کمی هوای خنک کوه است و .....
بعید نیست همین روزها و در بحبوحه امتحانات سری به کوه بزنم!
آخرین باری که فرصت شد از هوای خنک دشت و کوه به فیض برسم، آخرین روزهای عید بود! و من اکنون با دلی پر، از روزگار و خستگی ها فقط دنبال فرصتی هستم تا آنچه دیدم، شنیدم و تحمل کردم بدون آنکه دم بزنم را فریاد کنم! خالی شوم از حرص و کینه ای که در وجودم سرشار شده...دیگر خودم خسته شدم از نق نق های یک دانشجو که اینجا می نویسد که فلان استاد بی سواد است و فلانی دیوانه! آن یکی با پنبه سر می برد و دیگری با شمشیر از رو بسته! اصلا اینها ارزش سوژه شدن برای نوشته های من را هم دیگر ندارند! باور کن....و این روزها تنها امیدم به همین استاد جوانی است که تازه آمده و با اختلاف سنی کمی که داریم، انگار یکی از خودمان است.....برایش دعا می کنم هرگز به سیستم ایران عادت نکند و همیشه همینطور بماند....و برای خودم امیدوارم این تنها امیدم از بین نرود!
... و اما آرزوی بعدی.... فرصتی برای خواندن کتاب "بیوتن"است!
از روزی که آخرین کار امیرخانی در نمایشگاه کتاب عرضه شده، سعی میکنم نگاهم به کتابفروشی ها نیافتد که مبادا وسوسه شوم در این روزهای فشرده شب امتحان، کتابش را بخوانم!
پ.ن: از اساتیدم همین قدر می دانم که حداقل دو نفرشان نیت کرده اند حالمان را در قوطی کنند و با جدیت و در عین حال یک لبخند تهوع آمیز، دم از انداختن می زنند! آنهم در فوق! و افتخار می کنند که دانشجو را با ۱۱.۷۵ می اندازند!
پ.ن: این روزها فکر کردم کاش می توانستم برای بچه های ترمو یک وقت بیشتری بگذارم! هرچند بعید می دانم آنها بدانند چقدر برایشان وقت گذاشتم! حق شان البته بیشتر بود....
پ.ن: حل تمرین شدن مثل آنست که کلید حیاط خلوت اساتید را به دستت می دهند! انوقت است که آنچه تا پیش از این نمیدانسیت را می فهمی!آنچه در افکار یک استاد می گذرد! نمونه اش ترم پیش بود که هرچه اصرار کردم استاد حاضر نشد برگه ها را صحیح کند! رسما پیچش نمود!
پ.ن: راستی ما اینجا ملودرام می نویسیم تا خالی شویم! والا انقدر شادیم که دوستان فکر می کنند ما تاپ استیودنت شده ایم!
یاحق.




