دلم لالا دلم لالا، دل بی تاب من لالا
نشسته گرد نامردی به روی چهره ی دنیا
صداقت طبل توخالی، زمین آکنده از نیرنگ
محبت کمترین واژه تمام مردمان دل سنگ
برادر هم نمی پرسد دگر حال برادر را
چه آسان میبرد از یاد، دختر مهر مادر را
خداوندا بشر این است؟، این بی مهر ناآرام؟
همین نامرد را دادی مقام اشرف آدم؟
تو کز جمله ملائک هم فزون کردی مقامش را
تو که بر دوش او دادی چنین بار امانت را
چرا در او نخشکاندی خدا تخم خیانت را؟
جسارت میکنم اما بگو ای خالق آدم
به جرم خوردن گندم چه کردی با بنی آدم
در این سو خواجه آورده شکم از باد بی دردی
نمی خیزد از این گنداب جز عاروق نامردی
در این سو بیوه ای بین دو راهی مانده سرگردان
در آن سو عفتی کهنه، در این سو کودکی بی نان
در آن سو دستهایی هم به رنگ بارش باران
کجا دیدست یک لحظه گریز از گردش دوران
در این سو دست هایی هم به نقش نقشه ی قالی
به رنگ تار و پود شب، پر از تاول، پر از خالی
خوشا بر حالت ای مولا، تو اما بازگهگاهی
فرو می ریختی فریاد، درون خلوت چاهی
من از فریاد لبریزم، پرم از درد ناگفته
به هر چاهی که سر کردم، درونش یوسفی خفته
شرف بازیچه ای گشته در آغوش عروسک ها
عفاف بکر یک دختر به یک لبخند پایبند است
ببین نرخ نجابت را در این دنیای ما چند است
در این دنیای ما شهوت به ریش عشق میخندد
چه تهمت های سنگین بین که بر عشق میبندند
هنوز این واعظان اما غبار آلود میدانند
به گوش مردم نادان هنوز سرود عدل میخوانند
برای بچه ماهی ها امان از کوسه میگیرند
از این غافل که ماهی ها در آب گند میمیرند
بخواب آرام در سینه، بیا آرام از دل عاشق
نمی یابی دگر اینجا رفیق یکدل و صادق