تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

میدانم زیاد نوشتم راجع به این موضوع! اما این را هم اضافه می کنم فقط برای خودم! فقط و فقط!

پ.ن: آرزو می کنم همه مان یک روز مرد شویم!! مرد به معنای کلمه.... واین هم باقی ماجرا! برای دیدن اصل ماجرا به اینجا رجوع کنید! به خاطر قولی که دادم به خودم از نوشتن باقی قضایا معذورم! لطفاً سوال نفرمائید!

I found a pre-print of this old article as well as a related newer
one on enhanced oil recovery methods. I put them in the mail today. I
have no idea how long it will take for you to get them!
Best regards,
George

یاحق.

 
+ نوشته شده در  2008/5/20ساعت 7:22  توسط مرد 

 

شب تاريک و ره باريک و من مست            سبو از دست من افتاد و نشکست


نگهدارنده اش نيکو نگه داشت                 وگر نه صد سبو نفتاده بشکست

 

 

 

 

پ.ن: با این شعر خیلی حال کردم! ممنون که sms زدی!

پ.ن: برای همه دوستان حقیقی و مجازی که تا ساعاتی دیگه نتایج کنکور ارشدشون میاد، آرزو می کنم که هر اتفاقی که میافته و هر تقدیری که رقم میخوره، به خیر و صلاحشون باشه....و امیدوارم که فردا یکی از بهترین خاطرات زندگی شون باشه!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/5/19ساعت 19:41  توسط مرد  | 

وقتی همت کنی، ابر و باد و مه و خورشید و فلک میان توی کار تا تو بتونی! بگذریم که آدمهای این روزگار سعی میکنن برخلاف چرخه طبیعت عمل کنن و نذارن ولی بالاخره اوس کریمی هست دیگه که هوا ما رو داره! حالا ما تصمیم گرفته بودیم دیگه بچه خوبی باشیم و نق نزنیم! و شاد باشیم و بخندیم و زندگی مجازیمون رو بکنیم مثل زندگی حقیقی مون!

نتیجه اشم گرفتیم دیگه!

پرسپولیس قهرمان میشه، خدا میدونه که حقشه!

خلاصه اینکه از نظر ما امروز قانون مورفی کاملاً رفت زیر سوال چون ما می توانستیم آخرین دقایق را هم مثل باقیمانده بازی (بعد از تساوی) گل نزنیم و شاید حتی دقیقه ۹۶ گل بخوریم تا چیزی که انتظارش رو نداشتیم اتفاق بیافته! ولی همه چیز دست به دست هم داد تا ما الان بشینیم اینجا و با نیش باز بخندیم! :))

پ.ن: حالا که ما می خواهیم شاد باشیم و شما رو در شادیمان سهیم کنیم، اینکه شما چرا مخالفین هم برای خودش سوژه جالبیه! ظاهراً اینطور از نظرات بر میاد که بنده تخصص خاصی در غر زدن دارم! قشنگ غر میزنم! :)

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/5/17ساعت 22:32  توسط مرد  | 

این همه نوشتیم و اعتراض کردیم دیگر بس است..دیگر انقدر نوشته اعتراضی دارم که همیشه آرمان هایم یادم نرود...دیگر بس است....تصمیمم را گرفتم...دیگر نه اعتراضی...نه انتظاری...نه اخمی...فراموش می کنیم....شاید راست می گوید....باید زیاد به دیگران کمک کرد و کمتر انتظار داشت...باید دل را خالی از تنفر و کینه کرد...چه فرقی می کند...اینجا نوشتم تا فکرم را راحت کنم...نوشتم تا جایی باشد برای خلوت حرفهایم....اما دیگر بس است....دیگر پستهای معترضانه هم اگر نوشتیم پست موقت می کنیم....دیگر از غم و غصه ها...از درد ها....از نکات منفی نخواهم نوشت....سپردم به خدا....چه حرص بخورم و چه لبخند بزنم، اتفاقات خواهد افتاد بدون اینکه عکس العمل من تغییری حتی اندک در موجودیت انها بوجود آورد....

پ.ن: از اینکه در بلاگستان بعنوان یک دنیای مجازی با آدمهای جالبی آشنا شدم و دوستان خوبی دارم، خوشحالم! همین! امیدوارم در پروسه کار دیروزمان، نه به کسی برخورده باشد و نه خدای نکرده کدورتی پیش آمده باشد!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/5/15ساعت 18:55  توسط مرد  | 

امروز بعدازظهر وقت سخنرانی مقاله مان بود! پرزنت کردیم مثل پلنگ! :) دیدم بیشتر حضار تو کار شیمی و پلیمر هستن و من تنها نفتی امروز همایش بودم، و لذا دیدم اینها زیاد نفت سرشون نمیشه....خلاصه رفتیم پای منبر برای دوستان از تزریق در مخزن و به تله افتادن نفت گفتیم و بحث بازیافت!

این هفته کذایی دیگر رو به اتمام است...ماههاست به انتظار رسیدن این هفته ام....خفن ترین هفته ترم! و حالا فقط بخش اندکی باقیمانده! این روزها هر روزش یک پروژه طولانی مدت که قبل تر ها شروع شده، به پایان میرسد!

یک روز کلاسهای هفت ماهه مدیریت تمام شد، امروز پرونده مقاله مان بسته شد و تا چند روز دیگر به رزومه استاد اضافه می شود! و .... این هفته فقط یه کار نیمه پایان دیگر دارد!


پ.ن: امروز تو همایش با یکی از بچه های دانشگاه های دیگه صحبت شد، گفتم دانشگاه پول همایش رو هم بهمون نمیده و اینا! گفت این دانشگاه های شهرستان پول همایش رو که میدن هیچ، پول رفت و آمد و اقامتگاه رو هم میدن!! بعد گفت برای ما هم همینجوره...به خاطر همین از طرف دانشگاه آزاد مقاله هام رو می فرستم، اون ها هم مقاله های ۱۲۰ تومان میدن! :)) فکر کن مقاله فروشی!! پایه شدم اساسی!

پ.ن: [سانسور شد!]

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/5/13ساعت 22:9  توسط مرد  | 


همه کار ایرانی جماعت باید با "من بمیرم و تو بمیری" جلو بره!
"اقتباس از فیلمنامه روزگار قریب"


+ نوشته شده در  2008/5/12ساعت 0:17  توسط مرد  | 

" این بچه های دانشگاه [...] رو دیدین؟ (با صدای آرام)

از روز اولی که میرن دانشگاه به فکر این هستن که اپلای کنن و برن خارج. (با صدای ملایم)

ای خاک بر سرت که انقدر به فکر رفتن هستی! (با صدای غضبناک) :))"

 

این شاهکار یکی از اساتید بود....

 

البته بعداْ اضافه فرمودند که بروید اما اگر برنگردید به مردم و میهن خیانت کرده اید!

انصافاْ این رو که راست می گفت! :)

 

پ.ن: میدانستی دلمان گاهی می گیرد؟ نمیدانی!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/5/11ساعت 23:10  توسط مرد  | 

یه چیزی که کلاً توی جامعه ما ایرانی ها جالبه و اپیدمی شده اینه که ما دوست نداریم دانسته هامون یا داشته هامون رو در اختیار دیگران بگذاریم...چرا؟ دلیلش ساده است! ممکنه اون کسی که این داشته ها در اختیارش قرار می گیره کاری بکنه و بالا بره در حالیکه ما که این داشته ها رو از اول داشتیم نتونستیم از اونها استفاده کنیم و پیشرفت کنیم! طبیعتاً دیدن یک دوست در قله پیروزی و موفقیت خیلی حرص اوره و زندگی فقط زمانی جالبه که ما بالا باشیم و همه با فاصله چند هزار فوتی دستهاشون رو برای ما تکون بدن!

مثلاً:

فرض کنیم شما یه جزوه دارید که خیلی آموزنده است و به فهم مطالب کمک می کنه! حاضرید این رو در اختیار همه قرار بدید! این همه یعنی همه! نه کسانی که دوست صمیمی شما هستند و بین شما داد و ستد برقراره و دادن این جزوه باعث مدیون شدن میشه و اونم یه کاری در قبالش میکنه! :))

خواستم ادامه بدم...دیدم دیگه لوس میشه! ولی از این فرض کنید ها زیاده! و واقعاً هستند همچین آدمهایی ولی انقدر کم هستند که گم می شوند!

حالا قضیه ما همینه! من پست قبل رو هم اشاره به همین کردم...نمیگم استادهامون کار با اینترنت و کامپیوتر رو بلد نیستن کما اینکه خیلی هاشون علیرغم ادعاهای زیاد واقعاً نمیدونند! ولی واقعاً چقدر از ما و اساتیدمون و همه آدمهای این سرزمین به جمع فکر میکنند و نه فرد؟! این یعنی کار تیمی! کار تیمی می تونه یه تیم چهار پنج نفره باشه...یا یه کلاس ۳۰ نفره...یا اعضای یه دانشکده...یا دانشجوهای یک کشور...یا مردم یک کشور...یا مردم کل جهان! ما هنوز تازه داریم یه نشانه هایی از حیات می بینیم توی تیم های چند نفره...اوه! کو تا ما برسیم به جهانی فکر کردن!

مصداقش چیه؟

مصداقش اینه که هر وقت تو اینترنت سرچ می کنم می بینم دانشگاه های اونور آبی، به محض اینکه یه بنده خدا دفاع کرد از پروژه اش، در حداقل زمان ممکن نسخه پی دی اف بصورت فول تکست روی سایت دانشکده هست! برو دانلود کن حالشو ببر! حالا من توی دانشکده خودمون میخوام پروژه یه دانشجوی دودر که متن کتابها رو کپی کرده و این پروژه لعنتی رو به آب بسته بخونم، بیست و هشت هزار نفر مثل سرباز با نیزه و کمان در اقصی نقاط کتابخونه کمین کردن که اگه دست از پا خطا کنی و خدای نکرده فکر کپی به ذهنت خطور کنه! بندازنت با لگد بیرون و کارت دانشجویی ات باطل! البته داره حرکت های خوبی در این زمینه میشه! مثلاً یکی از این سایت های دولتی هست که اگه بچه خوبی باشی :) میگذاره ۱۵ صفحه اول پایان نامه های دفاع شده در سالهای قبل از ۷۵-۷۶ رو نگاه کنی! این ۱۵ صفحه ماکزیمم میشه جلد صفحه نمره و تشکر از پدر و مادر نویسنده و یه کمی از فهرست! معمولاً کل فهرست تو این محدوده جا نمیگیره! بابا جان تو انقدر باید به دانشجو ارزش بدی و اعتماد کنی که اون نره سراغ کپی کردن! ریشه رو درمون کنیم نه اینقدر اطلاعاتی و حراستی!!

مصداقش چیه؟

مصداقش اینه که ما چهار تا داده می خوایم برای کارمون! هیج نهادی این دیتا ها رو نمیده! :)) خیلی باحاله ها! اگر یه شرکت خارجی اینا رو بخواد تا ته قضیه رو بهش میدن! تا جاییکه یکی از استادهام که توی یه پست بالا بود می گفت من جلوی بعضی از اینها رو می گرفتم چون واقعاً احتیاجی نبود و یه سری داشتن وطن فروشی می کردن!! ولی اگر چهارتا بدبخت مثل ما بخوان، وزارت اطلاعات و اینا میان وسط! من نمیدونم اگه مسئله انقدر محرمانه است...چرا خودمون رو خر می کنیم؟ خب همه شرکت های نفتی بزرگ که همه آمار مخازن ما رو دارن تا ته تهش! از خودمونم بهتر! اصلاً بعضی از دیتاهای ما منبعش برمیگرده به اونها! :)) مثلاً ما برای پایان نامه لیسانسمون نتونستیم داده های نفتی ایران رو بگیریم! بعد توی یکی از این برنامه های شبیه سازی خفن دیدیم همه دیتا ها تمام و کامل با اسم هر میدان نفتی ایران توش هست!!

اگر هم که مسئله این نیست پس داشتن این داده ها برای یه دانشجو که داره کار پایان نامه اش رو انجام میده چه خطر اطلاعاتی می تونه داشته باشه!؟!؟! بعد جالبه خودشون با این داده ها مثل تراکتور مقاله میدن! :))

خلاصه همه اینا که نوشتم کلی سوژه است برای بچه های جامعه شناسی و اینا که بیان این ویژگی های جامعه ایران رو مقاله کنن! خودم قول میدم این case study ها مقاله میشه مثل بنز! از بس که ما آدمهای ناشناخته ای هستیم!

یاحق.

اضاف شد:

آقا ما از این قالب بنکل شانس نیاوردیم! یه هفته نشد ما قالب عوض کردیم، نمیدونم چرا اون سایتی که ما ازش قالب بلند کرده بودیم رفت رو هوا! شانس به این میگن! برو حالشو ببر! :))

+ نوشته شده در  2008/5/8ساعت 22:14  توسط مرد  | 

دیشب یه اتفاقی افتاد که من بشدت هیجان زده شدم! بیشتر کف کردم البته!

در راستای این پست چند روز پیش که گله کردیم از یکی از اساتید، جای شما خالی گشتیم و بالاخره چند مقاله پیدا کردیم. یکی از این مقاله ها از IEEE بود که با وجود اینکه به هزار نفر گفتیم از داخل و خارج کشور، امروز بالاخره با کلی تاخیر نزدیک یک هفته گیرمون اومد!

و اما مقاله دوم، مقاله ای بود که در یک کنفرانس ارائه شده بود و هیچ جوری نتونستم بهش دسترسی پیدا کنم...مقاله اصلی ای که با منطق فازی کار کرده بود، هم همون بود! خلاصه هر چی گشتیم یافت نشد! گفتیم علی الحساب میل بزنیم به خود نویسنده بگیم بابا حاجی خیلی مخلصیم! یه نیم نگاهی به این دانشجوی بیچاره بنداز! این شد که میلی زدیم به دکتر با این مضمون:

(من روی نوشتن اسم و فامیل حساسیت دارم، به خاطر همین سه نقطه گذاشتم!)

 

Dear Professor ........,

I'm a student of Reservoir Engineering (M.Sc.) at Tehran University, Iran. I'm working on Screening EOR methods by different ways such as artificial neural networks and fuzzy logics. I found that you had written a paper on this subject. I did search alot but I can not find it. I was wondering if you could help me to access to this paper please.

"Paper's Name......."

Sincerely yours,
 
Alireza .......

با خودم گفتم بابا این طرف توی دانشگاه نیو مکزیکو آخه چرا باید جواب میل من رو بده؟! رو این حساب هیچ انتظاری نداشتم! اما ۴۰ دقیقه بعد طرف جوابم رو داد!

Yes, Alireza, we did do work on this sponsored by National Laboratory. However this publication does not have a digital form. If you e-mail me your physical address I'll look around for a copy of  the paper and send it to you.
George

یعنی من تو کف مرام این آدم غوطه ورم! می خواد مقاله رو بفرسته ایران! :) شاید طرف نمیدونه ایران کجاست...تو این مایه ها که فکر میکنه یکی از ایالت های آمریکاست :))

ولی چیزی که مطمئنم اینه که یه همچین میل هایی رو اگر با یاهو یا جی میل بزنی احتمال جواب دادنش در حد صفره ولی خب ایمیل دانشگاه به درد همین موقع ها میخوره! رسمیه! مثل بنز!

تنها چیزی که به ذهنم رسید یه مقایسه بود با استادای خودم همینجا! و مسئله ای که همیشه برام جالب بوده بین دانشجوها و بین استادها و حتی بین استاد و دانشجو! یک درد همیشگی به نام بخل علمی!

این یک فرق اساسی بین ما و آنهاست!

 


پ.ن: راستی ما بالاخره موفق شدیم یه استاد باحال تو این فنی پیدا کنیم!......دکی! خیلی باهات حال کردم!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/5/6ساعت 7:21  توسط مرد  | 

یکی از بهترین سرگرمی هایم مرور نوشته های این وبلاگ است...مرور خاطراتم...مرور عمرم...آنهم با جزئیات...این روزها هر وقت فرصت کنم می خوانمشان...حتی نظرات نوشته شده هم می تواند حال و هوای آن روزها را یادآوری کند...روزهای خوبش را با غرور می خوانم و روزهای نه چندان شادش را با یک لبخند مرور می کنم...و فکر می کنم به ایامی که گذشت و ایامی که پیش روست.... مرد نوشته های یک ماتریالیست را زیاد می خواند...دوستشان دارد...زیـاد...

پ.ن: اوایل فروردین امسال یک پست نوشتم به اندازه کل سال و اتفاقاتی که امسال خواهد افتاد رو پیش بینی کردم! پستی است به غایت جالب و البته غیرقابل انتشار...پیش بینی هایم از فروردین و اردیبهشت درست از آب درآمد...امیدوارم تا انتها درست باشد....

یاحق.

 

+ نوشته شده در  2008/5/4ساعت 20:28  توسط مرد  | 

یه چیزی نوشتم این بلاگفا ابله پاکش کرد!

خلاصه اش این بود که لاو ماو خبری نیست!

پست قبل یه تست بود که ببینم موضوعات عاشقانه چقدر طرفدار داره!

دیدم که به به! از این به بعد باید بلاگ رو با یه بک گراند مشکی و کلی قلب قرمز که دور موس می چرخن و یه عالمه از این عکسهایی که دختر و پسر.....! اآره خلاصه....باید با اینا اداره کنیم! مثکه بیشتر طرفدار داره!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/5/3ساعت 0:25  توسط مرد  | 

 

وقتي گريبان عدم...با دست خلقت مي دريد...

وقتي ابد چشم تو را...پيش از ازل مي آفريد...

وقتي زمين ناز تو را...در آسمان ها مي کشيد...

وقتي عطش طعم تو را...با اشک هايم مي چشيد...

من عاشق چشمت شدم...نه عقل بود و نه دلي...

چيزي نمي دانم از اين... ديوانگي و عاقلي...

يک آن شد اين عاشق شدن....دنيا همان يک لحظه بود...

آن دم که چشمانت مرا...از عمق چشمانم ربود...

وقتي که من عاشق شدم...شيطان به نامم سجده کرد...

آدم زميني تر شد و....عالم به آدم سجده کرد...

من بودم و چشمان تو...نه آتشي و نه گلي...

چيزي نمي دانم از اين...ديوانگي و عاقلي...

"نوشته شده توسط ماتریالیست"

+ نوشته شده در  2008/4/30ساعت 23:41  توسط مرد  | 

من در طی سالیان گذشته اساتید زیادی داشتم...اگرچه اصولاً ایده آلیست هستم به قول دوستان، و هیچ کدوم از اساتید گذشته نتونستن من رو راضی کنن و از نظر من هر کدوم یه مشکلی داشتن :)

اما این ترم یه استاد دارم که دیگه آخرشه! 

توی یه پستی به نام از آخرین پست های سال یکی از شاهکارهاش رو نوشته بودم که گفت کوییز میگیرم هفته بعد! بعد ما رفتیم دیدیم میان ترم گرفت ازمون، نه کوییز! حالا هم دوتا هوم ورک داده به قول فرنگی ها! یکی اش یه کار گرافیکی با ویژوال بیسیک بود که تا حالا جدی نگرفته بودم و هر دفعه میاد یه پوزخنده تهوع اوری بهمون میزنه که اون کار رو آماده نکردیم! بابا من به کی بگم وقتی دبیرستان بودم چند دفعه با ویژوال بیسیک بازی کردم!! و از اون سالها به بعد دیگه رنگ ویژوال بیسیکم ندیدم!! به خدا وسط ترم با این همه کار نمیتونم برم یاد بگیرمش!

حالا جلسه پیش یه هوم ورک دیگه داده که برید برای فلان چیز یه کد بنویسید! ما هم خوش خوش رفتیم سرچ کردیم و چند تا مقاله گیر آوردیم که دیگه این یکی رو تحویل بدیم! امروز مقاله ها رو خوندم و تازه فهمیدم کد نویسی اش با منطق فازی بوده! 

حالا من که تا حالا فقط اسم منطق فازی رو شنیدم و هیچی نمیدونم باید فردا یه تکلیف مشتی تو این زمینه تحویل استاد بدم! البته گشتم و چند تا مقاله راجع به اونم پیدا شد ولی بدبختی که یکی دو تا نیست...ما پسورد برای دانلود مقالات نداریم!

ترجیح میدم سکوت کنم چون هر حرفی الان از دهنم بیاد بیرون به قشر استاد توهین شدید اللحن میشه!

+ نوشته شده در  2008/4/29ساعت 17:34  توسط مرد  | 

بزرگ می شویم...
اما هنوز تحمل سختی های زندگی را نداریم....
خدایا...چقدر این دنیا برایم تنگ شده....تنگ....احساس خفگی دارم....
به کمکت احتیاج دارم....
بیش از پیش....
الهی به امید تو!

 
+ نوشته شده در  2008/4/27ساعت 23:10  توسط مرد  | 

راستي يه توصيه بهت ميكنم گوشهايي كه قراره اين چيزايي رو كه توی اغلب پست هات مينويسي بشنون يا اينقدر سنگينن كه نميشنون و يا اصولا نميخوان كه بشنون!
البته كه فريادا به جايي نميرسه... خدا آخر و عاقبت اين مملكت رو ختم به خير كنه... خيلي اوضاع گل و بلبليه..

 [نظر خصوصی]

میدانی...من نه نمی نویسم برای کسی غیر خودم...نه نمی نوشتم برای کسی غیر خودم...نه مهم است کسی بخواند...نه مهم است کسی نخواند....هرچند ارتباط دوستانه و مجازی وبلاگ نویسان را دوست دارم فقط به خاطر سرگرمی اش...اما اینکه نوشته ام دردی از این مردم دوا کند؟!...باید خیلی رویایی باشد...هرچند خیلی از نوشته هایم صرفاً رویاهایم از یک وضعیت ایده آل است...جامعه ای متشکل از مردمی با سواد و با فرهنگ....هیچوقت ننوشتم برای انهایی که فکر می کنند که برای خودشان بروبیایی دارند و شاید فکر می کنند "کسی" هستند برای خودشان...این پست ها و مقام ها امانتی است بین مردمان...دیر یا زود می روند و دیگران می آیند....و بالاخره فردا روزی جواب می دهند در جلسه پرسش و پاسخی عظیم....نمی نویسم برای آنها که گوششان سنگین است یا آنها که می شنوند فریادها را اما نمی خواهند بشنوندشان!

من فقط برای خودم می نویسم!

برای مرد که عضو کوچکی از این مردم است و فردا روزی که درس و تحصیل را تمام کرد و گوشه ای مشغول به کار شد فراموش نکند که ایده هایش...آرمانهایش...دردهایش چه بود...

اگر شد استاد...فراموش نکند که آن معدود استادان بی سواد و پول پرست چه برسر این مکان مقدس به نام دانشگاه آوردند...و با باندبازی هایشان چه بلاهایی که سر دانشجویان بدبخت و از همه جا بی خبر نیاوردند...

اگر شد محقق و پژوهشگر...رویاهایش را فراموش نکند....دزدی ها و دروغ ها و داده سازی هایشان را برای چاپ مقالات یادش نرود....برای پر کردن صفحات سیاه آن رزومه لعنتی یک مقاله تخیلی را برای بیست هزار کنفرانس و مجله نفرستد! فراموش نکند آنهایی که بی سوادتر بودند منم منم شان بیشتر بود! اینها گوش فلک را هم کر کرده اند!

می نویسم که یادم باشد در تمام این مملکت ملاک های ارزشیابی غلطند...از دانشگاهش بگیر که مثلاً همه گردانندگانش با سوادند و کم کم مدرک دکترا دارند تا پایین ترین سطوح جامعه!

اگر شد کارمند یک اداره دولتی...یادش نرود که برای یک نامه اداری که زمان مفید کارش به "روز" هم نمی رسید، پنج ماه در به در این ور و آنور بود...یادش نرود که خدا شاید از حق خودش بگذرد اما حق الناس....

اگر شد مدیر فلان پروژه...یادش نرود زمانی که خارج از گود بود می دید که چقدر پولمان را هدر دادیم برای پروژه هایی که هر روز تاخیر در اجرایش میلیون ها دلار خسارت به بیت المال بود و یادش نرود که خیلی از این پروژه ها بعد از اتمام ۵۰-۶۰ درصدی به کلی برچیده شدند!!! یادش باشد که اصول مدیریت پروژه هرچند بدیهی است اما هیچوقت رعایت نمی شود!

(خیلی از این پروژه های دولتی مان اگر بعد از اتمام کار یک بار دیگر ارزیابی اقتصادی شوند، کاملاً غیر اقتصادی خواهند بود با در نظر گرفتن هزینه ها و زمان واقعی به جای تخمین های اولیه!)

اگر کاره ای شد! فراموش نکند که هدف خدمت به مردم است نه پست و مقام!

ریا نکند که بالاتر رود! انسانیت و وطن و مردم خود را فراموش نکند که حتی اگر با این آرمانهایش فردا روزی متهم به خیانت شد و کنارش زدند، عذاب وجدان نداشته باشد و پیش نفس خویش و خدایی که در این نزدیکی است سربلند  و سرافراز باشد!

و باقی رویاها....

من فقط برای خودم می نویسم و شاید کسانی که مثل من اند! می نویسم برای ثبت در خاطرم...برای فراموش نکردن رویاهایم و آرمانهایم! برای رسیدن به آرزوهایم....اگر اعتراضی دارم...نه برای خسته شدن و گله و شکایت...که از روی دلسوزی است برای وطنم...برای نسل های بعد این سرزمین...برای مردان و زنان این دیار....

نه برای خودم....

 یاحق.

+ نوشته شده در  2008/4/25ساعت 12:36  توسط مرد  | 

من حس کردم که خواننده های این وبلاگ در مورد پست من به نام نمایشگاه باصطلاح نفت دچار سوء تفاهم شدن...پس اندکی توضیح لازم است!

اینکه توی نمایشگاه مسئولین غرفه ها خانمها یا آقایونی با سر و وضع مرتب و شیک و تمیز باشن نه تنها بد نیست بلکه بشدت واجبه! و در این شکی نیست! این یعنی ما به نمایشگاه اهمیت میدیم! برامون مهمه! و مطمئناً هیچ آدم عاقلی نمیتونه حتی تصور کنه که مسئولین غرفه ها یه سری آدم گری گوری باشن با سر و وضع کثیف که نمی تونن یه جواب سلام بدن چه برسه به بازاریابی! مطمئناً کسی که بازاریابی می کنه باید حداقل سر و وضعش جوری باشه که طرف مقابل رغبت کنه باهاش باب صحبت رو باز بکنه!

اما چیزی که در نمایشگاه متاسفانه فراموش شده و البته با توجه به سوابق کاری و فعالیت های قبلیمون اصلاً هم بعید نبود! اینه که ما فقط چسبیدیم به بحث مالی و اقتصادی قضیه!

فراموش نکنید که همیشه در قراردادهای ما (در اینجا نفت و گاز) بندی به نام بند انتقال تکنولوژی دارند! مسلماً طرف خارجی ترجیح میدهد از زیر این بند شانه خالی کند و این ما هستیم که با پیگیری خود باید آنها را وادار کنیم به تعهداتشان عمل کنند!

حالا نمایشگاه هم مصداق همین انتقال تکنولوژی است...اینکه شرکتهای بزرگ نفتی بیایند در نمایشگاهی و غرفه های بزرگ و شیکشان را به رخمان بکشند و تنها چیزی که عایدمان شود فقط دیدار نمایندگانشان باشد یا شاید اشانتیونی نصیبمان شود، که به درد تفنن هم نمی خورد! نمیدانم کسی بود و یا هست که غیر از پرسیدن از کلیات پروژهای جاری اینها در ایران توانسته باشد اطلاعات دیگری بگیرد! خوشحال می شوم بدانم!

کاش کسی می فهمید که دردمان چیزی فراتر از اینهاست...

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/4/24ساعت 13:46  توسط مرد  | 

ما سالی که رفتیم دانشگاه یه همدوره ای داشتیم که روزهای اول به همه می گفت تهرانیه! ما هم می گفتیم به قیافش نمیاد ولی خب دروغش چیه...لابد هست دیگه!

بعد از یکی دو هفته همه فهمیدن طرف خوابگاهیه و آمارش دراومد اهل کجاست....

ما که هیچوقت نفهمیدیم چرا اینکار رو کرده بود....چون هر آدم عاقلی می تونست به اونجایی فکر کنه که بالاخره چهارنفر توی خوابگاه می بیننش و از قضا هم اتاقیش میشن و خلاصه دروغش برملا میشه و چیزی که براش می مونه فقط کمی آبروریزی و اندکی ضایع شدنه!

حالا تازه که چی؟ یعنی مثلاً تهرانی بودن انقدر افتخار بزرگیه؟! :)

حالا ورژن جدید این داستان این بود....

از وقتی دوره فوقم تو نفت شروع شده....یه بنده خدایی (متاسفانه از دانشجویان دکترا) که کلی ادعاش می شد و بعداْ فهمیدیم که برعکس خیلی تعطیله،  ادعا می کرد که دانشگاهمون شاخه دانشجویی اس پی ایه رو داره و رئیسشم خودشه! ما هم گفتیم لابد راست میگه دیگه...چون توی سایت اس پی ای اسم دانشگاه تهران بود!

حالا که یک ترم گذشته فهمیدیم اون دانشگاه تهران ما نیستیم...اون، دانشگاه اهواز واحد تهران هستش! اصلاً دانشگاه ما شاخه دانشجویی این انجمن رو نداره و باید بریم دنبالش! :)) و از همه جالبتر اینکه اصلاْ خودش عضو این انجمن هم نیست!!!

برای اطمینان از مسئول این انجمن در ایران پرسیدیم که ایشونم شک مون رو تایید کردن!

بازم یه سوال موند برام....که چی؟! رئیس یه شاخه دانشجویی بودن انقدر آروزی بزرگیه برای یه دانشجوی دکترا!!!


پ.ن: بابا ایها الناس! تو رو به خدا...دروغم که می خواید بگید یه کمی فکر کنید که انقدر تابلو نباشه که هنوز هیچی نشده اول بسم الله همه بفهمن و گندش دربیاد! اونم چیزی که عالم و آدم هر روز باهاش سر و کار دارن! چه خوابگاه...چه اس پی ایی که هر روز باهاش کار داریم! اینجور دروغها وقتی گندش دربیاد دیگه بنکل اعتماد رو نابود میکنه! از بس که بزرگه!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/4/22ساعت 17:14  توسط مرد  | 

 

پروژه فوق را استارت میزنیم....

با یک عالمه امید و آرزو که در نگاه مان به آینده داریم!

موفق باشیم.... :)

 

+ نوشته شده در  2008/4/21ساعت 22:24  توسط مرد  |