تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

 
 مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:
 
"ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
 
مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴ ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ ۳۷ هستید.
مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.
مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟"
مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.
مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟"
مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.
 
 اضافه تر!

پ.ن: آقا من الان ناجور هنگ کردم! ترم پیش یه کلاس داشتیم که دو نفر بودیم سر کلاس و یه بار هم با استادمون رفتیم مسافرت!

بعد از امتحان استاد رو دیگه ندیدمش...الان زنگ زد بهم...زنگ زد احوال پرسی...الان اگه بابای نادیا اینجا بود... ردپای مسیح رو می دید! جالب این بود که فقط زنگ زده بود احوال پرسی و اینا خلاصه!

پ.ن: وقتی دنبال کار هستی هیچ جا کار نیست! وقتی بیخیالش میشی و میری پی درس و کارت و واحدهاتو بیشتر میگیری! هر روز کار پیدا میشه! همه شون هم دارن دنبال تو می گردن!

 

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/2/19ساعت 11:37  توسط مرد  | 

این روزها از نظر فکر بشدت فسفر می سوزونم! کلی کار برای انجام دادن و کلی تصمیم برای گرفتن! اصلاً یه لحظه هم به بی فکری نمیگذره! همش فکر...دغدغه...

گفتم بنویسم روی کاغذ که فکرم ساختار منظمی پیدا کنه! فعلاً سیزده مورد شده! البته این سیزده مورد هر کدوم انقدر شاخ و برگ داره که ترجیح دادم ادامه ندم!

من نمیدونم چه طوری میشه هم درس خوند، هم به فکر یه مقاله بود، هم تافل خوند، هم پروژه ارشد داشت، هم دنبال TA شدن بود و از همه مهمتر دنبال کار گشت و تازه وقتی کار پیدا کرد، سر کار هم رفت!

امروز یکی از استادها اومده سرکلاس میگه سرکار رفتن برای شماها اصلاً خوب نیست ولی خب از طرفی هم تا کی میخواید نون خور باباتون باشید؟!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/2/17ساعت 20:35  توسط مرد  | 

فیلم س.ن.ت.و.ر.ی رو دیدم!

جالب بودا! خوشم اومد....فقط فحش هاش یه مقداری زیاد بود! نکته اش این بود که زیرنویس انگلیسی داشت...بعد فحش هایی که توی زیر نویس می نوشت بالای ۲۲ بود :)) یه کمی فحش های زیرنویس خفن تر از فحشهای فارسیش بود! :)

من تو قضیه کپی رایت این فیلم گیرم! عذاب وجدان و اینا خلاصه....

پ.ن: دلم می خواست برم جلوش وایستم و تو چشماش نگاه کنم بگم حالم ازت بهم می خوره! ولی تصمیم گرفتم یه فرصت دوباره بهش بدم و خودم رو آروم نگه داشتم!

توی دانشگاه هر کسی رو دیدم که ظاهر موقر و متین و به نوعی مذهبی داشته، "تو زرد" از آب در اومده! دیگه دارم یواش یواش به سایه خودم هم شک می کنم!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/2/13ساعت 23:8  توسط مرد  | 

امروز قرار داشتم...ساعت نه و نیم صبح....بازهم هوای بارانی تمام نظم شهر را بهم ریخته بود و ترافیک شهری، چهره پارکینگی روباز و بزرگ به شهر داده بود....به هر ترتیبی بود می خواستم در همچین قراری که ظاهراً مهم می نمود سروقت حاضر باشم...ساعت نه و چهل و پنج دقیقه رسیدم..یک ربع برای من که اصولاً سروقت به قرارها میرسم زیاد بود ولی خب فراموش کرده بودم که قرارم در یک نهاد دولتی است...بنابراین یک ساعت پشت اتاق جناب مسئول علف زیر پایمان سبز شد تا یادمان نرود کجاییم!

بالاخره ساعت ده و نیم شرفیاب شدیم!

همانطور که حدس میزدم و انها به من نگفته بودند قرارشان برای یک مصاحبه بود...مصاحبه ای که من می دانم و انها هنوز نمیدانند که مصاحبه شونده شان اصلی ترین ویژگی خودش را از دست داده بود...من با تغییر رشته ام دیگه به کار آنها نمی امدم ولی ترجیح دادم برای تجربه یک مصاحبه در یک اداره دولتی روال عادی را طی کنم بلکه تجربه ای کسب کنم.

سوالات با معرفی من، خانواده و نزدیکانم شروع شد...از ظاهر و تیپ خانواده ام تا سفرهام و اعتقاداتم و غیره....اما داستان جایی جالب شد که رسیدیم به مسائل شرعی...فکر نمیکردم برای وارد شدن به نهادهای دولتی لازم باشه کتابهای مختلف ولایتی و اجتهادی و ادعیه رو مرور کنم....برام کمی غیرمنتظره بود که از من سوال کنند که آیا فلان جمله عربی برات آشنا است؟ (برای زیارت عاشورا بود) و حالا بگو ادامه اش چیه؟...یا این آیه مال کدام سوره است؟...یا ذکر مستحب بعد از تشهد چیه؟...یا موسیقی و فیلم مورد علاقه ات چیه؟....یا فرق ولایت و مرجع تقلید؟...یا مفهوم معاد جسمانی...یا مفهوم تبراء...یا خواندن قسمت های مختلف نماز...یا...یا....یا !

تجربه جالبی بود...هرچند نتیجه اش بی فایده است!

ولی از بعد از این ماجرا من موندم و چند سوال مهم!

- آیا تمام کسانیکه الان شاغل به کارند در نهادهای دولتی مجتهدند؟! پس این باندبازی ها و زد و بندها و اختلاس ها کار مریخی هاست؟

- آیا لازمست برای ورود هر عضوی به این مجموعه که هدف اصلیش پیشرفت مملکته، انقدر جزئیات رو بدونیم!

- آیا نماز و روزه حق الناس است که می خواهیم بدانیم؟! چقدر حق داریم از حق الله از دیگران بپرسیم؟

- بهتر نیست مصاحبه کمی، حداقل کمی هم جنبه علمی و کاری داشته باشد؟

ای بابا...فراموشش کنید...ولی از من به شما نصیحت! این نوع مصاحبه یک قانون عمومی است در تمام ادارات دولتی...هرجا بروید همین آش است و همین کاسه! پس بدانید و آگاه باشید!

و اما نکته جالب اینجا بود که وقتی سوال شد دوستانتان شما را با چه ویژگی خاصی یاد می کنند؟

گفتم خنده رو! :)

توصیه ای برای بالایی ها:

جای اینکه دیگران را مجبور کنید مثل شما فکر کنند، جوری رفتار کنید که دیگران ترغیب شوند مثل شما باشند!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/2/12ساعت 23:45  توسط مرد  | 

این فیلم "روزگار قریب" برام خیلی جالبه از چند نظر:

اول....این فیلم خیلی جالب فرهنگ گذشته مردم، مثل مکتب خانه و نظرشکن و امثالهم رو به تصویر کشیده!

دوم....این فیلم من رو به این نتیجه می رسونه که بعد از گذشت صد سال مردم هیچ فرقی نکردن!

وقتی میرزا علی اصغر میره اداره کارش رو راه نمیندازن...الان بعد از صد سال هم اگه شما کارت جایی گیر کنه...عمراً اگر کارت رو راه بندازن! تازه این به شرطیه که بتونن راه بندازن....بگذریم از اینکه عموماً به دلایل معلوم همیشه چند نفری هستن که پاس میدنت به اینور و اونور...

بگذریم حالا....

سه....به نحوه سوار شدن مردم در قطار دودی توجه کنید....صد سال گذشته و موقع سوار شدن در اتوبوس و مترو که وسایل نقلیه عمومی هستن هیچ گونه تفاوتی دیده نمیشه! (رجوع شود به میدان انقلاب و مترو صادقیه)

چهار....جهالت مردم! این جهالت و نادانی که توی فیلم گاهاً جنبه طنز پیدا می کنه واقعاً نا امید کننده است...گروهی که نیمکت مدرسه رو آتش میزنن و خلاصه از اینجور کارها....که مدرسه محل تدریس کفره و نباید بچه ها برن! الان اینا خنده آوره ولی هنوز آدمهایی هستن که در این عصر همچنان در جهل خویش سردرگمند....

پنج....شخصیت خانوم کاویانی از همه لحاظ برای من یادآوری کننده یه نفره! چه اخلاقی چه ظاهری! متاسفانه....

پ.ن: فردا صبح ممکنه اتفاق مهمی بیافته! امیدوارم خیر باشه....امیدوارم....

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/2/11ساعت 22:29  توسط مرد  | 

بعضی وقتها در خلوت تنهاییم دنبال سوالهایم می گردم...وقتی کم حوصله تر باشم دنبال جوابی برای سوالات و مشکلات روزمره...بعضی وقتها حوصله ام بیشتر است و به آینده ام فکر میکنم ... کارم ... درسم... زندگی ام و تمام آنچه را که آینده یک جوان تشکیل می دهد.

اما خیلی اوقات دنبال سوال زندگی ام می گردم...سوال هستی ام..."آخرش که چی؟"

همیشه اولین چیزی که به ذهنم می رسد داستان مرد ثروتمندی است که در شهر کار می کرد و تلاش می کرد و زحمت می کشید که بتواند در آخر عمر به آرامشی برسد که مرد روستایی از ابتدا داشت...و جوابی برای سوال بی جوابش..."آخرش که چی؟"

وقتی فکر میکنم برای آینده...برای آنچه آخرش هست به اصطلاح...سخت فکرم مشغول میشود...انصافاً سوال تاثیر گذاریست...بعضی ها جانشان را فدا کردند...بعضی چسبیدند به جانشان و مالشان....بعضی ها....هر کس یک جور عمل کرد...آخرش چه شد...همه رفتند...ما هم میرویم....پس باید فکری کرد و استفاده بهینه ای از عمر برگشت ناپذیری که هست و لحظه به لحظه به پایان نزدیک می شود...

ولی انصافاً در جوابهایی که در ذهنم مدام پرسه می زند...خیلی هایشان را بعنوان اصل های زندگیم پذیرفته ام...اصلهایی که برایشان ارزشگذاری معنوی کرده ام...نه مادی...مثل وطن...میهن...مثل نیروی ماوراء....و بعضی حرفهای خصوصی تر....

چه کسی فکر میکرد که من یه میهن پرست باشم...آنهم از نوع حاد!

برایش فکر کن...زمان بگذار...تصمیم بگیر...

"نوشته شده توسط یک ماتریالیست"

اضافه تر

همه تقصير من اينست كه خود ميدانم...كه نكردم فكری...كه تعمق ننمودم روزي...ساعتي يا آني...كه چه سان مي گذرد عمر گران...كودكي رفت به بازي ..به فراغت...به نشاط....فارغ از نيك و بد ومرگ وحيات....همه گفتند كنون تا بچه ست...بگذاريد بخندد شادان...كه پس از اين ..دگرش فرصت خنديدن نيست....من نپرسيدم هيچ.....كه پس از اين ز چه رو؟....نتوان خنديدن....نتوان فارغ و وارسته زغم ...همه شادي ديدن....همچو مرغي آزاد........
هر زمان بال گشودن...سر هر بام كه شد خوابيدن....من نپرسيدم هيچ كه پس از اين ز چه رو...بايدم ناليدن....هيچ كس نيز نگفت...زندگي چيست چرا آمده ايم....بعد از اين چند صباح...به چه سان بايد رفت؟...به كجا بايد رفت؟...با كدامين توشه...به سفر بايد رفت؟
من نپرسيدمو كس نيز مرا هيچ نگفت...نوجواني سپري گشت...به بازي ..به فراغت...به نشاط...فارغ از نيك و بدو مرگ و حيات.....بعد از آن باز نفهميدم من...كه چه سان عمر گذشت؟...ليك گفتند كه جوان است هنوز ....بگذاريد جواني بكند....بهره از عمر برد....كامروايي بكند...بگذاريد كه خوش با شد ومست...بعد از اين نيز او را عمري هست...يك نفر بانگ بر آورد كه او..از هم اكنون بايد...فكر فردا بكند...ديگري آوا داد..كه چو فردا بشود فكر فردا بكند..سوميگفت...همانطور كه ديروزش رفت ...بگذرد امروزش...همچنين فردايش...با همه اين احوال...من نپرسيدم هيچ... كه چه سان عمر گذشت...من نينديشيدم ...به چه تر تيب جواني بگذشت...آن همه قدرت ونيروي عظيم...به چه ره مصرف گشت؟...نه تفكر...نه تعمق... ونه انديشه دمي...عمر بگذشت ..به بيهودگي و مسخرگي...تو مي داني كه زكف دادم مفت...من نپرسيدم و كس نيز مرا هيچ نگفت...قدرت عهد شباب مي توانست مرا تا به خدايش ببرد...ليك بيهوده تلف گشت جواني هي هات....آن كساني كه نميدانستند ...زندگي يعني چه؟...رهنما يم بودند...عمرشان طي مي گشت بيخود و بيهوده...و مرا ميگفتند..كه چو آنها باشم..كه چو آنها دايم...فكر خوردن...فكر گشتن..فكر تامين معاش...فكر ثروت با شم
فكريك زندگي بي جنجال...فكر همسر با شم...كس مرا هيچ نگفت...زندگي ثروت نيست...زندگي داشتن همسر نيست...زندگاني كردن...فكر خود بودن...غافل ز خدا بودن نيست....اي صد افسوس كه چون عمر گذشت..معني اش مي فهميم...حال مي پندارم...هدف از زيستن اينست رفيق...من شدم خلق كه با عزمي جزم...پاي از بند هوا ها گسلم...پاي در راه حقايق بنهم...با دلي آسوده ...فارغ از حسرت و آز...در ره كشف حقايق كوشم...باده ي جرءت واميد وشهادت نوشم
...زره جنگ براي بد و ناحق پوشم...ره حق جويم و وز حق...آنچه آموخته ام بر دگران نيز نكو آموزم...شمع راه دگران باشم و با شعله ي خويش...ره نما يم به همه گر چه مرا پاسوزم...من شدم خلق كه باشم...نه چنين زايد و بي جوش وخروش....عمر بر باد و حسادت خاموش....اي صد افسوس كه چون عمر گذشت

با تشکر از مهدی

یاحق

+ نوشته شده در  2008/2/9ساعت 23:42  توسط مرد  | 

فیلم جدید کمال تبریزی در جشنواره، فیلمی است با عنوان "هميشه پاي يك زن درميان است"...فارغ از اینکه فیلم چی میگه و داستانش چیه...ولی اسمش یه حقیقته محضه!

در خلاصه داستان آمده است: «به يك خيابان باريك پر از ترافيك دقت كنيد، به اكثر قهرها و دعواي همسايه‌ها، هم محله‌ها و خانواده‌ها توجه كنيد به خيلي از جنگهاي تاريخي نگاه كنيد، حتي دعواي هابيل و قابيل را دوباره مرور كنيد، هميشه پاي يك زن درميان است.»

یاحق.

اضافه شد:

این قضیه فرستادن یه مقاله به انواع و اقسام کنفرانس ها انقدر عادی و رایجه که توش موندم! جدای اینکه انواع و اقسام این مقالات رو از آدمهای جور واجو گیر آوردم (نیش) (البته در نتایج جستجو برای مطالب خودم به اینها برخورد کردم)، علاوه بر اون یکی از استادام می گفت فلان مقاله خودتون رو تیترش رو عوض کنید و با اندکی تغییر محتوا بفرستیم یه جا دیگه! 

+ نوشته شده در  2008/2/7ساعت 11:58  توسط مرد  | 

سختی زندگی اونجاست که وقتی درونت غوغایی برپاست وانمود می کنی آرومی...وقتی داری می ترکی لبخند میزنی و برای دوستانت آرزوی روز خوش میکنی...سختیش اونجاست که نمی تونی چیزی به زبون بیاری...همشو باید خاک کنی...اگر هم نشه باید در خلوتی که کسی نیست نابودش کنی...باید سرخوش باشی...اگه دهن تر کنی و نتونی مشکلت رو توی خودت حل کنی، اونوقته که حرف اطرافیان به عنوان آخرین تیر خلاص به کلاف پیچیده توی جمجمه ات که اسمشو گذاشتی مغز شلیک میشه...واگر نتونی اعتماد کنی به نیرویی که فراتر از تو وجود داره و می تونه تمام کثافت کاری های ماتریالیستی زندگی اطرافت رو ببینه، روز به روز دنیای اطرافت چهره کثیف تر و خشن تر و بی رحم تری به خودش می گیره...دنیایی که می تونه در گرداب انحطاط فکری و پوچی غرقت کنه...در کثافتی که خودمون برای خودمون درست کردیم...

امیدوارم به روزهای بهتر آینده...مثل همیشه...تنها راه خلاصی فرار به جلوست...فرار...

"نوشته شده توسط یک ماتریالیست"

پ.ن ۱: اگه می خواین جواب کامنتها رو بدم خصوصی اش نکنید! اگرم نمی خواید که هیچ!

پ.ن ۲: در جواب هومن که میگه بلاگم شاد نیست باس بگم که دلیلش اینه که من وقتی حال ندارم می نویسم تا حال پیدا کنم! البته منظورمنوشته های "یک مرد" بود..."یک ماتریالیست" که هیچی...

پ.ن ۳: نامه زدن به برد که آقا! این آلودگی اورانیوم که تو بعضی سایت های خبری منتشر شده که توی دانشکده فنی بوده، حرف مفته!

ولی باورش سخته ها..... :)

پ.ن: من الان قاطیم! یه هفته ای میشه که سایت "ساینس دایرکت" توی دانشگاه بسته شده و ما نمی تونیم مقاله بگیریم! میریم تربیت مدرس اونجا هم قطع شده! از شریفی ها پرسیدیم اونجا هم قطع شده! پس طبیعتاً هیچ دانشگاهی نباس تو کشور وصل باشه با این حساب!

من مقاله می خوام لعنتی ها! :(

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/2/5ساعت 19:58  توسط مرد  | 

کاش آنقدر رشد کرده بودیم که از این کارها نمی کردیم!

مقاله ای در اولین کنگره ملی مهندسی نفت

مقاله ای در دهمین کنگره ملی مهندسی شیمی ایران

کاش...

یاحق.

(اضافه شد)

پ.ن: از شنیدن خبر درگذشت دکتر خشنودی بسیار متاثر شدیم. روحش شاد و یادش گرامی...

+ نوشته شده در  2008/2/3ساعت 11:0  توسط مرد  | 

یه روزی یه زمانی یه انقلابی شد تو این مملکت بعد آدمهایی در جاهایی قرار گرفتند که تخصصشان چیزی جدای از تخصص لازم برای قرار گرفتن در آنجا بود! حالا بعد از گذشت بیست و اندی سال همون آدمها در این مسندها هستند و امروز به پشتوانه تجربیات چندین ساله شان نمی توان بهشان گفت بالای چشمتان ابروست!

کاش آقای ... به ما می گفتند که اگر واقعاً تخصصشان  مهندسی کشاورزی است در نفت چه می کنند؟

کاش آقای ... به ما می گفتند که وقتی تخصصشان مهندسی برق است چرا در سابقه کاری چندین ساله شان فقط در هیئت مدیره فلات قاره و شرکت ملی حفاری و امثالهم بوده اند؟

هفته پیش داشتم آمار می گرفتم که این کسانیکه پروژه تعریف کردن توی دانشکده کی هستن و چی کاره بودن که ببینم برم سراغ کی بهتره! بعد آمار دراومده که طرف لیسانس ریاضی داره، بعد برای خودش کله گنده ای شده توی نفت!

روزگار عجیبی است نازنین! گویا باید عادت کرد به قوانین نانوشته این کشور!

امیدمان به این بود که با قانونمندتر شدن کشور بعد از شرایط بحرانی بعد از انقلاب هر مهره ای در نقطه صحیحش قرار بگیرد تا بلکه پیشرفت کنیم اما امروز وقتی می بینم دوست جوانمان با مدرک دکتری در رشته خودم در بالاترین بخش مالی یکی از بانک هاست، خوشحالم از موفقیتش اما متاسفم که هنوز هم که هنوز است هیچ کس سر جایش نیست!

پ.ن: امروز دو پست یکجا زدم! اگر نظری داشتید می توانید بصورت مستقل بفرمایید!

یاحق.

 

+ نوشته شده در  2008/1/31ساعت 23:30  توسط مرد  | 

"هوا آفتابی اما نسبتاً سرد بود. جمعیت زیادی توی صف ایستاده بودند. ماشین اومد، داشتیم سوار می شدیم که شخص به ظاهر متشخصی اومد و بدون توجه به صف از اون وسط صف رفت بقیه رو خیلی راحت کنار زد و رفت توی ماشین!

توی ماشین شروع کرد به فحش دادن...از نوع اعتراضات همیشگی.

یه دفعه منم که شاکی بودم حسابی قاطی کردم و گفتم:

آقای محترم! هر وقت دیدی مشکلی تو مملکت داریم که اذیتت می کنه و می خوای کسی رو متهم کنی، برو جلو آینه وایستا تا می تونی فحش بده! لطفاً رکیک ترین هاش رو به خودت بده....امثال تو کثافت زدن به این مملکت...هر کسی تو موقعیت خودش داره گند میزنه به مملکت به روی مبارک خودشم نمیاره بعدم تا خبری میشه شروع میکنه فحش دادن به دیگران! تویی که ابتدایی ترین فرهنگ شهری رو رعایت نمی کنی و حق مردم رو ضایع می کنی، غلط می کنی راجع به مدیریت های کلان که هیچ تخصصی راجع بهش نداری نظر میدی!"

"نقل قول از یک ماتریالیست"

پ.ن: آقا کی میگه ما مردم متمدن و با فرهنگی هستیم؟ خودش زودی حرفشو پس بگیره و الا میزنم میکشمش! اگه کسی مدعی است که ما مردم با فرهنگی هستیم، یه روز با من بیاد میدون انقلاب فرهنگ رو حالیش کنم!

 یاحق.

+ نوشته شده در  2008/1/31ساعت 23:11  توسط مرد  | 

امروز میخوام به معرفی یکی از شگفتی های  عالم خلقت بپردازم.

یکی از عجایب خلقت پرودگار عالمیان که می تونه هر جایی که زندگی می کنه، به سیستم مردم اون قسمت از هستی گند بزنه ولی از بد روزگار خورده به پست ما و چند بدبخت دیگه! این آدم انقدر اعجوبه و شگفتی ساز و البته محبوب!! بود که ما برای جشن فارغ التحصیلیمان، فیلمی ساختیم که در آن موضوعات مختلفی رو از بچه ها پرسیدیم، یکی از آیتم ها این موجود خارق العاده بود! آیتمی که هم ردیف صحن فنی، خاطره جالب، بهترین روز و خیلی چیزهای مهمتر قرار گرفت.

این دوست عزیز مسئول سایت کامپیوتر دانشکده است!

سوال این بود: "نظرتون راجع به آقای فلانی (مسئول سایت) بعنوان یکی از اموال دانشکده* چیه؟"

* علت اینه که ما هر تلاشی کردیم وضعیت مزخرف سایت رو اصلاح کنیم نتونستیم! زورمون نرسید! از اینرو معتقدیم ایشان از اموال دانشکده اند!

و البته بعضی از جوابها من باب تفهیم عمق فاجعه! (کسی باور نداره فیلم رو نشونش بدم)

آقای الف: دهن ما رو ....

آقای ب: بی مرام!

خانوم ج: بی شعور! احمق! کثافت!

و....

منتهی یکی از منحصر بفردترین آدمهایی است که در این بیست و دو سال دیدم. سایت کامپیوتر دانشکده ما ساعت کاری مشخصی نداره...هر وقت ایشون حال کنن باز میشه و هر وقت اراده کنن با خاموش کردن کامپیوترهای سایت دهن ما رو صاف می کنند. تصور کن روزهایی که ترم داره تموم میشه و همه مجبورن ساعات زیادی رو برای پروژه های مختلف وقت بگذارن، وسط کار می شنوی که آقایون و خانومها: "سایت تعطیله!"..... از اونجا که ممکنه فکر کنی عقل سلیم در اینه که کمی وقت بهت بدهند، اولش زیاد تحویل نمیگیری و فقط کمی سرعتت رو بیشتر می کنی که به غرغر هاش نرسی و کارتو ببندی! ولی سخت در اشتباهی چون ییهو برق سایت رو قطع میکنه تا برای همیشه داغ پروژه رو دلت بمونه!

این دوست عزیزمون بیشتر وقتش رو در سایت بیکاره یا داره فیلم دانلود میکنه! (حتماً خودتون می دونید که فیلم خانوادگی دانلود نمیکنن! لابد می پرسین پس چی؟ دیگه این به هوش خودتون بستگی داره!) بگذریم...بعد وقتی ازش سوال می پرسی،

می فرمایند که " سوالاتتون رو کتبی بنویسید تا در اسرع وقت به شما پاسخ داده شود"....

حالا بر می گردیم به سوال شما! سوال شما چی بوده؟

سوال شما چیزی شبیه به این بوده که چرا پرینتر کار نمیکنه؟ (احتمالاً چند ساعت دیگه باید گزارش یکی از آزمایشگاه ها رو تحویل بدهید! پس اصلاً نگران نباشید چون بیرون راحتتر برایتان پرینت می گیرند!)

اما از این نیز بگذریم! معضل اصلی در دانشکده ما پرینتر است! دوستمون از صبح که میان فعالیت های مهم مهندسی خودشون رو شروع میکنن (فعالیت هایی که در بالا ذکر شد!)، بعد شما فقط روزهای زوج می تونید پرینتر خود را شارژ کنید! اگر یه وقتی مشکلی برایتان پیش آمد و نشد، فرض کنید که روز فرد است و شارژ پرینت ندارید! یک راه برایتان باقی می ماند، آنهم اینکه دم در سایت ایستاده و با فریاد "یا عزیز الله" از مهندسینی که وارد سایت می شوند التماس کنید شارژ پرینتشان را برای شما ترنسفر کنند تا کارتان راه بیافتد! دیگه اگه کسی نبود که شارژتان کند، باید پرینتتان را فراموش کنید چون مملکت قانون دارد!!

حالا میریم سر غرغر ها!

(داخل پرانتز عارضم خدمتتون که این هومن که رفته تربیت مدرس میگه، ابتدای هر ترم، خود دانشگاه اعتبار همه دانشجویان رو برای کپی و پرینت به قیمت هر صفحه کپی ۱۵ ت و پرینت صفحه ای ۲۰ ت، به اندازه  ۳۵۰۰۰ تومن ناقابل شارژ می کند و اگر کسی بیشتر از این مبلغ نیاز داشت خودش با همان قیمت می پردازد!)

حالا بر می گردیم به دانشکده ما!

وقتی دارم پایان نامه ام رو پرینت می گیرم، مسئول سایت صداش در اومده که چه خبره...اینا چه پررو شدن! هی پرینت می گیرن! باید یه سقف بذارن که هر دانشجو هر ماه بیشتر از یه حدی پرینت نگیره که اینا پر رو نشن!!!

و اما میرسیم به کلاس های کامپیوتر که در سایت برگزار میشود! از آنجاییکه سایت کامپیوتر ما ارث پدر آقای مسئول سایت است یا شاید هم جهیزه خانومشان، هر کلاسی که در سایت برگزار شود، دانشجویان دانشکده که در آن شرکت می کنند (علیرغم اینکه همه دانشجوی همینجا هستند) باید رقمی در حد رقمی که به استاد می پردازند به مسئول سایت بدهند! بهر حال چاردیواری اختیاری! اعتراضی داری؟!

اگرم اعتراضی داری برو بمیر! چون تمام خلایق از این آدم حمایت میکند! آقازاده ای است با یک آقای همگانی!

و اما کلام آخر!

اکثر کامپیوترهای دانشکده و علی الخصوص کامپیوترهای سایت ویروس دارند اساسی! تمام مموری های ما ویروس گرفته اند!!

اکثر کامپیوترهای دانشکده امحاء و احشاء اشان بیرون است و ندرتاً سالمند!

کامپیوتر سالن سمعی بصری یه ویروسی داره که وقتی میری چیزی پرزنت کنی، ییهو وسط پرزنت یه صفحه ای باز میشه و با فونت بزرگ جمله ای می نویسه تو مایه های "I need sex" و تو وسط پرزننت، ییهو کپ می کنی همچین اسلایدی رو تو پاورپوینتت نداشتی!!!

بگذریم!

ای تف به این سایتتان! (= ر.... به این سایت ت.... تان !)

پ.ن: مشابه همین باب که عرض شد، وضعیت سلف است! که انشاا... بزودی عرض می کنم!

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/1/27ساعت 22:53  توسط مرد  | 

مدتی است نگرانم....نه برای خودم، نه برای اطرافیانم و نه برای هیچ موجود زنده ای! نگرانم برای نسل های بعد که باید زندگیشان را از هیچ شروع کنند....ما خیانتکارترین انسان ها به نسل بعد ایرانیم!

نگرانم...

بیابیم برای فرزندانمان...برای عزیزترین هایمان کاری کنیم...آنها بی گناهند....باور کن....

پ.ن صفر: دعا کنید ما در این اتوبوس های "بی آر تی" زنده بمانیم! مدتی است بدجور له می شویم! می ترسم تا چند ماه دیگه بصورت  MP3 24kps در بیایم...

پ.ن یک: چهارشنبه برای بار سوم به درخواست دکی زنگ زدم بهش که بریم برگه ها رو تصحیح کنیم...(البته خودش هی میگه فلان روز زنگ بزن هماهنگ کنیم)....بعد بازم پیچوند....به خودم گفتم بابا علیرضا! این بدبخت به چه زبونی بهت حالی کنه نمیخواد برگه هارو صحیح کنه؟! تو چرا کاسه داغتر از آش میشی؟! منتهی من دلم برای بچه ها می سوزه...تلاشم رو می کنم که حداقل مسئله ها رو براشون صحیح کنم که خیالشون راحت باشه...خودمم وجدان درد نگیرم!

یاد دوستم سالار افتادم که می گفت ترم ششم یه درسی داشتیم توی شریف، بعد روزی که حل تمرین برگه های تصحیح شده رو می بره که به استاد تحویل بده تا استاد بتونه نمره ها رو بده، ییهو می بینه استاد نمره ها رو رد کرده و کپی اش رو زده به پشت درش!

پ.ن دو: آقا عجب رقابتی است برای پروژه های ارشد....چند روز پیش یکی از اساتید گیر داده بود که بیا رو فلان موضوع با هم کار کنیم....اگه دوست نداری بیا روی یه موضوع دیگه کار می کنیم...خلاصه کلی وعده و وعید و اینا....البته اگه نمیدونستم به بقیه بچه ها هم این پیشنهادهای مصرانه از طرف بعضی های دیگه شده، به خودم شک می کردم که چه نابغه ای شدم و همه دنبالمن!.. پیش خودم گفتم آخه استادجون شما که کار ما در تخصصت نیست چرا انقدر اصرار می کنی!؟

فعلاً همین...

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/1/25ساعت 14:22  توسط مرد  | 

خواستم فراموشش کنم....خواستم ننویسم....خواستم بازگویش نکنم...اما فکر کردم مگر نه آنکه بودنمان از برای فردایی دیگر است....مگر نه آنکه هستیم تا فردایی، دوباره نظاره کنیم بودنمان در این روزها را....تا بر میزان بگذارند اعمالمان را...پس ما نیز محکوم می کنیم مانند همه آدمهایی که چند صباحی قبل در برابر انفجار مقدساتشان تنها محکوم کردند....محکوم می کنیم شکنجه های دسته جمعی در سرزمینهای قدس را....محکوم می کنیم....

حیف که فقط یادمان داده اند محکوم کنیم!

اگر امروز کودکی جانش را از دست می دهد....اگر بی گناهی نفسش بند می آید....اگر پیرمرد و پیرزنی می روند....روزی خواهد بود که دوباره فیلم تکرار می شود...اما این بار همه نگاه خواهیم کرد و دیگری تصمیم میگیرد....مطمئنم....

شاید ما را نیز به سبب محکوم کردنمان پاداشی دادند!

شاید...

+ نوشته شده در  2008/1/22ساعت 22:33  توسط مرد  |