دلم دشتی می خواهد بی صدا و خلوت برای پر کشیدن و هوار زدن...برای خالی کردن دردهای نهفته یک مرد از دلش... و بعد شاید بتوانم خدایم را دور از هر موجود زنده ای تنها بیابم و اندکی درد دل کنم و آرام شوم...آرامش؟!...سعی می کنیم بگوییم که هست اما نیست...باور کن...در شلوغی روزمرگی های زندگی های پر از تفکرات ماتریالیستیمان گمش می کنیم...همانطور که خدایمان را گم کرده ایم...شاید هم من....مرد....خدایم را گم کرده ام....شاید هم ترجیح می دهم خدایم را گمشده بیانگارم...فرار به جلو...این دل لعنتی زود به زود پر می شود... من هنوز تحمل بعضی دردها را ندارم...زیاد درد می کشم تا بزرگ شود...تا تحمل پیدا کند...تا مرد....مردی با تحملی بی حد...برای زندگی ماتریالیستی هزاره سوم...ترا می خوانم....ای آنکه آفریدی مرا در رنج و سختی...بعضی وقتها که در راحتی هستم فکر میکنم خدایم مرا فراموش کرده...شاید خل شده ام...آنوقت که درد دارم شکوه می کنم به داشتنش و آنوقت که ندارم شکوه می کنم به نبودش...این پارادوکس زندگی یک ماتریالیست امروزی است....گه گاه نتیجه میگیرم که مرا به سختی می اندازد تا باور کنم که تنها اوست که می ماند و تنها اوست که تواناست... و باقی اسباب این بازی زندگی هستند و بس...پس کمکم کن مثل همیشه...ای تویی که می مانی....تا بتوانم ... میدانی.... با تمام این دردهای ساده که مرا به آن دچار کرده ای...گه گاه به این نتیجه میرسم که من خوشبخت ترین آدم این کره خاکی هستم!....خوشبخت خوشبخت....و زندگی جاریست...به امید آنکه چهره زیباتری از زندگی برویم بگشایی....
نوشته شده توسط "یک ماتریالیست"
پ.ن: فرصتی دست داد تا نگاهی گذرا بر تمام نوشته های این وبلاگ بیاندازم...و بعضی از نظرات... مروری شد بر تمام خاطراتم از اواخر بهار امسال تا به حال....عجیب بود که چقدر بعضی صمیمیت ها کم شده....صمیمیت آدمهایی که ازشون فقط یه اسم مستعار میدونم...دنیای مجازی دنیای عجیبیه...این بهترین صفتیه که می تونم براش انتخاب کنم....در عین حال که توش آدمهای کلاش و کلاهبردار پیدا میشه ولی آدمهایی هستن که با تمام سادگی و پاکیشون...با تو در شادیها و غم ها شریک میشن...اگرچه اینم خودش یه جور شراکت مجازیه و ارزش شراکت دنیای حقیقی رو نداره ولی همین که بتونه برای لحظاتی از دنیای ماتریالیستی حقیقی بیرونم بکشه خودش کلی ارزشمنده. ولی افسوس که این گرمی ها کم شده...شایدم من فکر می کنم کم شده...در تمام این مدت آدمهایی بودند که اومدند و رفتند....یه عده زودی پسرخاله شدن...یه عده صمیمی شدن و یه عده هم کم کم کمرنگ شدن....اینم بازی روزگاره....

