تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::



سلام

نمیدانم می شنوی حرفهایم را؟....فریاد دردهایم را؟....می بینی نگرانیم را؟....شک ندارم که هستی و می بینی و درک می کنی...خوب میدانی کجایم و به کجا میروم...حتم دارم فریاد سکوتم را در پیاده روی های تنهاییم می شنوی....خسته می شوم...پر می شوم...پیاله ام گاهی خالیست و این روزها خالی تر از همیشه....منتظرم و امیدوار به آن سه شبی که میآید و تلاش می کنیم پیاله مان را پر کنیم به زودی...شاید دو ماه دیگر...اما الان خالی ام...تهی...هر چه می خواهد اسمش باشد...مهم این است که من دارم خراب میشم...در خودم...بعد از آن روزهای کذایی که به آن ابله فکر می کردم و بالاخره توانستم بعد از دو هفته با حماقتش کنار بیایم...نمیدانم چه شد که در غرقاب افکار سنگین و ویران کننده ام گرفتار شدم...باور می کنی؟...تمام فکرم...تمام ذهنم...تمرکزم و تمام روزم را فکر می کنم به خودم...به تو...به آبنده ام...به تویی که هرکس تو را دارد دیگر به هیچ نیاز نخواهد داشت و تو کافی هستی برایش...دستم را بگیر...بگذار بودنت را در کنارم حس کنم...به تکیه گاه نیاز دارم...بعضی وقتها سیگنالهایت را قاطی می کنم...به قول مسافر ناگت می شود...منظورش همان خر تو خر خودمان است...انقدر که نمی فهمم راهی که تو میخواهی کدام است...صلاح کدام است...نمیدانم...شاید این هم به این خاطر است که دوست دارم هر چه می بینم و هر چه می شنوم و هر اتفاقی که می افتد به نفع خودم حکم بزنم...من قاضی خوبی نیستم...اگر دوست داری بشنوی...بشنو...هرچند از خلوت تنهاییم خوب خبر داری....میدانی چه بر من می گذرد...ولی اگر می خواهی...برایت نجوا می کنم...نجوای فریاد افکار پریشان روزهایم....من چیز زیادی نمیخواهم...فقط میخواهم پشتم گرم باشد...بدانم فراموش نشده ام!...همین برایم کافیست...و البته که تو را شکر که صبح که می رسد توانی دارم که برخیزم و نفس بکشم و از روزهای آفتابی و گرمای لذتبخش تابستان لذت ببرم...شکر که هنوز همه در کنار هم هستیم...شکر که محتاج نیستم به دیگران... شکر که تنهاییم کوتاه مدت است و تنها نیستم...هنوز می توانم به وجود گرم اطرافیان و حتی دوستان اعتماد کنم..شکر برای هر آنچه دارم و از سرم هم زیاد است....یادم هست که در روزهای پر از خاطره سفر حج ام، حاجتی داشتم که جزو اولویت هایم نبود ولی یادم هست که دوست داشتم کمکم کنی...تا تمام شود...آزاد...منتظرم...آزادم کن...ای خدا!...شکر.

 

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/7/21ساعت 10:48  توسط مرد  | 

من اگر جای رئیس رسانه ملی بودم اولین کاری که می کردم این بود که این فیلمنامه نویس ها و داستان نویس ها را می فرستادم یه مدتی دانشگاه تا با جو دانشگاه آشنا بشن.

تا چند سال پیش دانشجو در سیمای وطنی یه مرد یا زن بود که وارد دهه چهارم زندگیش شده بود و بازیگرانی مثل حسن جوهرچی نقش اش رو بازی می کردن. یعنی یه مرد یا زن حدوداً ۳۰ ساله که حالا مثلاْ تو فیلم می شد ۱۸-۱۹ و حالا جدای این قضیه جالب اینجا بود که مثلاْ طرف دانشجو بود بعد از طرفی هم رئیس فلان شرکت یا کارخونه بود، یا مثلا طرف توی مافیای مواد مخدر بود و سر این مسائل همدیگر رو می کشتن بصورت زنجیره ای (این قسمت های قتل زنجیره ایش فکر کنم برگرفته از سری فیلمهای جیغ بود!!) و یا کم کم می رفت زن می گرفت (این برای فیلمهای خانوادگی بود!) بعد سال آخر سه تا بچه داشت که هی بابا بابا می کردن! اصلاْ چیزی که ما دیدیم توی دانشگاه هزار فوت (قابل توجه آقا صالح!!) با این قصه پردازی ها فاصله داشت.

دانشگاهی که ما دیدیم هم خوب بود هم بد ولی نه خوبش مثل خوب قصه های تلوزیونی بود و نه بدش مثل بد قصه! و مهمتر اینکه کثافت کاری توش بیشتر از چیزی بود که اینا می گفتن!

حالا اینا به کنار....

جدیداْ شبهای تابستان فیلمی از شبکه سه سیما پخش می شود که ما توفیق!! داشتیم یه دو سه قسمتی اش رو ببینیم! این بار از اون جو سالهای قبل فاصله گرفتیم ولی این بار دچار صغر سنی شدیم! دانشگاهی که دانشجوهاش با  بچه های اول دبیرستانی فرقی نمی کنن! یعنی میشه گفت یه دبیرستان مختلط رو به تصویر کشیدن! رفتارها و برخوردها انصافا خیلی بچه گانه است.

بعد جالبه اینا هنوز نرفتن دانشگاه از طرف یه کارخونه دعوت به کار تحقیقاتی میشن که مشکلات کارخونه رو حل کنن، بعد تازه کلی هم تحویلشون می گیرن و حقوق و مزایا و لابد بیمه کار و از این حرفا! (این دیگه ته خالی بندی بودا!!) همین خالی بندی ها رو نشون میدن بعد ملت پشت کنکور له له میزنن بیان دانشگاه فکر می کنن آینده، زندگی، موفقیت و هستی خلاصه می شه توی دانشگاه! نمیدونن این فیلمها بکلی تخیلی بوده و زاییده فکر یه عده نویسنده از همه جا بی خبره! (حالا کلی اش نمی کنم ولی انصافا از محیط دانشگاه هیچ خبری ندارن)

البته این جدا از ایرادات ریز و درشت داستان فیلم بود. مثلاْ طرف دستش میخوره به صورت همکلاسی اش، بعد دماغش خون میاد و کار به کلانتری و دادسرا و حبس!! میکشه! خدایی من سر این حبس کشیدنش کلی خندیدم!بابا ملت از صبح تا شب تو خیابون همدیگر رو تیکه پاره می کنن بعد نمیرن کلانتری! بعد برای یه خونی مالی کردن دماغ (شما بهش می گین بینی؟!) کار تا کجا بالا گرفته!

اینم از فیلمهای تابستانی!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/7/19ساعت 12:51  توسط مرد  | 

آلبالا لیل والا

یکی دو هفته پیش بالاخره بعد از تمام شدن امتحانام رفتم و همان روز اول تعطیلات (بخوانید تمام شدن ترم دوم و شروع کارها و پروژه های اصلی) کتاب "بیوتن" رو خریدم. تصورم از داستان به کلی متفاوت بود از چیزی که خوندم ولی کلیت ماجرا درست بود. زندگی در خارج از کشور و خیلی از حاشیه ها و ریزه کاری های دیگر محور اصلی داستان بود.

 

من رضا امیرخانی رو با "نشت نشا" شناختم. همون کتابی که با محوریت فرار مغزها نوشت و خیلی برام جذاب بود. شاید امیرخانی از جمله نویسنده هایی باشه که خواننده خاص داره ولی من واقعا از خوندن نوشته هاش لذت می برم و دلیلش هم ساده است. امیرخانی یه دانش آموز ریاضی فیزیک سمپاد، یک فارغ التحصیل مکانیک شریف بوده و وقتی می نویسه و اعتراض می کنه، انگار داره حرف دلم رو میزنه...انگار مثه خودمونه....به تمام چیزهایی که معترضم اعتراض می کنه و اونها رو فریاد میزنه... حس می کنم دغدغه های مشترکی داریم و به هزار و یک دلیل دیگه نوشته هاش رو دوست دارم و از خوندنش لذت می برم. حداقل نوشته های طنزآمیز و انتقادی اش در نشت نشا حرف دلمان بود.

"بیوتن" هم نوشته آخر امیرخانی، داستانی است به غایت جالب برای من. این اولین باری است که داستانی می خوانم و حس می کنم نیاز دارم بار دیگر بخوانم و مطمئنم مثل بعضی از این مقاله هاست که هر بار بخوانی چیز تازه ای می فهمی. مکرر خواندنش تکرار بیهوده نیست و چیز جدیدی برایت به ارمغان می آورد.

قصد ندارم کتابش را نقد کنم چون نه اطلاعاتم نسبت به ادبیات و نشانه شناسی ادبی انقدر وسیع است که بتوانم نقدش کنم و نه با این دید کتاب را خواندم. این نوشته صرفاً دیدگاهم نسبت به نوشته بعنوان یک خواننده عادی است.

آلبالا لیل والا

به نظر من، او در نوشته اش ترکیب جالب و عجیبی از فارسی و عربی و انگلیسی ساخته و استفاده از آیات قرآنی را خوب بلد است. به قول یکی از بلاگر ها این کتاب قابل ترجمه نیست و فقط کسی کتاب را می فهمد که فارسی را خوب بفهمد و با دو زیان دیگر آشنا باشد. مثلاً آنجا که در کتاب اشاره می کند "کل من علیها فان" و می گوید من همان man است و فان همان fun! انصافا خوب از همه چی برای خودش استفاده می کند. فصل بندی کتابش عجیب است و البته برای من تداعی موضوع جالبی است. تعداد فصلها و حتی اسم فصلها خود موضوع خاصی است.

وقتی از سیلورمن می نویسد، وقتی از لند آف آپوچونیتیز یعنی ینگه دنیا حرف میزند...وقتی امپایر استیت را سوژه می کند...وقتی از کازینو و خشی می نویسد...حرفهایش به دلم نشست و دغدغه هایم را دیدم که دیگران هم آنها را می بینند و به آنها معترضند.

آلبالا لیل والا

اما از همه اینها که بگذرم انتقادش به ساده لوحی مذهبی و زندگی مقدس مآبانه جالب است. وقتی صحنه عقد را توصیف می کند یا وقتی از نماز خواندن ارمیا می گوید و گیر کردن در تلفظ "ض" می گوید. به نظرم این آدم را می شناسم...زیاد می بینم...هر روز این آدمها هستند.

چیزهایی که همیشه از دیدن مصداق های بارزش در جامعه کوچک خودمان، حیران مانده ام و تجربیات تلخ اش برایم فقط خاطرات گذشته را یادآوری می کند. انصافاً خیلی از ما درگیر این زندگی پر از شک و تردیدیم! نمیخواهم اینجا را تبدیل کنم به مکانی برای انتقاد از دیگران...من همیشه با خودم نجوا می کنم...دوست ندارم زندگیم این مسیر را طی کند...آنجا که مرزها در هم می روند و هیچ جوری نمی توانی تفکیک کنی بین خلوص و ظواهر مقدس مآبی را. یکی از دلایل جالب بودن این داستان برایم این بود که آنقدر این صحنه ها را در جامعه دیدم که دیگر نمی توانم تصور کنم فلان آدم با آن ظاهر موجهش چرا این کارها را می کند...با کدام منطق...البته اینها بیشتر سوالی می شود که جوابش مهم نیست...مهم آن است که من نمیخواهم اینگونه باشم...امیدوارم!

آلبالا لیل والا

بگذریم، اما امیرخانی به نظر می رسد زندگی سخت و تنها و پر از درد آدمهایی را قلم زده که شاید حتی موفق به نظر برسند. البته این برداشت من است. زندگی در بدترین شرایط وطن شرف دارد به زندگی در منهتن و آن بالا مالاها! اینم همان حس خوشبختی است دیگر...خوشبختی زندگی در استخر پول نیست... خوشبختی آن حس قناعت است... شعاری شد؟! (نیش)....اینها را می شود در زندگی نکبت بار سوزی و نامه اش به ارمیا دید و جالبتر زندگی پر از دورویی است...آرمیتا و روسری سر کردنش!

آلبالا لیل والا

به هر حال به نظر من مفاهیمی که در این داستان به اونها پرداخته شده موضوعات پر حاشیه و خاصی بود که فارغ از اینکه یه کمی سرگرم کننده بود، کمی هم به فکر وادارم کرد، و البته چاشنی های دیگری هم داشت. البته توی این کتاب خیلی لغت های 18+ مطرح شده که به انتقال مفاهیم به خواننده خیلی کمک می کنه ولی خب مخاطب کتاب رو خاص میکنه.

البته بعضی قسمت هایش هم عجیب بود و نو! مثلاً استفاده از $$$ برای جدا کردن بخش های مختلف داستان یا استفاده از علامت سجده واجب در کنار اعداد نجومی پول ها که رد و بدل می شدند! یا جاهایی که تحت عنوان نویسنده نظرش را می نوشت.

بعد از کتاب "طوفان دیگری در راه است" اثر سید مهدی شجاعی، این کتاب جذابیت خاصی داشت.

یاحق.



خسرو شکیبایی را همیشه با "هامون" و "خانه سبز" به یاد خواهم آورد. این دکلمه هم خاطره ای از آن سفر کرده به دیار باقی است. اگر می توانید موسیقی را دانلود کنید که با حجم اصلی شنیدنی تر است!
+ نوشته شده در  2008/7/16ساعت 22:50  توسط مرد  | 

از بس پای کامپیوتر بودم و برق رفته دیگه دارم شرطی میشم!

ولی هیچ چیز بدتر از رفتن برق اونم دقیقا ساعت ۱۰ شب نیست. حالا اگه ۸-۹ میرفت، صبر می کردیم بیاد تا بعد یه چهارتا کار رو جلو ببریم! ولی وقتی ۱۰ شب برق میره جدای از اینکه زندگی مختل میشه و نمیشه هیچ کاری کرد، بدتر از اون نمیشه رفت خوابید تا از اون ور زودتر پاشی و کارها رو انجام بدی. اینم به دو دلیل هستش:

اولا که ساعت ۱۰ کی خوابش می بره؟!

ثانیا انقدر گرمای هوا  و حملات موشکی پشه ها توی گرمای ناشی از قطع برق زیاد میشه که نمیشه زیاد به خواب فکر کرد!

پس عزیزان در مصرف برق صرفه جویی کنید تا برادر شما بتواند از نعمت کار با کامپیوتر انهم در ساعات پایانی شب برای نوشتن گزارشهای کاری اش بهره مند شود.

روابط عمومی توانیر!

 

پ.ن: من نمیدونم حالا که قطعی برق ظاهرا کمتر شده، چرا منطقه ما دو ساعت روز و دو ساعت اول شب برقش قطع میشه! (قانون مورفی!!)

پ.ن: اون موقع که امتحان داشتیم هی فکر می کردیم این امتحانهای کذایی تموم بشه بریم کثافت کاری (= تفریح و گردش سالم)! ولی حالا که نگاهی به این ۱۷ روز گذشته میندازم همش کار می بینم!

پ.ن: نمیدونم حکمتش چیه که هر وقت میرم دانشکده پایین همش بحث رفتن و موندن و پی اچ دی هستش! اصلا فکر ادامه ندادن که قربونش برم به ذهن هیچکس خطور نمیکنه. یعنی بالقوه همه دانشجوهای ارشد ما دانشجوی پی اچ دی حساب میشن!

پ.ن: یه چند وقتیه حس نوشتنم نمیاد! این پست رو هم دل خوش کن اک (تا حالا به املای این کلمه فکر نکرده بودم!) نوشتم! البته هر کدوم از این پ.ن ها می تونه یه پست باشه ولی زیاد حال نمیکنم با این جور نوشتن!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/7/15ساعت 12:51  توسط مرد  | 

آرزو می کنیم برای همه....

آرزو می کنیم اول به آمدن....آمدن آن منجی که جمعه ها نزدیک غروب می شنویم که می گویند: "این جمعه هم گذشت و نیامدی"...و یادم هست آن آقای شاعر ریش دار که مرحوم شد، با صدایی محزون می گفت: "شاید این جمعه بیاید...شاید"...خدایش بیامرزاد...کاش ادم اینطور میان مردمان جاودان شود....

آرزو می کنیم به سلامتی...که سلامتی دو بخش است...جسمی و روحی...جسمی اش با علائم فیزیکی بدن نمایان است و روانی اش علائم مشخصی ندارد...این روزها کمترکسی است که یک از اینها را نداشته باشد...پس آرزو می کنیم برای سلامتی همگان اول روحی و روانی و بعد جسمانی که تحمل دیوانگان به مراتب سخت تر است.

آرزو می کنیم به راه راست...صراط مستقیم...صراط مستقیم یکی است اما ما تعبیر می کنیم به صراطی که مقصدش یکی است اما مسیرش پر از لاین های مختلف است. دعا می کنیم ضمن انکه همگان صراط مستقیم را طی می کنند اما تنبلی و کسلی از مردم رخت بر بندد! بلکه پیشرفتی کنیم در حد منطقی! در جهت راه آن جاودان لایزال....

آرزو می کنیم به خوشبختی که همانا حسی بیش نیست...یک "آن" است و بس! شعاری اش این می شود که خوش بختی پول و س.ک.س و امثالهم نیست! همانا خوشبختی یه "آن" زندگی بدون دغدغه است...همان که از قول آن کمدین سالهای دور نقل می کنند فاصله بین این بدبختی تا بدبختی بعدی که همان زندگی بی دغدغه است! خوشبختی یعنی آرامش....یعنی وقتی وسط روز چشم هایت را روی هم گذاشتی یکهو ناغافل یک فکر بی پدر مادر نیاید و روزت را گرفتار کند....

آرزو می کنیم به پیروزی...که این را هم همیشه در ماندن نمیدانیم...گاه پیروزی در رفتن است اما عزیز رفتن! یا همان مرگ با عزت....البته پیروزی همیشه در مرگ و زندگی نیست اما ما نهایت و غایتش را گرفتیم که مو لای درزش نرود.

آرزو می کنیم به عادت نکردن....آرزو می کنیم به ایده آل فکر کردن...عادت نکردن به عادات بد مردم...عادت نکردن به وضع موجود....همان که می گویند ترکش موجب مرض است...رسیدن به پویایی...انقدر که نگندیم....کپک نزنیم...وضعی که الان داریم!...

نمیدانم...این ساعات پایانی شب (بهتر است بنویسم بامداد پنج شنبه)، بعد از ساعتها پای کامپیوتر نشستن و ران گرفتن و ریزالت اماده کردن و نوشتن گزارش برای استاد، نمیدانم آروزهایم چه بود...اینها را یادم بود...نوشتم...به قول آن خواننده مورد علاقه ی مسئولین سیمای وطنی مان:

هر چي آرزوي خوبه مال تو
هر چي كه خاطره داري مال من
اون روزاي عاشقونه مال تو
اين شباي بيقراري مال من

 

توضیح عکس: این عکس را امروز در یک وبلاگ دیدم! امیدوارم صاحبش راضی باشد.

پ.ن: در لیله الرغائب ما را فراموش نکنید....همان که می گویند: اگر یادتان بود و باران گرفت، دعایی هم برای بیابان کنید.

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/7/10ساعت 0:35  توسط مرد  | 

 

 

كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ كُرْهٌ لَكُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ۖ

وَعَسَىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ ۗ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ ﴿٢١٦﴾

 

چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آن که خیرِ شما در آن است.

و یا چیزی را دوست داشته باشید،

حال آنکه شرِّ شما در آن است.

و خدا می‌داند، و شما نمی‌دانید. (٢١٦)

+ نوشته شده در  2008/7/7ساعت 16:52  توسط مرد 

امروز یک لحظه یکی از زشت ترین و زیباترین صحنه هایی که در عمرم دیدم از جلو چشمم گذشت... نفهمیدم چطور و چرا...ولی یادم اومد!

حدود چهارسال پیش بود که یک پنج شنبه شب حوالی ساعت ۱۰ شب داشتیم توی خیابان ستارخان سوار ماشین جرکت می کردیم. ناگهان یک پیرزن قوزکرده و ظاهرا خیلی پیر اومد جلوی ماشین ما، ولی مسافت بین ما و او و همچنین سرعت ماشین بگونه ای بود که امکان برخورد خیلی زیاد نبود. با یه ترمز می شد جلوی تصادف رو گرفت....ما ترمز زدیم ولی....ولی دختر این زن (نمیدونم چرا فکر می کنم دخترش بود ولی بود دیگه!) دستشو گرفت و کشید عقب، انقدر بد کشیدش عقب که پیرزن افتاد روی زمین و بعد شروع کرد به کتک زدن پیرزن!!

اون صحنه رو هیچوقت نتونستم از ذهنم پاک کنم و واقعا به یکی از تلخ ترین صحنه هایی که دیدم تبدیل شد!

درکنارش زیباترین صحنه ای که یادم میاد، چشم برداشتن از سجده و دیدن خانه خدا بود و نگاه کردن و فکر کردن، فکر کردن، خلوت و تنهایی و ساعتها فکر به انسانیت!...به یاد ماندنی بود...

یاحق.

اضاف شد:

من ازين پس به همه عشق جهان ميخندم
به هوس بازی اين بی خبران مي خندم
هرکه آرد سخن از عشق به آن مي خندم
خنده من از گريه غمگين تر است
کارم از گريه گذشته است
به آن مي خندم
+ نوشته شده در  2008/7/6ساعت 22:58  توسط مرد  | 

ایاک نعبد و ایاک نستعین...

 

پ.ن: این حال من ِ بی توست...گرفته ام و این گرفتگی مادی نیست....دنبال گمشده وجودی زندگی ام می گردم....آن حلقه گمشده ای که به سوال اصلی هستی پاسخ می دهد....

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/7/3ساعت 21:48  توسط مرد  | 

وقتی قرار میشه دانشگاه تبریز یک کنفرانس برگزار کند، نتیجه این می شود که هر کسی باید خودش فرمتی را که در پی دی اف سمپل نشان داده اند، درست کند! مثلا از آرم دانشگاه در فایل پی دی اف عکس بگیرد، ببرد توی ورد و نمیدونم کلی دردسر!

احتمالا اگر برای یکبار با ورد سر وکله زده باشید می فهمید تا کجای آدم می سوزه از اینهمه آی کیو!

خب عزیزم مثل همه کنفرانس های دیگه، فایل ورد رو می گذاشتی روی سایت می مردی؟! کپی رایت که نیست! در وقت آدمهای دیگه صرفه جویی می شد...

 

پ.ن: از دوستان خودم که اینجا رو می خونن عذر می خوام ولی انصافاً کفر آدم در میاد!

پ.ن: قضیه اون یارو هستش که میره خونه ی خدا، خلاصه خیلی از کاراش پشیمون میشه و توبه میکنه و میگه من قسم میخورم دیگه واسه بعضی ها جوک نسازم، همون موقع یکیشون میزنه پشتش میگه آقا ببخشید قبله کدوم طرفه؟ حالا ما هم هرچی توبه می کنیم! نمیگذارن!

 

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/6/30ساعت 12:45  توسط مرد  | 

بالاخره ما امروز ترم دوممان هم تمام شد و حالا یادمان افتاد چیزی به پایان درسمان نمانده و دوباره افکار رفتن افتاده به جانمان مثل خوره! یعنی واقعاً کسی فکر میکند من آدم رفتن و ترک خانواده و وطن هستم؟! در خودم نمی بینم اما فعلاً مسیر کارهایش را خیلی خوب و به موقع انجام می دهیم و بعید نیست بیاییم اینجا بنویسیم که کارهایمان اوکی شده است و داریم میرویم!

باور کن اینها را که می نویسم فقط برای این است که این افکار خلاصم نمی کنند! عینهو شپش لای مو، در نورال های ذهنم رژه می روند و حسی در درونم فریاد میزند تو که نمی تونی ... بخوری... :))

نمیدانم...اما فعلاً چیزی که مهم است، تمام شدن ترمی است به غایت فیل افکن! باورم نمی شود بیک ترم پانزده واحدی در فوق تمام شده! امروز سر جلسه امتحان فکر می کردم وقتی رفتم بیرون پشتک بارو بزنم! آخیش!

حالا اینو ولش کن!

چند روز پیش داشتیم با بروبچ تو دانشگاه قدم میزدیم که صحنه ای دیدیم در حد فیلمهای دهه ۶۰!

انصافا این کیوسک های تلفن را آخرین بار در دوران ریاست جمهوری اول هاشمی میدیدیم! ولی خب دانشگاه است دیگر! نمیدانم حکمتش چه بود! مهم این بود که هیچ سیمی بهش وصل نبود احتمالا با سیستم وایرلس کار می کرد!

البته این روزها فیلم های تاریخی زیادی در دانشگاه فیلم برداری میشود! دیگر دیدن خانم هایی با کت و دامن و کلاه و نمیدونم فولکس ساواک و پرچم هایی که نوشته "نیکسون به ایران نیاید!" برایمان عادی شده! بعید نیست این هم در همین راستا باشد!

اما از در دانشگاه بیرون می رویم و این تبلیغ لب خندی جای میگذارد برای لحظاتی!

بدم نمی اید در جلسه شان شرکت کنم تا از این آقا خوش تیپه با اون استیل وایستادنش بپرسم!

"هی! فلانی!  پایین زندگی دقیقا کجایش می شود؟!"

همه اش را ول کن!

امروز رفتیم پیش یکی از این اساتیدمان و صحبتی کردیم. بعد میگه برای فلان پروژه باید مسئولش را مشخص کنیم تا اگر پروژه موفق نشد بدونیم کی رو باید دراز کنیم؟! :))

فکر کنم نمی دانست این جمله معنای خوبی ندارد!!

خدایا این آدمهای خنده را از ما نگیر! :))

 

پ.ن: از پست هایی مثل این پستی که نوشتم هیچ خوشم نمیاید! خاله زنک بازی محض است! فقط نوشتیم برای خالی نبودن عریضه! نگذارید به حساب نوشته های مرد! بگذارید به حساب کودک درونش!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/6/28ساعت 19:30  توسط مرد  | 

                

تقدیم به مادر مهربانم...

مادر ، فرصتيست تا با تو از تو بگويم . باري نمي توانم ، نمي توانم ؛ با همه توانمندي من چه ناتوانم آنگاه که بايد از تو بگويم و روح قلم را به نام مقدست تطهير سازم . چه بايد گفت که تو ، که تو گفتني نِه اي ! سراپا ستايش و اکرام همي بايد بودن آن دم که يادت بر لوح دل مي نشيند و نامت بر صحن جان آرام مي پذيرد . ارابه الفاظ را کشان کشان به پيش مي رانم بل سياهه اي از سواد کويُت بر صحراي مژگانم فرود آيد . مادرم ! مهربان جاودانه ام ؛ نگو چرا چنين مي گويي که من از خدايم اجازت خواسته ام تا چند ثانيه اي  - سبز و ماندني - بنده تو باشم و او چه سخاوتمندانه خدايي را از آن تو ساخت آنگاه که فردوس برينش را در زير گامهاي گذشت و احسانت به وديعه نهاد . چه توان انديشيد ؟! شکرانه اي به از اين در کدامين بهشت شدادي توان يافت ؟! واي چه خداگونه اي و چه خداگونه خدايي داري ... الهه مهرباني و نکويي ! فرشته آسماني ! اي وسعت ايثار و اي فرصت پرواز ! بر من سعادتي به ارمغان آور تا به بالهاي روحاني تو در آسمان عشق و دلباختگي به پرواز درآيم و خورشيد گرمابخش جانفزا را در آغوش تو بر سرانگشت شادي گيرم . آه مهربان مادرم ! فريادي مي طلبم به حجم فداکاري تو تا که ايمان آوري به چه مرز بي منتهايي ، من ،  دوستت دارم ! مي دانم ، مي دانم ؛ شکايتها در خود برده اي و دم برنياورده اي که تو چه سان پريوشي هستي که من نمي دانم ! مادرم ؛ اي همه هستي ام و اي يگانه دلبستگيم ! آرزويي در دل دارم که تمنا دارم خداي خوبم به کرامت و بزرگيش ارزانيم دارد :

 مادر ، اي عشق بي نهايت ، کاش روزي ، پيش از تو ، در آغوش گرم ومهربان تو بميرم ...

یاحق.

 

+ نوشته شده در  2008/6/24ساعت 16:4  توسط مرد  | 

بدون شرح!

اضافه شد:
خوشبختانه ما فارغ التحصیل شدیم و دیگه لازم نیست خفت و خواری ناشی از دیدن این اطلاعیه رو در دانشکده تحمل کنیم!

 

+ نوشته شده در  2008/6/23ساعت 21:25  توسط مرد  | 

یه جمله بسیار پر مفهوم و پر کاربرد وجود داره که من این چند روز مدام بهش می رسم!

داستان اینه که چند گروه مصداق بارز مخاطبین این جمله هستند که میگم....جمله اینه:

"تو که نمی تونی [...] بخوری، [...] میخوری [...] بخوری!"

پ.ن ۱: [...] همان کلمه دو حرفی است که با گاف شروع شده و با ه دو چشم پایان می یابد.

پ.ن ۲: من از ساحت ادبی همه خوانندگان عزیز پوزش می طلبم که یه کم این پست بی ادبیه ولی خب نباید چشم رو بر واقعیت بست!

و اما میریم سراغ مخاطبین این جمله بسیار زیبا!

۱- رژیم دوست و برادر اسرائیل!

ایشان سالهاست هر از چندگاهی فیلشان یاد نطنز می افتد! آقا حمله می کنیم و ال و بل و جیمبل! نمیدونم هی میگن مانور نظامی دادیم و اینا و البته لازم به ذکر فقط یه مشکل کوچیک وجود داره که ان هم، فاصله تل اویو تا نطنز است! بیشتر توضیح نمیدم چون واضحه! [نیش]

۲- یکی از بچه های ۸۲

هنوزم از تهدید هاش خنده ام میگیره که وقتی ناراحت بود از دستمون مثلا می گفت بعد از کلاس حرارت بیا فلان جا! که چی؟ که همدیگه رو بزنیم! [نیش]

۳- بعضی از این استادا که انگار مجبورن چیزی رو که بلد نیستن به زور بکنن تو پاچه ما! بعد از یه مدت میمونی که آخه تو که انقدر نسبت به این موضوع علاقه مند بودی چرا انقدر این مبحث برات کسل کننده شده و مزخرف به نظر میاد! و بعد متوجه میشی ایشان گند زده اند به علم!

۴- و خیلی از مخاطبین! (احتمالا در آینده نزدیک کشف می شوند!)

یاحق.

 

+ نوشته شده در  2008/6/21ساعت 21:40  توسط مرد  |