد توی زندگی اتفاق نمی افته و به همین دلیل میخوام با اجازه علیرضا (چون ایده رو از وبلاگش گرفتم البته!) بنویسم:
گویند که لحظه ای است تمام شدن پایان نامه، آن لحظه هزار بار تقدیم "خودم" باد :دی
پ.ن: این خودمونی نوشتن توی بلاگ باعث اشتباهات توی تایپ پایان نامه شده بود. "یه" به جای "یک" زیاد نوشته بودم!
پ.ن: یه بخشی از کارم ماکرو نویسی توی اکسل بود، برای توضیح گاهی توی متن اشتباه می نوشتم مایکروسافت اسکل! البته درستش همینه ها! :دی
پ.ن: دیگه هر کی از ورد سوال داره می تونه به بنده رجوع کنه! :) فقط نفهمیدم چه جوری میشه برای شماره صفحات اولیه نوشت: "یک، دو، سه و ..." به جای "1، 2، 3 و ..." کسی میدونه؟
حالا اینا به کنار، جون داداش این روزهای خوب ماه مبارک که می شینین سر سفره افطار، یادی هم از ما بکنید.
این روزها که بازار اعترافات داغ شده منم تصمیم گرفتم یه چند تا اعتراف بکنم! البته به داغیه اون اعترافا نیست ولی خب دیگه! بیشتر از این از دست ما بر نمیاد :)
اولا احتمالا خیلی هاتون اگه دقت کرده باشین من هیچ وقت برای کامنتی که می گذارم آدرس بلاگ نمی نویسم! البته اگه بدونم برای اولین بار جایی دارم کامنتی میذارم، برای اینکه معلوم باشه من کی هستم یه بخشی از آدرس رو میذارم ولی نه آدرس کامل رو! همیشه هم احساس می کنم احتمالا طرف با خودش فکر میکنه که این چه کلاسی میذاره مثلا ادرس نمی نویسه! فکر کرده کیه حالا :دی
ولی واقعیت اینه که این ناشی از باگ بزرگ آقای شیرازی و دوستانشون در بلاگفا است که من وقتی آدرس کاملم رو می نویسم، کامنتم برگشت می خوره که : "امکان درج نظر تبلیغاتی وجود ندارد!" و این بر می گرده به وجود کلمه news در اسم وبلاگ بنده! واقعا خیلی زور داره که آدم نتونه هیچ کجا آدرس بلاگش رو بنویسه، ولی اینطوریه خلاصه! تقصیر ما هم نیست!
دوما این قضیه خمیازه کشیدن و خواب آلود بودن! این قضیه از هفت هشت سال پیش شروع شده و همچنان ادامه داره!
من کلا خوابم میاد! :)) و اصولا خیلی خمیازه می کشم! حتی ابوی بنده هم که در زمینه تشخیص بیماری و راه درمان اوسایی هستن باسه خودشون در این زمینه عاجزن! :دی
یادمه سر کلاس هندسه تحلیلی پیش دانشگاهی هی خمیازه کشیدم! بعد معلممون پرسید:
دیشب درس میخوندی؟
نه!
دیشب تلویزیون می دیدی؟
نه!
دیشب دیر خوابیدی؟
نه!
پس چرا انقدر خمیازه می کشی؟؟ :دی
البته نمیدونم مشکل کجاس ولی من اصولا خوابم میاد! چه ساعت 10 شب بخوابم چه یک نیمه شب! یا حتی اگه نخوابم! و اعتراف می کنم که تمام لذت این خمیازه های در طول روز در اینه که دهنت رو به پهنای صورت باز کنی تا صداش روحت رو جلا بده!! :دی چه کیفی میده! دلم خواست الان :دی
سوما، آدم بعضی وقتها دوست داره بقیه رو بپیچونه! مشکلیه؟ :) هر کسی به تنهایی نیاز داره. دلیلی نداره مدام پیگیری کنی دوست عزیز! من حالم خوبه! :دی اعتراف می کنم این پیگیریا کفر من رو در میاره! (به نظر خودم این مورد زیاد شبیه اعتراف نیست، بیشتر شبیه اینه که به در بگی دیفال بشنفه! نظر شما چیه؟ :دی)
چهارما، اعتراف می کنم که همین چند وقت پیش در ارائه یک گزارش یک مقدار عدد سازی بسیار دقیق انجام دادم! خدایا منو ببخش ولی مجبور بودم! :) قول میدم دیگه تکرار نشه! :دی
پ.ن: فعلا همین اعترافا بسه! بقیه اش باشه باسه بعد! :دی
Do you know that the harder thing to do and the right thing to do are usually the same thing? Nothing that has meaning is easy. "Easy" doesn't enter into grown-up life.
The Weather Man (2005)
این مدت بعد از انتخابات توی گروه اینترنتی بچه های همدوره ای ما خیلی میل های سیاسی میزدن بروبچ! (البته فقط یه نفر) بعد من یه میل زدم به این مضمون: (البته فقط بخشی از میل ها رو اینجا کپی میکنم!)
من: "پیشنهاد میکنم یه ذره جو رو عوض کنیم. به اندازه کافی اتفاقاتی که بیرون میافته اعصابمون رو خورد میکنه. حالا هر کی دوست داره هر چی خواست می تونه میل بزنه ولی انقدر انحصاراً سیاسیش نکنین. به خدا خسته شدیم بابا :)"
ا.م: "علی جان ماهیت لباس شخصی ت رو بالاخره رو کردی"
و.ص: "به نظر من کسی که تو این وضعیت به فکر این باشه که دیگه حرف سیاسی نشنوه خیلی باید بی رحم باشه! تو این وضعیت که هر روز این همه آدم کشته میشن، اینکه آدم فقط به فکر خودخواهی خودش باشه و حتی حاضر به شنیدن این اخبار نباشه، واسه من باور کردنی نیست!"
ا.ن: "اینا (به من!!) همش به فکر استراحت و اینجور کارها هستند چون دارن تو دانشگاه صبح تا شب کسب علم و دانش می کنن و دیگه وقت برای اینکارا ندارن!"
من دوباره: "من معذرت می خوام که با میل های متفرقه ام خون شهدا رو پایمال کردم. شرمنده."
ع.م: "به خدا وقتی این ایمیل رو از تو دیدم دروغ چرا یه کم ترسیدم میدونی چرا؟ این انتظارو نداشتم که بخوای اینچنین بی تدبیرانه از برنامه تفریحی بذاری اونم با پول آلوده ** به خون واسه سفره پاک افطاری؟
شاید خودت نمیدونی ولی با این کارت داشتی سهم بزرگی تو این خونریزیها ایفا میکردی که خوشبختانه با خوش تدبیری و افکار آزاد اندیش دوستان عزیمون مواجه شدی و دوباره به اصل انسانیه خودت برگشتی. "
** توضیح: من در ایمیل اول پیشنهاد برگزاری افطاری در ماه رمضان داده بودم! و نمیدونم این پول آلوده به خون مربوط به کیه؟! چون ما الان همگی فارغ التحصیلیم و اگه بریم بیرون با پول خودمون میریم دیگه یعنی دنگی!
ن.ب: "دیشب یه متن بلند بالا و در عین حال کمی تند نوشتم که امروز بفرستم، که خوشبختانه شرایط نشون می ده که اوضاع ختم به خیر شده. البته این متن هست اگر لازم دیدید می فرستم."
پ.ن: اینی که نوشتم برای گلایه نیست! این پست رو مضحک ترین پست بلاگم می دونم!
این روزها که می گذرد شادیم!
این روزها که می گذرد با فوران خوشی مواجه ایم!
این روزها همه اش در حال گذران اوقات فراغتیم!
.....
توصیه روانشناسا اینه که از این توهمات بنویسیم تا باورمون بشه خیلی خوشیم! مگه نیستیم؟ :))
یه پروپوزال دادن دست ما که بخونیم و نظر بدیم... این پروپوزال یه شاهکاره :) البته شاید خیلی عادی باشه! نیست ما خودمون آدمهای رو راستی هستیم!! باورمون نمیشه بقیه با این کارا یه شبه پولدار میشن! :دی
اولا که طرف به اندازه یه نصف صفحه نگفته که میخواد چی کار کنه!! نیست خیلی فناوریش خفنه! لو نداده. در جواب همه سوالات مربوط به طرح، فقط تیتر پروژه رو کپی کرده!
حالا این به کنار! نوشته سوالات اصلی ما در این پژوهش اینه که می خوایم ببینیم "تا چه حد امکان طراحی فلان سیستم وجود دارد؟" و "آیا به اندازه کافی اطلاعات در این زمینه وجود دارد؟" بعد 18 ماه هم این کار طول می کشه!!
تا اینجا رو که داشتین؟
هی من میخونم میگم عجب آدمای دودری :)
بعد حالا اینجا رو داشته باش! برآورد هزینه ها :دی
باسه این پروژه گفتن 19 نفر نیرو میخوایم!!!!! حالا اینم به کنار! 8 نفر، تیم اصلی این کار هستن که 7 نفر کارشناسی ارشد و یک نفر فوق دیپلم! خب؟ بعد برآورد هزینه کردن گفتن این 7 نفر تیم اصلی ساعتی بین 13 تا 14 تومن میگیرن!! (بابا وجدانتون کجاست!!!) اون فوق دیپلم هم ساعتی 12 و نیم میگیره :))
حالا آخرشم وقتی هزینه کل رو حساب کرده، گفته این نیروهای ما 24 ماه قراره کار کنن! یعنی حقوق ماهانه رو در 24 ضرب کرده و جالبه که پروژه همونطور که اولش گفتم کلا 18 ماهه است!!!
حالا به همه اینا سفرای خارجی و خرید لپ تاپ و اینا رو هم اضافه کنید! (آرزوهاشون هم برآورد کردن خلاصه!!)
اگه به من بود، یک راست پاره اش می کردم مینداختم توی سطل آشغال!
کاش می شد به ریز و درشت اتفاقات روزمره زندگی فکر نکرد.
به آدم ها، به کارها و به هر آنچه که فردا بعد از بیدار شدن از خواب به طور ناخواسته جلویم سبز می شود...
گاهی وقتا به بی فکری آدم های الکی خوش که فقط به آن و به لحظه شون فکر می کنند، غبطه می خورم.
و گاهی وقتا به این غبطه خوردنم فکر میکنم!