
نمیدونم چرا با دیدن این عکس حس دایی بودن بهم دست میده!
پ.ن: کاش یه جوری می شد جاش داد اون بالا کنار اسم بلاگ!
پ.ن: این چند روز پیش رفت رو اعصاب دیگه کفرم در اومد. برگشتم گفتم از اتاق برو بیرون دیگه دوس ات ندارم. برعکس قدیما هیچی نگفت و رفت. صداش میومد که یه کمی گریه کرد ولی تحویلش نگرفتم (بعضی وقتها زهر چشم لازمه!). بعدم می خواستم برم بیرون، ولی مثل همیشه نپرسید "کجا میری؟ میری دانشگاه؟ منو با خودت می بری؟!". فقط نگاهم کرد. بعد که برگشتم می خواستن برن از خونه مون. از خداحافظی گرم همیشه اش خبری نبود. سرشو انداخت پایین و رفت بیرون. مامانش گفت هنوز تو کما است. باورش شده که دیگه دوست اش نداری! :) خلاصه دم در گیرش انداختم و با روش مخصوص خان دایی از کما درش آوردم. اون لحظه می شد دوباره برق شیطنت رو تو چشماش دید (پدر صلواتی!) و یک خنده از ته دل!
بگو لوبیا... لوبیا...فردا زود بیا! بگو فیتیله... فیتیله...فردا تعطیله! بگو یک... یک...بترک! بگو دو... دو...بدو! بگو سه... سه...آچار فرانسه!....


