تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

من: بابا ما داریم یخ میزنیم چرا اینجا سیستم گرمایشی اش کار نمیکنه هر تلاشی می کنیم؟
مسئولش: مگه سرده؟
من: [از سرد گذشته!] خيلي!
مسئولش: خب اون اتاقی که شما هستین سیستم گرمایشی اش مشترکه با اتاق بغلی اش و از اونجا کنترل میشه!

hint: اتاق بغل 5 ماهی میشه که تخلیه شده و درش قفل شده!

من: [تا الان فکر میکردم پت و مت فقط برای سرگرمی ساخته شده! در نهایت احترام به هرچی مهندس عمران و معماری و این چیزاست!]



یاحق.

+ نوشته شده در  2008/11/20ساعت 8:4  توسط مرد  | 

نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من

ستاره ها نهفته
در آسمان ابري

 

دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من

 
+ نوشته شده در  2008/11/19ساعت 20:45  توسط مرد  | 

نمیدونم این مدت چی از زندگیم پاک شده که انقدر یکنواخت و دلگیر شده. یه روزمرگی مزخرف. صبح کله سحر میام یونی... شبم بوق سگ میرم خونه! اولین نفری که میاد انستیتو و آخرین نفریم که میره! آخر شبم که نگاه می کنم می بینم هیچ کار مفیدی انجام ندادم! شایدم کار خاصی کردم ولی به نظرم آدم تو روز باید کار مفیدش بیشتر از این صحبتا باشه! درسها هم که قربونش برم اصلا حال و روز خوبی نداره. بابا معنی نداره دانشجوی فوق سال دو هنوز واحد داشته باشه دیگه! خلاصه نه حوصله سابق رو دارم که بشینم بلاگ بنویسم نه بلاگ بخونم! نه سوژه ای دارم.

تنها نکته مثبت این دو سه هفته اینه که روزی یک ساعت میریم یه ورزش میزنیم به تن! حالا یا والیبال یا فوتبال یا هر چیزی دیگه! البته بیشتر جنبه تفریحی داره تا ورزشی! ولی خوبه دیگه. یه جورایی حس می کنم که آدم هر چقدر سنش بیشتر میشه زندگیش پوچ تر میشه. اینهمه سگ دو میزنیم که آخرش چی بشه؟! خودمم نمیدونم! الانم خواستم برم خونه گفتم یه آپی بکنم! 

 

پ.ن: آقا اين انستيتو از سقف تا كف و در و ديوار همه سنگ و سيستم هاي گرمايشي هم بنكل قطع! من دارم يخ ميزنم! :((

پ.ن: من دپرس شدم!

+ نوشته شده در  2008/11/18ساعت 18:23  توسط مرد 

یه مدتیه افتادیم دنبال ریکام!

پیش چهار تا استاد رفتم کلی استقبال کردن و تحویل گرفتن. گفتن فرمهات رو بیار امضا می کنیم و می نویسیم و خلاصه کلی حال دادن.

یه استاد دارم که ۵ تا درس داشتم باهاش (بعبارتی میشه ۱۲ واحد لیسانس و ۳ واحد فوق) و توی ۴ تاش تاپ شده بودم (بعبارتی ۸ تا لیسانس و ۳ واحد فوق) بعد باهاش یه مقاله داده بودیم و یه حل تمرین کوچولو هم باهاش داشتم. تقریباً مطمئن بودم كه ريكام خوبي ازش ميگيرم. با كلي اميد رفتم پيشش ......

من: دكتر دارم اپلاي ميكنم برای پی اچ دی. خواستم ببينم مي تونم ازتون ريكام بگيرم؟

دكتر: من چون زياد شما رو نمي شناسم نمي تونم بهت ريكام خوبي بدم!!!!

من: (در حالي كه كپ كردم!) ولي من نمره هاي خوبي از ۵ تا درستون گرفتم و باهم مقاله داديم و تي اي تون بودم. همينا رو بنويسين براي من كافيه!

دكتر: من دوست دارم توي ريكام از پروژه هاي دانشجوهام بنويسم و چون شما با من پروژه نداشتي من چيزي ندارم بنويسم! برو از استاد پروژه هات بگیر!

من: خب من سه تا ريكام بايد بدم. دو تاشو از استادای پروژه های لیسانس و فوقم مي گيرم ولي يكي اش مي مونه!

دكتر: نه دو تا كافيه!

من: [عزیزم!!] توی سایتشون میگن سه تا. حالا شما اصرار داری حرفی نیست :دی

دکتر: میگم که! من می تونم اینا رو که میگی بنویسم ولی زیاد استرانگ نمی تونم ریکام بدم! (با لحن رفتي بيرون درم پشت سرت ببند!)

من: [بترکی!] پس فرمها رو ميارم براتون!

دكتر: [سرش پايينه! داره برگه هاش رو جا به جا ميكنه] (تو مايه هاي گمشو بيرون!)

من: خيلي لطف كردين! با اجازه....

 

پ.ن: تا ناکجا آباد آدم میسوزه دیگه خب! چقدر الکی تحویلش گرفتیما!

پ.ن: عمرا من اگه ازش ربكام بگيرم! :)

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/11/15ساعت 16:37  توسط مرد  | 

کلا ایرانی جماعت فرهنگ چپاندن چیزی در جایی را خیلی خوب می فهمد! مثل چپاندن مسافر در بی آر تی! مثل چپاندن ماشین در مسیر ماشینها وقتی خیابان باریک میشود یا به پل می رسند از جمله پل گیشا!

ولی در این رابطه من معتقدم که عمده ترافیک تهران چند عامل ساده دارد!

یک - شعور! این پارامتر خود به چند شاخه کلی تقسیم می شود!

الف: آقاجان هر چیزی یک ظرفیتی دارد! حالا روزی چندصد هزار تا تولید ماشین با کیفیت سرب و کربن خالص تولید کن و از طریق قرعه کشی بانک و رب گوجه فرنگی و سس مایونز و پودر لباسشویی آنزیم دار و لیزینگ و .... بچپان در سبد کالای مردم! این هم نتیجه اش!

ب: شعور یعنی چند ماه پیش یک نفر در لاین سرعت ترمز کرد و از ما که در حال عبور از خیابان بودیم آدرس پرسید! شعور یعنی همان فرهنگ رانندگی!

ج: شعور یعنی مدیریت شهری. رجوع شود به حجم ترافیک قبل از میدان آزادی و بعد از میدان آزادی!

د: شعور یعنی ساعت ۱۱ شب توی بزرگراه (اگر اشتباه نکنم همت بود) یک نفر با لباس تیره در حال عبور از عرض بزرگراه بود! انهم دقیقا زیر پل عابر! البته این اخری بیشتر شبیه مشکل حاد روانی بود تا شعور!

دو- موتورسوار! من به شخصه معتقدم موتورسوار همیشه خدا مقصر است و در هر صورت خونش حلال است. موتور سوار موجودی است در حد مرتد که اگر فرصتی پیش آمد باید زیرش گرفت! در همین رابطه من اگر روزی رئیس پلیس تهران بشم قلم پای هر چی موتورسوار می شکنم!

سه- تاکسی! رانندگان عزیز توجه کنند که لزومی ندارد برای چندرغاز پول با شنیدن اسم مسیر درجا ترمز کنند! بعدم موقع رانندگی طرف انگار می خواد بره خلا! همچین بین دو تا لاین وایستاده به محض اینکه یکی باز شه بره. حالا کلا فرقش دو دقیقه هم نیستا!

چهار- رانندگان مونث! در این مورد شک نکنید! نکته اش اینه که خیلی هم اعتماد به نفسشون بالاست مثلا یهو با سرعت ۱۰۰ تا توی شب جلوت میزنه رو ترمز که تابلو رو بخونه یا مثلا توی شب منتظر کسی ایستاده و در خلاف جهات خیابون هم هست، بعد نوربالاش هم روشنه! در همیچن مواقعی شک نکنید که طرف یه خانومه! اگرچه عموما آقایون رو مقصر می دونن و بعضی وقتها هم انصافا یه عده مذکر کرم دارن می خوان کثافت کاری کنن ولی انصافا این باعث نمیشه ما این فاکتور خیلی مهم رو در نظر نگیریم!

پنج- تا حدودی پلیس! بیشتر شبیه دلخوشکنک می مونه! زیاد تاثیر خاصی نداره و تنها توفیرش اینه که وقتی می خوای با تاکسی بری خونه اگه پلیس اون اطراف باشه عمرا ماشین گیرت نمیاد!

این تصویر هم تقریبا مشکل هر روز صبح ماست! آقاجان باید حتما فحش ناجور بهت بدن تا مسیر خودتو بری؟

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/11/12ساعت 23:14  توسط مرد  | 

من نمیدونم وقتی قسمت نیست چه اصراریه هی خودمون رو بکوبیم به در و دیفال! :) حتما دست تقدیر باید بزن پس کله ام تا آدم شم؟! سرماخوردگی با این شدت آنهم در همین زمان بی علت نیست! دست تقدیر الهی است! البته "است" نه، "بود" چون ديگه تموم شد!

دو - هیچ نتيجه منطقي اي به نظر مي رسيد! :) انصافا يه وقتهايي آدم تمام تلاشش رو بايد بكنه بيشتر گل نخوره!! :))

 

 

پ.ن: آخرش هم سر اون قسمتی که که آقاهه گفت "دیز پارت مژرز یور ابیلیتی تو اسپیک" چنان خروسکی شدیم که هر چی زور زدیم صدایمان باز نمی شد. خلاصه کلی خروسک و سرفه رکورد کردیم برای آقاهه! بعدش دلم سوخت اندكي ولي يادم افتاد هيچ برگي از درخت نمي افتد مگر به اراده الهي پس هر چه بادا باد!

پ.ن: قابل توجه آنهایی که قصد دارن توی کامنت ها بنویسن "بیشین بینیم با...بعدن نتیجه میاد میزنیمت و فلان بهمان"! ما نيز منتظرم می مانیم ولی انصافا ناخواسته این قسمت را بدجور گند زدیم!

پ.ن: البته نا اميد نيستم. از وقتي mkh اون همه غر زد و آخرشم شد ۹۶ ما هم سعي مي كنيم اميدوار بمانيم بلكه يه ۸۰ اي بگيريم هر چند ما براي ۱۳۰-۱۴۰ رفته بوديم! :دي

مهم اينه كه به جز اون قسمت خروسك بقيه قسمت ها خودم بودم! يعني اينكه اگه صفرم بشم خيالم راحته كه من مكلف به نتيجه نيستم و توان من در همين حد بوده! باصطلاح معروف بضاعت ما همین بود و بس!

ياحق.

+ نوشته شده در  2008/11/9ساعت 14:45  توسط مرد  | 

ات مورنینگ ویک آپ می شویم بعد یک برک فست توپ می زنیم به تن مثل بنز! بعد در حالی که خیلی ریلکس هستیم می رویم در بث روم و صورتمان را شیو می کنیم! خيلي اينترستينگ است كه اين شيور هاي وت ما را ياد حفاري و مته مي اندازد! چرا كه در اپينيون ما، ژل نيوه آ نقش گل حفاري را دارد در حفاري! احتمالا مته حفاري هم موقعي حفاري با گل حفاري حالها مي كند! خيلي انجوي ابل!

بريفلي، بعدش مي اندازيم روي سمپل ها و هي ريويو مي كنيم خير سرمان! بعد مي بينيم ديگر حسش نيست و روز قبل از امتحان آنهم انقدر ايزي و گلابي كه حال درس خواندن دارد؟! اصلا چرا با اين سنمان هنوز دنبال ريسرچ و اپلاي هستيم!  تيك ايت ايزي من! بزن بريم حال و هول! مثل شيرازووو ها! ات دت تايم علي الحساب ميرويم يوني!

ميرويم يوني پيش عمو مسافر! يه كمي سر به سرش مي گذاريم. هال مارك عمو اين است كه بچه با عشقي است. صفاي خودش را دارد. اين اديشن، امروز توپ واليبال هم آورده كه افترنون كمي بزنيم و حالشو رو ببريم!

لوجيكالي ما نيامديم يوني كه كار ساينتيفيك كنيم پس باخودمان يك عدد دي وي دي (نه ترس فكر بد نكن! هر دي وي دي كه خفن نيست!) آورده ايم! البته از نوع روحيه ساز! همان سيكرت خودمان! گفتيم بلكه حالمان قبل از امتحان لطيف شود و هي به يونيورس كامند بديم كه دريم هايمان را برآورده كند.

بعدشم هم وقتي دارك شد رفتيم به هوم! كمي با ويرچوال ورلد سر كله زديم و بعدهم اسليپ!

ديديم كه در جمعي هستيم همه چشم ها بلو و موها بلوند! دارند انگليشي تالك مي كنند. ما هم به طرز ايمپرسيوي همه را مي فهميديم تازه اظهار فضل هم مي نموديم! يعد هم بحث مايند باگللينگ شد ابروپتلي دوزايمان افتاد! چرا؟ كمي در سِنتِنسهايمان كرفول شديم و آندرستنديم كه داريم با وكبي صحبت مي كنيم كه از دايره واژگانمان بيرون رفته و براي جي آر اي است! ديپلي تينك كرديم ديديم كه مثكه اينها همه آنريل هستند و خلاصه خودمان را پانچ كرديم و جامپ شديم به دنياي ريل! ات ديس تايم بود كه فهميديم همه اش دريم بوده و ما اسليپ بوده ايم.

افتروارد، ويك آپ شديم و رفتيم اينستيتيوت انگليش! بعدش يك چيزي زديم به گوشمان يك آقاي بلك اسكين چيزي شبيه اوباما گفت: ديز پارت مژرز يور ابيليتي تو ليسن! بعدهم فريكوانتلي وُيس پخش شد و ما شنيديم و يه چيزهايي را به عنوان اَنسر سلكت نموديم!

بعد از تايم اوت فني هم ازمان چند كواِسشن پرسيدن كه اسپيك كنيم منتهي چون سرماخورده ايم و در آن لحظه قسمت نبود صدايمان ركورد شود لذا به مقدار متنابهي در دستمال فين كرديم! (واتر آف فلاور به فيستون)

در چند قسمت بعدي هم سرفه كرديم مثل بنز. احتمالا گوش داور موقع شنيدن صدايمان كر خواهد شد!

فينالي، امتحان داديم و رفتيم خانه و بعد از سِورال ويكز خبر دادن كه اسكور شما سام واتي شده بين ۱۳۰ تا ۱۴۰ اَپَرِنتلي!

 

پ.ن: يه كمي لوس بود ولي براي ريلكسيشن نسسري بود!

پ.ن: برعكس فينگليش، انگليارسي چقدر سخت است!

ياحق.

+ نوشته شده در  2008/11/8ساعت 11:33  توسط مرد  | 

قسمت دوم و پایانی

 

شماها چقدر انسانهای پاک و مثبتی هستید واقعا! آدم به پاکی و معصومیت شما غبطه میخوره که هیچ فکر پلیدی به ذهنتون نمیرسه!

از قضا موضوع زمانی جالبتر شد که چند ماه بعد وبلاگ خودمان هم به کشفیات استاد بدل شد!


 

پ.ن: (بیخیال پ.ن سیاسی ای که نوشته بودیم شدیم!!)

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/11/7ساعت 13:8  توسط مرد  | 

قسمت اول!

فرض کنید یک دانشجوی ساده هستید که در یک روز آفتابی وارد سایت دانشکده می شوید و کلمه ای را در گوگل سرچ می نمایید. در این هنگام با آمدن نتایج چشمهایتان به اندازه نعلبکی شده، کودک درونتان حیرت زده شده و اندیشه های کثیف مرتبا به مغز سیگنال می دهند. بله! شما دوست عزیر یه کشف خارق العاده کرده اید! این کشف بی نظیر، پیدا کردن وبلاگ استادتان است بدون آنکه حتی قبل از سرچ به ذهنتان خطور کند که نتیجه جستجویتان انقدر درخشان است......(ادامه ماجرا)

 

پ.ن: خوشحال می شویم بدانیم شما ماجرای آغاز شده را چگونه ادامه می دادید؟

پ.ن: لطفا تمام اندیشه های کثیفی که از ذهنتان می گذرد را بدون سانسور منعکس نمایید!

با تشکر مدیر وبلاگ

+ نوشته شده در  2008/11/5ساعت 20:36  توسط مرد  | 

بی شرمی یعنی آقای وزیر اسبق می رود پای تریبون و ضمن رد استعفای خود به دلیل نبود "حجت شرعی" ناشی از تفعلشان به قرآن برای اینکار، می فرمایند از شما می پرسم "بای ذنب قتلت"!!!!

 

پ.ن: کم که نمیاره هیچی تازه میگه ظلم شما رو به دادگستری عدل الهی می سپرم!

پ.ن: بعد هم فرمودن کار شما همراهی با استکبار جهانی است! در کارتان باید تردید کرد.

پ.ن: پدرصلواتی! (در قاموس ما صلواتی همون سوخته است!)

ریفر

یاحق.


اضاف شد: این لینک رو هم ببینین بد نیست. خوب نوشته: روز سختی بود آقای کردان!

+ نوشته شده در  2008/11/4ساعت 18:49  توسط مرد  | 

چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
نــه بــه انـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار انـتــظــاری
غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد
کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری
سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته‌ست
تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری
نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم
منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری

سايه


پ.ن: هــــــــــــــــــــــــــی!

پ.ن: دویستمین پستمان هم برای تو.


یاحق.
 

 
+ نوشته شده در  2008/11/2ساعت 13:6  توسط مرد  | 

شیرازوووو از نگاه یک غیر شیرازوووو، مقیم در فــِـــلکه گازوووو!

یکشنبه

خودم هم نفهمیدم چی شد! ولی سفر شیرازمون کنسل شد. بلیط برگشت داریم ولی رفت نه! هیچ کسی هم نتونست برامون کاری بکنه. حتی اونهایی که همیشه می تونستن! شیراز طلسم شده بود! همه پروازها پر شده بودن آنهم در کمتر از چند ساعت.

دوشنبه

طبق معمول سر کلاس و گزارش نشستیم! ولی ساعت ۱۱ طی یک حرکت بدون توپ تصمیم می گیریم بریم پای پرواز و لیست انتظار.  ساعت ۲ و نیم میرسیم فرودگاه. ایران ایر اصلا سیستم لیست انتظار نداره! آسمان هم میگه نداریم! تنها پروازهای شیراز برا این دو شرکت بود! قضیه منتفیه ولی برای دل خوشکنک صبر میکنیم تا پرواز آسمان بلکه فرجی بشه!

ساعت ۷ و نیم آسمان میگه شیراز کنسلی نداره! ولی اصفهان میشه رفت! :)

میریم اصفهان! هنوز هواپیما بلند نشده فرود میاد! ۴۰ دقیقه از تهران تا اصفهان بیشتر نیست! ساعت ۱۱ هم با ماشین میریم شیراز! ۸ ساعت توی راه! پدر پیر فلک اینجا بود که دراومد دیگه!

سه شنبه

اذان صبح ترمینال کاراندیش! هوا سرد، چیزی که می چسبه چند ساعتی خواب! ولی فرصتی نیست. دو ساعت بعد میریم کنفرانس! از اتفاقاتی که در کنفرانس افتاد صرفنظر مینماییم! :)) خوب بود! فقط همین!

بعد از کنفرانس هم سری به حافظیه زدیم. بیشتر شبیه عشرتکده و محلی برای کثافت کاری عشاق کاذب می نمود تا آرامگاه مردی بزرگ! در آن تاریکی و نور های کم چه کثافت کاری که نمی کردند این جوانان! یه ۷-۸ تا اتوبوس گشت ارشاد باید میومد یه حالی میداد به جمع خلاصه! و ما فهمیدیم شیراز یعنی عشق و صفا و حال و حول!

"فالوده شیرازی" با طعم آلبالو و تمشک هم توصیه می شود! :)

 "همبر" شیرازی هم زدیم. چیز بدی نبود! کمی تند و فلفلی...(غذایی که با همبرگر معمول متفاوت است ولی نه از نظر ظاهر!)

چهارشنبه

باغ ارم، خلوت بود و دیدنی!

بستنی رو داشته باش! دونه ای ۲۰۰۰ تومان باسمون آب خورد ولی بوی کاکائوش هنوز دیوونم می کنه!

بعدم شاهچراغ و حمام وکیل و بازار وکیل و بازار شاهچراغ و ارگ کریمخان و موزه پارس و مسجد وکیل و سعدیه و دروازه قرآن! (برنامه فشرده بود کمی البته! :) )

پنج شنبه

تخت جمشید و باغ عفیف آباد!

 

پ.ن: فلسفه موزه و مکان های تاریخی در ایران حماقت محضه! یه نفر نیست بهت توضیح بده این چیزی که می بینی چی هست! حتی تخت جمشید با اون عظمت! البته شانس آوردیم یه راهنما داشت به یه گروه ۴۰ نفر دانشجوهای تاریخ یا هنر یا یه همچیم چیزی توضیح می داد. ما هم خودمون رو ملحق کردیم به گروه و اگر توضیحات راهنما نبود هیچ چیز نمی فهمیدیم! فقط بدیش این بود که این گروه ۴۰ نفره به کلی مونث بودن!!

پ.ن: شیراز راننده تاکسی های منصف تری داره! قیمتها از تهران کمتر بود تازه رادیو می گفت چرا راننده ها جای ۷۵ تومان ۱۰۰ تومان میگیرن! برای مسیری که توی تهران دست کم ۲۰۰ باید بدی! اونها هم با همین تورم و وضع اقتصادی زندگی میکنن که ما در تهران! ولی آدم ترن!

پ.ن: شیرازی ها کلا آدمهای تابلویی هستن! لهجه تابلویی در حد غلام پیروانی که هی میگه فوتبال کـِــردیم! مثلا به فلکه گاز میگن felke gazoo که بسی جالب بود! مخصوصا موقع آدرس پرسیدن، پروسس کردن جوابی که می شنیدیم کمی خاطره انگیرناک بود! ضمنا یه مقداری تنبل تشریف دارن :)  جالب توجه شما ساعت 3-4 بعدازظهر پنج شنبه شهر مثل روزهای عزاداری تهران بود و همه جا تعطیل!

پ.ن: ورزشگاه حافظیه روبروی آرامگاه حافظ هست و هر دفعه که بازی میشه بنده خدا حافظ تو گور می لرزه! دیروز اوباش شیراز جمع بودن جلوی حافظیه. به بهانه بازی پیروزی و مقاومت!

پ.ن: دیروز یک نم باران زد! در حد جزئی! رادیو میگفت: "جز برای کارهای ضروری از خانه خارج نشوید!!" ما نیز به توصیه رادیو گوش نموده و رفتیم تخت جمشید! :))

پ.ن: بهترین زمان سفر همین موقع هست! توصیه میکنم برید بگردید. هم خلوته و هم هوا عالیه!

پ.ن: خوبه حداقل یه بلاگر شیرازی می شناختیم! حسابی کمک کرد مخصوصا برای سوغات! دستش درد نکنه! با زحمتهای ما! :دی

پ.ن: الان کلی کار دارم! یه عالمه کار تعویقی!

پ.ن: در مجموع شیراز شهر خوبیه و اگر روزی بتونم از تهران بکنم و برم یه جای دیگه زندگی کنم بهش فکر میکنم! تهران دیگر شهر زندگی نیست! مخصوصا با آن ابر ترافیک های جدیدش!

 یاحق.

+ نوشته شده در  2008/10/31ساعت 17:1  توسط مرد  | 

تا اینجای کار،

یک - هیچ

به نفع موندن!


پ.ن: از آمریکایی های کافر متچکریم که خیالمون رو راحت کردن!

(به مسافر: من از اولشم در خودم نمی دیدم برم!)

پ.ن: این نماینده سازمان سنجش پای بلندگو میگه "اوشکول بازی در نیارین!!"....
جای شما خالی ما هم یک لبخند زورکی به افتخارش زدیم!
پ.ن: اگه می شد این هفته برم شیراز چه خوب می شد!
الان تحملم به حد آستانه رسیده دیگه دارم می ترکم!
باید درخواست تایم اوت فنی کنم!


یاحق.
+ نوشته شده در  2008/10/25ساعت 14:34  توسط مرد  |