تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

من آخر هم این قضیه بانکداری اسلامی و بانکداری بدون ربا و سود بانکی رو نفهمیدم! از وقتی ما حساب کوتاه مدت بازکردیم یه عده به ما گفتن اشکال داره! سودش درست نیست...

من هر جوری حساب میکنم حساب قرض الحسنه باز کردن در ایران حتی اگر سپرده گذاری کوتاه مدت هم باشه بازم نه تنها سودی نداره که ضرر داره بیشتر.

شما ۱۰ هزار تومان بگذارید در بانک با توجه به نرخ تورم نجومی یک سال دیگه خونه پرش ۷-۸ هزار تومان ارزش داره. تازه با سود کوتاه مدت میشه مثلا  ۹ هزار تومان. پس شما حتی با سود کوتاه مدت سپرده گذاری بازم دارید ضرر می کنید. حالا این ربا میشه؟

البته من ادعایی ندارم. چون میشه اینجور برداشت کرد که ربا یعنی دخیل نشدن در سود و زیان. اونوقت این سود [...] مثقال بانک هم میشه ربا. که در اینصورت وای به به سرمایه گذاران بلند مدت که اینان در ته جهنمند! جدای از اینکه آیا اصلا اسم این رو میشه گذاشت "سود" یا نه؟!

خلاصه نفهمیدیم چه باید کرد!

 

پ.ن: از بانک پارسیان متچکریم که ما رو مداما خر فرض میکنه و هی میگه پولتون بعد از چهارسال دو برابر میشه. یه حساب سر انگشتی کن، اونوقت می بینی که زیاد فرقی با عددهای اعلام شده سود بلند مدت نداره!

پ.ن: پست قبلی ری اکشن زیاد داشت. :) نگرانتون شدم! مبادا هوای نفس بر شما غلبه کنه!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/10/20ساعت 22:29  توسط مرد  | 

گیاهان به روشهای مختلفی گرده شون به نقاط مختلف پراکنده میشه و تولید مثل انجام میدن. این روشها میتونه از طریق وزش باد، حیوانات و جانوران مختلف که برای خوردن شهد گلها سراغشون میرن و یا حشرات باشه.

نمیخوام کلاس گیاه شناسی بذارم ولی یه راه عجیب دیدم که خودمم اولین بارم بود می دیدم و می شنیدم گفتم خالی از لطف نیست شما هم بدونین!

گلهای ارکیده خیلی متنوع و به شکل های مختلفی هستند. یکی از این انواع گلهای ارکیده شکوفه ای داره که زنبور نر فکر میکنه زنبور ماده است. به این شکل نگاه کنید:

و همچنین:

این دوتا یه ذره کارشون پیچیده است اما طبیعیه. ولی.....

این بنده خدا یه زنبور نر است که این شکوفه گل ارکیده رو با یه زنبور ماده اشتباه گرفته. این اشتباه حالا چه کمکی به طبیعت میکنه؟

جواب این سوال اینه که این باعث میشه این زنبور با این شکوفه هی کلنجار بره. این کلنجار رفتن به آنجا منتهی میشه که قسمت انتهایی بدنش با قسمتهای داخلی گل گیر میکنه و عامل تولید مثل در گیاه نر به پشتش گیر میکنه. بعد که رفت سراغ یه گیاه دیگه که ماده باشه این از بدنش کنده میشه و خلاصه عاملی میشه برای تولید مثل در گیاهان.

(البته ممکنه سوال پیش بیاد که ممکنه این اتفاق نیافته. یعنی یا به زنبور چیزی گیر نکنه یا زودتر از موعد ازش جدا بشه و اینا. که خب طبیعیه مثل گردافشانی گیاهان که ممکنه از هر هزارتا گرده تعداد کمی اش به مقصد برسه ولی تکرار این عمل باعث میشه روند طبیعی تولید حفظ بشه.)

اتفاق مشابه دیگری نیز در این عکسها می بینید:

این هم شکوفه گل ارکیده دیگری است.

 

این دوتا هم نیاز به توضیح دارن!

اول حشره ماده میره سراغ شهد گل. حشره ماده بال نداره و از ساقه بالا میره. ولی حشره نر بال داره لذا به جهت تولید مثل از پشت میاد حشره ماده رو بلند میکنه و در هوا کارای +۱۸ میکنن!

حالا به عکس زیر توجه کنید:

این همون حشره نر هستش با این تفاوت که شکوفه گل ارکیده رو با حشره ماده اشتباه گرفته.

لذا تلاش زیادی میکنه تا با خودش ببردش ولی می بینه کنده نمیشه! این تلاش منجر به همون اتفاقی میشه که در مورد زنبور بالا افتاد. در کسری از ثانیه اون اتفاق میافته.

 

منبع: مستند The Private Life Of Plants قسمت Flowering محصول BBC

پ.ن: خیلی جالب بود!

پ.ن: شاید خیلی کلیشه ای به نظر برسه ولی من میگم اونایی که منکر خدا هستند آدمهای بشدت کودنی هستن چون این طبیعت انقدر پیچیده است که هر گوشه ای رو بچسبی به خدا میرسی!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/10/17ساعت 12:18  توسط مرد  | 

آنچه در ادامه نوشتم فقط ترکیدن بغضیه که مدتها توی گلوم گیر کرده!

دیگه برای من که مدام دم از وطن پرستی میزنم هم سخت شده. هرچند هنوزم معتقدم به آدمهای تحصیل کرده خردمند نیاز داریم و این آدمها چه در داخل رشد پیدا بکنن چه در خارج، باید باشن تا بشه در مسیر درست حرکت کرد ولی چیزی که مدتها اذیتم می کرد این روزها به اوج خودش رسیده.

بعد از گذشت همه این سالها نمیتونم باور کنم که دچار قطح الرجال هستیم. حتی اگر بخواهیم فرض کنیم آدم تحصیل کرده ای نیست که بتونه توی سیستم بمونه و سیستم رو قبول داشته باشه که خیلی بد میشه. یعنی انقدر وضعیت داغونی داریم که یه آدم تحصیل کرده هم ما رو قبول نداره؟!

قضیه وزیر اول و آخر داستان نیست. "شور" داستانه. اونجا که آدم دلش میخواد بی خیال همه چی بره سراغ دستگاه همایون یا اصفهان! تا الان زیاد دیدم کسانیکه بی دلیل آمدند و شدند همه کاره!

قضیه وزیر برای من ختم ماجرا بود. یعنی پاک شدن نقطه امید. فکر میکردم تمام اینها شاید به خاطر آن چند سالی باشد که کمبود داشتیم و نیرو نبود. خیلی ها آمدند و صرفا برای پر کردن خلاء ها ایستادند و بعد هم شدند مدیران باسابقه که با لدر همه نمیشد جایشان را تغییر داد. اما آقای رییس آب پاکی را روی دستمان ریخت. البته تنها اشتباهش این بود که بی سیاستی کرد و الا قبلی ها و بعدی ها هم سیاستشان همین است و خواهد بود فقط کمی باهوش ترند. این قضیه یعنی حتی اگر همه همسن و سالهای من هم در زمینه تحصیلات عالیه خودکشی کنن، قرار نیست تفاوتی در وضعیت حاضرمان حاصل بشه. همانهایی مدیرند که قرار است باشند :)

تازه اگر قضیه استاد بودن آقای وزیر درست باشه که در دانشگاه آزاد بوده، تکذیب مدارک توسط جاسبی بیشتر شبیه تف سر بالا بود!

و وضعیت فعلی چیزی نیست جز دانشگاه هاوایی. چیزی نیست جر نماینده دانشگاه آکسفورد در تهران.

اتفاقی که افتاد دیگر قابل جبران نیست. نه با عزل نه با استعفا و نه با استیضاح که این آخری به نوبه خود داستان جالبتری است.


نتیجه این شد که آنچه نمیخواستم اتفاق افتاد. برایم سخت تمام شد. خیلی سخت. حالا دیگر باید واقع بینانه به کورسوی آینده نگاه کنم.


یاحق.

+ نوشته شده در  2008/10/15ساعت 21:5  توسط مرد  | 

اگر قرار بود بدون توجه به آینده شغلی و اینجور خزعبلات رشته ای رو انتخاب می کردم بدون توجه به هر فاکتوری که در کشورم وجود داره و فقط بر مبنای علاقه شخصی، اولویت هام رو اینجوری سورت می کردم!

اول نفت رو انتخاب می کردم. به عنوان یه رشته مهندسی! :) (این ته رضایتمندی شخصی بود!!)

بعد احتمالاً ریشه شناسی زبان انگلیسی.

بعد معماری مدرن.

بعد نجوم.

بعدم اقتصاد.

بعد زمین شناسی! (فقط ازم نخواین اون همه اسم مزخرف رو به خاطر بسپرم!)

پ.ن: چیزی که مشخصه اینه که هیچوقت به پزشکی و اینا علاقه نداشتم! البته بحثهای روانشناختی هم گاهاً خیلی جالب میشه که ارتباط فکر آدمها رو با زبانشون و اعمالشون بحث می کنند. ولی این که میگم تومنی دوزار فرق میکنه با این کتابهای مزخرف روانشناسی توی بازار که در ده دقیقه خوشحال شوید و در ده روز مادر شوهرتون رو کله پا کنید و در یک ماه جادو کنید!

پ.ن: می تونی این پست رو اینطوری تموم کنی: "شما چطور؟". ولی در هر صورت بهش فکر کن جالبه!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/10/12ساعت 12:34  توسط مرد  | 

کلا ما مُچـّــَـکریم!

از ‌‌BBC  مُچـّــَـکریم که مستند  Planet Earth  رو ساخت تا قسمت تغییر فصلش از زمستان به بهار بتونه به بچه های صدا سیما کمک کنه در سریال روز حسرت بهشت رو نشون بدن! قابل توجه اون دوستانی که نمی دونن: آنچه بعنوان بهشت دیدین در قسمت آخر این سریال، تغییر فصل در ژاپن بود.

از شرکت گرجی مُچـّــَـکریم  که بیسکویت نسترن داره که ما توی انستیتو در فاصله ۱۵ دقیقه ای تا نزدیکترین بوفه دانشکده بتونیم روزی یه بسته اش رو بخریم بخوریم و دیگه نریم بوفه! کیلویی بیسکویت می خوریم! :)

از کمپانی Shell مُچـّــَـکریم به دلیل روابط حسنه با انستیتو که هر از چندگاهی یه کنفرانس برگزار می کنن و یه چیزی هم به ما می ماسه و یه ناهار حسابی خلاصه خرجمون میکنه! امروزم حالی داد بهمون مخصوصاً ماهیچه هاش! :)) فقط نامردی کرد امروز مثل دفعه قبل یه فلش چند گیگ بهمون نداد! :(

از آقای دانشگاه آزاد مُچـّــَـکریم که مدرک لیسانس و فوق آقای کشور را هم تکذیب کردند. به این ترتیب ما خدا را شاکریم که آقای کشور, آقای نفت نیستند. چون قرار بود اول, آقای نفت شوند. هر چند آقای نفت فعلی هم داستان خودش رو داره ولی دیگه حداقل فوق دیپلم نیست!

از شبکه Discovery برای Extreme Engineering و از National Geographic برای Mega Structures مُچـّــَـکریم  چون این برنامه ها من رو برای اولین بار با معنای واقعی دیزاین و مهندسی آشنا کرد. بعد از دیدنش از مهندس بودنم حس غرور کردم! عظمت مهندسی رو میشه در این برنامه ها دید!

از Sting برای آهنگ Desert Rose مُچـّــَـکریم چون بعضی وقتها خوب حال و هوای آدمو عوض میکنه!

از همه کسانیکه بهترین فیلمهای مستند رو در Rapidshare  آپلود میکنن مُچـّــَـکریم که باعث شدن ما یه پک فکر کنم 20-30 تایی دی وی دی های مستند بگیریم و کلی از خودمون حال در کنیم!

از ابراز لطف همه دوستان در پست قبل نیز مُچـّــَـکریم!

نگفتم ما کلا مُچـّــَـکریم؟!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/10/6ساعت 20:7  توسط مرد  | 

نمیدونم چقدر توی این سالهای عمرم به هدف اصلی و واقعی زندگی نزدیک و یا شایدم دور شدم. ولی هر چه هست تلاشم رو کردم و به خیلی از چیزایی که خودم خواستم رسیدم و به خیلی هاش هم نرسیدم. شاید برای سالگرد یک تولد کلیشه شده باشه ولی واقعاً تصورم در سالهای اول دهه دوم زندگیم از یه جوون ۲۳-۲۴ ساله یه چیزی تو مایه های یه مرد بود. یه کسی که خیلی کارها می تونه انجام بده. یه کسی که به خیلی از قله های زندگیش رسیده. من امروز جایی ایستادم که در سالهای نه چندان دور گذشته برام تصور بزرگی بود و امروز احساس می کنم همیشه قله های بزرگتری هستند که هنوز فتح نشدن و البته با این تفاوت که امروز این حس در من وجود داره که آینده خیلی دور امروز بزودی تحقق پیدا میکنه و ان روز به تصورات ساده امروز لبخند خواهم زد.

به هرحال یه سال دیگه هم گذشت مثل همه سالهای دیگه پر از اتفاقات مختلف. پر از حس پر رنگ بودن.

این دهه سوم بدجوری تند میگذره!

 

پ.ن: عیدتون مبارک!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/10/1ساعت 19:25  توسط مرد  | 

مشت نمونه خروار است و بنده در اینجا مثالی میزنم از بعضی کلاسها که در تمام مقاطع تحصیلی امیدوار بودیم تمام شود و نشد! دبیرستان گذشت و تمام نشد. لیسانس تموم شد و هنوز بود و هنوز هم در فوق شاهدیم!

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

استاد: اگر بارون شدید بیاد، شهر دچار آب گرفتگی معابر میشه!

دختر: ببخشید! (این ببخشید اصولا با نهایت عشوه ادا میشه) اگه بارون نیاد چی؟

استاد: واضحه که این آب گرفتگی اتفاق نمی افته! (نیش)

پسر (احتمالاً فارغ التحصیل لیسانس شریف): لزوما درست نیست! (این قسمت با لحن "استاد ضایع کنی" بیان میشه. از این تریپ ها که هی استاد وایسا وایسا مچت رو گرفتم!) اگر آفتاب باشه بعد همزمان بارون بیاد چی؟ ممکنه نیروی غالب تبخیر آب باشه و لذا گرفتگی معابر اتفاق نیافته. بعد حرف شما صدق نمیکنه. بهتره با یه کد ریاضی این رابطه رو مدل کنیم تا ببینیم حق با شماست یا ما.

استاد: نیش!

دانشجوی بعدی: (واقعا این سوال به ذهنشون خطور کرده [نیش]) ولی اگر فرض کنیم آفتاب پشت ابر باشه و بارون بیاد بعد شهردار محترم خودش بره توی جوب (املاش همینه گیر ندین :) ) با بیل، گرفتگی معابر رو رفع کنه بعد آفتاب بشه. بعد شهردار بره خونه. بعد که رفت خونه آفتاب بره. این بار بارون بیاد چی؟

استاد: داره فکر میکنه چه جوری طرف رو بپیچونه!

و داستان پرسیدن سوالات آبگوشتی هیچوقت تمامی ندارد!

من هم که سر کلاس یا چرت نیمروزی دارم میزنم یا حواسم بیرون کلاس داره می پلکه یا دارم خمیازه می کشم! و اینجور مواقع به پرسنده سوالای مزخرف تو دلم فحش رکیک میدم! البته اگه جای استاد باشم یا مثلا سر کلاسهای حل تمرین از این سوالها امیدوار میشم که هنوز یه نفر هست که نخوابیده و داره گوش میده....

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/9/30ساعت 0:35  توسط مرد  | 

رفتم نگاهی انداختم به لیست فیلم های برتر مستند توی سایت imdb و تعجبم زمانی زیاد شد که فیلمی دیدم به نام "خانه سیاه است" که رتبه 32 رو داره. البته در سایت رتبه بندی دینامیکه و ممکنه هر لحظه جابجا بشه! فکرشم نمی کردم فیلم مستندی ساخته فروغ فرخزاد وجود داره به سال 1963  (زیاد راجع به فروغ اطلاعاتی ندارم ولی اینو تاحالا نشنیده بودم) که جزو فیلم های برتر مستند حساب میشه. فیلم مستندی 20 دقیقه ای راجع به زندگی جذامی ها (املاش همینه دیگه؟). سیاه و سفید و حال بهم زن! نکته اش اینکه فروغ با صدای خودش شعر دکلمه کرده و اینا. من یه 7-8 دقیقه دیدم دیگه حوصله ام نگرفت بقیه اش رو ببینم.

 

+ نوشته شده در  2008/9/29ساعت 0:30  توسط مرد  | 

بنده از همین تریبون عاجزانه، خالصانه، حتی ملتمسانه از شما دوست عزیز که در مراسم روحانی شبهای قدر شرکت می کنید خواستارم وسط مراسم عربده نزنید!

یکی پای بلندگو میگه : یه روز یزید......

این بغل دستیه ما داشت گوش ما رو کر میکرد! از بس زجه میزد. بقول بروبچ باسه یزید گریه می کرد!! نمیدونم والا.

فقط میدونم هر جا برم از این آدما باشن دیگه نمیرم. بابا تحت تاثیر قرار می گیری هم مجبور نیستی تا آخرین نفری که توی سالن هست رو مطلع کنی که.

تا میای با خودت خلوت کنی ییهو یکی از اینا یه سری حرفهای نامفهوم و مبهم رو ناله کنان عربده میزنه!

 

پ.ن: شاید لازم باشه به این برادرا یادآوری بشه کسی خواب نیست!

پ.ن فکری: یه لحظه و فقط یه لحظه فکر کن یه روزی توی زندگیت غیبت نکنی، دروغ نگی، حق مردم رو ضایع نکنی، چشمت رو ببندی به موقع، هوای دهان رو داشته باشی و خلاصه اش کنم آسته بری آسته بیای تازه شدی یه کسی که حسابش یر به یره. کار خاصی نکرده و فقط وظیفه اش رو انجام داده. :)

انقدرها هم که فکر می کنم زندگی ساده نیست. حداقل در منجلاب روزمرگی امروز که همه اون رفتارها جزئ لاینفک زندگیم شده.

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/9/22ساعت 16:58  توسط مرد  |