تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

اي خواهر! اي برادر!

اي كسي كه الان دانشجوي فوقي!

اي كساني كه به جرگه فوقي ها نپيوستيد!

اولي ها!

دومي ها!

خلاصه همه همه!

با شمام!

تو كه اون گوشه داري كثافت كاري مي كني! ببند نيشتو :)

از ما كه گذشت ولي از من پير فلك به شما نصيحت در دوره ارشد همه درس هاي تئوري رو همون سال اول كه هنوز پروژه تون شروع نشده و داغ درس خوندنيد پاس كنيد بره پي كارش! قال قضيه رو بكنيد! و الا مثل من فلك زده نه حسّش ديگه هست كه بشينيد براي نميدونم ميان ترم و پايان ترم و اينا بخونيد نه حوصله كلاس رفتنش هست! من جداي اون 9 واحدي كه جبراني بهم خورد و ترم اول رو به فنا داد حاضر بودم ترم پيش اگه بازم واحدي ارائه مي شد بگيرم تا به جاي 15 واحد يه 18 تايي، 21 تايي ميگرفتم ولي عوضش الان خلاص بودم!


پ.ن: از وقتي ما نمره تافل گرفتيم ديگه شديم ديكشنري گوياي انستيتو! :) حالا بماند داستانهاش...شايد بعدا پابليش بشه!


- The center of mass is at rest يعني چي؟

- گرانيگاه داره استراحت ميكنه!


ياحق.
+ نوشته شده در  2009/1/19ساعت 17:29  توسط مرد  | 

بعضي وقتها كه دلم براي خودم تنگ مي شود يك بار تمام پستهايم را طوطي وار مي خوانم. بعضي هايشان كه خاطرات بهتري را يادآوري كنند مكث بيشتري طلب مي كنند. بعضي وقتها نظرات هم من را با خودش به سفر زمان مي برد. به روزهاي قديم. بعضي وقتها فقط وبلاگ ها را مي خوانم. از وقتي كه گوگل ريدر را با انبوهي از وبلاگهاي مورد علاقه مزين كردم كه ديگر كارم بيشتر شده. صبح به صبح باكس گوگل ريدر رو چك مي كنم و انبوهي مطلب جديد. بعضي وقتها زياد مي خوانم و نظر مي دهم. انقدر كه ديگر فراموش مي كنم دلم مي خواست يك پست بنويسم. بعضي وقتها هم البته دچار خودسانسوري مي شوم. مي خواستم از مرگ بنويسم ولي گفتم نكند فلاني به خودش بگيرد. مي خواستم بنويسم از موضوعات ديگر ولي بيخيال شدم. بعضي وقتها بدجوري دلم ميخواهد بنويسم ولي نوشتنم كور مي شود. درست مثل وقتي كه در عالم تنهايي خودت هستي و يك نفر به انگليسي سوال مي پرسد و مجبوري به همان زبان جوابش بدهي. قفل مي شود اين ذهن. انگار نه انگار كه بايد بفهمد حرفها را به قاعده باقي دانستنيها. خلاصه اش اين كه هميشه نوشتن كار جذابي است برايم ولي وقتي نوشتنم نيايد حس خفگي بهم دست مي دهد.

اين روزها همان بعضي وقتها است كه نوشتم.


+ نوشته شده در  2009/1/17ساعت 14:43  توسط مرد  | 

ما الان سه ماهه گزارش داديم به اين شركت لعنتي [...]* بعد حالا پولمون رو كه نداده هيچ، بهمون داده نميدن! دو هفته پيش رفتيم اونجا ميگن ما همه داده هاي مورد نيازتون رو آماده كرديم فقط مونده كه بفرستيم! امروز ميگن مسئول مالي رفته فلان جا نيست! داده ها هم يادمون رفت بفرستيم ببخشيد!


پ.ن: كلا پول دادن از جون دادن بدتره! چه دولتي چه خصوصي! براي مثال عرض كنم خدمتتون كه در ممالك خارجي دانشجوها با پول TA زندگي ميكنن! اينجا يه صد تومن ميدن به هر دانشجو به ازاي هر چند تا درس كه توي يه ترم بگيره! ولي كي ميدن؟ خدا ميدونه! هنوز صد تومن ترم پيش ما رو كه ندادن :))

پ.ن: ما هر وقت مي ريم آموزش دانشگاه مسئولش رفته مرخصي **! مهم نيست كارت چيه! اون كاري كه تو داري مسئولش رفته مرخصي **! حالا مثكه اين قضيه در همه جا رايجه! مختص دانشكده نيست!

پ.ن: من يه سري از نوشته هاي قديمم رو به اين بلاگ اضافه كردم. از مرداد 85 تا فروردين 86 نوشته هاي قديميه كه تازه به اينجا اضافه كردم. گفتم شايد براتون جالب باشه. اگر هم راجع بهشون نظري داشتين همونجا نظر بدين! مخصوصا راجع به سفرنامه حج. 


* تا 10 مي شمرم اگه پول و داده ندن لوشون ميدم!

** حاملگي!


ياحق.

+ نوشته شده در  2009/1/12ساعت 20:40  توسط مرد  | 



ظاهرا اينا براشون تصوير ارائه دهنده ضروري تر از خود مقاله است!


نگرفتی چی شد!

ببین نوشته ستاره دار ضروریه! خب؟

حالا اصلا سگ خورد که عکسم میخواد با مقاله! :) ولی دقت کن! تصویر ارائه دهنده مقاله ستاره داره یعنی ضروریه ولی خود مقاله ستاره دار نیست!

فکر کنم از اون کنفرانس هاست که فقط خوشگلا ارائه میدن! مثل بعضی استادا که به خوشگلا چهار نمره بیشتر میدن!


+ نوشته شده در  2009/1/11ساعت 10:35  توسط مرد  | 

نميدونم از كجاي اين روزها بنويسم! از عزاداري ها كه ديگه رنگ و بوي فرمايشي و نمايشي اش بدجور حالم رو بهم ميزنه. شب عاشورايي كه گذشت يه دو ساعتي زدم بيرون دم خونه! با آخرين مدل فشن مو و لباس و چكمه و هزار جور چيزه ديگه آشنا شدم! (مد شدن آرايش مو به رسم عزاداران حسيني) عزاداري رو تبديل كرديم به مراسمي براي تخليه هيجانات روزهاي جواني! بوي عطر دختر و پسر بود كه ميزد تو بيني! خلاصه امسال محرم اصلا حال نكردم! دلم از اون عزاداري هاي سنتي ميخواد كه يه سخنران مياد و درست درمون براي مردم از قيام عاشورا ميگه و هدف اين نهضت! نه صرفا تعريف صحنه جنگ و مقتل! آگاهي دادن به مردم چيزي بالاتر از فقط اشك ريختن براي مداحي هاست. بايد باشه اين مداحي ها ولي اولا درست و منطقي و ثانيا در كنار آگاهي دادن به مردم! 

با بعضي از اين مداحي ها ميشه حسابي هدبنگ زد! بعضي سخنراني ها هم....


پ.ن: در مورد تغييراتي كه در پيوندهاي بلاگ مي بينيد، مورد خاصي نيست فقط اينكه من در قسمت  Man's shared items پستهايي از دوستان كه خوشم بياد رو share ميكنم و فكر ميكنم آيتم جالبي باشه. 


+ نوشته شده در  2009/1/10ساعت 19:27  توسط مرد  | 

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم


مرتضی عبداللهی


پ.ن: وقتی در صحنه حق و باطل نیستی،
هر کجا که می خواهی باش؛
چه به نماز ایستاده باشی و چه به شراب نشسته باشی،
هر دو یکی است.


یاحق.

+ نوشته شده در  2009/1/5ساعت 22:36  توسط مرد  | 

ديگر حتي پياده روي هاي شبانه ام در اين روزهاي سرد هم كمكي نمي كند. گويي بعضي تصميم ها را نمي توان گرفت. انگار بعضي تصميم ها را ديگران بايد برايت بگيرند تا اگر هم اتفاقي افتاد بياندازي گردنشان! متهمشان كني! ندانستن كار دست آدم مي دهد. گيجي و سردرگمي نتيجه همين ندانستن است. روزهايم هدر مي رود و من مدام به يك نقطه مي رسم....نميدانم. فكرهايم را كردم. بي نتيجه است. در دايره اي كوچكي گير افتاده ام كه مدام دور خودش مي چرخد. مثل زمين. من يك زميني ام ديگر! با تواني محدود اما ذهني وسيع و بزرگ و بي انتها. شايد براي تو مسئله بي اهميت باشد. شايد به نظر تو كه از بيرون حواست به من است، من بيخود خودم را درگير جزئيات مي كنم. نميدانم!

كم كم دارم خسته مي شوم! ديروز به اين نتيجه رسيديم كه علم خزعبلي است كه دلمان را به آن خوش كرده ايم! آن چيزي كه ما اسمش را گذاشتيم "علم"، انتهايش سرابي بيش نيست! امروز هم نتيجه گرفتيم كه ما آدم هاي ايده آلي هستيم كه در افكارمان به فكر تحوليم! به فكر يك انقلاب! از ان نوع انقلاب هايي كه همه چيز را زير و رو مي كنند. خيلي ها مثل ما بودند ولي نتوانستند. نه نه خواستند اما انقلابي در كار نبود كه بتوانند يا نه! توهمي بود و بس! انقلابي در كار نيست. ما هم مثل بقيه. چه فرقي داريم مگر؟ كمي كه زندگيمان واقعي تر شود دُممان را مي گذاريم روي كولمان و فراموش مي كنيم ايده آلهاي روزهاي جواني را! شايد هم روزهاي مجرديمان را! احتمالا ما هم در سالهاي بعد انقدر دچار روزمرگي مي شويم كه فراموش مي كنيم كه امروز در چه فكري بوديم! با لبخندي تلخ فكر مي كنيم: گور پدر ايده آلها! بچسبيم به زندگي غدار كه كلاهمان را باد برد.

ياحق.
+ نوشته شده در  2009/1/4ساعت 20:26  توسط مرد  | 

اگه ميخواستم براي اين پستم عنواني انتخاب كنم ميگذاشتم سنگ پاي قزوين! :)

يه بنده خدايي اينجا توي انستيتو هست كه اصلا تخصص خاصي نداره ولي حالا اگه خيلي اصرار كنين ميگم تخصص داره ولي هر چي هست توي نفت نيست. ولي خوب دست تقدير و سرنوشت آوردتش توي انستيتو!

با اين اوصاف زياد چيزي از نفت نميدونه! (در حد خودم!)

بعد هر سال اوايل زمستون (همين روزا) يه ليست ميزنه به برد تحت عنوان پروژه هاي تحصيلات تكميلي! حالا باز بماند كه چه ليست حيرت آوريه! همش تدوين نرم افزار هاي تخصصي جزئي ترين مسائل مهندسي نفت هست و اينا! من نديدم كسي هم باهاش پروژه بگيره مگر اينكه اهل دودر و پيچوندن باشه!

حالا غرض چي بود؟

امسال يه نامه زده، هركس ميخواد با من پروژه بگيره، حداكثر تا تاريخ 25 دي همراه با رزومه و ريز نمراتش بياد دفتر من! :)) (من: خيلي باحالي دكي!)


پارسالم به ما مي گفت زودتر بياد پروژه هاتون رو بگيريد كه ديگه من بيشتر از 4-5 تا نمي تونم دانشجو بگيرم! بايد به بقيه استادا هم برسه!!! :))

ياحق.

+ نوشته شده در  2009/1/1ساعت 11:37  توسط مرد  | 

من شاكي ام ولي با اين لحني كه نوشتم هيچ وقت جواب كسي رو ندادم. ترجيح ميدم در مقابل اين بحثها سكوت كنم. تفاوت بين نسلها خيلي واضح و روشن هست و مقايسه نميشه كرد. من فقط ميخوام بگم اين بحثها مثل اين ميمونه كه بگيم قديما فقط خير بوده و امروز فقط شر! جوانهاي ديروز مخلوطي از موفقيت ها و شكست ها بودند و امروز هم همينطور. غصه خوردن براي روزهايي كه گذشته تفاوتي در حال امروز بوجود نمياره. فقط آدمها رو نا اميد ميكنه. ديروز هر چي كه بوده تموم شده! امروز رو بسازيم!

كامنتها رو خوندم و چون جوابم كمي زياد شد مجبور شدم پستش كنم.

ببين! انسانها كه قاتل بالفطره به دنيا نميان. اينكه نسل امروز آدمهاي فرهيخته اي هستن يا نه به ذات خودشون بر نمي گرده. اين بر مي گرده به نوع تربيت اين نسل. بر ميگرده به محيطي كه توش بزرگ شدن و خيلي فاكتورهاي ديگه. اگر نسل ديروز جاي ما بود نمي تونست با حال امروز ما فرقي داشته باشه. ما هم اگر نسل ديروز بوديم كاري غير از كار آنها نمي كرديم. مي جنگيديم و انقلاب مي كرديم و كما اينكه امروزم اگر همچون شرايطي پيش بياد مطمئنم صحنه خالي نمي مونه! :)
ما تصميم خودمون نبود كه ترافيك بشه يا بيماري زياد بشه و هزار مشكل ديگه. ما خواهان بي ديني و بي اعتقادي نبوديم. ما مسئول اين مسائل نيستيم. تازه برعكس. ما مجبوريم براي حل كردن مشكلاتي كه به ما از گذشتگان به ارث رسيده راه حلي پيدا كنيم. ما محكوميم به شرايط فعلي و بسياري از اين محكوميت هاي ناشي از تصميمات و رفتارهاي نادرست دامن گير نسلهاي بعد از ما نيز خواهد شد. پس مقصر دانستن صرفا يه عده جوان صرفا باز كردن مشكل از سر خودمان (بخوانيد خودشان) است و بس! عده اي از آنها ديروز تمام فكر و ذهنشان گوگوش و مهستي و هايده بوده، حالا از اينكه اين نسل دلش را خوش كند به آهنگهاي رپ و ساسي مانكن تعجب مي كنند؟! چرا؟

در ضمن به نظر من هيچ انسان و نسل بي آرماني نيست. زندگي مادي ممكنه آدمها را سردرگم كنه و مهر پوچي به زندگيشون بزنه ولي بي آرماني هم يه جور آرمانه ديگه! نسل ما هم براي رسيدن به آرمانهايش تلاش ميكنه چرا كه اميد زندگي يعني روزي كه يك آدم يا يك نسل به آنچه آرمانش است برسد. حتي اگر اين آرمان پوچي و بي هويتي باشه. هدفهاي ما صرفا با آرمانهاي گذشتگان فرق داره. اينكه اين آرمان ها چقدر ملي يا مذهبي هستن ديگه چيزيه كه اين نسل به اون طرف سوق داده شده. اگر خانواده هاي ديروز و حتي امروز اعتقادات توي خونه و توي جامعه شون يكي بود، نسل امروز در ارزشهاي نسل قبل دچار ترديد نمي شد. نسلي كه انقلاب كرده و امروز داره هر روز خودش رو توي مغازه و تاكسي و اتوبوس نقض ميكنه به كدوم مقدس و به كدوم آرمانش احترام گذاشته؟ اصلا مقدسات نسل قبلي چيه؟ اين ارزش قائل شدن يعني چي؟ نسل قبلي براي مقدساتش ارزش قائل است؟ آن روز كه حرم شيعيان بارها و بارها در عراق غرق در خون شد، كدام نسل براي مقدسات مذهبي اش ارزش قائل شد؟ ارزش قائل شدن يعني راهپيمايي فقط؟ آنها هم براي مقدساتشان چندان ارزشي قائل نيستند و ما نيز كه شاگردان اين نسل هستيم در خوشبينانه ترين حالت فقط در اين نوع از ارزش قائل شدن همراهشون مي شويم.

احتمالا شما هم مي شناسين آدمهايي كه با انقلاب متحول شدن. تا قبل از انقلاب چي بودن و بعدش چي شدن. خدا كنه اين تحول دروني باشه كه هميشه نيست. و برعكس خيلي از كساني كه تا ديروز براي حرفهاي رهبرشون گريه مي كردن، امروز براي براندازي نظامي كه خودشون درست كردن از هيچ تلاشي دريغ نمي كنن. درستي و غلطي انقلاب رو بذاريم كنار. اين نسل در آرمانهاي خودش هم دچار شك و ترديد شده. چرا بايد به خود ببالد؟ انقلاب كردن و جنگيدن وظيفه يك نسل است براي ماندگاري مفهومي به نام ميهن و وطن! هر نسلي كه نايستد خيانت كرده. خيانت!

ياحق.
+ نوشته شده در  2008/12/28ساعت 18:4  توسط مرد  | 

من ديگه خسته شدم از بس شنيدم زمان ما فلان بود! زمان ما فلان نبود! هر جا بري كه يه عده بزرگتر نشسته باشن اين بحث هم هست! حالا يه عده سياسي اش مي كنن يه عده مذهبي يه عده فرهنگي يه عده.... بالاخره هست!


زمان ما انقدر دزدي و روابط نامشروع نبود. زمون ما از اين داستانها نبود. زمان ما ترافيك نبود. زمان ما مشكل ازدواج نبود. زمان ما كثافت كاري نبود. زمان ما ريا نبود. زمان ما بيكاري نبود. زمان ما مترو نبود. زمان ما هواپيما نبود. زمان ما اين همه بيماري لاعلاج نبود. زمان ما فست فود نبود. زمان ما معتاد نبود. زمان ما كارت سوخت نبود. زمان ما كامپيوتر نبود كه بچه ها رو به راه بد بكشه. زمان ما بازي كامپيوتري نبود. زمان ما ماشين نبود. زمان ما بي حرمتي نبود. زمان ما آلودگي هوا نبود. زمان ما كافي شاپ نبود. زمان ما انقدر اسباب بازي جور واجور نبود. زمان ما چشم و هم چشمي نبود. زمان ما اين همه دوا و داروهاي شيميايي نبود. زمان ما شيريني نبود. زمان ما انقدر سكته نبود. زمان ما انقدر سيگاري نبود. زمان ما....

زمان ما دختر 18 ساله چهارتا بچه بغلش ونگ ميزدن. زمان ما پسر از 16 سالگي مرد خونه بود. زمان ما احترام بود! زمان ما مرغ و گوشت ارزون بود. زمان ما مهر و محبت بود. زمان ما همه خوش و خرم بودن. زمان ما سادگي بود. زمان ما عاطفه بود. زمان ما صداقت بود. زمان ما همه غذاي سالم ميخوردن و اين غذاهاي آشغال نبود. زمان ما داروهاي گياهي بود. زمان ما جاي شيريني، آجيل و چهار مغز بود.


من حالم از اين مقايسه زمان ها بهم ميخورد. اين زمان ها فرقي نكرده اند. اين آدمها هستند كه دوست دارند فكر كنند جواني خودشان همه سالم بودند و ما همه در خطريم. همانقدر كه خطرات زياد شده رفاه هم بيشتر شده. روزگار قرار نيست هميشه يكسان بماند ولي آنها كه سنشان امروز دو برابر ما است، گذر عمر باعث فراموشيان شده. يادشان رفته خودشان وقتي بيست و اندي سال داشتند. چه مي كردند. آن موقع كه جمهوري اسلامي نبود و تلويزيون رسمي كشور (اين نقل قول مستقيم از كتاب تاريخ دبيرستانمان است:) شبها فيلمهاي س.ك.س.ي پخش مي كرد جوانها انقدر به راه خلاف كشيده نشدند. چرا ما بيشتر در خطريم؟ من نمي فهمم چرا ما نمي فهميم؟ چرا جوانهاي امروز در حد جوانهاي ديروز همسن خودشان نيستند. چرا اتفاقا بهتر هم هستند. خيلي هم بهتر و بيشتر مي فهمند. اين قانون طبيعت است كه من از پدرم بيشتر بدانم و فرزندم از من بيشتر بداند و نوه ام از فرزندم و همينطور بگير تا آخر. ولي همه ما وقتي سنمان بيشتر مي شود حس مي كنيم جوانهاي امروز لا ابالي شده اند. جوانهاي امروز تن به كار نمي دهند. جوانهاي امروز جن زده شده اند. تنبل اند. راحت طلبند. دست به سياه و سفيد نمي زنند. به هيچ دردي نمي خورند. عياش اند. زمان شما هم فرقي نميكرد. اينها فقط براي سركوفت زدن به جوانهاي امروز است. فقط!

اگر زمان ما بعضي ها موهايشان سيخ تو پريز است نبايد دنبال عين اش در گذشته بود. بايد دنبال معادلش بود. معادلش همان هايي هستند كه در ادبيات قديمي بهشان مي گفتند جاهل. آن روز زبان داش مشتي بود. امروز حرفها با زبان "خفن و تيريپ و گرخيدن و مرگ" است! قيدها عوض شده اند ولي صورت همان است. دسته بندي ها فرقي نكرده اند. ديروز خطر بود امروز هم خطر است و فردا نيز. اگر امروز سرطان و ايدز جان آدمها را مي گيرد، ديروز سل و وبا و جزام بود و الخ!

هرچند من در كل مقايسه را از بيخ و بن كار عبثي ميدانم ولي لابد سخت است كه هر كسي را در نسل خودش بپذيريم.

ياحق.
+ نوشته شده در  2008/12/27ساعت 18:40  توسط مرد  | 

تلاشم بی فایده است. با خودم که فکر کردم دیدم دوست ندارم بیشتر از این ادای آدمهای رکب خورده را در بیاورم که مدام در حال فرارند و وانمود کنند که دنیا بر وفق مرادشان نیست. البته که نیست چون قرار نیست که همیشه آن چیزی باشد که ما می خواهیم پس بهترین راه وفق دادن و همرنگ شدن و حل شدن در مشکلات هست تا روزی که از بین بروند. گاهی باید واقعیات را قبول کرد. باید از درون تغییر کرد و به فکر تغییر بیرون نبود.

این شد که فراموش کردیم کلنجارهای دو هفته گذشته و روزهای پیش از آن را برای تمام کردن این وبگاهمان را! هرچند دلایلش هم زیاد غیر منطقی نبود. حداقل با منطق بی منطق ما! :)

پس خوشبختانه یا متاسفانه همچنان می مانیم! لامذهب این پیونمان با بلاگفا بدجوری سفت و محکم شده! همین هم کندن را سخت می کند!

بگذریم. این روزها طبق روال این اواخر بدی نیست و نمیگذاریم بد بگذرد!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/12/25ساعت 14:0  توسط مرد  |