تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

این روزها بزرگترین آرزوهایم

کمی هوای خنک کوه است و .....

بعید نیست همین روزها و در بحبوحه امتحانات سری به کوه بزنم!

آخرین باری که فرصت شد از هوای خنک دشت و کوه به فیض برسم، آخرین روزهای عید بود! و من اکنون با دلی پر، از روزگار و خستگی ها فقط دنبال فرصتی هستم تا آنچه دیدم، شنیدم و تحمل کردم بدون آنکه دم بزنم را فریاد کنم! خالی شوم از حرص و کینه ای که در وجودم سرشار شده...دیگر خودم خسته شدم از نق نق های یک دانشجو که اینجا می نویسد که فلان استاد بی سواد است و فلانی دیوانه! آن یکی با پنبه سر می برد و دیگری با شمشیر از رو بسته! اصلا اینها ارزش سوژه شدن برای نوشته های من را هم دیگر ندارند! باور کن....و این روزها تنها امیدم به همین استاد جوانی است که تازه آمده و با اختلاف سنی کمی که داریم، انگار یکی از خودمان است.....برایش دعا می کنم هرگز به سیستم ایران عادت نکند و همیشه همینطور بماند....و برای خودم امیدوارم این تنها امیدم از بین نرود!


... و اما آرزوی بعدی.... فرصتی برای خواندن کتاب "بیوتن"است!

از روزی که آخرین کار امیرخانی در نمایشگاه کتاب عرضه شده، سعی میکنم نگاهم به کتابفروشی ها نیافتد که مبادا وسوسه شوم در این روزهای فشرده شب امتحان، کتابش را بخوانم!

 

پ.ن: از اساتیدم همین قدر می دانم که حداقل دو نفرشان نیت کرده اند حالمان را در قوطی کنند و با جدیت و در عین حال یک لبخند تهوع آمیز، دم از انداختن می زنند! آنهم در فوق! و افتخار می کنند که دانشجو را با ۱۱.۷۵ می اندازند!

پ.ن: این روزها فکر کردم کاش می توانستم برای بچه های ترمو یک وقت بیشتری بگذارم! هرچند بعید می دانم آنها بدانند چقدر برایشان وقت گذاشتم! حق شان البته بیشتر بود.... 

پ.ن: حل تمرین شدن مثل آنست که کلید حیاط خلوت اساتید را به دستت می دهند! انوقت است که آنچه تا پیش از این نمیدانسیت را می فهمی!آنچه در افکار یک استاد می گذرد! نمونه اش ترم پیش بود که هرچه اصرار کردم استاد حاضر نشد برگه ها را صحیح کند! رسما پیچش نمود!

پ.ن: راستی ما اینجا ملودرام می نویسیم تا خالی شویم! والا انقدر شادیم که دوستان فکر می کنند ما تاپ استیودنت شده ایم!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/6/20ساعت 21:40  توسط مرد  | 

ما در ره عشق تو اسيران بلاييم،
كس نيست چنين عاشق بيچاره كه ماييم.
بر ما نظري كن كه در اين شهر غريبيم،
بر ما كرمي كن كه در اين شهر گداييم.
زهدي نه كه در گنج مناجات نشينيم،
وجدي نه كه بر گرد خرابات برآييم.
نه اهل صلاحيم و نه مستان خرابيم،
اينجا نه و آنجا نه چه قوميم و كجاييم.
حلاج وشانيم كه از دار نترسيم،
مجنون صفتانيم كه در عشق خداييم.
ترسيدن ما چون كه هم از بيم بلا بود،
اكنون زچه ترسيم كه در عين بلاييم.
ما را به تو سري است كه كس محرم آن نيست،
گر سر برود سر تو با كس نگشاييم.
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است،
بردار ز رخ پرده كه مشتاق لقاييم.


شعر از مولوی

 

این روزها...

کیفمان کوک است،

كبكمان خروس مي خواند،

و همه اينها به اين دليل است كه تمام كشتي هايمان به بدترين شكل غرق شد!

ولذا تا اطلاع ثانوي در اينجا فقط برفك پخش خواهيم كرد!

+ نوشته شده در  2008/6/16ساعت 13:34  توسط مرد  | 

من فکر می کنم که....

خداوند اول از پیامبراش خواست که اول بشارت دهنده باشند و اگر نتوانستند موفق باشند، مردم را از عذاب الهی بترسانند...

امروز عمده کسانیکه می خواهند با ظاهری متدین مردم را به سوی خدا دعوت کنند از همان اول بسم الله سراغ عذاب الهی می روند و ترس و وحشت! وعده اینکه روزی همه مان سوسک می شویم!

و این....دین خدای رحمان و رحیم را می کند لولو خرخره ای که چیزی جز وحشت و رعب و ترس و وعده ای جز آتش های سوزان جهنم که انتظارمان را می کشد ندارد!

اگر فقط مدتی به بشارت های خدا به صابرین و صالحین فکر کنیم...

اگر فقط مدتی به وعده های خوب و خوش فکر کنیم و آنچه در انتظار نیکان خواهد بود، شاید هرگز کارمان به عذاب نرسد!

گویی ما آفریده شدیم تا بالاخره روزی عذابها را تجربه کنیم، مگر اینکه مرور عذابها باعث ایمانمان شود!

و من معتقدم فقط کسانی بین مردم طرفدار پیدا می کنند که مردم را با زیبایی های دین خدا آشنا کنند و "بشـــّر" باشند...و مطمئنا دین خداوند عالمیان انقدر زیبا هست که با ادراک زیبایی هایش دلهایمان روشن شود...روشن خواهیم شد و مطمئن می شویم و اگر هم نپذیریم فقط به خاطر آنست که روحیات مادیات زندگی ماتریالیستی جلوی واقعیات را می گیرند و ما علیرغم دیدن حقیقت چشم بر حقیقت می بندیم!

امیدوارم انقدر پر بنیه باشیم که چشم بر حقیقت نبندیم....

امیدوارم....

پ.ن: اینها نظرات من است صرفاً...پس اگر به نظرت غلو است یا شرک یا هر واژه دیگری که رویش می گذاری بگذار به حساب تفکرات ناقص یک مرد....

+ نوشته شده در  2008/6/8ساعت 23:30  توسط مرد  | 

وقتی خودت به چیزی ایمان و اعتقاد نداشته باشی، هر کاری که دیگران از روی اعتقادات و ایمانشون انجام بدن، به نظرت تظاهر و شعار میاد! نقش بازی کردن....البته بی تردید همیشه هستند کسانیکه نقش بازی می کنند و این فلسفه ریا است! اما با این نگاه، رفتار صادقانه عده ای دیگر را هم پاک می کنیم تا صورت مسئله ای باقی نماند...

وقتی به موفقیت اعتقاد نداری، هرچقدر هم دیگران فریادهای شور و هیجان سر بدن، تو بازم یه گوشه میشینی و با خودت فکر می کنی که این احمقها چقدر زور می زنند که فکر کنند موفقند!

پ.ن: یادمه یه بار سر کلاس زبان موضوع درس موفقیت بود! بعد استاد می پرسید از هرکسی که آیا به نظر خودت موفق بودی یا نه؟! من گفتم آره! بعد کلی شاکی شد که نه!! اگه فکر کنی موفقی یعنی دیگه تمومه و ادامه زندگی معنایی نداره! ولی من واقعاً فکر می کردم و می کنم موفقم و البته زندگی همچنان ادامه داره تا من موفق تر بشم! مگه غیر از اینه؟! (نیش!)

وقتی به خدا اعتقاد نداری، هرچقدر ملت تو سر خودشون بزنن و خدا خدا کنن! برای تو علی السویه است...چون از نظر تو اونها یه مشت ابله ریاکار هستن که فکر می کنن با این کارهاشون ارج و قرب بیشتری پیش بنده ها دارن!

من که فکر نمی کنم غیر از این باشه!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/6/7ساعت 23:45  توسط مرد  | 

این روزها فشار کار بالاست...خیلی بالا....انقدر که تقریبا مطمئنم نمیرسم تمامشان کنم! :)) ولی مثل این ناخدای قهرمان فیلمها دستور می دهیم، با تمام قدرت به جلـــــــــــــــــــو!

پیش بینی نمودیم که فشار کارهایمان به چیزی در حدود پنج تا شش هزار psi رسیده است!

ببین کارمان به کجا رسیده که با این هیکلمان به عکسهای کارتونی رو آورده ایم!!

یار من در روزهای سخت کار!

با وجود این همه کار ترجیح میدهیم، زیر کولر با زیرپوش آبی و پیژامه ی راه راه بنشینیم و هندونه بخوریم!

یاحق.

پ.ن: بعضی کامنتهایتان.....(بی انصافی است!)

+ نوشته شده در  2008/6/6ساعت 8:33  توسط مرد  | 

نمیدانم از کجا شروع کنم...مطمئن نیستم...ولی حرفم این است که اگر امروز من و هم نسلان من با انقلاب و شرایط کنونی مشکل دارد...اگر امروز کارهای نسل قبل برایمان گاهاً حیرت آور و غیر منطقی جلوه می کند و اگر امروز ما نمی توانیم بفهمیم در تفکرات نسل های قبل از ما چه می گذرد...همه و همه بر می گردد به رفتارها و برخوردهای غیر منطقی آنهایی که در طی این سالها با شعار مبارزه با امپریالیزم و شعارهای بزرگ بزرگ آمدند و جز شعار و حرف تنها کاری کردند کارهای مغایر عقل و منطق و برخلاف دستورات دینی بود که سنگش را به سینه می زدند....دینی که هم نسلان من شناختند بواسطه کسانی بود که سکه وجودیشان دوروی کاملاً متضاد دارد...دو رویی و نفاق معضل اصلی و مشکل اصلی کسانی بود که قرار بود نسل بعد از انقلاب را تربیت کنند....تربیت کردند و ما نفهمیدیم چرا آنها که اینقدر در بیرون از گود خود را به اسلام می چسبانند، در درون خود نا آرام و هیجان زده از آن انتقاد می کنند...ما در تناقض اینها مانده ایم.

اگر امروز مجبورند برای کنترل نا امنی های اجتماعی به زور متوسل شوند و برخلاف تفکرات انقلابی سالهای قبل این موضوع بشدت در حال رواج است نه فقط به خاطر تلاشهای دشمنان و امثال اینهاست که بزرگترین عامل، دورویی و نفاق کسانی است که الگوی تربیتی ما بودند. آنهایی که در راس امور فرهنگی و اجتماعی قرار گرفتند و خود بی فرهنگ ترین بودند.

این چند شب برنامه ای از اخبار پخش شد که با محوریت زندگی امام، مسائلی را مطرح کرد که من شخصاً در جریان خیلی شان قرار نداشتم...ولی انصافا بعضی از این مسائل بشدت فکرم را مشغول کرد...یادم هست در یکی از این برنامه ها اشاره شد به اینکه بعضی مسئولین تصمیم گرفتند در بحبوحه جنگ و مشکلات متعدد جامعه به حج بروند...اینها شاید مرورشان لبخند تلخی برای آدم به ارمغان داشته باشد اما ناراحتی زمانی است که ببینی هنوز هم اینها تکرار می شوند و شاید به مراتب بدتر! کاش می شد نوشت! نوشتن از چیزهایی که هر روز می بینم و از دیدنش رنج می برم!

اگر امروز من به آینده خود اطمینانی ندارم و مدام فکرم پریشان است و پر دغدغه نه فقط به خاطر تحریم و مسائل اقتصادی و بی ثباتی هایی است که از بیرون به کشور تحمیل میشود. آنچه مرا نگران می کند بی ثباتی های داخلی ناشی از تفکرات حزبی و بی فکری های کسانی است که هنوز دو روی سکه وجودشان تفاوتهای اساسی دارد....و برای خود و موفقیت اطرافیانسان، هر کاری حاضرند انجام دهند حتی اگر به معنای له شدن تمام جامعه و پا گذاشتن رو تمام اصولی باشد که هر روز و هر روز با انواع بوق و کرنا فریاد می زنند و پرده گوشهایمان را پاره می کنند....

صداقت و خلوص مردم (فقط و فقط رعیت) در سالهای قبل به مراتب بیشتر بود و اگر امروز کمرنگ شده نه به خاطر روزگار است و نه به خاطر فشارهای بیرونی...فرافکنی نکنیم....عامل اصلی خودمان بودیم و هستیم که با رفتارهای عجیب و شتاب زده به تفرقه و بدبینی دامن زدیم! ما همه بدبین شدیم! بدبین...

و بدتر انکه دیگر امروز سالهاست که قدرتی برتر بین ما نیست که بتواند در مقابل انحرافات فکری این گروه بایستد...

به یاد او که رفت.....

یاحق.

 

 


پ.ن: این پی نوشت پایانی است بر داستان میلی که به آن استاد آمریکایی زدم برای مقاله!

دیشب وقتی رسیدم خونه یه پاکت روی میزم بود! از کجا؟ از دانشگاه نیومکزیکو!

توی پاکت دو مقاله بود که روی هم ۶۷ صفحه بود! یکی از مقاله ها، مقاله اصلی چاپ شده در مجله بود و دیگری مقاله ای بود ۵۰ صفحه ای که تمام نتایج و نمودارهای کارشان در آن بود...

چیزی بود شبیه گزارشهای نهایی که آماده می کنند برای ارائه مفصل کار انجام شده که تمام نتایج را می آورند و خلاصه ای از این گزارش را برای چاپ در مجلات می فرستند!

انصافا کار این استاد آمریکایی برای همیشه در ذهنم خواهد ماند!

+ نوشته شده در  2008/6/3ساعت 11:35  توسط مرد  | 

 

تبریز

شیراز

تگزاس

بحرین

....

و تو چه میدانی که اینها چه ربطی بهم دارند؟!

 

پ.ن: من اگه آهنگی گوش بدم که خوشم بیاد میگذارم توی بلاگ....این باعث میشه آهنگهای اینجا زود به زود عوض بشه ولی هیچ معنی خاصی نمیده!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/5/30ساعت 22:57  توسط مرد  | 

بعد از ۷۲ ساعت سرو کله زدن با این کامپیوتر لعنتی و تلاشی بیهوده برای راه انداختن شبکه عصبی، در طی این ساعات تنها چیزی که برام مونده یه عالمه کسل شدنه!

نه حس و حالی مونده برای نوشتن...نه حس و حالی برای خواندن درسها...نه حس و حالی برای امتحانهای پایان ترم...نه حس و حالی برای ددلاین مقالات!

ولی همش به درک!

زندگی رو عشقه! :))

با همه ناکامی هاش! با همه پونزهاش که نوک تیز میره تو پام! پس میخندیم حتی زورکی!

یاحق.

 

+ نوشته شده در  2008/5/29ساعت 19:14  توسط مرد  | 

خدایا....

....به بزرگی و کرمت....

....شکر!

بعضی وقتها در کار روزگار و چرخش سیب ایام میمانم!

بارها و بارها این اتفاقات تکرار شده....

و هر بار فکر میکنم

.....عجب خدایی دارم!

 

پ.ن: این روزها از دیدن دوستان دوران لیسانس لذت می برم و سرگرمم! یاد تمام آن روزها بخیر...وقتی بعضی وقتها پای صحبت کوچکترها می نشینم...غرق افکار گذشته می شوم و در رویا تمام خوشی ها تکرار می شود! و ما شادیم به خوشی های فردا...امروز...دیروز!

پ.ن: آقا این روزها هرجا میری بحث ازدواجه! انصافاً حالمان بد شد! بابا بسه دیگه...مجردی رو عشقه! :))

پ.ن: و امروز خوشحالم که یک روز، یک جا، انقلاب فکری ما را گرفت و میم شیمی را گذاشتم روی طاقچه اتاق قدیمی زیر شیروانی! (تقدیمی به همه دوستان میم شیمی)  :))

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/5/26ساعت 23:20  توسط مرد  | 

جاده

گفتی که دوست داری
به راههای عمیق دشت ها بنگری
به آن راههای پر طراوت
که عابران ناشناس بسیاری ار آنها گذشته اند
اما راه های دیگری هم وجود دارد
راه های پیچ در پیچ درون دشت قلب ما
که بیشتر رهگذران قدیمی آن
امروز گم هستند و نا پیدا
دوستان قدیمی که زمانی در کنار ما بودند
جای قدم های آنان هنوز در دشت قلب ماست
نگذاریم که این جاده ها خالی بمانند
و به دنبال مسافری باشیم هر چند غریب
هر چند پر شتاب
اما کسی که لحظه ای از جاده قلب ما بگذرد

 

از دو سال پیش شروع شد....از یک سال پیش تغییر مکان یافت و حالا ۳۶۵ روز است که مرد در "من نیوز" می نویسد...از روزگار....از رویاها....از باورها...در ۳۶۵ روز پیش با خودش هم قسم شد که بنویسد فقط و فقط برای خودش...هدفش بیان اعتقاداتش باشد و بس...

تمام تلاشم را کردم که جز اعتقادات و باورهایم ننویسم...دوست داشتم اینجا دفتر خاطرات نباشد....خواستم اینجا بیشتر دغدغه های یک جوان بیست و چند ساله ایرانی بازگو شود....آنچه اینجا نوشتم را اگر بتوان اسم "نوشته" رویش گذاشت، تمام آن چیزی بود که دوست داشتم بیان شود...این نوشته ها پر است از...خاطرات ریز و درشت...اعتراض...شادی ها و رویاها....

"من نیوز" را خیلی ها می خوانند....در سکوت....میدانم....اما امروز ترجیح میدم فقط برداشت ها را بخوانم...برداشتهای کسانی که نوشته ها را دنبال کردند...خواندند....نظر دادند و یا حتی بدون نظر رفتند....دوست دارم نقد شوم...نقدی مردانه و سفت و سخت از نوشته هایم...از دغدغه هایم...از رویاهایم....از هر آنچه نوشتم...مرد را در سال وبلاگی ای که گذشت، نقد کنید....

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/5/22ساعت 14:8  توسط مرد  | 

و من...

گاهی برای حتی اندکی تفریح دیگران...

حسرت می خورم!...

و گاهی بزرگترین تفریحم....

رویاهایم می شود....

رویاهایی که.....

بگذریم!

 

یاحق.


پ.ن اضافه شد: امشب رفتیم تفریح! کاش یه چیز دیگه ازخدا خواسته بودما!!

البته این خط آخر کمی ادامه داشت و این رویاها هدف خاصی را دنبال می کرد که بدلیل حضور بعضی دوستان آشنا و شاید غریبه، ترجیح دادم بیشتر بازش نکنم!!!

+ نوشته شده در  2008/5/21ساعت 10:34  توسط مرد  |