یکشنبه ششم آبانماه:
از صبح که کلاس حفاری داشتم تا ظهر، بعدشم گوله کردم و رفتم پایین خدمت رفقا! سر ظهر رفتم پیش حسابداری دانشگاه که دو هفته ای بود که در به در دنبالم بود....رفتم و گفت دکتر یه مبلغی برای شما در نظر گرفته...منتهی این مبلغ ۱۰۰ تومانه و من الان فقط یه تراول چک ۲۰۰ تومانی دارم! فکر کنم انتظار داشت من بگم پس بعدا میام بگیرم ولی از اونجایی که پول لوح تقدیر های جشن دستم بود یه صدی بهش دادم و چک رو گرفتم! حالا فکر میکنه من چه مایه دارم....
ولی در مورد این پول خیلی فکر کردم....آخه من واقعاً تو این مدت کاری تو آزمایشگاه نکردم و این دکی هم فقط به سه نفر تو آزمایشگاه پول میده که یکیش منم! باسه خودم کلی جالب بود.
خلاصه بعد از ظهر یکشنبه هم کلی کار داشتیم برای جشن...یه مقداری از فیلم اساتید رو میکس کردیم و یه سری آهنگ برای روز جشن با بابای نادیا انتخاب کردیم! طرفای ساعت ۹-۱۰ رسیدیم خونه!
دوشنبه هفتم آبانماه:
از صبح کلاس نداشتم و با امیرو رفتیم برای میکس فیلمها! ولی این برنامه پریمیر خیلی اذیتمون کرد و تا ساعت دو هیچ کاری از پیش نرفت! بعد از ظهر من رفتم دنبال لوح تقدیر بچه ها و امیرو رو فیلم کار می کرد! یه کارای خوبی رو فیلم اساتید انجام شد ولی همه از دست من شاکی بودن و می گفتن امروز عصبی هستی! نمیدونم ولی فکر کنم علتش فشار ناشی از پیش نرفتن کار ادیت فیلم ها بود...بگذریم که بعضی هم دوره ای ها هم سر این قضیه فیلم کلی بی شعوریشون رو نشون دادن! انقدر که وقتی فکر کردم به این چهار سال گفتم بابا حق داشتیم انقدر با هم سرد باشیم...آخه چقدر بی شعور و نفهم!! بگذریم....
دوشنبه هم تا پاسی از شب مشغول ادیت فیلم و تیتراژ پایانی بودم...تیتراژی که علیرغم تلاشی که براش شد هیچوقت به خوبی دیده نشد!
سه شنبه هشتم آبانماه:
از هشت تا دوازده انستیتو نفت سر کلاس زمین شناسی! بعد از کلاس دوباره با کله رفتم پایین و کلاس مخزن رو پیچوندم! تا بلکه فیلم اساتید رو تموم کنیم. کارمون رو از ۱ شروع کردیم و فکر کنم تا ساعت ۹ شب جز برای بعضی کارهای ضروری کلاسی که درش کار می کردیم رو ترک نکردیم! حتی ناهارمون رو هم تو کلاس بودیم! البته ناگفته نماند که کلی خوش گذشت با همه اعصاب خرد کنی هاش! شب هم شام رو دور هم روبروی فنی زیر چراغ خوردیم!!
چهارشنبه نهم آبانماه:
صبح به خیال خودم کلاس استخراج رو پیچوندم ولی بعد که فهمیدم قرار نبوده تشکیل بشه کلی خوشحال شدم! ولی مجبور شدم ریاضی رو بپیچونم . تمرینشم ننوشتم!
دوباره از صبح نشستیم تو همون کلاس کذایی و ناهارمون رو هم مجدداً تو کلاس خوردیم تا ۳:۴۵ که دیگه رفتیم برای پوشیدن لباس های فارغ التحصیلی! در این مدت همه فیلم ها آماده شد و پاورپوینت "ترین ها" هم ساخته شد و خیلی کارهای دیگه!
البته برنامه این بود که عکس دسته جمعی بگیریم جلوی سر در دانشگاه ولی به علت تعداد خیلی زیاد بچه ها و اینکه کنترل و مرتب کردنشون کار حضرت فیل بود به عکسی از داخل راضی شدیم ولی فکر میکنم عکسمون جلوی سر در فنی بهتر شده باشه چون اونجا پله داشت و مرتب کردن بچه ها راحت تر بود! (هنوز عکس ها رو ندیدم و نمیتونم نظر بدم) البته عکاس هم برای هر عکس نیاز داشت ۵ دقیقه کسی جمب نخوره که اینم کلی مسخره بود!
و اما جشن:
قرار بود جشنمون ساعت ۵ شروع بشه اما به دلیل برگزاری کلاسی در ساعت ۲-۴ در رجب بیگی، ما نتونستیم لپ تاپ هامون رو چک کنیم و لذا با مشکل نویز صدا و تصویر همراه شدیم که مراسم رو ۲۰ دقیقه ای به تاخیر انداخت ولی بالاخره شروع شد...با خواندن قرآن و سخنرانی رییس دانشکده و مسئول کانون و به همین ترتیب. در این مدت ما مشغول کار در بیرون سالن بودیم. وقتی فیلمی که توی آخرین افطاری از بچه ها گرفته بودیم، پخش می شد اومدم که ببینم عکس العمل حاضرین در برابر فیلمی که من درستش کرده بودم چیه....البته همونجا پای یه لپ تاپ باید پاورپوینت "ترین ها" رو هم آماده می کردم! جالب بود...عکس العمل ها رضایت بخش بود...بعد از اون دیگه مجبور شدم برای شمارش آرای "ترین ها" بریم بیرون رجب بیگی و این شد که موسیقی و اینها رو از دست دادیم. بعدا شنیدم که فیلم اساتید هم که باز کار خودمون بود کلی باعث خنده اساتید شده و کلی حال کردن. مراسم با پخش فیلمی از فنی و برگزاری مراسم "ترین ها" و روی سن آوردنشون و اهدای لوح به دانشجویان و اساتید ادامه پیدا کرد و نهایتا با سوگند مهندسی تقریبا تموم شد!
چیزی که متعجبمون کرد این بود که اگرچه ما تمام تلاشمون رو کرده بودیم که مراسم در کل بتونه همه رو راضی نگه داره از استاد گرفته تا دانشجو و خانواده اش رو ولی هیچ وقت فکر نمیکردیم همه اساتید بیان و همه شون از اول تا آخر بنشینن و هیچ کدوم از خانواده ها جز برای لحظاتی مراسم رو از دست ندن! این عالی بود. تشکر اساتید از ما هم کلی خوشحالمون کرد!
تقریبا همه چیز عالی بود به جز یه صحنه که به نظرم تمام تلاشهامون توسط یه بدخواه تحقیر شد ولی همه چیز خوب بود و ما راضی!
بعد از جشن:
بعد از تموم شدن مراسم دوباره رفتم لباس پوشیدم و شروع کردیم عکس گرفتن با دوستان و خانوده! بعد از اینکه مهمانها هم رفتن، ما کلی عکس تکی و دسته جمعی گرفتیم! این "ما" تقریبا بروبچه های برگزاری بودن! بعدشم جمع و جور کردن لباس ها ادامه پیدا کرد و تا مرتب شدن سالن و اینها ساعت ۱۰:۳۰ شد و ما تونستیم بریم منزل!
پنج شنبه دهم آبانماه:
از ۵ پا شدم و شروع کردم به بستن بار سفر! باید میرفتم سمنان!!!
ساعت ۷ خودم رو رسوندم به فنی امیرآباد که محل قرار بود! سه تا دانشجو بودیم و یه استاد جالب! با یه پژو که خودش گرفته بود ما رو برد تا ایوانکی! از شاهرود هم یکی از دانشجوهای ۱۵ سال پیش استادمون که حالا خودش از اساتید دانشگاه شاهرود بود اومد ایوانکی دنبالمون و ما رو برد سمنان! مرامش جالب بود...خلاصه طرفای ۱۲ رسیدیم سمنان ولی سریع وسایلمون رو گذاشتیم مهمانسرا و رفتیم شهمیرزاد!
عجب جایی بود! تو هوای گرم سمنان هوایی داشت در حد پلنگ! سردت می شد! منطقه ای به غایت خوش آب و هوا! کنار رودخونه غذا خوردیم و نمازی و استراحتی اندک! نماز اونجا کنار رودخونه آدم رو یاد اون آهنگ عصار می انداخت که میگه "نماز عشق خواندیم" و خلاصه آره!
بعدشم رفتیم سراغ سنگهای اون منطقه تا بازدید زمین شناسی رو انجام بدیم! الحق که دیدنی بود و بسیار عالی! کلی به دردخور بود....
ساعت ۵ هم رسیدیم سمنان و دیگه برنامه خاصی نداشتیم تا شب! تا شب در مورد مسائل مختلف سیاسی و اقتصادی و اجتماعی بحث کردیم!
جمعه یازدهم آبانماه:
ساعت ۱۰ حرکت کردیم و ۱ رسیدم خونه! در تمام این دو روز مدام به جشن فکر کردم...خوبی ها و بدی هاش! ولی چون زیاد هم صحبتی نداشتم حوصله ام سر رفته بود. خلاصه ساعت ۴ بعد از ظهر به مخم زد که یه قراری باسه شام بذاریم ولی فکر نمیکردم که کسی بیاد! ولی وقتی زنگ زدم و اس ام اس! همه جواب مثبت دادن! این "همه" یعنی واقعاً همه! فکرشم نمیشد کرد که ساعت چهار بگی ساعت شش میریم بیرون و همه بیان! فکر کن برای یه کوه ساده از دو هفته قبل میگیم، به زور ۶-۷ نفر بیان ولی اینجا دو ساعته بالای ده نفر جمع شدیم! شبی بود عالی و خاطره انگیز! خیلی خوش گذشت! به قول بچه ها همگی دلمون برای اون روزهای سخت گذشته تنگ شده بود و ....
بگذرم! مهم این بود که ما موفق شدیم و کارمون موفقیت آمیز تموم شد و با همه سوتی هاش مراسم خوبی بود، ضمن اینکه اولین تجربه ما و حتی دانشکده بودو و اینها چیزیه که باید به خاطرش خدا رو شکر کرد و مهمتر از اون تیم یکدست ما بود! دست همشون درد نکنه.
حالا من موندم و یه سری رفقای خوب و یکدست و کلی درس نخوانده!
هفته دیگه باید یه سمینار ارائه بدم از یه مقاله ۲۷ صفحه ای! خدایا کمک کن!
یاحق.
اضافه تر گشت:
از دیدن خبر مراسم دانش آموختگی ما در سایت کانون فارغ التحصیلان دانشکده فنی بسیار مشعوف گشتم!