تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

دلم دشتی می خواهد بی صدا و خلوت برای پر کشیدن و هوار زدن...برای خالی کردن دردهای نهفته یک مرد از دلش... و بعد شاید بتوانم خدایم را دور از هر موجود زنده ای تنها بیابم و اندکی درد دل کنم و آرام شوم...آرامش؟!...سعی می کنیم بگوییم که هست اما نیست...باور کن...در شلوغی روزمرگی های زندگی های پر از تفکرات ماتریالیستیمان گمش می کنیم...همانطور که خدایمان را گم کرده ایم...شاید هم من....مرد....خدایم را گم کرده ام....شاید هم ترجیح می دهم خدایم را گمشده بیانگارم...فرار به جلو...این دل لعنتی زود به زود پر می شود... من هنوز تحمل بعضی دردها را ندارم...زیاد درد می کشم تا بزرگ شود...تا تحمل پیدا کند...تا مرد....مردی با تحملی بی حد...برای زندگی ماتریالیستی هزاره سوم...ترا می خوانم....ای آنکه آفریدی مرا در رنج و سختی...بعضی وقتها که در راحتی هستم فکر میکنم خدایم مرا فراموش کرده...شاید خل شده ام...آنوقت که درد دارم شکوه می کنم به داشتنش و آنوقت که ندارم شکوه می کنم به نبودش...این پارادوکس زندگی یک ماتریالیست امروزی است....گه گاه نتیجه میگیرم که مرا به سختی می اندازد تا باور کنم که تنها اوست که می ماند و تنها اوست که تواناست... و باقی اسباب این بازی زندگی هستند و بس...پس کمکم کن مثل همیشه...ای تویی که می مانی....تا بتوانم ... میدانی.... با تمام این دردهای ساده که مرا به آن دچار کرده ای...گه گاه به این نتیجه میرسم که من خوشبخت ترین آدم این کره خاکی هستم!....خوشبخت خوشبخت....و زندگی جاریست...به امید آنکه چهره زیباتری از زندگی برویم بگشایی....

نوشته شده توسط "یک ماتریالیست"





پ.ن: فرصتی دست داد تا نگاهی گذرا بر تمام نوشته های این وبلاگ بیاندازم...و بعضی از نظرات... مروری شد بر تمام خاطراتم از اواخر بهار امسال تا به حال....عجیب بود که چقدر بعضی صمیمیت ها کم شده....صمیمیت آدمهایی که ازشون فقط یه اسم مستعار میدونم...دنیای مجازی دنیای عجیبیه...این بهترین صفتیه که می تونم براش انتخاب کنم....در عین حال که توش آدمهای کلاش و کلاهبردار پیدا میشه ولی آدمهایی هستن که با تمام سادگی و پاکیشون...با تو در شادیها و غم ها شریک میشن...اگرچه اینم خودش یه جور شراکت مجازیه و ارزش شراکت دنیای حقیقی رو نداره ولی همین که بتونه برای لحظاتی از دنیای ماتریالیستی حقیقی بیرونم بکشه خودش کلی ارزشمنده. ولی افسوس که این گرمی ها کم شده...شایدم من فکر می کنم کم شده...در تمام این مدت آدمهایی بودند که اومدند و رفتند....یه عده زودی پسرخاله شدن...یه عده صمیمی شدن و یه عده هم کم کم کمرنگ شدن....اینم بازی روزگاره....

 

+ نوشته شده در  2008/1/20ساعت 11:20  توسط مرد  | 

طی روزهای اخیر، دچار کمبود گاز شدیم...

نمیدونم بقیه چی فکر می کنن یا دوست دارن بابت این مشکل چه کسی رو مقصر بدونن...ولی اولین چیزهایی که به ذهن خودم رسید این بود که:

اون موقعی که دوستان مسئول به هر طریقی به تمام سوراخ سمبه های مملکت لوله گاز می برن و افتخار می کنن که همه جا گاز رسانی شده باید به فکر سرمای زمستان باشند. همیشه در طرحهای این مملکت ضعف مدیریتی هست و معلوم نیست تا کی ادامه پیدا می کنه .ضمن اینکه در ادبیات مهندسی و اقتصادی هیچ کجای دنیا تعریف نشده که ما باید به همه روستاها گازرسانی کنیم. بلکه باید در جهت رفاه مردم  "حامل های انرژی" رو در اختیارشون قرار بدیم. تا مجبور نشیم در این شرایط گاز کارخانجات رو قطع کنیم و نیروگاهها رو با سوخت جایگرین اداره کنیم.

ضمن اینکه جالبه که در این شرایط زمستانی کشور دوست و برادر ترکمنستان قیمت رو دو برابر کرده و ما هم رد کردیم و آنها هم شیر گاز را بستند....حالا ما هم گاز ترکیه رو می بندیم تا چشمش در بیاد!

و در پایان اینکه بحث تزریق گاز به مخازن قدیمی، بحثی کاملاً جا افتاده و معمول است....اما چند سالیه بحث تزریق به مخزن سراجه قم مطرح شده ولی کو تا عملی شه!

لطفاً به سال انتشار کتاب خوب دقت کنید!

 

The demand for natural gas is seasonal. During winter months, there is a much greater demand for natural gas than during the warmer summer months. To meet this variable demand, several means of storing natural gas are used in the industry. One of the best methods of storing natural gas is with the use of depleted gas reservoirs. Gas is injected during the warm summer months when there is an overabundance and produced during the winter months when there is a shortage of supply.

 Craft, B.C. and Hawkins, M.F., Jr., 1959. Applied Petroleum Reservoir Engineering. Prentice-Hall, Inc.

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/1/13ساعت 15:45  توسط مرد  | 

بنام خداوند بخشنده بخشايشگر


 

و شما سه گروه خواهيد بود! «7»

 [نخست‏] سعادتمندان و خجستگان [هستند]؛ چه سعادتمندان و خجستگانى‏! «8»

 گروه ديگر شقاوتمندان و شومانند، چه شقاوتمندان و شومانى‏! «9»

 و [سومين گروه‏] پيشگامان پيشگامند، «10»

 آنها مقرّبانند! «11»

 در باغهاى پرنعمت بهشت [جاى دارند]! «12»

 گروه زيادى [از آنها] از امّتهاى نخستينند، «13»

 و اندكى از امّت آخرين‏! «14»

سوره واقعه

 

این دو آیه آخر همیشه برام جالب بوده....

یاحق.

+ نوشته شده در  2008/1/9ساعت 17:52  توسط مرد 

هفته پیش بود که در حال دانلود کردن یه سری کتابهای تخصصی، چشمم خورد به این فایل تصویری به نام Our book از روی کنجکاوی دانلود کردم....بعد از اینکه فایل رو دیدم...به اندازه تمام قرائت هایی که از قرآن شنیدم لذت بردم....فرقی که توی قرآن خواندن این شیخ یاسین کوچک با باقی قاریان وجود داره اینه که به دلیل اینکه عربی زبان مادریش بوده، خیلی لحن جالبی داره....

بعد از برگشتنم از عمره معمولاً قرآن با صدای شیخ السدیس رو برای شنیدن ترجیح میدم چون حال و هوای اونجا رو داره و اینکه لحن خوندنش برام جالبه....ولی واقعاً اگه می تونستم تمام قرآن رو با صدای این قاری جدید گیر میاوردم...خیلی خوب می شد! فقط همین یه فایل ازش هست متاسفانه...یوتیوب و اینها هم کمکی نکرد!

پ.ن: حجم فایل ۲ مگابایت بیشتر نیست....پس می تونید به راحتی دانلود کنید...

یاحق.

 

+ نوشته شده در  2008/1/8ساعت 0:5  توسط مرد 

+ نوشته شده در  2008/1/6ساعت 9:28  توسط مرد  | 

گیر می کنم....بین دو راهی...و بلکه چند راهی....عقل راه خود را می رود و احساس و دل راه خود را....شاید فکر کنی حرفهای عاشقانه دارم برایت بازگو می کنم...اما نه...حرفم و باورم فرای از عشق است....دو راهی..یکی از دوراهی های زندگی را فرض کن....گیر می کنم در چند راهی انتخابهای کاملاً دور از هم...جانب عقل را بگیرم کارم منطقی است!... حداقل با باورها و اعتقادات خودم....ولی آیا این کافیست؟...اصل این است؟....و اگر جانب دل را بگیرم، حس خوبی ندارم...یه جور احساس نارضایتی ذاتی که با هیچ توجیه دل نمیتواند اعتراض عقل را فرونشاند....این است دوراهی های سخت زندگی...یکجور اضطراب از رفتن راه اشتباه....همیشه نسبی نیست...گاهی مطلق است برخلاف اصل مهندسی که هیج چیز مطلقی را به رسمیت نمی شناسم.... اما گاهی باید مطلق دید و مطلق فکر کرد....مثل باورهای مقدس انسان ها....فکر می کنی بتوان به مقدسات هم نسبی نگاه کرد؟....بگذرم...به جدال عقل و دلم برگردم...آنجا که جانبداری هیچکدامشان خیالم را راحت نمی کند...گویی چیزی در این میان گم است....الان که می نویسم حدسهایی برای آن گمشده می یابم ولی مطمئن نیستم....حلقه مفقوده ای برای تکمیل خوشی در زندگی....خوشی؟!...بعضی ها در هر صورت معترصند....این جور آدمها هیچ وقت صورت زیبای خوشی و نشاط را در زندگی نمی بینند و مدام در حال بد و بیراه گفتن به دیگرانند...از این آدمها متنفرم چون فقط اعصاب خودشان را خط خطی می کنند...زندگی صورت خوشی هم دارد....باید دید...هم با عقل هم با دل...خوش به حال کسی که عقل و دلش یکی است...یک راه را می رود حتی اگر به اشتباه....دیگر خیالش راحت است که برای او راه یکیست ولا غیر....بعضی وقتها فکرم به بیراهه می رود...گاهی اوقات به گذشته...وگاهی به آینده....آینده کجاست...آینده ای روزمره...آینده ای بالنده....بازی واژه هاست...آمده ایم که برویم....کجایش را تو بگو...من فقط میدانم که نخواهیم ماند....آینده را دوست دارم....برای بکر بودنش...برای ندانسته بودنش....برای گمانه زنی ها...و حتی نرسیدن به تمام خواسته هایی که عمری برایش تلاش کرده ام...باور کن که این خواستن ها و نرسیدن ها زیباست....آینده ای که می آید را خلاصه می کنیم در کار....در زندگی با همسر و بچه ها...و پول و قدرت و جاه طلبی همیشگیمان....نه...همیشگی ام...به همانهایی که عده ای آنرا آزمون الهی می دانند....به نظر تو بهترین ها با عقلشان تصمیم گرفتند یا دل؟!....

نوشته شده توسط "یک ماتریالیست"

+ نوشته شده در  2008/1/4ساعت 14:0  توسط مرد  | 

امروز روز امتحان بود...چند نکته برام تجربه جالبی بود...

مثلاً:

۱- تا وقتی پشت نیمکت ها نشستی فکر میکنی خیلی زرنگی که تقلب می کنی و لابد طرف خیلی احمق و کودنه که نمی فهمه!!! ولی وقتی اون جلو می ایستی...می بینی همه حرکات ریز بچه ها هم مشخصه...یعنی ته تابلو! فوقش سر جلسه فکر می کردم تاحالا چند دفعه پیش اومده رسوندم به رفقا لابد خیلی ضایع بوده!! و استاد هیچی نگفته!

۲- همیشه بعد امتحان ها فکر می کردم این همه ملت سوال می پرسن واقعاً این همه سوال از کجا میاد! خوشحالم که خیلی زود جوابم رو گرفتم! سوال خاصی نیست....

۳- امروز دلم سوخت! فکر کن طرف سال چهارم یا بعضاً پنجمه...تازه، اپلای هم داره می کنه که بره...بعد سوال می پرسه که چه جوری فارنهایت رو تبدیل به رانکین کنه؟! یا مثلاً ای پی آی رو چه جوری به وزن مخصوص تبدیل کنه.... این سوالات بود و من و شاخ هایی از تعجب!

و نهایتاً اینکه بعضی از این دوستان که نتونسته بودن از پس سوالات بر بیان! رفتن دارن زیرآب ما رو میزنن! عجب روزگاریه تو رو به قرآن....

پ.ن: خدا را شکر که بدون مشکل، امتحان برگزار شد و با پایان امتحان، بارش از دوشمان برداشته شد! خلاص!

پ.ن: ترم بعد، فرآیند گاز....

یاحق.

 

+ نوشته شده در  2007/12/31ساعت 22:27  توسط مرد  | 

هیچ میدانی گاه دلم هوای نوشتن های قدیم را می کند...گفتن از ناگفته ها در ناگفته ها....جایی برای باز کردن سکوت گاه به گاه و رازهای سر به مهر...برای نوشتن از سخت ترین حرفهای یک مرد...جایی برای خالی کردن دل...نه برای روده درازی های روزانه یک زندگی....برای فاش کردن ها...برای اعترافات یک معترف...به گناهی؟...شاید گناه! شاید حقیقت...شاید که هیچ...پوچی هایش...پوچی های یک مرد. دلم هوایش را می کند ولی گذشت..تمام شد...به پایان رسید تا رویاها شروع شوند...رویاهایی که همه می توانند بفهمند...بدانند....دیگر نمیشود اعتراف کرد...آخر اعتراف های روزانه را که نمی توانی به همین زودی ها بیانشان کنی...مسئولیت سنگینی است غیر از جسارتش! حتی اطلاعاتی ترین سازمان ها نیز راز های سر به مهرشان را سالهای دور برایت باز می گویند تا فقط باور کنی که آن سالها چگونه دورت زده اند و قصه دراز است...بگذریم و برویم سر داستان ساده خودمان...زندگی روزانه...ماهانه و بلکه سالانه...میروی...می آیی...میروند...می آیند....و تو...تلاشی برای فردایت....کدام فردا؟...بستگی دارد به من به تو به ما...هر کداممان فردایی داریم...یکی فردایی که به زودی می رسد...نهایتش چند سال دیگر است و دیگری فردایی دارد در افق که نمی داند که می رسد ولی ایمانش و باورش این است که میرسد...بالاخره روزی آن فردا میرسد و برای آن فردای خیالی محتملش تلاش می کند و متوسل می شود....و شاید کسی باشد که دو فردا داشته باشد...فردایی ریاضی و فردایی فیزیکی....تو چی؟ تو چند فردا داری؟...هیچ میدانی....نمیدانم...گاهی پرم از گفتن...گفتن از آنچه ناگفتنی است...گاه می توان گفت برای گوش های شنونده...گاه می توان نوشت برای چشم های خواننده و گاه می توان گذاشت و رفت، برای انها که درک می کنند...اما نه همیشه....داشتم فکر میکردم خدایی که برای خود تجسم کرده ام...خدایی است که می آزماید به سختی ها....پس به وقتش صبری لازمست و توکل به بی نهایتی لایزال تا  بتوانی از سد مشکلاتت بگذری....اثر روانی موجود فرا طبیعی خودش کمک غیر قابل انکاریست....گاه نیز امتحانت می کند به خوشی ها و موفقیت ها....که باید حواست باشد که نروی در خیالات و توهم به سرت نزند که برای خودت کسی هستی....کما اینکه توهم میزنیم....زیــــــــاد.... وآنجاست که باید بگویی نزددیکترین دوستت، یک سیلی آبدار روانه گوش مبارک کند تا بیدار شوی از توهمات بیجای روزگار... گاهی نیز قلقلکت میدهد....می فهمی؟....قلقلک....نمی توانی چوب باشی یا سنگ....باید عکس العملی داشته باشی...انفعالی یا غیر انفعالی....یا هیدرولیک فیزیک و روانت قفل می کند یا فائق می شوی و به مرحله بعد صعوی می کنی...گه گاه دوست دارم بنویسم....بی هدف...فقط برای آرامش، آرامش ذهنی پریشان و مملو از مشغولیات یک زندگی مادی....خوب است که اینها را گفتم...برای فرار از پریشانی افکارم...

نوشته شده توسط "یک ماتریالیست"

+ نوشته شده در  2007/12/26ساعت 10:35  توسط مرد  | 

 

زندگی پر از اتفاقات غیر قابل پیش بینی است و مملو از انسانهای غیرقابل پیش بینی تر!

و این چیزیه که بهش میشه گفت کنجکاوی برای کشف و شناخت چیزهای جدید یا حتی امید! به بهتر شدن و دیدن و تجربه شرایط متعالی تر!

گاه باید دید...گاه باید شنفت...گاه باید حس کرد .... و بسیار باید لذت برد...بسیار!


پ.ن: بعضی وقتها آنچنان سر آدم کلاه میره که آدم حس می کنه کلاهی که سرش رفت کلی آدم از سر تا پاشون توش جا میشن! به این گندگی....یه نمونه اش قرارداد دارسی بوده۱۳۱۳.... خدا رحمت کنه بعضی ها رو که چه خدمتی به این مردم کردن! واقعاً آدم چهار شاخ میمونه! (مطالعه تاریخ هم چیز جالبیه)

پ.ن: امروز روز خوبی بود....عالی بود....بعد از چند هفته اعصاب له شدن، و مدتی در منزل روی کتابهای زبون اصلی خیمه زدن، حالا نیاز داشتم به دوستان و کمی خنده...بحمدالله از ۴ بعدازظهر تا ۹ شب گپ زدیم و کلی کیف داد! دل همه بسوزه!

پ.ن: دچار سندرم دانلود ای بوک شدم! حدود یک گیگ ای بوک دانلود کردم!.... مرض بدیه...آدم آروم و قرار نداره...تا فایلی دانلود میشه، آدم حرص میزنه برای فایل بعدی...

پ.ن: هــــــــــــــــــــــــــــوم ! (برای ناگفتنی های فنی مخصوصاً در این روزها....)

پ.ن: اگه یه بنده خدایی هر هفته سه شنبه ها یه سه چهار تا خاطره رو برای ۵-۶ هفته متوالی عیناً تعریف کنه عکس العملتون چیه؟! تقریباً مو به مو همش رو حفظم! خوب بلت شدم....فقط جون این مرد دیگه نگو....خفه ام کردی عمو....

پ.ن: پ.ن سیاسی؟!  سانسور شد!

پ.ن: دوستان می توانند در صورت علاقه جوابیه کامنت خود را در همان قسمت مربوطه ملاحظه نمایند.

باتشکر

مدیریت وبلاگ

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/12/25ساعت 23:14  توسط مرد  |