تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

دیشب یه شب استثنایی بود. بعد از مدتها کشمکش فکری و بی قراری، خواب های کابوس مانند و پریشان، خوابی پر از آرامش دیدم. یه خواب که همه چیز بر وفق مراد بود. خواب ندیدم که به آرزوهای مادی و معنوی ام رسیدم. خواب دیدم که دارم زندگی می کنم. زندگی رو حس می کنم. ازش لذت می برم. در آرامش کامل به سر می برم و از همه مهمتر بدون اینکه مقام و ثروت و این چیزا باشه و ببینم، زندگی آروم و رویایی داشتم. این آرامش انقدر پر رنگ و موثر و قوی بود که صبح بدون خستگی می تونستم مثل فرفره کار کنم! کلی انرژی و انگیزه داشتم! هنوزم میتونم طعم شیرینش رو حس کنم...

خیلی عجیب بود...خیلی عجیب! این یکی از بهترین خوابهایی بود که دیدم! خواب آرامش!

نکنه آرامش ابدی در انتظارمه؟ :)

حتی اگر تعبیر این خواب این باشه، حاضرم برای رسیدن به همچین لحظه و فرصتی لحظه شماری کنم و هر کاری از دستم بر میاد انجام بدم تا این خواب رویایی محقق بشه!

خدایا شکر برای هرچیزی که در خواب و بیداری اتفاق می افته که هر چه از دوست رسد نیکوست!

بقول "مستمع آزاد" سابق، باید امواج زندگی رو با آغوش باز پذیرفت، که حتی اگر ما رو گاهی به قعر دریا ببرند. اون ماهی مرده است که همیشه رو سطح آب می مونه!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/8/20ساعت 22:14  توسط مرد  | 

خشک میگه شما چه آرزوهایی دارین؟

اولین پخمه میگه من دوست دارم ته دیگ ماکارونی بشم!!! آخه بابام خیلی دوست داره! :)

دومین پخمه میگه من دوست دارم جورابهای بابام بوی شکلات بده! :)

و ادامه ماجرا....

من هر وقت این تیکه رو می بینم نمی تونم جلوی خنده ام رو بگیرم! :))

پ.ن: انصافاً این تیزر شهرداری خیلی باحاله! خصوصاً این تیکه اش! تصور اینکه آرزوی یکی این باشه که ته دیگ ماکارونی بشه، تصور خنده ایه! خلاصه دمشون گرم!  :دی

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/8/18ساعت 22:39  توسط مرد  | 

خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد

آرزومند نگاری به نگاری برسد

عید نیمه شعبان مبارک!


اخبار علمی فرهنگی شبکه دو، نوشته بود "مطالعات روی شکستگی مخازن نفتی"

تصویر هم داشت تانکهای نگهداری نفت خارگ رو نشون می داد. من یک لحظه کپ کردم این قضیه شکستگی مخازن چیه دیگه. چون تاحالا نشنیده بودم! بعد با توجه به متن خبر، متوجه شدم که منظور از مخزن reservoir بوده و منظور از شکستگی fracture! حالا این مخازن که در عمق زمین وجود دارند و شکستگی هاشون، ترک سنگها است، چه ربطی به تانکهای روی زمین داره! برمیگرده به الکن بودن زبان مادریمان در تفاوت قائل شدن بین reservoir و  storage tank که هر دو رو مخزن ترجمه می کنن! و بی حواسی بروبچ صدا سیمایی که فکر کردن هر گردی گردوئه!

دستشون درد نکنه!

البته این اتفاق زمانی افتاد که داشتم می گشتم ببینیم کانالی هست در سیمای وطنی که در مورد یه چیز درست حسابی باشه! این روزها همش بحث المپیکه و جمله ای که به اندازه تمام کهکشانها در این روزها تکرار شده این بوده که "باید کارشناسی کنیم ببینیم علت شکست چی بوده!"

الان قرنها است داریم کارشناسی می کنیم و به این نتیجه می رسیم که دلایل شکست رو باید کارشناسی کرد! تازگیها یه جمله داره به فرهنگمون اضافه می شه: "ما از فلانی انتظار شکست داریم!" بگذریم که بسکتبال ترکونده حتی اگه بیازه! ولی مگه ملت مسخره ان که که این همه آدم میرن باسه کسب تجربه! مگه المپیک جای تجربه اندوزیه!؟

انقدر حرف از "کار کارشناسی" شده که دیگه وقتی این کلمه رو میشنفم میخوام گلاب به روتون بیارم بالا! کاش به اندازه فقط یک درصد حرفها، اهل عمل بودیم! اینیم دیگه. بیخود که جهان سومی نیستیم!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/8/17ساعت 0:11  توسط مرد  | 

امروز داشتم یه چیزی میخوندم که به یکی از کشفیات جالب علمی ام تبدیل شد!

همیشه این سوال مطرح بود که چرا بچه هایی که میخوان برن امریکا امتحان GRE میدن!؟

تقریبا خود بچه ها هم نمیدونن!

یکی می گفت برای سنجش میزان دقت بچه هاست! تازه این سنجش با همون آزمون ساده ریاضی بدست میاد و نتیجه بخش Verbal برای بچه های مهندسی که میشن همکلاسی های ما، اهمیتی نداره...

یکی می گفت اصلا بخش غیر ریاضی اش مهم نیست! مثل این می مونه که به بچه دبستانی از دیوان حافظ سوال بدی!

یکی می گفت میخوان ببینن چقدر برای هدفت حاضری زحمت بکشی و البته که خودشونم میدونن که این امتحان خیلی مزخرفه و اون لغات هیچ کاربردی ندارن!

یکی میگه برای چاپیدن مردم و به جیب زدن پولشونه!

اما امروز خیلی اتفاقی یه متنی داشتم میخوندم که هرچند ظاهراً هیچ ربطی به این قضیه نداشت ولی کاملاً سوال من رو جواب داد!

تحقیقاتی که در امریکا انجام شده نشون داده که آدمهای موفق و برجسته آدمهایی هستن که دایره لغات گسترده ای دارن. اصلاً کاملاً صریح میگن نتیجه این آزمایشات اینه که آدمهای با IQ بالا تعداد لغاتی که بلند بیشتره و در واقع یکجور رابطه مستقیم بین تعداد لغاتی که شما می دونین و IQ شما برقراره! به این ترتیب شما با یه پشتوانه قوی از نظر تعداد لغات، می تونین بهتر فکر کنین و بهتر نظراتتون رو بیان کنید. در واقع یه جورایی جوانب بک موضوع رو بهتر درک می کنین.

فارغ از بحث اولی که داشتم، به نظرم کار جالبی کردن و حالا این امتحان مزخرفی که بچه ها میدن منطقی به نظر میاد! زمانی منطقی تر میشه، که می بینی بچه هایی که نمرات بالایی توی این امتحان میارن، بورس می گیرن و این با هیچ کدوم از تصورات اولیه بچه ها جور در نمیاد!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/8/14ساعت 14:47  توسط مرد  | 

JFK

امروز وقتی از جان اف کندی صحبتی میشه، کسی نیست که او رو بشناسه و یاد این جمله معروف نیافته:

“Ask not what your country can do for you—ask what you can do for your country.”

این جمله یکی از معروفترین نقل قولهای تاریخی جامعه آمریکا است. ولی گذشته از جامعه آمریکا بد نیست یه کمی با خودمون فکر کنیم! شاید ما هم بتونیم مصداق این جمله باشیم!

 

پ.ن: اگر می خواید بگید ما همه خوبیم و این حاکمیت هست که مشکل داره لطفاً چیزی ننویسید، چون شاید تا حدی بشه توجیح کرد ولی اصلا منطق درستی نیست! گوشمون هم از این حرفها پر شده! صادق باشیم! برای حداقل چند دقیقه....لطفاً.

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/8/9ساعت 8:33  توسط مرد  | 

بگذریم از اینکه تابلویی با این شکل ضایع هر روز صبح مثه آینه دق میمونه!

از خز بودنش که بگذریم! من مرده اون علامت دست بی ریختشم!

تابلو

حالا سگ خورد! اینجوری دوست دارین!؟ اصلا به من چه!

حداقل با چهار نفر مشورت کنین که تابلو بی سوادی تون رو اینجوری علم نکنین که مایه آبروریزی میشه!

Engineering

خدایا از سر تقصیرات ما بگذر!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/8/5ساعت 22:30  توسط مرد  | 

لازم نیست کسی بهم بگه عصبی شدم...کسی بگه قیافم تو همه...کسی نمیخواد یادم بیاره کسلم! حوصله ندارم! حتی وقتی پس فردا ارائه یه پروژه درسی دارم و مطمئنم استادم کمین کرده جفت پا بره تو صورتم با اون گیرهای الکی اش، ولی حوصله ندارم بشینم کارهایی که یه ماه پیش برای پروژه کردم جمع کنم! میدونم این روزها یه جور دیگه ام! اول از همه خودم می دونم! میدونم...میدونم!
تمرکز ندارم...فکرم و حواسم یه جای دیگه اس! داره می پلکه برای خودش! همه اینا رو می دونم!
من به زمان نیاز دارم. به فکر...به تمرکز.
من نیاز به قدرت تصمیم گیری دارم!
با همه اینا فشار کارهای این چند هفته خصوصاً خیلی زیاد شد. فشار کار یه طرف...فشار روانی اش یه طرف دیگه! میدونم که همه اش میگذره ولی خسته شدم از بس از امیرآباد تا انقلاب و از آزادی تا خونه پیاده رفتم و فکر کردم که مسیر مهمتره یا هدف! اصلا هدف مسیر رو توجیه می کنه یا مسیر هدف رو؟ اصلا نسبیه یا مطلقه!
حتی وقتی از مدینه و مکه زنگ میزنه میگه به یاد شما بودیم و خودت حرفت رو با خودش بزن! فکرم تمرکز نداره! نمیدونم چی بگم! شاید حرفام جا نمیشه! زیادن! اما نه ...کم ان ولی حاشیه دارن!
 
میدونم هیچکس هیچ کمکی نمیتونه بکنه ولی هر کمکی بیشتر پیچیده میکنه کلاف سردگمی من رو!
 
امروزم تو وبلاگ یه نفر که نمیدونم کی هست و از کجا پیداش شد این رو خوندم! دوست یا غریبه اش مهم نیست! مهم ابر و باد و مه و خورشید و فلکه! (به قول کاشونی ها فِلکه)
انقدر دنبال رسيدن به يقين نباش. انقدر دست دست نكن، زودتر تكليف خودت رو با دنيا روشن كن. چيزي به نام يقين وجود نداره تا تو پيداش كني. يقين رو بايد به وجود آورد،خلق كرد. نترس از اينكه يقين امروزت فردا غلط از آب در بياد. اگر الان فكر مي كني اين راه درسته، يقين به درستيش رو تو دلت به وجود بيار و از همين راه برو. اصلا مهم نيست اگر فردا ديدي راهت غلطه. يقين هم تغيير دادنيه. صندلي كه نيستي تا آخر عمرت تغيير نكني، آدمي! خب راهت رو عوض ميكني. اما مبادا وقتي به درستي راه ديگه اي يقين كردي باز هم از همون راه بري! يقين با تعصب و لجاجت فرق داره و يادت باشه كه برگشتن از وسط يه راه غلط شجاعت بيشتري مي خواد تا رفتن تا ته اون راه.
مهم اينه كه توي اين لحظه به راهي بري كه به درستيش يقين داري.
به قول طرف توي " هفت دلاور": به روز يه يارويي رو ديدم كه وسط بيابون لباسش رو در آورد و پريد روي يه كاكتوس...ازش پرسيدم: چرا؟.....گفت: چون الان اين بهترين كاره!ا
ایشاالله درست میشه! ولی الان اوضاع بدجور قمر در عقربه!
ممنون از لطف دوستان اما کامنت دونی بسته! چون کسی برای این پست نظری نداره! ن...دا...ره!
 
یاحق.
+ نوشته شده در  2008/8/4ساعت 19:34  توسط مرد 

تقریباً یک ماه پیش:

شبکه دو طی مراسمی از برترین های لیگ برتر ایران تقدیر کرد. در این مراسم به بهترین ها جوایزی اهدا شد. (متاسفانه برای این مورد لینکی پیدا نکردم ولی خودم دقایقی از پخش زنده این مراسم رو شاهد بودم.)

۱۱ مرداد ۱۳۸۷:

طی مراسمی از برترین های لیگ برتر ایران تقدیر شد. (لینک به خبر)

"گفتنی است، این انتخاب‌ها هر ساله با نظرسنجی از نمایندگان رسانه‌های گروهی، مربیان و كارشناسان فوتبال انجام و توسط خبرگزاری فوتبال ایران برگزار می‌شود."

۱۳ مرداد ۱۳۸۷:

طی مراسمی از برترین های لیگ برتر ایران تقدیر شد. (لینک به خبر)

"این جشن كه با همكاری فدراسیون فوتبال و صندوق حمایت از قهرمانان و پیشكسوتان ورزشی و نظر سنجی از مربیان ، مدیران عامل ، سرپرستان و مدیران مسئول و سردبیران رسانه های ورزشی در آكادمی ملی المپیك انجام شد"


من نمیدونم این فوتبالیست های مملکت چه گلی به سر من و بقیه مردم زدن که هی فرت فرت تقدیر و تشکر میشن؟! قهرمان جام آسیا شدن؟! قهرمان جام جهانی شدن؟! نکنه میخوان قهرمان جام ملتهای اروپا بشن! تازه اصلا سگ خورد فرض کنیم قهرمانم شدن! این همه بذل و بخشش و بریز و بپاش هیچ منطقی نداره! هیچ منطقی!

جالب بود شنبه توی ماشین بودم، داشتم به رادیو گوش می کردم! گفت دیشب در مراسمی از بهترینهای لیگ برتر تقدیر شد. همچنین قرار است امشب در مراسم دیگری بهترین های لیگ برتر توسط فدراسیون معرفی شوند!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/8/3ساعت 21:53  توسط مرد  | 

 داشتم آرشیو گزارشهای تصویری VOA news رو نگاه می کردم، یه بخشی داشت در مورد مسلمان ها و ماه رمضان. سه چهار تا گزارش در این رابطه داشت که تابلو بود گزارشگرش یه هندی یا پاکستانی بود چون تلفظ لغاتش در حد کمی بدتر از افتضاح بود! عین روبات حرف میزنن! خشک و ماشینی!

اما یه گزارشی داشت با یه گزارشگر لهجه خوب! موضوع گزارش راجع به یه مراسمی بود که مسلمونهای یکی از شهرهای آمریکا (شیکاگو) در ماه رمضان سال 2007 برگزار کرده بودن. حالا مراسم چی بوده؟ اینجور که دبیر این مراسم به گزارشگر توضیح می داد، ظاهراً اینا از همه جوونهای مجرد مسلمون دعوت می کنن که یه روز دور هم جمع بشن و در طی ساعتهای نسبتاً کمی که دور هم هستن یه جوری برنامه ریزی می کنن که همه دخترا و پسرها با هم آشنا بشن. به اینصورت که دور هر میز 5 دختر و 5 پسر می شینن و برای 5 دقیقه با هم صحبت می کنن، بعد جاهاشون رو عوض میکنن و میرن سر یه میز دیگه. هر کی از هر کی خوشش بیاد می تونه خلاصه بعدا ارتباط برقرار کنه دیگه! علتش رو هم اینجور می گفت که چون در اسلام dating وجود نداره. (اصلاح شد!)

یه سری از اینها با والدینشون می اومدن! جالب بود باهاشون که مصاحبه می کرد همه شون مثل این ذوق مرگ ها کلی حال کرده بودن که تونستن برای ازدواج کسانی رو پیدا کنن که مسلمون هستن. خلاصه آخرشم گفت این مراسم کلی ازدواج های موفق رو تا به حال به دنبال داشته.

البته انصافا هیچکدومشون شبیه مسلمونا نبودن. اکثراً هم هندی و پاکستانی بودن!

اینم یه جورشه دیگه! :)


پ.ن: نوشتن این پست به معنای موافقت یا مخالفت با این کار نیست! (حتماً باید اینو بگم اینجا؟!)

پ.ن: لینک این گزارش!

+ نوشته شده در  2008/8/1ساعت 14:41  توسط مرد  | 

 

هر وقت حوصله کردین اسم پیامبرتان را در اینترنت سرچ کنید تا کم آوردن بعضی ها را ببینید!

تا زمانیکه منطق می تونه از چیزی دفاع کنه نیازی به توهین و تمسخر نیست...هر وقت عقل و منطق نتونه چیزی رو نفی کنه برای نپذیرفتنش مجبوریم راه دیگه ای رو طی کنیم!


پ.ن: لینک دانلود "آفتاب می شود"، با صدای مرحوم خسرو شکیبایی.

یاحق.


+ نوشته شده در  2008/7/30ساعت 11:47  توسط مرد  | 

 

اوس کریم! چاکریم مثه بنز! بابا زودتر می گفتی هوامون رو داری! اینقدر فکر بیخود به این ذهن لعنتی راه نمی دادیم! :)) ارادتمند!

زنــــــــدگی

دلم لالا دلم لالا، دل بی تاب من لالا

نشسته گرد نامردی به روی چهره ی دنیا

صداقت طبل توخالی، زمین آکنده از نیرنگ

محبت کمترین واژه تمام مردمان دل سنگ

برادر هم نمی پرسد دگر حال برادر را

چه آسان میبرد از یاد، دختر مهر مادر را

خداوندا بشر این است؟، این بی مهر ناآرام؟

همین نامرد را دادی مقام اشرف آدم؟

تو کز جمله ملائک هم فزون کردی مقامش را

تو که بر دوش او دادی چنین بار امانت را

چرا در او نخشکاندی خدا تخم خیانت را؟

جسارت میکنم اما بگو ای خالق آدم

به جرم خوردن گندم چه کردی با بنی آدم

در این سو خواجه آورده شکم از باد بی دردی

نمی خیزد از این گنداب جز عاروق نامردی

در این سو بیوه ای بین دو راهی مانده سرگردان

در آن سو عفتی کهنه، در این سو کودکی بی نان

در آن سو دستهایی هم به رنگ بارش باران

کجا دیدست یک لحظه گریز از گردش دوران

در این سو دست هایی هم به نقش نقشه ی قالی

به رنگ تار و پود شب، پر از تاول، پر از خالی

خوشا بر حالت ای مولا، تو اما بازگهگاهی

فرو می ریختی فریاد، درون خلوت چاهی

من از فریاد لبریزم، پرم از درد ناگفته

به هر چاهی که سر کردم، درونش یوسفی خفته

شرف بازیچه ای گشته در آغوش عروسک ها

عفاف بکر یک دختر به یک لبخند پایبند است

ببین نرخ نجابت را در این دنیای ما چند است

در این دنیای ما شهوت به ریش عشق میخندد

چه تهمت های سنگین بین که بر عشق میبندند

هنوز این واعظان اما غبار آلود میدانند

به گوش مردم نادان هنوز سرود عدل میخوانند

برای بچه ماهی ها امان از کوسه میگیرند

از این غافل که ماهی ها در آب گند میمیرند

بخواب آرام در سینه، بیا آرام از دل عاشق

نمی یابی دگر اینجا رفیق یکدل و صادق

 

 پ.ن: این شعر رو این روزها زیاد خوندم....مسافر اس ام اس زده بود البته نه همش رو ولی قسمت عمده ای اش رو برام فرستاده بود! خیلی بهش فکر کردم. نمیدونم شاعرش کیه ولی فقط میتونم بگم از خوندنش لذت بردم!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/7/27ساعت 0:3  توسط مرد 


 

به طواف کعبه رفتم ، به حرم رهم ندادند

                                              که :" برون در چه کردی که درون خانه آیی ؟ "

 

پ.ن: بعضی وقتها فقط باید سکوت کرد و شاهد بود!

+ نوشته شده در  2008/7/24ساعت 6:41  توسط مرد  |