تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

وقتی بارون میاد!

وقت داری زیر بارون راه بری! با خودت فکر کنی! تنهای تنها! به هر چی که دوست داری! زیر بارون آرامش بگیری و تمام فکرای خوبت رو با ویراژ یه ۲۰۶ که از یه گودال آب رد میشه و خیست میکنه نتیجه گیری کنی!

اگرچه همیشه به خاطر خیس شدن عینک مبارک و نبودن برف پاک کن برای عینک فراری بودم و از دلگیری هوای ابری ناله کردم ولی باران آرامش خاصی داره! خصوصاً اگه مجبور شی به خاطر ترافیکی که با یه نم ساده کل شهر رو فرا می گیره، مسیری رو پیاده بری!

یه عالمه فکر!


پ.ن: از اینکه فردا امتحان ریاضی دارم با سخت گیرترین استاد ریاضی دانشکده و بدون هیچ انگیزه ای می خوام امتحان بدم و هیچی بلد نیستم، حس بدی دارم! یه جور عذاب وجدان!

پ.ن: ما بالاخره پس از هفتصد خوان که تنها به چند موردش در این بلاگ اشاره شد، موفق شدیم نامه مان را بدست صاحبش برسانیم! می گفت هفته دیگه بهم زنگ بزن که بگم کی بیای برای ثبت نام! حرف از هفته دیگه زد ولی شاید نمیدونست که ما دو ماهه می شنویم هفته دیگه تمومه!!

پ.ن: نمره کارآموزیمان که بعد از ۵۴ روز تاخیر رد شد و فردا قبل از امتحان!! میرم که خودم رو فارغ التحصیل کنم البته اگه خدا بخواهد و بنده هاش بگذارن!

پ.ن: حرکت خیریه فروش کتاب و کالاهای فرهنگی کار جالبی بود در دانشکده فنی! خوشمان آمد! یک سی دی علیزاده هم خریدیم که بسیار توجهمان را جلب نمود!

پ.ن: دیشب طی ضیافتی از دست اندر کاران مسابقات چند هفته پیش در فنی تقدیر شد و ما بعنوان سال بالایی های عضو کمیته با کمال افتخار سالن را به گند کشاندیم! از بس کثافت کاری کردیم! آنقدر که وصفش در این بلاگ آبرویمان را خواهد برد! بگذریم بهتر است! ولی تقدیرشان هرچند ساده، اما به جا و تحسین برانگیز بود!

پ.ن: در گیر و دار کارهای زیاد این روزها دیدن فیلم "اتوبوس شب" هم از آن حکایت هاست! توصیه می کنم مثل همیشه! و اما سوال....

نمیدونم چرا تو این  چند سال هر وقت فیلمی دیدم که ارزش پول بلیت سینما رو داشته به نظر خودم، فیلمی از دفاع مقدس بوده؟!

پ.ن: این روزها خوشحالم! خدا رو شکر! دلیل خاصی هنوز نداره ولی وقتی دلیلی برای ناراحتی نیست باید شاد بود و خوب زیست!

پ.ن: حل تمرین بودن هم حاشیه های جالبی داره!! (نیست که مردمی هستیم! در کلاس ما حاضر غایب و اینجور اراجیف معنایی ندارد!)

یاحق. 

 

+ نوشته شده در  2007/11/20ساعت 21:46  توسط مرد  | 

اینها را می نویسم برای خنده! دیگر از ما گذشت که فحش رو به در و دیوار بکشیم! وقتی این ها را برای ابوی توضیح دادم، اشاره کردن به اینکه امیدوارم شما ها که انقدر دیدتون باز و دنبال عدالت و کار و تلاش هستین وقتی رفتین در محیط های کاری این مملکت، تحت تاثیر فساد و بوروکراسی اداری قرار نگیرید و بالعکس محیط رو تحت تاثیر خودتون قرار بدید!

به امید آن روز!


یک بنده خدایی تعریف می کرد وقتی ارشد قبول شده آموزش دانشگاه ارشد، نامه میزنه به نظام وظیفه و وضعیت ایشون رو جویا میشه و رو حساب این نامه، کلی این بنده خدا وقتش تلف میشه. دلیلشونم این بوده که نامه وضعیت نظام وظیفه ایشون از دانشگاه لیسانسش نیومده بوده. نکته جالب این بود که دانشگاه لیسانس و ارشد این بنده خدا یکی بود!!!

اینجا دانشگاه تهران است!

سوم مهر استاد بنده، طی یک نامه رسمی نمره کارآموزی بنده رو به آموزش دانشکده (انقلاب) اعلام کردن! امروز ۲۲ آبان است و هنوز نمره من به آموزش دانشکده (امیرآباد) اعلام نشده و ما همچنان دانشجوی لیسانس هستیم!

اینجا دانشگاه تهران است!

مسئول آموزش میگفت چون هنوز نمره کارآموزی ات نیومده، امسال نمی تونی در جشن فارغ التحصیلی که خود دانشگاه برگزار میکنه شرکت کنی! برو باسه سال بعد!**

** البته من کلی خوشحال شدم چون سال بعد تعداد بیشتری از دوستام فارغ میشن و بیشتر میشه خوش گذروند! اما در هر صورت:

اینجا دانشگاه تهران است!

آموزش در تابستانی که گذشت گفت اگه تا ۳۱ مرداد از پروژه ات دفاع کنی در رنکینگ ورودی های خودت قرار می گیری و مثلاً میگن نفر nام این دور هستی، ولی اگه 1 شهریور دفاع کنی باید بری بز چرونی!

اینجا دانشگاه تهران است!

گواهی معدل خواستیم، بعد از یک ماه گفت نامه شما گم شده و لطفاً دوباره درخواست بدید! دوباره نوشتیم، بازهم گم شد! البته دیگه نیازی به گواهی نبود! علت درخواست از بین رفته بود.

اینجا دانشگاه تهران است!

تا زمانی که دانشجوی دانشکده فنی (انقلاب) بودم برای کارهای آموزشی باید میرفتیم امیرآباد! حالا که دانشجوی امیرآباد شده ایم برای کارهای آموزشی (بدون استثنا) باید به انقلاب مراجعه کنیم!

اینجا دانشگاه تهران است!

یک ماه است منتظریم تا جناب دکتر جواد! نامه مان را امضا کند! حالا که با هزار سلام و صلوات این لطف رو در حق ما کرده و خلاصه کلی منت! تازه فهمیدیم که به پیوست نامه باید ظرفیت ارشد هم ارسال میشده که نشده!(لطفا فکر نکنید اینها عمدی است! همه ناشی از سهو است و بس!) خلاصه به ما گفتند بروید تا شاید در یکماه آینده پیوست مذکور ارسال شود! کاش نامه های اداری را می شد با خط ویژه اتوبوس بفرستیم که انقدر در ترافیک نماند!

اینجا دانشگاه تهران است!

قرار بود برای بازدید بریم سمنان! دانشگاه به علت تعداد کم دانشجویان با بازدید مخالفت کرد و گفت ماشین های دانشگاه بنزین ندارند!!!! اما استاد انقدر مرام داشت که ما رو با خرج خودش برد!

اینجا دانشگاه تهران است!

می خواستیم برای جشن فارغ التحصیلی سالن دانشکده رو بگیریم! یکی از این دکی ها که مسئول بود می گفت با اینکه اون زمانی که می خواهید سالن خالیه و ما برنامه ای نداریم ولی سالن رو هر روزی بتونیم بهتون میدیم جز اون روزی که شما ملت رو دعوت کردین!

اینجا دانشگاه تهران است!

پ.ن: خلاصه من نمیدونم چرا میگن فنی دانشجو سالاریه! فعلاً مدتیه بدجور داریم با ساز اینا می رقصیم!

پ.ن: چند وقتیه با هرکی سلام علیک می کنیم! بوی نافرم سیگار به مشام میرسه!

پ.ن: دکی همچی در مورد کراک و کریستال بین بچه های خوابگاهی یکی از دانشگاهها صحبت می کرد که انگار سیگاره! حالا نمیدونم تا چه حد درسته!!

پ.ن: بالاخره عکس های جشن به دستمان رسید! چیز جالبی نیست که قابل انتشار باشد! منتظر نباشید.

پ.ن: در پناه خدا!

 

+ نوشته شده در  2007/11/13ساعت 21:15  توسط مرد  | 

نمیدونم تاحالا دقت کردین یا نه!

اگه خطی که دو تا مردمک چشمت دنبال می کنن رو امتداد بدی به یه نقطه میرسی که من اسمش رو گذاشتم نقطه کانونی!! حالا وقتی با یه نفر صحبت می کنی، اگه طرف از نقطه کانونی جلوتر بیاد، میره رو اعصاب! تحمل این وضعیت از نظر روانی یعنی عدم تعادل! برای رسیدن به تعادل مجبور می شی یه قدم بری عقب!

من حتی فقط اگه بتونم این نکته رو به یکی از دخترها یاد بدم خودش کلی ارزشمنده! البته همه اینجوری نیستن ولی بعضا دیده شده!

پ.ن: ارائه سمینار عالی بود و اگرچه زیاد انگیزه نداشتم براش ولی از سمینارم کلی راضی می باشم!

پ.ن: ساعت ۷:۳۰ تا ۸ شب جلوی فنی بدمینتون حال میده در حد گودزیلا!

پ.ن: پستی که الان خوندین خیلی ربطی به این روزها نداره ولی چند مرتبه تکرار شده بود قدیما و خودم این ایده برام همیشه جالب بوده که واقعاً چرا؟! اینجورین اینا!

پ.ن: من دلم کوه میخواد!

پ.ن: من استرس دارم! هفته دیگه امتحان ریاضی پیشرفته است و من هیچی بلد نیستم این هیچی تنها چیزی است در عالم موجودیت که معنی مطلق میده! من مطلقاً چیزی بلد نیستم!

پ.ن: نیاز به کمی آرامش دارم! همین....چیزی که فعلا زیاد ازش خبری نیست!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/11/11ساعت 22:51  توسط مرد  | 

خدایا بابت هر آنچه با علم و حکمتت در اختیارم گذاشتی و هر آنچه از من دور ساختی شکر!

همین و بس!

پ.ن: پست قبلی پست بسیار تندی بود که فکر میکنم جلوه خوبی نداشت! ناشکری! حذفش کردم!

+ نوشته شده در  2007/11/11ساعت 4:34  توسط مرد  | 

 

چه زود دلتنگ شدم...خیلی زود دیر می شود! خیلی زود...

فلسفه عکاسی اگرچه ثبت خاطرات است اما این ذهنمان هر بار، با دیدن عکس های گذشته غم عالم بر سرش خراب می شود!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/11/8ساعت 14:49  توسط مرد  | 

با اجازه مریم خانوم داستان، در نوشته آقا حنان!

 

 

 

در گذرگاه زمان، خیمه شب بازی دهر،

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

عشق ها می میرند، رنگها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ،

دست ناخورده به جا می مانند.

 

پ.ن: با علوم تجربی میشه به خدا رسید!

+ نوشته شده در  2007/11/6ساعت 21:22  توسط مرد  | 

یکشنبه ششم آبانماه:

از صبح که کلاس حفاری داشتم تا ظهر، بعدشم گوله کردم و رفتم پایین خدمت رفقا! سر ظهر رفتم پیش حسابداری دانشگاه که دو هفته ای بود که در به در دنبالم بود....رفتم و گفت دکتر یه مبلغی برای شما در نظر گرفته...منتهی این مبلغ ۱۰۰ تومانه و من الان فقط یه تراول چک ۲۰۰ تومانی دارم! فکر کنم انتظار داشت من بگم پس بعدا میام بگیرم ولی از اونجایی که پول لوح تقدیر های جشن دستم بود یه صدی بهش دادم و چک رو گرفتم! حالا فکر میکنه من چه مایه دارم....

ولی در مورد این پول خیلی فکر کردم....آخه من واقعاً تو این مدت کاری تو آزمایشگاه نکردم و این دکی هم فقط به سه نفر تو آزمایشگاه پول میده که یکیش منم! باسه خودم کلی جالب بود.

خلاصه بعد از ظهر یکشنبه هم کلی کار داشتیم برای جشن...یه مقداری از فیلم اساتید رو میکس کردیم و یه سری آهنگ برای روز جشن با بابای نادیا انتخاب کردیم! طرفای ساعت ۹-۱۰ رسیدیم خونه!

دوشنبه هفتم آبانماه:

از صبح کلاس نداشتم و با امیرو رفتیم برای میکس فیلمها! ولی این برنامه پریمیر خیلی اذیتمون کرد و تا ساعت دو هیچ کاری از پیش نرفت! بعد از ظهر من رفتم دنبال لوح تقدیر بچه ها و امیرو رو فیلم کار می کرد! یه کارای خوبی رو فیلم اساتید انجام شد ولی همه از دست من شاکی بودن و می گفتن امروز عصبی هستی! نمیدونم ولی فکر کنم علتش فشار ناشی از پیش نرفتن کار ادیت فیلم ها بود...بگذریم که بعضی هم دوره ای ها هم سر این قضیه فیلم کلی بی شعوریشون رو نشون دادن! انقدر که وقتی فکر کردم به این چهار سال گفتم بابا حق داشتیم انقدر با هم سرد باشیم...آخه چقدر بی شعور و نفهم!! بگذریم....

دوشنبه هم تا پاسی از شب مشغول ادیت فیلم و تیتراژ پایانی بودم...تیتراژی که علیرغم تلاشی که براش شد هیچوقت به خوبی دیده نشد!

سه شنبه هشتم آبانماه:

از هشت تا دوازده انستیتو نفت سر کلاس زمین شناسی! بعد از کلاس دوباره با کله رفتم پایین و کلاس مخزن رو پیچوندم! تا بلکه فیلم اساتید رو تموم کنیم. کارمون رو از ۱ شروع کردیم و فکر کنم تا ساعت ۹ شب جز برای بعضی کارهای ضروری کلاسی که درش کار می کردیم رو ترک نکردیم! حتی ناهارمون رو هم تو کلاس بودیم! البته ناگفته نماند که کلی خوش گذشت با همه اعصاب خرد کنی هاش! شب هم شام رو دور هم روبروی فنی زیر چراغ خوردیم!!

چهارشنبه نهم آبانماه:

صبح به خیال خودم کلاس استخراج رو پیچوندم ولی بعد که فهمیدم قرار نبوده تشکیل بشه کلی خوشحال شدم! ولی مجبور شدم ریاضی رو بپیچونم . تمرینشم ننوشتم!

دوباره از صبح نشستیم تو همون کلاس کذایی و ناهارمون رو هم مجدداً تو کلاس خوردیم تا ۳:۴۵ که دیگه رفتیم برای پوشیدن لباس های فارغ التحصیلی! در این مدت همه فیلم ها آماده شد و پاورپوینت "ترین ها" هم ساخته شد و خیلی کارهای دیگه!

البته برنامه این بود که عکس دسته جمعی بگیریم جلوی سر در دانشگاه ولی به علت تعداد خیلی زیاد بچه ها و اینکه کنترل و مرتب کردنشون کار حضرت فیل بود به عکسی از داخل راضی شدیم ولی فکر میکنم عکسمون جلوی سر در فنی بهتر شده باشه چون اونجا پله داشت و مرتب کردن بچه ها راحت تر بود! (هنوز عکس ها رو ندیدم و نمیتونم نظر بدم) البته عکاس هم برای هر عکس نیاز داشت ۵ دقیقه کسی جمب نخوره که اینم کلی مسخره بود!

و اما جشن:

قرار بود جشنمون ساعت ۵ شروع بشه اما به دلیل برگزاری کلاسی در ساعت ۲-۴ در رجب بیگی، ما نتونستیم لپ تاپ هامون رو چک کنیم و لذا با مشکل نویز صدا و تصویر همراه شدیم که مراسم رو ۲۰ دقیقه ای به تاخیر انداخت ولی بالاخره شروع شد...با خواندن قرآن و سخنرانی رییس دانشکده و مسئول کانون و به همین ترتیب. در این مدت ما مشغول کار در بیرون سالن بودیم. وقتی فیلمی که توی آخرین افطاری از بچه ها گرفته بودیم، پخش می شد اومدم که ببینم عکس العمل حاضرین در برابر فیلمی که من درستش کرده بودم چیه....البته همونجا پای یه لپ تاپ باید پاورپوینت "ترین ها" رو هم آماده می کردم! جالب بود...عکس العمل ها رضایت بخش بود...بعد از اون دیگه مجبور شدم برای شمارش آرای "ترین ها" بریم بیرون رجب بیگی و این شد که موسیقی و اینها رو از دست دادیم. بعدا شنیدم که فیلم اساتید هم که باز کار خودمون بود کلی باعث خنده اساتید شده و کلی حال کردن. مراسم با پخش فیلمی از فنی و برگزاری مراسم "ترین ها" و روی سن آوردنشون و اهدای لوح به دانشجویان و اساتید ادامه پیدا کرد و نهایتا با سوگند مهندسی تقریبا تموم شد!

چیزی که متعجبمون کرد این بود که اگرچه ما تمام تلاشمون رو کرده بودیم که مراسم در کل بتونه همه رو راضی نگه داره از استاد گرفته تا دانشجو  و خانواده اش رو ولی هیچ وقت فکر نمیکردیم همه اساتید بیان و همه شون از اول تا آخر بنشینن و هیچ کدوم از خانواده ها جز برای لحظاتی مراسم رو از دست ندن! این عالی بود. تشکر اساتید از ما هم کلی خوشحالمون کرد!

تقریبا همه چیز عالی بود به جز یه صحنه که به نظرم تمام تلاشهامون توسط یه بدخواه تحقیر شد ولی همه چیز خوب بود و ما راضی!

بعد از جشن:

بعد از تموم شدن مراسم دوباره رفتم لباس پوشیدم و شروع کردیم عکس گرفتن با دوستان و خانوده! بعد از اینکه مهمانها هم رفتن، ما کلی عکس تکی و دسته جمعی گرفتیم! این "ما" تقریبا بروبچه های برگزاری بودن! بعدشم جمع و جور کردن لباس ها ادامه پیدا کرد و تا مرتب شدن سالن و اینها ساعت ۱۰:۳۰ شد و ما تونستیم بریم منزل!

پنج شنبه دهم آبانماه:

از ۵ پا شدم و شروع کردم به بستن بار سفر! باید میرفتم سمنان!!!

ساعت ۷ خودم رو رسوندم به فنی امیرآباد که محل قرار بود! سه تا دانشجو بودیم و یه استاد جالب! با یه پژو که خودش گرفته بود ما رو برد تا ایوانکی! از شاهرود هم یکی از دانشجوهای ۱۵ سال پیش استادمون که حالا خودش از اساتید دانشگاه شاهرود بود اومد ایوانکی دنبالمون و ما رو برد سمنان! مرامش جالب بود...خلاصه طرفای ۱۲ رسیدیم سمنان ولی سریع وسایلمون رو گذاشتیم مهمانسرا و رفتیم شهمیرزاد!

عجب جایی بود! تو هوای گرم سمنان هوایی داشت در حد پلنگ! سردت می شد! منطقه ای به غایت خوش آب و هوا! کنار رودخونه غذا خوردیم و نمازی و استراحتی اندک! نماز اونجا کنار رودخونه آدم رو یاد اون آهنگ عصار می انداخت که میگه "نماز عشق خواندیم" و خلاصه آره!

بعدشم رفتیم سراغ سنگهای اون منطقه تا بازدید زمین شناسی رو انجام بدیم! الحق که دیدنی بود و بسیار عالی! کلی به دردخور بود....

ساعت ۵ هم رسیدیم سمنان و دیگه برنامه خاصی نداشتیم تا شب! تا شب در مورد مسائل مختلف سیاسی و اقتصادی و اجتماعی بحث کردیم!

جمعه یازدهم آبانماه:

ساعت ۱۰ حرکت کردیم و ۱ رسیدم خونه! در تمام این دو روز مدام به جشن فکر کردم...خوبی ها و بدی هاش! ولی چون زیاد هم صحبتی نداشتم حوصله ام سر رفته بود. خلاصه ساعت ۴ بعد از ظهر به مخم زد که یه قراری باسه شام بذاریم ولی فکر نمیکردم که کسی بیاد! ولی وقتی زنگ زدم و اس ام اس! همه جواب مثبت دادن! این "همه" یعنی واقعاً همه! فکرشم نمیشد کرد که ساعت چهار بگی ساعت شش میریم بیرون و همه بیان! فکر کن برای یه کوه ساده از دو هفته قبل میگیم، به زور ۶-۷ نفر بیان ولی اینجا دو ساعته بالای ده نفر جمع شدیم! شبی بود عالی و خاطره انگیز! خیلی خوش گذشت! به قول بچه ها همگی دلمون برای اون روزهای سخت گذشته تنگ شده بود و ....

بگذرم! مهم این بود که ما موفق شدیم و کارمون موفقیت آمیز تموم شد و با همه سوتی هاش مراسم خوبی بود، ضمن اینکه اولین تجربه ما و حتی دانشکده بودو و اینها چیزیه که باید به خاطرش خدا رو شکر کرد و مهمتر از اون تیم یکدست ما بود! دست همشون درد نکنه.

حالا من موندم و یه سری رفقای خوب و یکدست و کلی درس نخوانده! 

هفته دیگه باید یه سمینار ارائه بدم از یه مقاله ۲۷ صفحه ای! خدایا کمک کن!

یاحق.


اضافه تر گشت:

از دیدن خبر مراسم دانش آموختگی ما در سایت کانون فارغ التحصیلان دانشکده فنی بسیار مشعوف گشتم!

 

+ نوشته شده در  2007/11/4ساعت 9:19  توسط مرد  | 

یه هفته ای است که اینجا سکوت کردم...سکوتی که علامت سکون نیست...سکوتی سرشار از انرژی و حرکت...سکوتی به بلندای درک عظمت یک کار تیمی! عالی بود...همه چیز عالی شد و ما موفق شدیم علیرغم تمام موانع و سختی هاُ یک کار تیمی فوق العاده ای انجام دهیم که برای همیشه در ذهنم ماندگار خواهد شد و آن برگزاری جشن فارغ التحصیلی با عظمت و شکوه هرچه تمام تر بود. آنقدر که توانست تحسین همه اساتید و خانواده ها و دانشجویان را برانگیزد و موجبات خوشحالی و سرافرازی ما را فراهم سازد. خدایا شکر که در درجه اول این مراسم که از آرزوهایم بود برگزار شد تا به آرزویم برسم! در درجه دوم خدایا شکر که انقدر مراسممان با استقبال همگان روبرو شد! طوری که حتی اساتیدمان هم از جایشان جمب نخوردند! و در درجه سوم خدایا شکر که در تیمی به غایت هماهنگ و یکدست کار کردم و از کار تیمی لذت بردم و نهایتا شکر بابت هر آنچه یاد گرفتم! درسهای بزرگی که بودن در کنار دوستان و کار کردن با آنها به من آموخت تنها چیزی است که ارزش این همه وقت را داشت! پیدا کردن آدمهایی که جهت تفکراتشان تا حد زیادی با من همسوست یک موهبت بزرگ است...بسیار بزرگ! تا جایی که توانست بدبینی گذشته ام را نسبت به کار تیمی درهم شکند!

بگذریم...خیلی ادبی بود! قرار نبود اینطور باشه ولی وسطش به این نتیجه رسیدم که بهتره اینجوریش کنم!!

هفته ای که گذشت هفته ای سخت و پرکار بود و این هفته تا همینالان هم کارهایش و لذت هایش ادامه داشت! دوست دارم از همه اش بنویسم! قبل از جشن...هنگام برگزاری و پایانش! و حتی بعدش که اتفاقات بس جالبی افتاد و البته فردای جشن که با کمبود خواب شدید بالاخره رفتیم سمنان!

می نویسم اما فعلا خسته ام و این روزهای گذشته شایستگی آن را دارند که با صبر و حوصله ثبت شوند! احترامشان واجب است...

اما چیزی که هنوزم بهت زده اش هستم...رفتن قیصر امین پور است...شاعری که اشعارش را دوست داشتم و می دارم و خواهم داشت....شاعری که گاه و بیگاه به سراغ اشعارش می رفتم و همواره برای یافتن نوشته هایش تشنه بودم! این روزها شنیدن خبر فوت اش لابلای حجم عظیم تلاش هایمان برای جشن گم شد و در هیاهوی روزها غمگین شدم اما وقت فکر نداشتم...

براستی که نبودنش سخت است و هنوزم باورش برایم غیرممکن!

امیدوارم که در دنیایی دیگر با آرامش و آسایش به زندگی ادامه دهد و خداوند متعال او را غریق رحمت بی وسعت خویش قرار دهد....آمین!

پ.ن: منتظر نوشته ای طولانی در وصف هفته ای که گذشت باشید!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/11/2ساعت 21:57  توسط مرد  | 

متن زیر رو میخوام به عنوان یادگاری تقدیم کنم به بچه های هم دوره ای! اگه کسی نظرری داره بگه که اصلاحش کنم بعد تقدیمش کنم!

هر دوره ای از زندگی، یه روزی شروع میشه و یه روزی تموم میشه و حالا روز تموم شدن دوره لیسانس فرا رسیده. چیزی که از این دوران مونده یه تعدادی خاطره است که تلخی و شیرینی اش لبخندی رو به یاد آدمهایی که تو این روزها شناختم روی لبهام می نشونه و تجربیات تلخ و شیرین اش می تونه چراغی باشه برای ادامه مسیر زندگیم. من با این آدم ها رشد پیدا کردم و به اینجا رسیدم....

چیزی که مطمئناً در سالهای بعد خوشحالم می کنه اینه که اون آدمهایی که تو بازه ای از زندگیم اومدن و خاطراتی و تجربیاتی رو برام رقم زدن ببینم تا با مرور روزهای خوش گذشته انرژی بگیرم و پرشور و پر امید ادامه بدم.

در نهایت اینکه، هیچوقت تصور نمیکردم که تا این حد نسبت به دانشکده فنی و دانشگاه تهران تعصب پیدا کنم... اما امروز به دانشکده فنی با تمام خوبی ها و بدی ها، سختی ها، آدمهای عجیب و غیر قابل پیش بینی اش، اساتید با سواد و بعضاً کم سوادش، نیمکت های قدیمی اش، دانشجوهای باصفاش و حتی ساختمان قدیمی اش عشق می ورزم!

امیدوارم همیشه، همه جا زیر سقف آبی خداوند عالمیان پایدار و سربلند و پیروز باشید.

یاحق

علیرضا

+ نوشته شده در  2007/10/27ساعت 22:2  توسط مرد  | 

دیروز روز خسته کننده ای بود! من نمی خواستم کاره ای باشم ولی مثکه زورکی ما رو کردن عضو کمیته اجرایی! ولی دیروز هر چه فکر کردم نفهمیدم چرا انقدر بچه های امیرکبیر حرص میزدن! شاید بقول احسان دوست دارن به همه ثابت کنن که از شریف و فنی بهترن! اما به چه قیمتی؟!

این پرچم که تو عکس می بینید رو یکیشون با قیچی پاره کرد!!!

پ.ن: بعضی از بچه های دوره مون انقدر دارن برای جشن اذیت می کنن که نه تنها دلم میخواد سر به تنشون نباشه هیچ! تازه خیلی هم خوشحالم که این تعداد معدود رو نبینم! حیف از بقیه....

پ.ن: فعلاً بزرگتری دغدغه روزهام شده نگرانی از درسهای مانده و وضعیت پا در هوای ما! هم باید هوای اساتید این ور رو داشته باشم و هم هوای اساتید اون ور!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/10/25ساعت 19:42  توسط مرد  |