آلبالا لیل والا
یکی دو هفته پیش بالاخره بعد از تمام شدن امتحانام رفتم و همان روز اول تعطیلات (بخوانید تمام شدن ترم دوم و شروع کارها و پروژه های اصلی) کتاب "بیوتن" رو خریدم. تصورم از داستان به کلی متفاوت بود از چیزی که خوندم ولی کلیت ماجرا درست بود. زندگی در خارج از کشور و خیلی از حاشیه ها و ریزه کاری های دیگر محور اصلی داستان بود.
من رضا امیرخانی رو با "نشت نشا" شناختم. همون کتابی که با محوریت فرار مغزها نوشت و خیلی برام جذاب بود. شاید امیرخانی از جمله نویسنده هایی باشه که خواننده خاص داره ولی من واقعا از خوندن نوشته هاش لذت می برم و دلیلش هم ساده است. امیرخانی یه دانش آموز ریاضی فیزیک سمپاد، یک فارغ التحصیل مکانیک شریف بوده و وقتی می نویسه و اعتراض می کنه، انگار داره حرف دلم رو میزنه...انگار مثه خودمونه....به تمام چیزهایی که معترضم اعتراض می کنه و اونها رو فریاد میزنه... حس می کنم دغدغه های مشترکی داریم و به هزار و یک دلیل دیگه نوشته هاش رو دوست دارم و از خوندنش لذت می برم. حداقل نوشته های طنزآمیز و انتقادی اش در نشت نشا حرف دلمان بود.
"بیوتن" هم نوشته آخر امیرخانی، داستانی است به غایت جالب برای من. این اولین باری است که داستانی می خوانم و حس می کنم نیاز دارم بار دیگر بخوانم و مطمئنم مثل بعضی از این مقاله هاست که هر بار بخوانی چیز تازه ای می فهمی. مکرر خواندنش تکرار بیهوده نیست و چیز جدیدی برایت به ارمغان می آورد.
قصد ندارم کتابش را نقد کنم چون نه اطلاعاتم نسبت به ادبیات و نشانه شناسی ادبی انقدر وسیع است که بتوانم نقدش کنم و نه با این دید کتاب را خواندم. این نوشته صرفاً دیدگاهم نسبت به نوشته بعنوان یک خواننده عادی است.
آلبالا لیل والا
به نظر من، او در نوشته اش ترکیب جالب و عجیبی از فارسی و عربی و انگلیسی ساخته و استفاده از آیات قرآنی را خوب بلد است. به قول یکی از بلاگر ها این کتاب قابل ترجمه نیست و فقط کسی کتاب را می فهمد که فارسی را خوب بفهمد و با دو زیان دیگر آشنا باشد. مثلاً آنجا که در کتاب اشاره می کند "کل من علیها فان" و می گوید من همان man است و فان همان fun! انصافا خوب از همه چی برای خودش استفاده می کند. فصل بندی کتابش عجیب است و البته برای من تداعی موضوع جالبی است. تعداد فصلها و حتی اسم فصلها خود موضوع خاصی است.
وقتی از سیلورمن می نویسد، وقتی از لند آف آپوچونیتیز یعنی ینگه دنیا حرف میزند...وقتی امپایر استیت را سوژه می کند...وقتی از کازینو و خشی می نویسد...حرفهایش به دلم نشست و دغدغه هایم را دیدم که دیگران هم آنها را می بینند و به آنها معترضند.
آلبالا لیل والا
اما از همه اینها که بگذرم انتقادش به ساده لوحی مذهبی و زندگی مقدس مآبانه جالب است. وقتی صحنه عقد را توصیف می کند یا وقتی از نماز خواندن ارمیا می گوید و گیر کردن در تلفظ "ض" می گوید. به نظرم این آدم را می شناسم...زیاد می بینم...هر روز این آدمها هستند.
چیزهایی که همیشه از دیدن مصداق های بارزش در جامعه کوچک خودمان، حیران مانده ام و تجربیات تلخ اش برایم فقط خاطرات گذشته را یادآوری می کند. انصافاً خیلی از ما درگیر این زندگی پر از شک و تردیدیم! نمیخواهم اینجا را تبدیل کنم به مکانی برای انتقاد از دیگران...من همیشه با خودم نجوا می کنم...دوست ندارم زندگیم این مسیر را طی کند...آنجا که مرزها در هم می روند و هیچ جوری نمی توانی تفکیک کنی بین خلوص و ظواهر مقدس مآبی را. یکی از دلایل جالب بودن این داستان برایم این بود که آنقدر این صحنه ها را در جامعه دیدم که دیگر نمی توانم تصور کنم فلان آدم با آن ظاهر موجهش چرا این کارها را می کند...با کدام منطق...البته اینها بیشتر سوالی می شود که جوابش مهم نیست...مهم آن است که من نمیخواهم اینگونه باشم...امیدوارم!
آلبالا لیل والا
بگذریم، اما امیرخانی به نظر می رسد زندگی سخت و تنها و پر از درد آدمهایی را قلم زده که شاید حتی موفق به نظر برسند. البته این برداشت من است. زندگی در بدترین شرایط وطن شرف دارد به زندگی در منهتن و آن بالا مالاها! اینم همان حس خوشبختی است دیگر...خوشبختی زندگی در استخر پول نیست... خوشبختی آن حس قناعت است... شعاری شد؟! (نیش)....اینها را می شود در زندگی نکبت بار سوزی و نامه اش به ارمیا دید و جالبتر زندگی پر از دورویی است...آرمیتا و روسری سر کردنش!
آلبالا لیل والا
به هر حال به نظر من مفاهیمی که در این داستان به اونها پرداخته شده موضوعات پر حاشیه و خاصی بود که فارغ از اینکه یه کمی سرگرم کننده بود، کمی هم به فکر وادارم کرد، و البته چاشنی های دیگری هم داشت. البته توی این کتاب خیلی لغت های 18+ مطرح شده که به انتقال مفاهیم به خواننده خیلی کمک می کنه ولی خب مخاطب کتاب رو خاص میکنه.
البته بعضی قسمت هایش هم عجیب بود و نو! مثلاً استفاده از $$$ برای جدا کردن بخش های مختلف داستان یا استفاده از علامت سجده واجب در کنار اعداد نجومی پول ها که رد و بدل می شدند! یا جاهایی که تحت عنوان نویسنده نظرش را می نوشت.
بعد از کتاب "طوفان دیگری در راه است" اثر سید مهدی شجاعی، این کتاب جذابیت خاصی داشت.
یاحق.
خسرو شکیبایی را همیشه با "هامون" و "خانه سبز" به یاد خواهم آورد.
این دکلمه هم خاطره ای از آن سفر کرده به دیار باقی است. اگر می توانید موسیقی را دانلود کنید که با حجم اصلی شنیدنی تر است!