تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

نمیدونم چرا با دیدن این عکس حس دایی بودن بهم دست میده!

 

 

پ.ن: کاش یه جوری می شد جاش داد اون بالا کنار اسم بلاگ!

پ.ن: این چند روز پیش رفت رو اعصاب دیگه کفرم در اومد. برگشتم گفتم از اتاق برو بیرون دیگه دوس ات ندارم. برعکس قدیما هیچی نگفت و رفت. صداش میومد که یه کمی گریه کرد ولی تحویلش نگرفتم (بعضی وقتها زهر چشم لازمه!). بعدم می خواستم برم بیرون، ولی مثل همیشه نپرسید "کجا میری؟ میری دانشگاه؟ منو با خودت می بری؟!". فقط نگاهم کرد. بعد که برگشتم می خواستن برن از خونه مون. از خداحافظی گرم همیشه اش خبری نبود. سرشو انداخت پایین و رفت بیرون. مامانش گفت هنوز تو کما است. باورش شده که دیگه دوست اش نداری! :) خلاصه دم در گیرش انداختم و با روش مخصوص خان دایی از کما درش آوردم. اون لحظه می شد دوباره برق شیطنت رو تو چشماش دید (پدر صلواتی!) و یک خنده از ته دل!

بگو لوبیا... لوبیا...فردا زود بیا! بگو فیتیله... فیتیله...فردا تعطیله! بگو یک... یک...بترک! بگو دو... دو...بدو! بگو سه... سه...آچار فرانسه!....

+ نوشته شده در  2009/2/18ساعت 16:17  توسط مرد  | 

بلاگرها را تا زمانی که فقط یک بلاگر و یک دوست مجازی هستند، دوست دارم. شاید خیلی نگاه بسته ای باشه اما...

به نظرم دنیای مجازی این امکان رو در اختیارمون گذاشته که از دوستان مجازیمون اون تصویری رو بسازیم که دوست داریم. در حالیکه خیلی هاشون کاملا برعکس چیزی هستن که ما فکر می کنیم و اگرچه این به معنی خوب و بد بودن کسی نیست، اما تصویری که ما ازشون می سازیم با واقعیت اونها متفاوته و این همون چیزیه که شناخت و تبدیل تصویر مجازی به واقعی رو برام غیرجذاب و کسل کننده می کنه. من ترجیح میدم اون تصویر خوبی که از همه شون ساختم رو تو ذهنم نگه دارم و مجبور نشم از هر چیزی که مربوط به رفتارهای واقعی و غیر مجازیشون میشه چیزی بدونم که در پی اش بخوام راجع بهشون حکمی بزنم!

یک نگاه واقعی به تمام آدمهای جذاب خیالی می تونه همه چیز رو جابجا کنه!

+ نوشته شده در  2009/2/15ساعت 16:59  توسط مرد  | 

نوشته بود: خیلی عجیبه. دیگه نه فیلم، نه رمان، نه موسیقی؛ هیچ کدوم حال سابقو بهم نمی ده. معلوم نیست چه مرگم شده. تو چی فکر می کنی؟

برایش نوشتم:
خدا بیامرزدت. کارت تمام است بچه. دلت زن می خواهد.

یعنی داستانش این است که هر مردی؛ یه وقتی می رسد به این جا که دیگر هیچ چیز حال سابق را بهش نمی دهد و خودش هم نمی فهمد که این دگرگونی از کجا آب می خورد. معنی روشن و خودمانی یک چنین وضعیتی این است که طرف، دلش یک بغل گرم می خواهد که مال خودش باشد. یعنی کار با فا.حشه(1) و تک.پران(2) و مثل آن هم پیش نمی رود. فقط یه زن و آن هم مال خود خودت؛ دوباره ردیفت می کند. وگرنه هیچ بعید نیست کارت به جنون و دیوانگی هم بکشد.

یعنی اگر بخواهی مانعش بشوی؛ چیزی نمی گذرد که عقلت ضایع خواهد شد. این است که مبادا جلوش را بگیری. اما یک راهی(3) هست که می توانی سر این بحران که من اسمش را گذاشته ام "بحرانِ بغل ِ گرم ِ مالِ خودِ آدم" شیره بمالی و برای یک چند سالی دست به سرش کنی.

آن هم این است که هر طور شده دلبرکی را گیر بیاوری، خفتش را بچسبی و برای دو سه ماهی صیغه اش کنی. البته مراقب باش کاری دست خودت یا زنک ندهی. یعنی نبینم بعد دوماه برداشته ای و برایم نوشته ای عاشقش شده ای و نمی توانی ازش دل یکنی. از هر زنی می شود دل کند. یا چه می دانم.... شکمش را بالا آورده ای و حالا نمی دانی چه خاکی بر سرت بریزی و ازم راهنمایی بخواهی که عواقب قانونی کو.ر.تا.ژ (4) چیست. تو که این چیزها سرت می شود.

 

فرهاد جعفری – کافه پیانو

 

 

(1) تا (4) صرفا برای حفظ اثر معنوی! نویسنده مکتوب شده و نگارنده (یعنی خودم) هیچ مسئولیتی در قبال برداشتهای منفی شما خواننده عزیز و عواقبش به عهده نمی گیرم!

پ.ن: حالا خودمانیم ولی انصافا داستانش انقدرها هم جذاب و گیرا نبود که به چاپ سیزدهم برسد!

پ.ن: این پست را برای تو می نویسم که مدام احساس می کنی هیچ چیز حال سابقش را نمی دهد و بی توجه به اینکه هوا صاف است یا باران شدید می بارد، برایم پیامک می زنی که "امشب عجب هوای دو نفره ایه"!

+ نوشته شده در  2009/2/11ساعت 22:46  توسط مرد  | 

(کمی طولانی شد! اگر حوصله نداری نخون که بعدا غر نزنی!)

علیرغم اینکه خیلی تلاش کردم تا همه پیشرفتهای علمی ای که هر روز در اخبار، روزنامه و یا تلویزیون می شنوم، بپذیرم، اما انگار نه انگار. راستش را بخواهی هیچ جوری توی کتم نمیرود که از دانشگاههای ما یک همچین دستاوردهایی بیرون بیاید که هی داد و فریاد می کنیم که ما چندمین کشوری هستیم که آپولو هوا کردیم یا چندمین کشوری هستیم که خودروی ملی داریم یا به فلان کلوپ انحصاری دارندگان فلان فناوری رسیده ایم. اعتراف می کنم که خیلی وقتها هم با خودم فکر می کنم (و تا حدودی حسرت می خورم برای تمام وقتی که گذاشتم و می گذارم و برای تمام انگیزه ای که داشتم و هنوزم اندکی مانده) که چرا هر وقت ما خواستیم یه کار درست حسابی کنیم و فیل هوا کنیم نشد! چرا ما دست روی هر چیزی می گذاریم نه تنها به جایی نمی رسد که حسابی هم توی پاچه مان می رود؟! مثل همین پروژه مان که مثل بختک افتاده روی اعصابم و هر روز صبح قبل از بلند شدن از رختخواب باید خودم را نفرین کنم که عجب اشتباهی کردم! و با خودم فکر کنم کجای کارم ایراد داشت که وقتی خواستم روی این یکی خوب وقت بگذارم و اصلا در کارم پیچش و اینها راه ندهم حالا بعد از قریب به یکسال احساس کنم در منجلابی افتادم که بوی گندش قبل از همه خودم را خفه خواهد کرد! اصلا اینها به کنار! بحثم ماهیت پیشرفت و فیل هوا کردن است.

بگذار همین اول کار خیالت را راحت کنم! این را نمی نویسم که بگویم اینها دروغ است یا چیزهایی شبیه آن! یا مثل این پیرمردهایی که با آن حس نوستالژیک احمقانه شان حالم را بهم می زنند و تا بحثی می شود سریع روح اعلیحضرت مرحوم رو جلویشان زنده می کنند و شروع می کنند به تعریف های آبگو شتی و غر غر کردن های صد من یه غاز! که مثلا آقا جان زمان اعلیحضرت ماست و خامه ها انقدر شل نبود مثل حالا! سفت بود و چرب! با یک قاشقشان تا شب سیر بودی و فلان و بهمان! یا از وقتی این اخوندا اومدن سر کار تو ماست و خامه هم آب میریزن.... وقص علی هذا!! نمی خواهم ادای انها را در بیارم. ولی....

اینها را می نویسم در حالی که آرزو می کنم همه این اخبار واقعی باشند! و در حالیکه آرزو می کنم ای کاش من هم می توانستم مثل همه مردمی باشم که با افتخار فکر می کنند اینها همه اش توان و هوش و ذکاوت نیروهای جوانی است که اسمشان را گذاشته اند نخبگان دانشگاهی و همه اش را حاصل دسترنج آن استادان شیر پاک خورده امروز بدانم که مجاهدین انقلابی دیروز بودند که اکثریت قریب به اتفاقشان به واسطه حضور پر رنگشان در صحنه ها بورس انگلیس شدند! ای بر پدرت انگلیس ملعون. کاش می توانستم راحت تر باور کنم. اما هر وقت که در اخبار می خوانم یا می شنوم که به فلان موفقیت رسیدیم فی الفور یک فکر بی پدر مادر میاید توی سرم که مگر می شود با این رفتارهای حاکم بر جامعه علمی و با این برخوردهای صنعت و البته رفتارهای رویایی دانشگاهیان و با این باندبازی اساتید و هزار قصه دیگر به جایی رسید؟! خیلی وقتها سعی میکنم به خودم بقبولانم که اینها احتمالا یک چیز متفاوتی هستند و با تمام آدمهایی که من در این سالها با آنها برخورد داشتم فرق دارند. آدمهای متفاوتی هستند که من از زیارتشان محروم بودم! شاید انگشت شمارند ولی هستند و همان حضور پر برکتشان منجر به این ها می شود.

دست خودم نیست! چه کنم. هر جور فکر می کنم نمی توانم تصور کنم استادی که از روی پاورپوینت هایش هم نمی تواند یک موضوع ساده را به من بفهماند و بعضی وقتها خلافش را می فهماند و گاهی به طرزی بی شرمانه مبحثی را می پیجاند بیاید بگوید ما اولین پالایشگاه نمیدانم چی را ساختیم و طراحی کردیم. (آنها که مرا می شناسند لطفا این حرفهایم را به نام کسی سند نزنند! فقط عمق دور از ذهن بودن ماجرا را بازگو می کنم و بس.) دست خودم نیست. اصلا برایم قابل تصور نیست که معاون یک وزیری برای اینکه باورم شود در چه وضعیت احمقانه ای گیر افتاده ام بگوید ما با دستور مستقیم وزیر هم شش ماهی طول کشید تا داده های فلان شرکت تابعه خودمان را بگیریم و انتظار نداشته باش همه چیز خیلی راحت و ایده آل پیش برود. و اصلا برایم قابل تصور نیست یک استاد در دانشگاه کار پژوهشی کند فقط برای دل خودش مثل یک دانشمند. البته این به این معنی نیست که اینجا و در ایران وضعیت به اینگونه است! تصوریر ذهنی من از یه استاد دانشگاه یک آدمی بود (تا قبل از ورود به دانشگاه در سالهای جوانی...تا 18 سالگی) که خودش! (دقت کن خودش!) روی یک موضوعی کار میکند و از دانشجوهایش کمک می گیرد تا روی موضوعی که خودش کار میکند به او کمک کنند. اصراری ندارم که این تصویر درستی باشد ولی هیچ کدام از استادهایی که دیدم در دانشگاه اینطور نبودند و نیستند. اکثرا بیزینس من هایی هستند که برای حفظ قوانین دانشگاه درس هم میدهند! که البته لابد هر روز دعا می کنند کاش مجبور نبودند این مزخرفاتی که خودشان هم برایش ارزشی قائل نیستند توی مخ چهارتا بیچاره فرو کنند. و برای تبعیت از قوانین دانشگاه مجبورند دانشجو هم داشته باشند! والبته خودشون کاری نمیکنند الا وظیفه خطیر نظارت بر پروژه ها. لابد کارهای مهمتری دارند! البته قصدم اینجا گیر دادن به استادها اصلا نیست. یقین دارم که انقدر دلایل قانع کننده برای اینکارشون دارند که عذاب وجدان پیدا نمی کنند! ولی حرفم این است که انقدر توی اخبار دیدم که پژوهشگران دانشگاه امیرکبیر هر روز یه دستگاه جدیدی اختراع کردن که دیگر اگر یک روز از این دانشگاه خبر اختراع یا اکتشاف نشنوم روزم شب نمی شود! یعنی واقعا اینها در حال اتفاق افتادنند؟

من یک استاد در این شش سال ندیدم که با معیارهای یک محقق به معنای واقعی جور در بیاید. وقتی هم می خواهم تصور کنم یه روز یکی از استادهای خودم بیاید بگوید فلان چیز را ساختند یا به فلان نتیجه مهم رسیدند فکر می کنم روی ابرها نشستم و شبیه لوگوی دریمز لند شدم! یک جای کار می لنگد! نا فرم..... انقدر که این تصویر برام خیالی و غیر واقعی است! چرا راه دور برویم اصلا؟ همین دانشگاه خودمان اصلا! دانشکده مکانیک خیلی کارهای بزرگی کرده ظاهرا و نمیدانم ربات ساختن و ماشین ساختن و اینها! البته من به توانایی دانشجو ها و امثال خودمون هیچ شکی ندارم J مطمئنم از پسش بر میایند! ولی خب در شرایطی که هیچکس تو را آدم حساب نمیکند واقعا چطور ممکن است؟! وقتی شرایط دانشکده اینجوری است اصلا پیشرفتی ممکن است؟ از نظر من تا یک درصدی توان نیروهای متخصص شرط است که ما در این زمینه کمبودی نداریم! الحمدالله! یه بخش مهمترش مدیران اجرایی پروژه هستند. یعنی کسانی که تقریبا میدانند چه پروسه ای باید پیش رود و الان کجا هستیم؟ و در آخر تامین و پشتیبانی! در مورد آخر که شک ندارم وضعیت در حد صفر هم نیست! کمی پایینتر! البته واقعا قصدم سیاه نمایی نیست! فقط تصور و تجسم وضع موجود این را نشان می دهد! شاید به خاطر همین بود که وقتی خانم والده J از این ماهواره جدید می پرسید در جوابش گفتم اگر همچین چیزی درست باشد فقط به خاطر وزارت دفاع بوده و بس! چون فکر میکنم وقتی بحث از حضور وزارت دفاع میشود اصلا بحث یه سر و گردن میرود بالاتر! ولی اینکه در حالت عادی بتوان کارهای بزرگی کرد....من به کلی نا امیدم! مشکل اصلی من که در موردش شک دارم همان نیروی متفکر و مدبری است که می شود مدیر اجرایی! یک همچین کسی را حداقل من در رشته خودم که سراغ ندارم! شاید یکی دو نفری باشند که فکر میکنم ممکن است توانش را داشته باشند ولی بقیه را من هم اگر جای کسی بودم که قرار بود پروژه را ساپورت مالی کند، عمرا وارد پروژه نمی کردم! از بس که این جماعت خارج از گودند و پول ریختن به پایشان بیشتر هدر دادن منابع کشور است تا امید به پیشرفت حتی از نوع واهی!

یاحق.

+ نوشته شده در  2009/2/5ساعت 22:56  توسط مرد  | 

نگاه آدمها پر از حرفهای مگو است. پر از رازهای نگفته و سرهای درون.  درست مثل افکارشان. نگاه آدمها عالمی است برای خودش. نگاهها وزن دارند اما. این را وقتی که کسی خیره نگاهت می کند خوب می فهمی. انگار وزنه ای بر وجودت سنگینی می کند. می گردی تا منبع را پیدا کنی.

آری...

نگاه ها هم وزن دارند.

نگاه ها اما خیلی بهتر از نوشتن و گفتن انتقال می دهند. می توان با یک نگاه، با یک لبخند به اندازه تمام پست های این وبلاگ حرف زد. چیزی فراتر از واژگان و لغات! شاید از این حیث فقط با زبان بدن* قابل قیاس باشد.

حواسمان باشد سنگینی نگاهمان کسی را آزار ندهد.


* چند روز پیش مستندی می دیدم به اسم Secrets Of Body Language از History Channel که می گفت ما فقط 7 درصد منظور را با گفتارمان منتقل می کنیم و 93 درصد باقی از طریق زبان بدن و حالات و دستان منتقل می شود.

یاحق.

+ نوشته شده در  2009/2/3ساعت 15:36  توسط مرد  | 

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
          به نرده های ایستگاه رفته
                                     تکیه داده ام!

قیصر امین پور


پ.ن: این روزها مثل خیلی از روزهای این چند سال اخیر می گذره. در بی تفاوتی. در سرگردانی. در رویاهای دور از دسترس جوانی. در لنگ در هوایی. در افکار پوچ! در خود پوچی! در محافظه کاری. بگذار بگذرد. ما هم نظاره می کنیم این چرخش ایام و روزگار را. تا ببینیم سرنوشت چه چیز را برایمان رقم میزند! "سرنوشت" که می نویسم یاد دیالوگ جان لاک می افتم با جک:

Do you believe in destiny?

+ نوشته شده در  2009/1/31ساعت 17:27  توسط مرد  | 

اين عكس رو نگاه كن!

به نظرم اون دختر سمت راستي خيلي عاديه! يه آدمي كه احتمالا با خودش فكر كرده و به اين نتيجه رسيده كه راه درست همونيه كه اون فكر مي كنه! به ما هم ربطي نداره كه حق با اون هست يا نه!

ولي سمت چپي! يا هنوز ترديد داره كه راه درست كدومه يا اينكه مجبور تظاهر كنه به درستي راهي كه قبولش نداره!

از سمت چپي بيشتر بايد ترسيد تا سمت راستي!


پ.ن: چند وقت پيش راديو زمانه مطلبي رو منتشر كرده بود در مورد يك ايراني كه راجع به حجاب، كتاب طنزي نوشته بود. نظراتش جالب بود. نه در مقام تاييد و نه در مقام تكذيب هستم ولي خوندنش خالي از لطف نيست. ولي عكس روي جلد كتابش جالب بود. ما هم استفاده كرديم!

ياحق.

+ نوشته شده در  2009/1/27ساعت 13:32  توسط مرد  | 

نمیدونم چه لذتی تو این "آخرین امتحان" همیشه نهفته است که حتی اگه اصلا هم نخونده باشی و اصلا هم درس برات جذاب نباشه و اصلا هم نتونی تصور کنی سوال امتحان چه شکلیه، ولی خدا خدا میکنی زودتر امتحان شروع بشه و خلاص بشی از شرش!

بقیه رو نمیدونم ولی همیشه امتحان آخر رو خیلی با رضایت خاطر شرکت می کردم و البته همیشه هم 90% زمان امتحان رو به این فکر می کردم که بعد امتحان چه خاکی تو سرم کنم! (از فرط شادی البته) این حس هم هیچ محدودیت سنی نداشته و از دبستان باهام بوده تا همین حالا! مثلا ترم پیش امتحان ازدیاد برداشت با اینکه خیلی از سوالات رو شک داشتم ولی به جای اینکه بشینم فکر کنم جوابش چی می تونه باشه داشتم فکر می کردم بعدازظهر اون روز کجا برم کثافت کاری کنم؟ :))

حتی شاید باور نکنید ولی سر جلسه کنکور هم چند دقیقه ای رو به این فکر می کردم که آخ جون دیگه این آخرین خان هم برداشته شد!

فردا آخرین امتحانه! :)

+ نوشته شده در  2009/1/24ساعت 20:23  توسط مرد  | 

خواستیم بنویسم که خوبیم و خوشیم و سرحال! خواستیم بنویسیم که از دیروز صبح که آن کدهای کذایی MATLAB را تحویل دادیم و دیگر فشارش از دوشمان برداشته شد امیدوار شدیم که روز خوبی در انتظارمان باشد. خواستیم بنویسیم که انصافا صبح که می رفتیم دانشگاه فکر نمی کردیم انقدر روز خوش و خرمی در انتظارمان باشد! پر از کثافت کاری! پر از خنده! :))

از ظهر به بعد خبرهای خوب یکی یکی شروع شد و از آنجا که ما ذوق مرگ شدیم کتاب و امتحان و فرکچر را گذاشتیم کنار و باقی روز را به کثافت کاری و خنده و شادی گذراندیم که بهتر از من مسافر (که دستمان در یک کاسه است) نوشته و توضیح مبسوط داده! و دیگر لازم به تکرار نیست.

خلاصه آنکه الحق خستگی های این هفته ها و روزهای اخیر خیلی خوب به درک واصل شد و زندگی رنگ دیگری گرفت و ما هم طبق روال روزهای خیلی خوب و خیلی بد (این بارش جزو روزهای خیلی خوب بود البته) یک 45 دقیقه ای را جدای آن دو ساعتی که با دوستان بر بام تهران پیاده رفته بودیم، تا منزل مبارک در سرما و تاریکی هوا و البته خلوتی نسبی شب پیاده رفتیم و نقشه کشیدیم! (هر چند علت اصلی، این بار نبودن تاکسی بود!)


پ.ن: امروز که مستی مان پرید، دیدم دو ماه پایانی سال که الان دیگه باید گفت کمتر از دو ماه، خوب پدرمون در میاد آقا! خوب! تمام اتفاقات خوب دیروز به شرطی تداوم پیدا میکنه که بتونیم این دوماه رو دووم بیاریم و بلانسبت مثل اسب کار کنیم و ویژوال بیسیک رو مثل گاو شخم بزنیم با کدهای مبارکمون!

ولی اصولا ما راضی هستیم و شاکر! :دی

پ.ن: این پست عینهو دفترچه خاطره شد! :))

یاحق.

+ نوشته شده در  2009/1/22ساعت 17:31  توسط مرد  |