تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

اصولاً نمایشگاه نفت و گاز یک فرق بنیادی با سایر نمایشگاهها دارد و آنهم اینکه شما نمی توانید صبح که از خواب بیدار شدید یک مبلغ ناچیز در جیب مبارک گذاشته و بروید نمایشگاه و بعدازظهر دست پر برگردید! قراردادها و رقم ها نجومی است و ممکن است حتی عوام در هنگام شمردن تعداد صفرهای بعضی قراردادها فتیله پیچ شوند! بنابراین در فرنگ برای اینکه این قسم نمایشگاه ها برای قشر بیشتری جذابیت داشته باشد می آیند و در غرفه شرکت های خفن و اسم و رسم دار، یک بخش اتاق مانند درست می کنند که طبق یک برنامه زمانبندی منظم درباره موضوعات مورد علاقه شرکت یکی از کارمندان کاردرست شان را می فرستند برای سخنرانی! و اگرچه به نوعی برای شرکت تبلیغ می شود ولی در عین حال آدمهای علاقه مند و قشر دانشجو و استاد می توانند از پیشرفتهای صنعتی مطلع شوند و کلی نفع ببرند از این سخنرانی ها! ضمناً سخنرانی ها کوتاه و در حد سی دقیقه می باشد که در بین اینها مقداری موسیقی لایو و اینها هم چاشنی کار می شود!

حال برگردیم به نمایشگاه نفت و گاز تهران!

اگر دانشجو باشی که هیچ! مفت است...ولی دانشجو هم نباشی، با مبلغی در حد هزار تومان می توانی از آخرین دستاوردهای شرکتهای کوچک و بزرگ در جذب منشی مطلع شوی! :))  انصافاً هرسال بهتر از پارسال است! امسال هم طبق روال گذشته اگرچه فقط وقتمان تلف شد ولی موفق شدیم بهترین ها و .... (= همان بهترین ها) را زیارت کنیم...عجب رقابتی....

در نمایشگاه نفت، یا باید از شیرهای صنعتی و دستگاههای جوش به فیض برسی! که کار ما نیست!

یا باید اهل تجارت و بیزینس در فعالیت های مهندسی و بالادستی باشی که کارشان در زمینه رشته ماست ولی ما آدم قرارداد نیستیم!

یا از جاذبه های نمایشگاه به فیض برسی!

پ.ن: به به...به به! هرکس در روزهای باقیمانده سری به نمایشگاه زد، از طرف ما هم نائب الزیاره باشد!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/4/18ساعت 23:21  توسط مرد  | 

 

یه کامنت خصوصی داشتم که نوشته بود:

خوش به حالت چقدر وقت داری که این همه مینویسی!

دوستای وبلاگ نویس که من رو از بیش از یکسال پیش میشناسن خوب میدونن که من وقتی وقت نفس کشیدنم ندارم بدجور دلم حال و هوای وبلاگ نویسی میکنه و این میشه تنها دلخوشی و سرگرمیم!

حالا فکر کن من چند روز شده که دارم روزانه آپدیت میکنم؟!

احتمالاْ به عمق فاجعه پی بردید...

یاحق.

 

+ نوشته شده در  2008/4/17ساعت 21:14  توسط مرد  | 

 

هرچند نه مجله ISI است و نه کنفرانس SPE...

ولی برای شکستن طلسم مقاله دادنمان...

لازم بود....

 

پ.ن: مقاله مان پذیرفته شد!

 

+ نوشته شده در  2008/4/16ساعت 23:20  توسط مرد  | 

 

این دیده‌ی شوخ می‌کشد دل به کمند


خواهی که به کس دل ندهی دیده ببند!

 

+ نوشته شده در  2008/4/15ساعت 18:34  توسط مرد  | 

 

با فرا رسیدن بهار، هوا بسیار بسیار دو نفره می شود....

گونه نادری در طبیعت در این هوای دو نفره به جفتگیری می پردازد...

این گونه نادر، دانشجو نام دارد! :)

 

....

 

پ.ن: نوش جانشان! ما که بخیل نیستیم! 

این مطلب را هم صرفاً جهت مزاح پست نُمُودیم!

پ.ن: یادم هست در سال ورودمان به دانشگاه که نزدیک چهارسال و نیم از آن تاریخ می گذرد، روزنامه ای تک برگی در دانشکده به همت دانشجویان چاپ می شد که در یک صفحه اخبار دانشکده را منعکس نموده و در صفحه دیگر مطالب بنکل طنزآلود داشت! و ملت طرفدارش بودند مثل بنز!

در یک شماره از نشریه آمده بود: "ما نمیدانیم اینجا دانشکده فنی است یا پارک ساعی!"

حال این نیز، مصداق روزگار این روزهای دانشکده است مثل بهار هر سال! :)

یاحق.

اضافه شد!

به دلیل درخواست های مکرر خوانندگان و مردمی بودن این وبلاگ! عکس وبلاگ به حالت سابق بازگشت!

"مرد"

+ نوشته شده در  2008/4/14ساعت 21:56  توسط مرد  | 

 

وقتی بعضی ها جنبه پررنگ شدن را نداشته باشند،

یکی شان از تبلیغات ماهواره سر در میاورد و دیگری مخل امنیت پرواز می شود و مصداق هایش فراوانند!

آدمهایی که بزرگ شدند اما نه به خاطر وجودشان!

 

+ نوشته شده در  2008/4/13ساعت 21:31  توسط مرد  | 

 

آقای رئیس جمهور!

من به عملکرد شما در قبال کابینه تان به شدت معترضم!

 

+ نوشته شده در  2008/4/12ساعت 22:8  توسط مرد  | 

 

ما قدیما که میرفتیم سر کلاس حل تمرین، اگه ۱۰ نفر بودیم، دست کم ۲۰ تا اسم می نوشتیم!!حالا سر کلاس به بچه ها میگم اسم دوستاتون که نیستن رو هم بنویسین، بعد برگه رو که نگاه می کنم یه اسم کم و زیاد نیست! دقیقاً به تعداد! :)

....

این کلاس حل تمرین هم عینهو روز قیامت میمونه! تمام کثافت کاریهایی که خودم سر کلاسهای حل تمرین میکردم میاد جلو چشمم! دودر کردن ها و پیچوندن و گوش نکردن و مسخره بازی و هزارجور دری بریه دیگه! :)

 

+ نوشته شده در  2008/4/10ساعت 9:26  توسط مرد  | 

 

داشتم فکر می کردم اگه همه به این فکر میکردن که:

همنشینم به شود تا من ازو بهتر شوم!

اونوقت الان کجا بودیم....

 

+ نوشته شده در  2008/4/9ساعت 9:55  توسط مرد  | 

 

جهان ما جهاني است كه در آن هم «التزام» و هم «عدم التزام» - تعهد و عدم تعهد- هر دو، مورد تحسين واقع مي شوند.

شهید مرتضی آوینی

+ نوشته شده در  2008/4/8ساعت 16:40  توسط مرد  | 

من واقعاً به این ملت جوک پرور تبریک عرض می کنم...

که هنوز یه برنامه پخش نشده جوک هاش اس ام اس هم شده...

اون از حسن! اینم از مسعود شصتچی...

+ نوشته شده در  2008/4/7ساعت 23:11  توسط مرد  | 

به قول استاد،

این هفته، هفته ماچ و بوسه است!

 

+ نوشته شده در  2008/4/6ساعت 18:11  توسط مرد  | 

 

"هیچوقت نخواستم تو مثل من بشی، چون جمع من و من، نمیشه ما و هیچوقت نخوامم من مثل تو باشم چون جمع تو و تو، نمیشه ما....می خواستم تو خودت باشی و منم خودم تا جمع من و تو بشه ما!"

پ.ن: سریال نشانی رو هرچند فقط بعضی قسمت هاش رو دیدم، اما به نظرم سریال جالبی بود خصوصاً دیالوگ هاش ...ظرافت های طنز گفتاری در کار رامبد جوان قابل تقدیر بود اما یکی از قسمت های فیلمنامه این بود...

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/4/2ساعت 16:16  توسط مرد  | 

کسلم و بی حوصله به اندازه دو هفته بودن!

+ نوشته شده در  2008/3/30ساعت 23:54  توسط مرد  | 

من یه چی بگم تو گلوم گیر کرده!

آقا ما یه ۱۱تا سوال قرار بود برای یه درسی حل کنیم! تا اینجاش حله؟ امروز ۸ فروردین بود و من از اول فروردین پای این سوالام! هنوز ۲ تاش مونده! :( تقریباً هر سوال یک روز وقت می گیره! اصلاً یه چیزی ها! تازه کلی زحمت کشیدم و برای بیشترشون کد نوشتم و خیلی از محاسبات رو با استفاده از برنامه هایی که تو ماشین حساب نوشتم و اکسل و اینا انجام میدم!

حدس میزنم جلسه اول بعد از عید، استاد میاد سر کلاس میگه خب بچه ها! با توجه حل دهن صاف کن این سوالات به این نتیجه میرسیم که نقش برنامه های شبیه سازی در زندگی امروز ما غیرقابل انکار می باشد! :)

ولی اعتراف می کنم با همه مکافاتش انقدر حل کردنش جذابیت داشت که این همه وقت بذارم!

پ.ن: یه دونه از این بازیهای جنگولک بازی نمیدونم اعترافات، آرزو و این چیزا راه بندازین حوصله مون سر رفت!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/3/27ساعت 23:11  توسط مرد  | 

امسال صدا سیما  و تمام ارگان های فرهنگی تصمیم گرفتند برای فرهنگ "مردانی با همسران متعدد (حرم سرا)" حسابی فرهنگ سازی کنند که دیگه اختلافات خانوادگی در این زمینه کاملاً ریشه کن شده و خانوم های محترم حساسیت شون رو در این زمینه از دست بدن!

هر وقت این تلویزیون رو روشن کنی، خدا رو شکر یه فیلمی، سریالی، چیزی داره که طرف دنبال زن دومشه! از تبلیغات اینطور دستگیرم شد که این فرهنگ سازی با هماهنگی سینماست!

درهرصورت از تمام ارگانها متچکّریم!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/3/25ساعت 12:54  توسط مرد  | 

داشتم فکر میکردم آقا آخرش من قراره چیکار کنم؟!

می خوام برم توی یه شرکت خصوصی؟! توی یه شرکت دولتی؟! یا نه...مثلاً می خوام خودم رو بکشم چهار سال دیگه ام درس بخونم که خونه پرش بشم یه استاد دانشگاه که شاگرداش هر روز به بهونه ای بهش می خندن، میگن یه تخته اش کمه! :)  یا مثلاً رفاقت میزنه با دانشجوهاش و با یه حقوق بخور و نمیر زندگی میکنه! (البته بگذریم که اساتید حقوق همچین بدیم ندارن!) ولی واقعاً ارزش داره؟

یادمه چند وقت پیش با یکی از دوستان گپ میزدیم در مورد ادامه تحصیل در خارج! اون می گفت من اگه جای تو بودم هر چه سریعتر میرفتم اونور و درسم رو ادامه میدادم، حتی اگه هیچ دلخوشی ای هم نباشه فقط برای دل خودم! برای اینکه به آرزوهای شخصی ام برسم! می گفت من جای تو باشم حاضرم به همه چی پشت پا بزنم ولی به ته ته اش برسم!!

نمیدونم شاید حق با اونه! ولی الان که فکرشو می کنم می بینم که باید گفت:

گور بابای علم و دانش!....بابا این چیزا که باسه فاطی .....!....آره دیگه! این همه درس خوندیم خیر سرمون چی شدیم؟! غیر از اینه که هنوزم باید به بابامون بگیم پول بده؟!

حالا وقتی همه این تکه های پازل رو میگذاری کنار هم یه سوال ته ذهنت می مونه! اونم اینه که اصلا فرض کنیم تصمیم گرفتیم تا ته ته اش بریم و ادامه بدیم حتی بعد از فوق...اونوقت وقتی سنت شد بیست و پنچ و بیست و شش! هنوزم باید از بابات پول بگیری! تازه بعد از چهار سالم که تو سن ۲۶-۲۷ فارغ میشی، هیچ جا نمیخواندت...ساده است چون هیچ جا نیازی به دکتر نداره! مگر دانشگاه که اونم انقدر باند بازی داره توش که خدا عالمه!

بعضی ها فکر میکنن چرا ما کار نمی کنیم! سوال خوبیه! اولاً که کار به زور پیدا میشه! بعدم کار معمولاً تمام وقتش پیدا میشه نه پاره وقت! حالا اگرم پیدا شه...با نظمی که توی برنامه های دانشگاه هست هیچ شرکتی شرایطمون رو قبول نمیکنه!

پارسال رفتم یه مدرسه ای که برای دانش آموزاش رشته ام رو معرفی کنم! بعد که بحث تموم شد سوال مهم بچه ها این بود که اونجا حقوق ها چه جوریه؟! منم هی می خواستم از زیرش در برم! ولی وقتی گفتن خب بگو حقوق خودت چقدره موندم! راست میگن خب! آدم با این هیکل راس راس راه میره بعدم هنوز دستش تو جیب باباشه!

خلاصه که بعد از همه این افکار درهم به این نتیجه رسیم گور بابای هرچی علم و دانشه! من غلط بکنم به ادامه تحصیل فکر کنم! تا همینجاشم برای هفت پشتم بسته!

من اعتراف می کنم! اعتراف می کنم که واقعاً فهمیدم چرا همیشه سال بالایی هام می گفتن دکترا خوندن تو ایران هیچ ارزشی نداره! فارغ از بحث علمی اش که جداگانه قابل بحثه ولی چیزی که هست هرجایی غیر از ایران درس خوندن یه کار حساب میشه و حقوقی میشه توش پیدا کرد ولی وقتی اینجا باید برای دل خودت درس بخونی! یه گزینه بیشتر نمیمونه که همه قبلاً بهم گفتن! یا درس رو بعد از فوق فراموش می کنی میری سراغ کار و زندگیت! یا تصمیمی میگیری بری گندش رو در بیاری و تنها راه ادامه تحصیل است...دیگه باید بری دنبال تافل و ویزا و اپلای!

مسخره نیست؟!......هست شک نکن!

یاحق.

 

+ نوشته شده در  2008/3/22ساعت 17:58  توسط مرد  | 

راستش خیلی فکر کردم با خودم....به سالی که گذشت...به سالی که پیش روست...و روند سالهایی که می گذره...

سال ۸۶ رو فراموش نمی کنم همانطور که سالهای قبل از اون رو هم به دلایل منحصربفردشون فراموش نمی کنم...سال ۸۶ سال پرخاطره ای بود....دوستیهاش...موفقیت هاش...جذابیت هاش...مخصوصاً سفرهاش! سال خیلی خوبی بود! خدا رو شکر می کنم که تونستم همه اش رو تجربه کنم...

حس می کنم سال ۸۷ سالی پر از تجربیات جدید و موفقیت آمیز خواهد بود...و خلاصه بسیار بسیار امیدوارم به روزهای پیش رو!

امیدوارم سال ۸۷ سال پر از شادی و خنده، پر از موفقیت و سرافرازی و سربلندی، سرشار از سلامتی، لبریز از افتخار و تجربیات خوب و به یاد ماندنی برای همه دوستانم و برای همه مردم خوب میهن باشه!

و امیدوارم ایرانی در سال ۸۷ سربلند و سرفراز باشه و در قله های موفقیت بایسته!

 پ.ن: سفر مشهد عالی بود! و سوغاتش هم یه سرماخوردگی دلچسب بود! البته هنوز هست!

در پناه خدا.

+ نوشته شده در  2008/3/20ساعت 10:47  توسط مرد  |