تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

من اون روزها می خواستم مثنوی بخونم! (پست قبل)

من این روزها مثنوی جلومه و دارم می خونم! :)


البته مدتی بود که می خواستم مثنوی بخونم ولی فراموش کرده بودم! چند روز پیش رفته بودم یه کتاب بگیرم، توی قفسه کتابای ادبی دنبالش می گشتم که چشمم افتاد به مثنوی! یادم افتاد...دلم می خواست برش دارم ولی بعد از کلی کلنجار با خودم گفتم در یه فرصت مناسب! سه چهار بار کتاب رو برداشتم بعدم دوباره گذاشتم سر جاش!

پ.ن: ممنون.

+ نوشته شده در  2009/7/21ساعت 23:39  توسط مرد  | 

عیدتون مبارک!

 

بعضی اوقات که آدم باید یه کاری رو حتما انجام بده و چون حوصله اش نمیاد اون کار رو انجام بده، عوضش هیچ کار دیگه ای هم نمیکنه! چون اگر بخواد کاری غیر از اون کاری که باید رو انجام بده، عذاب وجدان میاد سراغش که تو که کار مهمتری داری چرا داری سر کارای دیگه وقتت رو تلف می کنی!!! در نتیجه نه کار خودش رو انجام میده و نه کاری که ممکنه براش توی اون لحظه جذابیت داشته باشه!

 

اگه بخوام از این روزهام بنویسم! میشه گفت....

 

من توی این روزها خیلی فکرهای بلندپروازانه می کنم! همش دارم دو دوتا چهارتا می کنم که کی به چیزایی که میخوام می تونم برسم. (توضیح: بیخود شوولووغش نکنین! این موضوع اصلا موضوع مشکوکی نیست! اینایی که میخوام بهشون برسم همشون یا شغلیه یا وسیله ان! مثلا فرض کن یه دوچرخه. مثال زدم که گوشی بیاد دستت که اصلا مشکوک نیست!)

من توی این روزها خیلی کار دارم! البته تقصیر خودم شد! چون فکر میکنم وقتی سرم شوولووغ میشه، وقت تلف کردن هام کمتر میشه. حالا مثکه این دفعه استثناً اینطوری نشده :)

من توی این روزها، شبا دیرتر میخوابم و صبح ها دیرتر پا میشم! (نمیدونم خوبه یا نه! شاید نه خوب باشه نه بد!)

من توی این روزها، بلاگ کمتر می خونم! کامنت کمتر میگذارم! (البته امیدوارم کسی برداشت خاصی ازش نکنه. فقط بذاره به حساب مشغولیت های ذهنی و کم حوصله گی موقت!)

من توی این روزها، سخت دلم برای دانشجوی لیسانس بودن تنگ شده! یک جور بیکاری شیرین :)

من این روزها، دلم براش زود زود تنگ میشه! (فکر بد نکن! مسافر کوچولویه ده روزه رو میگم!)

من خیلی وقته نه فوتبال بازی کردم نه والیبال، نه چیتگر رفتم! (مسلم کجایی؟ تو نباشی هیچکس نمیاد ورزش!!) (فقط گاهی کوه میریم!)

من این روزها دلم میخواد مثنوی بخونم! (کار فرهنگی!)

من این روزها کمتر فیلم دیدم! (بعد از Match Point، فقط North Country رو دیدم!)

من این روزها دیگه معتاد فیس بوک نیستم! :) از جو تماما سیاسی اش خوشم نمیاد! دیگه کسی یه کلیپ خنده دار آپ نمیکنه، دیگه کسی عکسهای طنز تگ نمیکنه! خسته کننده است! چک نکردنش رو ترجیح میدم!

من این روزها اخبار رو از هیچ رسانه بیطرف و باطرفی دنیال نمیکنم! دیگه اخبارم جذابیتی نداره. حالا مثلا این که بدونی آقا اسفندیار معاون اول شده چه کمکی می کنه؟! بعضی چیزا رو ندونم راحت ترم :)

من این روزها خیلی دیر به دیر دوستام رو می بینم! تازه اگر ببینم! چون خیلی هاشون رو که مدتهاست ندیدم!

من این روزها دارم تصعید میشم!

و این داستان ادامه دارد!

......

آقا جان خلاصه بگم! این روزها سروته اش همین پایان نامه است!

+ نوشته شده در  2009/7/20ساعت 11:21  توسط مرد  | 

فکر کن یه خانومه 38 ساله با یک پسر 18 ساله که همکلاسی پسرش بوده ازدواج کرده :دی (خارجیه ها!)

بعد به پسرک میگن آخه احمق! توی 18 ساله باید با یه دختر 18 ساله بگردی نه یه زن 38 ساله که سه تا بچه 7 و 12 و 18 ساله داره! چی دیدی تو این زن که باهاش ازدواج کردی؟؟؟ میگه خوشگله! :))

بعد تازه جفتشون هم راضی بودن!!

خلاصه دکتر فیل (Dr.Phil) هم کلی زد تو حالشون که این رابطه انقدر زشت و بد و نامناسب هست که حتی 4 ماهه تموم بشه (الان 4 ماهه شروع شده!) بهتر از اینه که 4 ماه و یک روز طول بکشه! :دی

 

پ.ن: البته پسر می گفت با مادرش رابطه خوبی نداره! احتمالا مامان می خواسته :)

+ نوشته شده در  2009/7/16ساعت 23:30  توسط مرد  | 


خدمت دوستان عارضم که اگه جمیعا دعا نفرماین برای تموم شدن این پایان نامه لعنتی (و البته دست نخورده!) بنده در این دو ماه پایانی (تو مایه های ماراتن شد دیگه!)، پِ-اَش-دِ (آن فقانس :دی) پر!



+ نوشته شده در  2009/7/13ساعت 22:58  توسط مرد  | 


هی مرد! غمت نباشه! خدا بزرگه :)



+ نوشته شده در  2009/7/12ساعت 21:8  توسط مرد  | 

People are afraid to face how great a part of life is dependent on luck. It's scary to think so much is out of one's control

There are moments in a match when the ball hits the top of the net, and for a split second it can either go forward or fall back. With a little luck, it goes forward and you win

Match Point (Movie, 2005)

 

پ.ن: البته من تا این حد به "شانس" اعتقادی ندارم. من معتقدم تمام اتفاقات ریز و درشتی که اطراف ما به وقوع می پیونده و ما هیچ نقشی در بوجود آمدنشون نداشتیم و یا گاهاً نقش داشتیم، همگی بر اساس حکمتی بوده و خواهد بود. ولی اسمش هر چیزی که باشه، از مثالی که توی پاراگراف دوم زده، خوشم اومد.

پ.ن: حنا (حالا مثلاً :دی) خانوم دل من! یه جای قصه انگار! منتظر شما بود :) خوش اومدی مسافر کوچولو...

+ نوشته شده در  2009/7/10ساعت 10:21  توسط مرد  | 

این نور و گرمایی که می روید ز خورشید
در پهنه منظومه ما
جان آفرین است
هستی ده و هستی فزای هرچه در روی زمین است


ما هیچ یک، مانند خورشید
نوری و گرمایی که جان بخشد به این عالم نداریم
اما به سهم خویش و در محدوده خویش
ما نیز از خورشید چیزی کم نداریم

با نور و گرمای محبت
نیروی هستی بخش خدمت
در بین مردم می توان آسان درخشید
بر دیگران تابید و جان تازه بخشید
مانند خورشید!

 

فریدون مشیری

 

پ.ن: ...!

+ نوشته شده در  2009/7/6ساعت 23:25  توسط مرد  | 

این چند وقت خیلی تلاش کردم بنویسم ولی نطقم کور شده. یعتی بگو حتی اگه یه موضوع دو سه خطی بیاد تو ذهنم باسه نوشتن، اصلا و ابدا! من موندم چطور این همه آرشیو دارم من!! هر چی فکر می کنم هیچی به ذهنم نمیرسه یا شاید فکر می کنم موضوع خوبی نیست. شاید دیگه موضوعی واقعا نیست که بهش پیله کنم و گیر بدم. یعنی انقدر اوضاع رو به راهه؟؟ البته لزوما نمیشه این نتیجه رو گرفت. گاهی وقتها حس غر زدنم دیگه نیست! ولی انقدرم اوضاع بد نیست! همین که اینترنتم از دو سه روز پیش روزی صد بار قطع نمیشه خودش پیشرفته! همین پیامکها.... خدا رو شکر! باید جشن گرفت. (البته این یه بحث روانشناسیه که حتی در زمانهای غیر شادی هم جشن بگیرید تا به شادی برسید! حالا بحثش مفصله :دی)

ولی این چند وقت که نتونستیم کثافت کاری های سابق رو داشته باشیم خیلی بد بود! الان چند هفته است نه کوهی رفتیم، نه گشت و گذاری! یه سینما رفتیم اونم به زور! تازه بیست دقیقه اول فیلم رو دنبال جا پارک بودیم!!! درباره الی! خیلی فیلم خوبی بود ولی بدیش این بود که ما آخر شادی ها رسیدیم و توی فیلم شبی رسیدیم که فرداش الی گم شد :دی

امروز "رقص در غبار" رو هم دیدم از اصغر فرهادی! اونم کار خیلی خوبی بود! باران کوثری رو انقدر بچه ندیده بودم تا حالا!! طنز فیلم هم در حد کافی بود :دی

 

خدایی عجب پست درپیتی شد! حالا اینو داشته باشین تا بعد!

+ نوشته شده در  2009/7/3ساعت 21:34  توسط مرد  | 

Years ago, when I was younger,
I kinda liked a girl I knew.
She was mine, and we were sweethearts
That was then, but then it's true

I'm in love with a fairytale,
even though it hurts
'Cause I don't care if I lose my mind
I'm already cursed.

Every day we started fighting,
every night we fell in love
No one else could make me sadder,
but no one else could lift me high above

I don't know what I was doing,
when suddenly, we fell apart
Nowadays, I cannot find her
But when I do, we'll get a brand new start

I'm in love with a fairytale,
even though it hurts
'Cause I don't care if I lose my mind
I'm already cursed

She's a fairytale
Yeah…
Even though it hurts
'Cause I don't care if I lose my mind
I'm already cursed

 

P.S: You can watch it from here: http://www.youtube.com/watch?v=uiH4BFTELME

+ نوشته شده در  2009/6/28ساعت 12:7  توسط مرد  |