تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

من عاشق این روزهای پر جنب و جوش، و پر از نشاط قبل از عیدم. دقیقا این دو هفته آخر عید همه در تلاشند تا همه چیز رو برای یه دو هفته بی دردسر و درست حسابی جور کنن. دو هفته ای که آخراش همیشه به کرختی و کسلی منجر میشه و حتی ممکنه به اون خوبی که انتظارش رو داری پیش نره و اینو خودتم میدونی ولی بازم این دو هفته قبل از سال تحویل همه جا شلوغه و همه دارن یه چیزی می خرن و خلاصه شادن و می خندن و پیشاپیش عید رو به هم تبریک میگن. خریدهایی که تا حتی چند ساعت قبل از سال تحویل هم جنب و جوشش نمی خوابه و همچنان ادامه داره.

من عاشق این همه احساس هستی ای هستم که در وجود تک تک آدمهایی که در شهر وول می زنن، موج میزنه. امروز که از تخت طاووس می خواستم برم انقلاب. مسیر ولیعصر رو پیاده اومدم و از این همه شور و انرژی لذت بردم. بچه هایی که با یه حس افتخار و ذوق زدگی یه کیسه دستشون گرفتن که احتمالا لباس عیدشونه و خیلی خوشحالن که دو هفته تموم می تونن مدرسه نرن و بازی کنن. یا حتی اونایی شون که برای اون دامن چین چینه که مامانشون براشون نخریده یه بند زار می زنن:)

راه رفتن تو شلوغی خیابون ولیعصر لذت بخش بود چون می شد زندگی رو حس کرد با وجود آفتابی که توی چشمم می افتاد و بادی که دست بر دار نیست و می وزه و می وزه و همین جور هی می وزه! (بذار بوزه که اگه نوزه این آلودگی تهران خفمون میکنه!!)

ولی همه این شور و نشاط دقیقا با تحویل شدن سال جای خودش رو به یه یه آرامش بیخودی میده که اصلا قابل قیاس با روزهای قبل نیست. مثل بادکنکی که دو هفته آخر اسفند باد میشه و با فرارسیدن عید یه سوزن می زنن بهش و همه چیز می خوابه. حالا تو هم می تونی به جبران بی خوابی های گذشته بخوابی یا بشینی پای تلویزیون و کیف دی وی دی (دومی رو خیلی پایم!) یا فرت فرت بری مهمونی! مهمونی هم دو سه روز اولش که برات تازگی داره خوبه ولی بعدش دیگه تکراری میشه! شایدم بری مسافرت که تو این روزا ترافیک تهران صادر میشه به اقصی نقاط کشور و عوضش تهران صفای دیگه ای داره! (کلا در زمینه مسافرت نوروزی تجربه ای ندارم!)

پ.ن: در ضمن جواب کامنتهای پست قبل رو هم دادم :)


+ نوشته شده در  2009/3/18ساعت 22:22  توسط مرد  | 

این روزها حرف برای نوشتن و پست کردن بیشتر از هر وقت دیگه ایه! ولی نمیدونم چرا آمار پست ها به اندازه مطالب نیست. یه ذره بلاگفا کم جوش و خروش شده. البته یه علت عمده اش رو من در فیس بوک می بینم. دنیایی که با اورکات متولد شد و با فیلترینگش خیلی سریع از خاطرات همه محو شد و جای خودش رو به یاهو 360 داد. یاهویی که قابل قیاس با اورکات نبود و البته دنیای متفاوتی داشت. حالا نمیدونم چی شد که این فیس بوک انقدر گل کرده و خلاصه خاله زنک بازی اینترنتی رو به اوج رسونده و جالبه کسانی که هیچوقت عضو این جامعه های مجازی نمی شدن اینجا هستن. البته ظاهرا در غرب این قضیه خیلی جدی تر هست. من سه تا چهار تا از استادایی که سنشون از بابام بیشتره و بازنشسته ای هستن باسه خودشون رو پیدا کردم! :)

خلاصه تب فیس بوک داغ داغ و فراگیره! البته اینکه فیلتریگش برداشته شده به همراه یوتیوب سوالی که می تونه به انتخابات ربط پیدا کنه ولی هر دلیلی داره ما که حالشو می بریم! مخصوصا یوتیوب!

از فیس بوک که بگذریم سخن دوست خوش تر است! بعد از "ستاره می شود" فریدون جیرانی رفتیم سراغ کیف دی وی دی های عید!! :)) امروز slumdog رو دیدم! فیلم بدی نیست. بیشتر برای سرگرمی خوبه والا داستان خیلی خاصی نداره و خب فیلم هندی فیلم هندیه دیگه! حالا می خواد کارگردان شماره یک بالیوود بسازتش یا دنی بویل انگلیسی! این هندی بودنش توی دقایق آخر و خصوصا تیتراژ پایانی فیلم به اوج میرسه! :دی

در مورد کتابهای خوانده شده اخیر هم "من او" و "ارمیا"ی امیرخانی رو خوندم و "بار دیگر، شهری که دوست می داشتم" نادر ابراهیمی که این آخری رو فکر کنم همه خوندن! ولی خب من تازه دارم کتابهای نادر ابراهیمی رو میخونم! روحیات ارمیای امیرخانی رو خیلی خوب می فهمم. دقیقا حال و هوای خودم بعد از حج همینجوری بود. حالا نه در اون حد که بزنم به جنگل ولی این سابقه باعث می شد خوب بفهمم چی میگه و شخصیت ارمیای داستان چی تو کله اشه!!

 

پ.ن: این روزهای آخر سال تنبل شدم! اصلا حوصله ندارم گزارش بنویسم! ولی چه می شه کرد دیگه!! هرچند اونهام که گزارش می گیرن نمیخونن ولی خب قرارداده دیگه! باید گزارشی داد و جوی و خلاصه آره! :)

پ.ن: آلبوم پیشنهادی: دیار مهر.

+ نوشته شده در  2009/3/15ساعت 20:42  توسط مرد  | 

سخنی با فریدون جیرانی

آقای جیرانی عزیز هر چند از سر شب تا به حال مدام با خودم می گویم حیف آن سه هزار تومانی که رفت توی پاچه مان تا خنده های کریه آن دخترک جیغ جیغو را تحمل کنیم و یک فیلم بی سر و ته را نگاه کنیم ولی از طرفی از شما متشکرم که بعد از مدتها یادم انداختید سینمای ایران را باید فراموش کرد و برویم سراغ همان فیلمهای دانلودی!! سینمایی که امثال شما در پی آن هستید تنها نتیجه ای که خواهد داشت پرفروش شدن فیلمهایی مثل چارچنگولی و اینهاست! من نمیدونم چرا این روشنفکر های ما فکر می کنند فیلم معناگرا و مفهومی مخاطب خاص داره و تنها راه پول در آوردن فیلم گیشه ایه! یعنی از نوع مهناز.افشار و الناز.شاکردوست و اینا!! یا ساختن خزعبلاتی مثل "ستاره می شود"!! بابا فیلم اگه فیلم باشه هم عموم مفهومی که می تونن رو می گیرن و هم مخاطب خاص رو راضی میکنه! این ها بهانه های خوبی نیست!

 

پ.ن: تازه دوستان گفتن این فیلم قراره در سه قسمت اکران بشه! اولا ساختن سه تا فیلم 75 دقیقه ای به نظرم بیشتر مثل کم فروشی می مونه! چیزی که میشه کامل نشون داد چرا ازش میزنی خب؟! بعدم اگه هدف این بود حداقل یه فیلمی می ساختین آدم رغبت کنه ببینه بعدش چی میشه :)

پ.ن: ساعت شش فیلم شروع میشه...ساعت 7 در حالیکه با خودم فکر می کنم الان پیرمرد (عزت الله انتظامی) دیالوگی که قرار بود اجرا کند و نتوانست را، به خاطر دلسوزی هایش برای دختر واقعا عملی کرده و خودکشی میکند. این دقیقا همان چیزی است که از پنج دقیقه اول دیدن فیلم به ذهن میرسه و با خودم فکر می کنم چقدر قابل انتظار و بیخود!! بعد ساعت هفت و ربع ییهو وسط فیلم، اسامی بازیگرا میاد و چراغ سینما روشن میشه! و نه انقدر داستان هیجان داره که شما توی خماری چیزی بمونید و نه پایان قابل درکی برای داستان می بینید!!! یه دو سه دقیقه ای همه حضار به هم نگاه می کنند که "این یعنی چه؟!".

پ.ن: واقعا امروز مصمم شدم توی عید همه فیلمهای خوب خارجی امسال که از بچه ها گرفتم رو ببینم! حداقل یه چهارتا فیلم درست حسابی ببینیم!!

 

+ نوشته شده در  2009/3/12ساعت 23:54  توسط مرد  | 

رو آن ربابی را بگو مستان سلامت می‌کنند 

وان مرغ آبی را بگو مستان سلامت می‌کنند 

آن میر ساقی را بگو 

آن میر ساقی را بگو 

مستان سلامت می‌کنند 

وان عمر باقی را بگو مستان سلامت می‌کنند 

آن میر غوغا را بگو 

وان میر غوغا را بگو 

مستان سلامت می‌کنند 

وان شور و سودا را بگو وان شور و سودا را بگو، مستان سلامت می‌کنند 

آن میر مه‌رو را بگو، آن چشم جادو را بگو، آن شاه خوش‌خو را بگو، مستان سلامت می‌کنند 

مستان سلامت می‌کنند! مستان سلامت می‌کنند! 

ای جان جان ای جان جان، ای تو چنین و صد چنان 

مستان سلامت می‌کنند، مستان سلامت می‌کنند. 

این‌جا کسی با خویش نیست، یک مست این‌جا بیش نیست. 

این‌جا طریق و کیش نیست، مستان سلامت می‌کنند... 

رو آن ربابی را بگو، وان مرغ آبی را بگو، مستان سلامت می‌کنند... مستان سلامت می‌کنند... 

مستان سلامت می‌کنند... مستان سلامت می‌کنند.

شعر از مولانا

 

پ.ن: باید اعتراف کنم که تا حدود دو سال پیش از موسیقی سنتی اصلا خوشم نمیومد. اصلا لذتی نمی بردم. خیلی خیلی کم از بعضی بخشهای خاص که شورش بیشتر بود و حالت تصنیف داشت خوشم میومد. ولی از وقتی آلبوم "پنهان چو دل" گروه شمس رو شنیدم دیگه نظرم به کلی عوض شد و حالا من که اصلا با موسیقی اصیل ایرانی اصلا رابطه ای نداشتم، رو آوردم به این سبک از موسیقی. البته ادعایی ندارم که چیزی تو این زمینه می دونم! فقط سلیقه ام عوض شد. بعدم که رفتم سراغ همایون و اینها. دیروز توی یوتیوب بخشهایی از کنسرت گروه شمس رو دیدم و اول از همه افسوس خوردم که چرا همچین کنسرتی رو از دست دادم ولی خوشبختانه یه آلبوم دیگرش رو گیر آوردم که یکی از بهترین قطعه هاش که شعر بالا بود خیلی بهم چسبید. این سبک موسیقی رو خیلی دوست دارم و اغراق نکنم وقتی این آهنگ "مستان سلامت می کنند" رو گوش میدم دیوونه میشم! مخصوصا یک دقیقه آخر.

بازم ممنون از گروه شمس که با این قطعه زیبا حال آدم رو از این رو به اون رو می کنن!

+ نوشته شده در  2009/3/9ساعت 23:47  توسط مرد  | 

وقتی یه فکری مثل یه غده سرطانی یا غده چرکی یا هر چیزی که اسمشو میذاری، حدود سی چهل درصد افکار روزانه ات رو به خودش اختصاص میده و بعضی وقتها آنقدر باهاش ارتباط برقرار می کنی که نمی تونی نبودش رو حتی تصور کنی چه برسه به تجسم! و وقتی این غده چرکی با هیچ تلاش و حیله ای از ذهنت بیرون نمیره و روز به روز بیشتر عذابت میده و بیشتر ریشه هاش رو توی زندگی آلوده ات به غده چرکی محکم تر میکنه و تو بدون اینکه نقش خاصی داشته باشی فقط با دست روی دست گذاشتن، این بودن بی شرمانه اش رو نظاره گر باشی، خیلی روزهای بدیه.

انقدر بد و چندش آور هست که وقتی این غده چرکی یا سرطانی یا هرچیزی که اسمشو میذاری، همونی که سی چهل درصد افکار روزانه ات رو به خودش اختصاص میده و آنقدر باهاش ارتباط برقرار کردی که نمی تونی نبودش رو تصور کنی چه برسه به تجسمش رو، همونی که با هیچ تلاش و حیله ای از ذهنت بیرون نمیره و روز به روز عذابت میده و بیشتر ریشه هاش رو توی زندگی آلوده ات به غده چرکی محکم تر میکنه و تو بدون اینکه نقش خاصی داشته باشی فقط با دست روی دست گذاشتن، این بودن بی شرمانه اش رو نظاره می کنی، از ذهنت پاک میشه و اون سی چهل درصد افکار روزانه ات حالا آزاد میشه و می تونه به جای خالی اش فکر کنه یا نه اصلا به خیلی چیزای بهتر، آنقدر شیرین و دوست داشتنی هست که به افتخارش حاضرم اضمحلال این حضور دردناک رو با این پست توی وبلاگم جشن بگیرم.

اون فکر لعنتی می تونه جاه باشه. مقام باشه. مال باشه. یا حتی یه آدم. ولش کن چی کار داری کیه. ولی شاید این نوشته ام تو رو یاد یه فکری بندازه که سی چهل درصد افکار روزانه ات رو به خودش اختصاص میده و بعضی وقتها انقدر باهاش ارتباط برقرار میکنی که نمی تونی نبودش رو تصور کنی چه برسه به تجسم. دیگه ادامه نمیدم. اگه الان یه بز هم نوشته ام رو بخونه می فهمه بقیه اش چیه!

+ نوشته شده در  2009/3/4ساعت 21:18  توسط مرد  | 

هوش سرشار ایرانی که میگن یعنی این!

طرف اومده برای کنفرانس یک ماه آینده انجمن زمین شناسان اروپا مقاله داده تحت عنوان:

XY404 EGU2009-6632 :Optimization and Design of Geodetic Networks using "KALE PACHE" Method
b. goosfand, kh. boz, and G. Barre sefid

حالا رفتیم چکیده اش رو داشته باش:


Finding a reliable method for the first and the second order design is the aim of this paper. We called this new method, "KALE PACHE". To have better results we advise to campaign early in mornings and use equipments like: Zaboon, Cheshm and of course Pacheh. It is necessary to use Ablimoo after Second Order Design. More numerical results described in the paper.

 

من واقعا دیگه حرفی ندارم بزنم! فقط خدا بده برکت! هوش و استعداد و نمک رو میگم!

لینک کنفرانس

لینک pdf چکیده مقاله

 

یاحق.

+ نوشته شده در  2009/3/1ساعت 16:3  توسط مرد  | 

حالا درسته که به نظر من اینترنت 64 کی با 512 کی چندان فرقی نداره و جفتش صفحات وب رو با سرعت قابل قبول باز میکنه و بازم قبول که حدود یکسال و نیم اینترنت ای دی اس ال (به قول امروزی ها پر سرعت!) داشتیم و تازه کار نیستیم ولی قبول کنید الان که بعد از دو ماه قطع بودن اینترنتم و سر کردن با اینترنت dial up و دق مرگ شدن در اثر سرعت حیرت آورش، دوباره به آغوش گرم (این رو با اون بحران مورد بحث چند پست قبل در مورد بغل گرم مال دل خود آدم اشتباه نگیرید!) دنیای مجازی برگشتم واقعا احساس شور و شعف می کنم! احساس خوش پرنده ای موقع پرواز!

این پست هیچ هدف خاصی نداره! فقط خواستم دوستان رو در شادی خودم شریک کنم!

پ.ن: این پست شماره نداره چون در حد پیام بازرگانیه! :)

+ نوشته شده در  2009/2/28ساعت 20:34  توسط مرد  | 

Yesterday is history.

Tomorrow is a mystery.

But today, is a gift.

That is why it is called the present!

 

Master Oogway – KUNG FU PANDA

+ نوشته شده در  2009/2/26ساعت 15:15  توسط مرد  | 


کاش ما زن ها قدرتی داشتیم در ایل سرتاسر مردونه، تا به شما یاد می دادیم چطور باید مرد بود و دو شمشیر به دست گرفت و جنگید. ما زن ها بچه هامون رو بزرگ نمی کنیم که بمیرن و عقیم بشن، و شما مردهای خوش اقبال فقط تماشاشون کنین و خوشحال باشین اون ها نبودین.



آقا ما یه رفیق پایه داریم که درخواست یه پست سفارشی داده و چون خیلی خاطرش رو خواستیم و اینجور جریانا، گفتیم سفارشش رو انجام بدیم بره. اصلا کی گفته سفارشی نوشتن بد است و خوب نیست؟ نه آقا جان خیلی هم خوب است!

الغرض ما دیروز بصورت ییهو رفتیم تی آتر. هر چند بلیطای تی آتر باسه جیب ما دانشجو جماعت یه ذره زیاده ولی خب باید آدم دنیا رو ببینه دیگه. ندید بدید از دنیا نره. (البته ما که تی آتر رو دوست داریم ولی چون پایه اش رو زیاد نداشتیم، تا حالا به قاعده تعداد انگشتای دست بیشتر نشده!) خلاصه نطلبیده مراده و از اینجور چیزا!

تی آتر شکار روباه بود اثر علی رفیعی بود که حکایت برادرکشی ها و خلاصه کثافت کاری های آقامحمدخان بود. تی آتر جالبی بود ولی من دو سه تا بازیگرش رو بیشتر نمی شناختم. پانته آ بهرام و ستاره اسکندری و یکی دیگه که به قیافه می شناختم. خلاصه کیفور شدیم.

منتهی از نکات بسیار جالب توجه این بود که ما ردیف سه بودیم و دقیقا صندلی های وسط!! (از ذکر شماره صندلی مغذوریم لطفا مجددا سوال نفرمایید!). یعنی هر جور حساب کنی توی تالار وحدت تئاتر دیدن اونم از ردیف 3 و دقیقا اون وسط موهبتی تکرار نشدنی است! :)

خلاصه القصه اینجوری بگم که ما این چند وقت اخیر خیلی خیلی خیلی فرهنگی شدیم! از کنسرت ترکمن علیزاده به این ور دیگه مطالعات غیر درسی مون هم زیاد شده و کنسرت و تی آتر رفتن و این چیزا به کثافت کاریهای سابق اضافه شده! تازه محصولات فرهنگی رو هم دیگه دانلود نمی کنیم و سی دی های اوووریجینال همایون گرفتیم و اوه کلی!

(سوالی بود با مدیر برنامه هام هماهنگ کنید!)

جالب بود بعد از برنامه رفتیم دستشویی و حالا از صف چند کیلومتری اش که بگذریم شاید براتون جالب باشه از بین ده- پانزده نفری که دیدم رفتن و امدن بیرون، سه چهارتایی بیشتر دستشون رو نشستن! بابا دوست من با اون همه تیپ خفن و کت شلوار و کروات و اینا، حالا روشنفکری درست! غربزده یا شرق زده ای درست! اصلا بر فرض که هنرمندی! بی شعور حداقل بهداشتت رو رعایت کن!

یاحق.

+ نوشته شده در  2009/2/23ساعت 14:29  توسط مرد  | 

 

هرگاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگيرد، تو او را خراب کردی. خدايا به هر که و به هر چه دل بستم، تو دلم را شکستی. عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی. هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سايه اميدی، و به خاطر آرزويی، برای دلم امنيتی به وجود آورم، تو يکباره همه را بر هم زدی و در طوفانهای وحشت زای حوادث رهايم کردی، تا هيچ آرزويی در دل نپرورم و هيچ خير اميدی نداشته باشم و هيچ وقت آرامشی و امنيتی در دل خود احساس نکنم ... تو اينچنين کردی تا به غير از تو محبوبی نگيرم و به جز تو آرزويی نداشته باشم، و جز تو به چيزی يا کسی اميدی نبندم، و جز در سايه توکل به تو آرامش و امنيتی احساس نکنم خدايا تو را بر همه اين نعمتها شکر ميکنم.

شهید چمران

 

پ.ن: برگرفته از توضیح وبلاگ امیرو.

پ.ن: خوبی وبلاگ نویسی این است که اگرچه ممکن است پاره ای وقتها نوشته ات برای دیگران گنگ باشد و بی معنا. اما وقتی چیزی می نویسی و یا نوشته ای یا شعری از دیگری می اوری، برای خودت کلی معنی و مفهوم دارد. دیگران فقط به ظاهرش می نگرند و تو رازهای نهان خود را در ظاهر پنهان می کنی و وقتی بعد از مدتی سری میزنی به سابقه مکتوبت که امروزی ها اسم "آرشیو" رویش گذاشته اند، انگار به احساسات خاک خورده طاقچه تاریخ و گذشته ات دستی می کشی و تمام جوش و خروش درونی ات را اعم از تنفر و عشق زنده می کنی و این جوشش درونی حالت را دگرگون می کند. هرچند بعضی ها هم مثل من عادت دارند دیوانه وار نوشته های خودشان را مرتب بخوانند. نه لزوما گذشته را. بعضی وقتها حال را باید از حفظ کرد. مثل سرمشق! مخصوصا اگر نوشته ای، دست نویسی یا شعری با حال آن روزش جور باشد. لعنتی ول کن نیست. هی میخواند. هی میخواند. هی...

یاحق.

+ نوشته شده در  2009/2/21ساعت 23:26  توسط مرد  |