
دیگر عادت کرده ایم....
دانشکده فنی مهد سیاست کشور!
و اما امروز نوبت سید خندان شد.... دوستش دارم!
در همین زمینه از بابای نادیا:
"تعریف دانشگاه تهران : مکانی برای فعالیت های سیاسی که در کنار این فعالیت ها هر از گاهی ( با تاکید بر گاهی) در آن درس نیز می خوانند!"
پ.ن: یادم افتاد دفعه قبل....سانسور شد!
پ.ن: سانسور شد!
پ.ن:کم کم دارم عادت می کنم...
به چی؟
به بوروکراسی اداری آموزش دانشکده...
به شلوغ بودن و تعطیلی کلاس ها در فنی....
به در بسته دانشگاه از ترس شلوغ شدن!....
به سرمای انستیتو....
به محیط کسالت آور فنی بالا....
به حرفهای جالب بعضی ها...مخصوصاً آقای....سانسور شد!
به چیزهای بهتر حتی....
مثلاْ به کتک کاری مرد و زن در خیابان...دختر و پسر....کتک کاری ها... نه که دعوای لفظی!..کتک کاری یعنی مشت و لگد!
به فحش های رکیک مردی به زن غریبه در اتوبوس و برعکس!
عادت کرده ام به فرهنگ سه هزار ساله مردمم!
عادت کرده ام به "فکر رفتن"...به اپلای....به خارج...همان فرنگ...! دانشگاه ایالتی...
عادت کرده ام به آیلتس..تافل...جی آر ای....
به ویزا...قبرس...سفارت...دبی!
بازهم بگویم!
پ.ن:سر کلاس میگه "درخت تو گر بار دانش بگیرد..............به زیر آوری چرخ نیلوفری را"
پ.ن: سر کلاس رفته گفته این آقای فلانی با این کارایی که داره می کنه و تغییر رشته نشون داد که واقعاً برای آینده اش برنامه داره...حالا ملت که از قبل به ما گیر داده بودن، حالا هم میگن تو پاتو جایی نمیذاری که جا پات محکم نباشه....همچین انگار قرارداد دارم بعد تحصیل وزیر وکیلی چیزی بشم!
البته طبیعی ام هست...اونا که نمیدونن من اگه می موندم پروژه و استاد پروژه و کار تحقیقاتی و تیم تحقیقاتی آماده ای بود و پیشنهاد بروبچ پایه و دوست داشتنی ای برای کار...
و البته بورسیه ای که درست یا غلط به فراموشی سپرده شد اونم در آخرین مرحله....
بگذریم! گاهی اوقات علایق شخصی با آدم چه می کند....
پ.ن: سر کلاس فکر کن، آبدارچی چایی میاره...دور همی با استاد بخوریم! خیلی خنده میشه...اینم از مزایای کلاس سه نفره!
پ.ن: بعضی وقتها به این فکر میکنم آیا روزی می رسد که بتوانم فراموشش کنم؟....نمیشه!نمی تونم...شاید زمان کمک کنه...ولی فقط "شاید "!!
یاحق.