تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

نمیدونم این ۹ روزی که ننوشتم برای کسی مهم بود یا نبود..نمیدونم هنوزم کسی هست بیاد اینجا یا نه.... روزهای اخر سال شده و همه سخت مشغولند و گرفتار...حتی "مرد" هم که دیگه بازه زمانی نوشته هاش ماکزیمم سه چهار روز بود دیگه انقدر گرفتار شده که حتی نمی تونه این همه حرف رو بنویسه...فقط باید صبح بزنه بیرون و شب بیاد خسته از دنیا و روزگار و مردم، بره بخوابه که بتونه فردا دوباره توانی داشته باشه تا سر و کله بزنه با روزگار و زندگی...جریان دینامیکی به نام زندگی که هر روز اتفاق تازه ای رو برام و باریمان رقم میزند!

این هفته، هفته بسیار سنگین و سختی بود...خیلی سخت و خیلی پایان حرص آوری داشت...در تمام این مدت فکر میکرد یک بار برای مدتی به تمام این سال که گذشت فکر کنم و برای خودم یه جمع بندی بکنم که چه کردم و چه نکردم و حالا برای سالی که میاد چه میشه کرد. فعلاْ که نتونستم!

بگذریم داشتم می گفتم این هفته، هفته عجیبی بود...اون از شروع هفته که با یه حرکت انتحاری فیلم های جشن فارغ التحصیلی رو آماده کردم که قبل از عید برسه دست بچه ها اما مثکه دوستان ترجیح دادن بعد از عید بدن دست ملت! ولی انصافا کاز مزخرفیه این فیلم ادیت کردن و از همه مزخرف تر رندر کردن فیلمها است برای سیو کردن!

از اینهم بگذریم....

این ترم یه استاد داشتیم که هفته ای چهار جلسه باهاش کلاس داشتیم...خیلی خوب درس می ده و واقعاً توی زمینه کاریش آدم کار درستیه و من بشدت باهاش حال میکنم اما این هفته کاری کرد که من هنوز توش موندم!

این بنده خدا دو هفته پیش گفت حالا که یک فصل از درس تموم شده، می خواد یک کوییز بگیره، بعد هفته بعد اول چیزی نگفت ولی اخر کلاس چهارمش گفت کوییز این هفته رو می اندازیم هفته بعد. ما هم به خیال اینکه یک کوییز و اینا یه نگاه گذرا به درسش کردیم! حالا دیروز اومده، چهار صفحه سوال گذاشته جلومون و بالاش نوشته "میان ترم"! من هنوز موندم "چرا؟!"....

با عرض پوزش از تمام اساتید خودم مجبورم عرض کنم که این تحصیل کرده های مملکت چند حالت دارن:

یه عده کمی از اول یه تخته ندارن! بعد یه عده بسیار کمی بعد از لیسانس اون یک تخته رو از دست میدن و به همین ترتیب توی فوق هم عده اندکی ...منتهی همه آدمها در اثر مطالعات گسترده و پیچیده ای که در دوره دکتری دارن، در طی اون چهار سال بدون شک یه تخته شون رو از دست میدن و یه عده بسیار قلیلی از این قاعده جون سالم به در می برن که متاسفانه این نجات یافته ها در دو سه سال اول تدریس به جمع عزیزان قبلی اضافه می شوند!

خلاصه این قانونیه که ما چند سالی هست بهش رسیدیم و جالبه که هر ترم و هر سال قانونمون با تایید گرفتن از case study های مختلف بیشتر اثبات میشه!

خوشحالم که هنوز توی انستیتو بیشتر اساتید جوون هستن و به نظر میرسه میشه به چندتاشون امیدوار بود! حداقل تا زمانی که ما فارغ التحصیل میشیم!

اینم از این!

این هفته یه برنامه بسیار جالب دیگه ای هم داشتیم! رفتیم یکی از این شرکتهای وابسته به شرکت نفت! البته به قرار قبلی! خلاصه بعد از کلی تحویل و اینا قرار شد بگن که از ما چه کمکی برمیاد! مسئولی که با ما صحبت میکرد از این آدمهای نیک روزگار بود که از اطلاعات مهندسی در حد "صفر" یه چیزایی میدونست! حالا بگذریم از این که از ما چی خواستن! ولی باحالیش اینه که اگه بریم پیششون، قراره سفرهای خوبی در انتظارمون باشه! امیدوارم با این اوصاف سال خوبی در انتظارمون باشه!

پ.ن: این ترم حسابی برنامه پری دارم، خدا کنه بخیر بگذره! واحدهای خودم و پروژه ارشد و کارای جانبی و آخر از همه حل تمرین! هنوز باید امیدوار بود!!

پ.ن: ما فردا میریم مشهد! امسال خدا رو شکر مثکه امام رضا (ع) حسابی ما رو طلبیده! نه به این همه سال که نمیشد برم مشهد! و حالا امسال این سومین باری است که میرم مشهد! شکر!

پ.ن: هر وقت بحثی مثل انتخابات و راهپیمایی و اینا میشه دلنشین ترین اتفاقی که میافته همه رسانه ها شروع میکنن به پخش موسیقی های میهن پرستانه و منم که میهن پرست ناجور! کلی حال میده!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/3/13ساعت 10:1  توسط مرد  | 

میگن در تمام این سالهای گذشته هر وقت اپک جلسه داشته، ایران میگفته تولید رو کم کنیم، بعد عربستان و دوستان می گفتن زیاد کنیم! بعد نکته اینجاست یه سری کشورها مثل نیجریه توی جلسات از ایران حمایت میکردن و می گفتن تولید باید کم بشه...بعد که نوبت به رای گیری می رسیده همه می دیدن نیجریه به عربستان رای داده! و جالبه که این اتفاق در تمام جلسات اپک تکرار شده...بدون استثنا...و در این میان عراق و ایران که در اوج تیرگی روابط بودن تنها کشورهایی بودن که از هم حمایت میکردن! :)

اما حالا اینو گفتم برای چی؟!

برای اینکه هروقت جلسه شورای امنیت تشکیل میشه این کشورهای غیر از ۱+۵ همه مخالف قطعنامه هستن و طرفداری ایران! بعد که آمار رای گیری در میاد می بینی بین همه رای ها به جز یه دونه ممتنع بقیه رای موافق دادن! آخه یکی نیست بگه این لیبی اگه اینکاره بود که خودشن تاسیسات هسته ای اش رو یکجا با کشتی نمی فرستاد آمریکا! اونم آمریکا....نه آژانس و سازمان ملل و اینجور خزعبلات! دماغشو بگیری درجا رفته....

آقا بگذریم!

پ.ن: امروز مقاله ام رو سابمیت کردم! دلم میخواد اکسپت شه!:) به امید خدا!

البته بودن اسم یکی از اساتید به عنوان یکی از نویسندگان آدم رو کمی دلگرم میکنه!

پ.ن: بعضی وقتها از خودم خسته میشم! به خودم میگم بابا تو چرا انقدر سرت درد میکنه برای دردسر! برای گرفتاری...برای پر کردن بیست و چهار ساعت شبانه روز! ولی جوابی ندارم!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/3/3ساعت 21:42  توسط مرد  | 

توفیق اجباری یعنی ساعت ده هومن زنگ میزنه میگه بیا بریم مشهد! و من فکر می کنم به کلاسی که ممکنه شنبه ۲۵ام تشکیل بشه! جواب منفی میدم!

بعد ساعت یازده صالح اس ام اس میزنه که بلیتتو گرفتم!

نهایتاً استاد هم رضایت میده که کلاسی نداشته باشیم ۲۵ ام!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/3/1ساعت 23:50  توسط مرد  | 

پ.ن: دوشنبه جشن فارغ التحصیلی دانشکده بود. فرق این جشن با جشن قبلی این بود که این جشن توسط دانشکده برگزار می شد و نه توسط خودمون و از اینرو بشدت برنامه اش کسل کننده و بیخود بود! تنها نکته جشن دوشنبه میلیون ها عکسی بود که گرفتیم و گرفتند و حالا ما مانده ایم و یک سوال مهم....دوربین ها مال که بود؟! :)

و از همه جالبتر این بود که برنامه ریزی روابط عمومی دانشکده فوق العاده بود! وقتی موقع عکس دسته جمعی گروه های مختلف رسید...جلوی فنی مصداق عبارت "هرج و مرج" در کتابهای اجتماعی راهنمایی بود! من کشته اون برنامه ریزیتم خانوم دکتر! (مسئول روابط عمومی)

پ.ن: این پروژه ارشد خیلی چیز پدر سگیه!!! من هر چی راجع به موضوع و استاد بهش فکر می کنم نمی تونم تصمیم بگیرم!

پ.ن: تازه فهمیدم چرا کسی توی ارشد بیشتر از ۱۲ واحد نمیگیره! مثل این دیوونه ها با دیدن یک روز تعطیل توی تقویم انگار دنیا رو بهم میدن! و بدتر از اون این بود که چند هفته ای میشه به امید یه تعطیلی پنج شنبه بودم و تمام آرزوهایم زمانی پایمال شد که استاد اومد روز چهارشنبه و اعلام داشت طی هماهنگی با نگهبانی دانشکده، کلاس روز پنج شنبه بر جای خود باقیست! آنهم از ۸ تا ۱۱!

۸ صبح خیلی زور داشت!

فکر میکردم تعطیلات عید فرصت خوبی برای نفس کشیدن باشه و البته کمی بلند پروازانه زمانی برای رسیدن به درسهایی که اساتید دادن! حالا غیر از اونها یه تز پی اچ دی رو باید بخونم تا تکلیف پروژه ارشدم با خوندن اون کمی تا قسمتی روشن بشه! موضوع جالبیه و خیلی دوست دارم راجع بهش بدونم ولی خب طرف تزی که نوشته ۶۰۰ صفحه بوده!!! تز یکی از دانشجوهای تگزاس که مطمئنم ساده نیست می تونه کل تعطیلات و فیلم های سینمایی احتمالی رو تحت تاثیر قرار بده! :(

پ.ن: چهارشنبه یه سمینار بین المللی داشتیم تو دانشکده که کلی خفن بود و اسپانسرش هم شل بود!

اولندش که اسم سمینار تغییرات اقلیمی بود ولی بیشتر بحثهای این سمینار تزریق به مخازن نفتی و روشهای ازدیاد برداشتی بود که مورد علاقه خودمه! البته یه بحث هایی هم راجع به محیط زیست شد که واقعاً تکان دهنده بود!

دومندش خیلی از اساتید نفتی که فقط اسمشون رو شنیده بودم، دیدم! بسیار جالب بود!

سومندش راجع به پروژه ارشد موضوعات جدیدی مطرح شد و حتی یه پیشنهاد هم شد از پی او جی سی! وقتی خودشون میگن بیا همکاری کنیم، ذهنم رو قلقلک میده!

چهارمندش شل بسیار شرمنده مان کرد با پذیرایی و علی الخصوص ناهار مفصلش! انصافاً باور نمودیم که سمینار بین المللی بوده... :)

و نهایتاً اینکه مهمترین بخش همایش هدایاش بود که یه مموری چهار گیگی نصیبمان شد! دستشان درد نکند! :)

ولی یه صحنه از این همایش همیشه تو ذهنم میمونه بعنوان یه صحنه تاریک و اونم قسمتی از مراسم بود که سخنرانها نشسته بودن و به سوالات حضار پاسخ میدادن، بعد یکی از حضار که مسئولیت قابل توجهی هم داشت لابلای حرفهاش گفت "من ملتمسانه از شما می خواهم که فکری برای الودگی زیست محیطی ما بکنید" و روی صحبتش با نماینده شل بود!

می خواستم بهش بگم آخه مرد حسابی اینا مگه دلشون باسه من و تو سوخته؟! وقتی من و تو نشستیم و کاری نمی کنیم چرا اونها خودشون رو اذیت کنن....ملتمسانه اش خیلی کلمه ضایعی بود! بعدم این دوستان خارجیمون بیخود نیومدن تمام صنایع پتروشیمی و صنایع شدیداً آلوده کننده شون رو تو خاورمیانه بزنن که! اینا همش سیاسته...این صنایع، آلودگی و گند کاریاش مال ماست....بعد محصولش بعنوان خوراک صنایع پایین دستی اونها میشه و نهایتاً محصولش رو بعنوان کالای نهایی با قیمت گزاف ازشون می خریم!

آقا بگذریم که بحث مفصل میشه ولی خیلی از اون جمله و اون کلمه بدم اومد!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/2/28ساعت 22:37  توسط مرد  | 

اعتراف می کنم بعضی وقتها تشخیص منظورت خیلی سخت می شود...گاهی اوقات هر چقدر در خلوت تنهایی ام به "تو" فکر می کنم، دلیل رفتارهایت را نمی فهمم...گویی در کلاف پیچیده ای سردرگمم...شاید می خواهی به من بفهمانی...حرفی...سخنی...چیزی...اما من نمی فهمم...شاید دوست دارم باور کنم که نه...حرفی نیست...اتفاق ساده ای است در گذر زمان...تصادف و اتفاق و پیشامد...اما عقل ام به رفتارت شک می کند...از کنار هم گذاشتن پازلی به نام "تو" سخت خسته شده...هرچند اعتراف می کنم به شدت مشتاقم بدانم در دلت چه می گذرد و "تو" به دنبال چه می گردی...آیا شک ام درست است یا نه...کاش راحت تر حرف می زدی...کاش صراحت کلامت بیشتر بود...کاش به جای حرکات و رفتار با زبانت به من می فهماندی که "تو" در "من" دنبال چه می گردی....کاش...

"نوشته شده توسط یک ماتریالیست"

+ نوشته شده در  2008/2/26ساعت 16:10  توسط مرد  | 

 

روز مهندس رو به خودم! و همه بروبچ مهندس تبریکات صمیمانه عرض می کنم... :)

 

پ.ن: فردا جشن فارغ التحصیلی دانشکده است و خدا وکیلی اصلاً حس اش نیست! هوارتا کار داریم این یکی هم روش!

 

اضافه تر (از طرف س۳م) به مناسبت روز مهندس!

اهل دانشگاهم...رشته ام علافي‌ست...جيب‌هايم خالي ست...پدري دارم...حسرتش يك شب خواب! دوستاني همه از دم ناباب...و خدايي كه مرا كرده جواب... اهل دانشگاهم...قبله‌ام استاد است...جانمازم نمره!...خوب مي‌فهمم سهم آينده من بي‌كاريست...من نمي‌دانم كه چرا مي‌گويند مرد تاجر خوب است و مهندس بي‌كار...وچرا در وسط سفره ما مدرك نيست!...((چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد)) بايد از آدم دانا ترسيد!...بايد از قيمت دانش ناليد!...و به آنها فهماند كه من اينجا فهم را فهميدم!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/2/24ساعت 20:46  توسط مرد  | 

 

وقتی سر کلاس نشستم و کنار دستم یه دانشجوی دکترا نشسته و برای کشیدن چهار تا مربع که استاد پای تابلو کشیده، یه خط کش در میاره که روش عکس اسنوپیه....

حس "نیش" بهم دست میده! :))

حالا نمی گیم که این دختر خانوم هم دانشکده ای سابق بابای نادیا بودن!

 

پ.ن: فردا کنکور ارشده! یاد پارسال افتادم! و تمام اتفاقاتی که بعدش افتاد! کی فکرش رو میکرد که این سیب ارشد تو زندگی من اینقدر تو هوای روزگار چرخ بزنه؟!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/2/22ساعت 19:37  توسط مرد  |