چی دوست دارین بشنوین؟
مرد دیگه همه چیزش رو گذاشت کنار. از رویاهاش شروع کرد و کم کم بقیه رو هم داره فراموش میکنه. اصلا خوبه که آدم همه وابستگی هاش رو بذاره کنار. شاید برای مدتی آدم خلوت کنه بد نباشه. شایدم این خلوت یه دوره ابدی باشه. نمیدونم.
دوست دارین بگم این روزها خیلی فکرم مشغوله؟
دوست دارین بشنوین که خودم رو یه ناشکر تمام عیار می دونم؟
دوست دارین بدونین چی تو ذهنم میگذره؟
خب بذار برات بگم. مثلا تو ذهنم اینا می گذره.
خنده داره که همسن و سالهای من بعضا برای کاندیدای محبوبشون با هم جر و بحث می کنن. با خودم می گم این بیچاره ها فکر می کنن واقعا با عوض شدن یکی و اومدن دیگری قراره زندگیشون کن فیکون بشه! البته اونایی که یه جورایی وصلن به بالا شاید براشون فرق بکنه ولی برای ما که جزو عموم هستیم و به هیچ جا بند نیستیم هیچ فرقی نمیکنه. اگرم خیلی برات عجیبه یه مثال ساده میزنم و اگه خیلی عاقل باشی تعمیمش می دی و اگرم تعصب داشته باشی نمی تونی اینکارو بکنی و برای منم اهمیت چندانی نداره!
بحث دانشجویان پولی زمان اقای معین مطرح شد که 4 سال پیش وقتی اومد فنی هنوزم از این طرح مزخرف کذایی اش دفاع می کرد! وارد جزئیات نمیشم ولی همین بس که تنها دلیلش این بود که ما تعداد دانشجوهامون از متوسط جهانی کمتره. حالا هرچی ما حنجره جر دادیم که بابا حق اونی که یه چیزی حالیشه رو کسی که پول داره ضایع می کنه و اینا کسی گوش نکرد. بعد بچه ها تحصن کردن جلو مجلس! کدوم مجلس؟ هفتم! یعنی طیف سیاسی مخالف! نتیجه چی شد؟ برای پایان دادن به تحصن گفتن طرح دوفوریتی میدیم به مجلس! بعدش؟ طرح ارائه شده حتی برای طرح در جلسه علنی رای نیاورد!! یعنی عملا فقط دانشجوها رفتن خونشون!
برای من نوعی همین ها بسه! یعنی آقا هرکسی بیاد برای من فرقی نمی کنه! ماکزیمم معتقدم در سطح سیاست خارجی ممکنه تفاوت بکنه! و در سایر موارد برای من فرقی نداره!
بازم دوست داری برات بگم؟ خب بذار از دغدغه هام برات بگم!
هفته پیش با یه کسی که قبولش دارم داشتم مشورت می کردم می گفت اگه می خوای مثل آدم کار کنی از همین حالا به فکر یه پاسپورت غیر ایرانی باش! :دی
خب این روزها خیلی فکرم درگیره! واقعا نمی تونم برای اینده خودم تصمیم بگیرم. دوست داشتم (هنوزم دارم!) که درسم رو بخونم و توی محیط آکادمیک باشم و تا زمانی که علاقه دارم از این فضا استفاده کنم ولی به چه قیمت؟ به قیمت باسواد شدنی که بیشتر شبیه سراب می مونه؟! به قیمت 5 سال دیگه دست تو جیب بابا بودن؟ به قیمت چهار سال علافی؟! به قیمت اینکه چهارسال افسوس بخورم چرا در مقابل پذیرش پن استیت مثل ماتم زده ها نامه رو انداختم یه گوشه و اصلا دنبالش نرفتم. به چه قیمت؟ یا می رفتم به قیمت خیلی چیزای دیگه که ارزشش بیشتر از همه ایناست. نمیدونم! بین نظر همه آدمایی که از بیرون به من نگاه می کنن با شرایطی که من توش هستم خیلی فرق هست. اونقدری که قضاوت کردن رو کار بیخودی می کنه!
همه اینا که توی لحظاتی تو ذهنم میگذره، میگم گور بابای همه چی! ولش کن بابا. دنیا به همین دو سه روزشه! همین دو سه روز رو عشق کنیم بسه. میزنیم تو خط کثافت کاری های اختصاصی و انحصاری خودمون. اخرش که چی؟ همه این فکرا بی نتیجه است! عشق است دور هم بودن. همین یک ساعت دوچرخه سواری های هفتگی. همین والیبال بروبچ انستیتو. همین فوتبال هفتگی که کلا دو بار هم نرفتیم! همین خنده های سر کلاس فرانسه به ریز و درشت لغت ها و تلفظهای دری بری شون! همینا خوبه! مهم اینه که به آدم خوش بگذره! حالا میخواد اینجا باشه یا جای دیگه! هر چقدر هم که از دید دیگران موفق باشی اگه خوش نباشی به پشیزی نمیارزه! ما مسئول برآورده کردن آرزوهای دیگران نیستیم! مهم اینه که شب که میخوای بخوابی حس آرامش کنی و از روزی که سپری کردی احساس رضایت کنی و خاطراتش شادت کنه.
ولی با همه اینا خودم رو یه "ناشکر" تمام عیار می دونم که با تمام لطفی که خدا در حقم کرده و تمام نعمتهایی که سر راهم قرار داده بازم گیر میدم! بازم کم نمیارم....پر رو بازی!
پ.ن: اگه ننوشتم دلیلش فیس بوک نیست! هرچند اون خیلی کمک کرد که ترک کردن اینجا آسون بشه! ولی خیلی چیزا بود. یکی اش خواننده های اینجا بود. ولی این تنها نبود. حالا به کسی بر نخوره! :دی شوخی کردم!
فعلا. یاحق.
