تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

 

و امروز روزی از جنس روزهای ترم یک لیسانس بود!

 

پ.ن: حرفهای زیادیست برای نوشتن منتهی با ادامه این وضعیت نه وقتی است و نه حوصله ای!

پ.ن: استاد درس ریاضی پیشرفته یه تمرین داده و گفته چهارشنبه میارمتون پای تخته حل کنید! من رو یاد مدرسه راهنمایی جابرین حیان انداخت!

پ.ن: فکرشو کن! ما شدیم حل تمرین! اگر اون چند درصد احتمال سفر به ممالک فرنگ برای آینده نبود زیاد رغبتی به اینکار نداشتم!

پ.ن: وقتی چهار ساعت کلی وقتت رو تلف می کنن به بهانه بیماری های مختلف بعد آخرش بهت میگن هیچیت نیست! و سالم سالمی! اول خدا رو شکر می کنی و بعد به اندازه ای که چهارساعت الافی رو معنا کنه فحش میدی در و دیوار! این نظر منه! عوضش یه چک آپ کامل شدیم پس از بیست و اندی سال!

پ.ن: جشن؟! خیلی خوبه! باعث شد اکثراْ با هم دوست شن حتی شده زورکی!

پ.ن: فکر کن امروز هم تو چشم پزشکی کلی با دکتر در مورد آپلای و پی اچ دی و مهندسی نفت بحث کردم! البته خودش با سوالاتی که ازم کرد باعث شد به اینجا برسیم! مثکه در و دیوار دست به دست هم دادن که ما هرجا می شینیم بحثی در این مورد بشه!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/10/22ساعت 23:20  توسط مرد  | 

گاهی اوقات وقتی دارم با خودم کلنجار میرم تا بتونم چیزی رو اثبات یا نقض کنم و بشدت ذهنم مشغول شده، اتفاق جالبی میافته... یکی می شینه کنارم و حرفهایی رو میزنه که دقیقاً و بدون هیچ کم و کاستی صحبتهایی است در باب همون چیزی که مدتیه فکرم رو مشغول کرده و جوابی است برای تمام سوالات ذهنی ام...

انگار واسطه ای شده برای رسوندن پیامی از خالق به مخلوق.

یکبار دقیقاً سال پیش همین روزها بود که بشدت درگیری فکری داشتم من باب موضوعی خاص! صبح یک روز تعطیل سوار بر ماشین آژانس و در راه رسیدن به محل آزمون، راننده حرفهایی زد که قبل از اینکه بتونم به حرفهاش فکر کنم در تعجب بودم که چرا اون حرفها رو زد!

و این بار مادرم! بدون هیچ دلیلی و خیلی اتفاقی! بیشتر از اونی که حتی بتونی ثانیه ای برای توجیه اش فکر کنی تمام سوالاتم رو جواب داد! تلاشت بی فایده است...فراموشش کن رفیق.

پ.ن:داشتم ولی پاک کردم!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/10/18ساعت 23:54  توسط مرد  | 

وقتی که میری سر کلاس ساعتت ۸ صبح رو نشون میده و وقتی میای بیرون ساعت ۴:۳۰ بعدازظهر شده! و در این میان تنها برای خوردن کیکی صندلی رو ترک کردی. اونوقت چند حالت وجود داره!

۱- اساتید سر کلاس قصه می گن!

۲- اسکل شدی سر کلاس!

۳- با درس خیلی حال کردی! (=جوگیری!)

 

پ.ن: شعور ذاتی است!

پ.ن:خسته ام کردین!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/10/16ساعت 22:13  توسط مرد  | 

وقتی خیلی نافرم غرق در اندیشه های آینده نگرم بودم، وقتی داشتم خودم رو قانع می کردم! وقتی داشتم حرفای منفی ایی که در گوشم منعکس می شد رو توجیه می کردم تا فراموشش کنم...وقتی داشتم جای سربازی رفتن، وجود یه کار سخت رو توجیه می کردم! وقتی داشتم بدترین حالتش رو شیرین تصور می کردم، ولی ته دلم موجی از نگرانی بی تابی می کرد!

او، من رو متوجه نوشته سمت چپ بلاگم کرد..وقتی رسیدم به دو خط آخر که نوشته بود:

"آن کس که خدا را دارد ديگر به هيچ چيز نياز نخواهد داشت و خدا به تنهايی او را کافی است."

دلم غرس و محکم شد!

بارالهی کمکم کن که تو تنها پناهی! تنها پناه!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/10/12ساعت 22:40  توسط مرد  | 

قبل از هر چیز عید فطر رو تبریک میگم! عید فطر بهترین عید دنیاست.

این روزها طبق معمول بد نیست! این بد نیست یعنی خیلی هم خوب است و از سرمان هم زیاد است. خدا را شکر....به مدد کارهای محافظه کارانه خودم سر کلاس های ۲۱ واحد درس ظاهر میشوم! نه از روی جو گیری فقط از آن جهت که هنوز وضعیتمان معلوم نیست! این همه کلاس برای دوره لیسانس هم زیاد است چه رسد به فوقش! منتهی خوشبختانه هنوز هوم ورک های کیلوییه اساتید شروع نشده که له شیم! بگذریم...

هفته ای که گذشت بزرگترین اشتباه استراتژیکم فراموش کردن رزرو کردن غذا برای هفته آتی بود و به این ترتیب این هفته غذا نداریم!

و ام این ترم!

برای "زمین شناسی نفت" آخر این هفته قراره بریم سمنان! این سفر دو روزه صرفاً جنبه علمی داره و قراره با مقدمات  آشنا بشیم! البته یه وقت فکر نکنید با اتوبوس میریما! آخه فقط ۴ نفریم...دو تا استاد و دو تا دانشجو! حالا اگه این صالح هم بیاد میشیم ۵ تا! خودش کلی توفیر داره.... به نظر میرسه این درس همون قدر با زمین شناسی در ارتباطه که شیمی با مهندسی شیمی! البته باحالیه استادم در جذابیتش کلی تاثیر داره!

با عوض شدن رئیس گروه نفت در دانشکده به نظر میرسه داره وضعیت خیلی خوب میشه!

باسه "حفاری" یه دکی از مشهد میاد که از قضا با اونم حال کردم!

میمونه "مبانی مخزن"! اینجور که شنیدیم طرف خیلی تو کارش اوستاست! ولی به ظاهرش نمیومد! طرز بیانشم یه ذره تو آفساید بود! شاید یه چند جلسه ای بگذره تا بیاد دستمون! خلاصه اونم باسه خودش جذابه و فقط تنها چیزی که رو اعصابه یه دانشجوی دکتری میم شیمیه از یه دانشگاه درپیت! زر زر الکی میکنه! یه دونه بزنی تو دهنش آدم میشه!!! منتهی هنوز فرصتش پیش نیومده!

"ریاضی". در توصیف این کلاس باید بگم که ترم پیش دو نفر رو انداخته!! و انداختن در ارشد بسیار چیز نادر و عجیبی است!! و باس به استادش شک کرد!

اون از نفت! کلاسهای پایینم که همه چیز تحت کنترله!!

"استخراج" که اومد با ناز و ادا درسشو داد! فرقش با لیسانس اینه که دیگه درس نمیده و فقط یه سری ورق از کتابهای مختلف رو ورق میزنه و اگه حس کنه لازمه بعضی جاهاشو یه توضیحی هم میده! تازه اولین جلسه کلاس هم گفت آقای فلانی که تو بحث آر دی سی خیلی خفنه تو مقدمه کتاب کذایی اش نوشته همه اینایی که گفتم تو این کتاب برای طراحی ستون آر دی سی به اندازه پشم گوسفند هم نمی ارزه و کلی با واقعیت اختلاف داره!

و من از اول تا آخر کلاس داشتم فکر میکردم چیزی که غیر ممکنه، دونستنش به چه کاری میاد؟!

"ریاضی" هم که همچنان منتظرم شروع کنه به پوست کندن ولی فعلاً دست به وسیله برنده اش که همانا برنامه "MATLAB" می باشه...نزده!

"ترمودینامیک" هم بدک نیست! فعلاً چیزی ازش ندیدیم! یه سری جمله انگلیسی می نویسه پای تخته و همه می نویسن به عنوان جزوه! البته مقدمات و یادآوریه و اینه که خیلی چیز جدیدی نیست! گروهی که باسه پروژه اش تشکیل دادیم گروه خوبیه و دلم نمیاد تنهاشون بذارم!

پ.ن: همچنان در آرزوی پستی هستم که به درد عام الناس بخوره!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/10/11ساعت 13:43  توسط مرد  | 

ساعت یازده بود که رسیدم دانشگاه...کاری نداشتم فقط قرار بود برای مراسم جشن فارغ التحصیلی یه جلسه بذاریم. تازه ساعت ۲ هم انستیتو نفت کلاس بود.

در پایینی۱۶ آذر  شلوغ بود. اول فکر کردم کارت کنکوری چیزی قرار توزیع بشه ولی بعد دیدم مثکه در بسته است. یکی از بچه ها رو دیدم گفت دکی اومده سخنرانی افتتاحیه مهر!

خلاصه رفتم بالاتر، در وسطی ۱۶ آذر که به دانشکده نزدیکتره! شلوغتر بود. آخه اصلاً سابقه نداشت در رو ببندند. فقط خیلی روی کارت گیر میشن همچین مواقع! می گفتن در رو ۱۲:۳۰ باز می کنیم! ودر این فاصله اتفاقات زیادی رخ داد...

ولی فقط میشه گفت آنچه امروز در دانشگاه اتفاق افتاد یک اشتباه استراتژیک مضحک و بچه گانه در بستن در دانشگاه به روی دانشجویان بود!

 یاحق.

+ نوشته شده در  2007/10/8ساعت 23:26  توسط مرد  | 

به نظرت بچه های همدوره ایت ارزشش رو دارن که به خاطرشون تو اون بارون شدید پاییزی منتظر تاکسی وایسی تا یه ماشینی ببردت سر جلسه جشن فارغ التحصیلی؟ اونم دقیقا سر افطار!

یا به خاطرشون مجبور شی افطارت رو با یه پیراشکی روغنی از صبح مونده یک نان فروشی در میدون انقلاب باز کنی؟

امیدوارم!

 

پ.ن: دکی میگه احتمال داره اگه رو این پروژه خوب کار کنید بشه پتنتش کرد! قربونش برم خوب میدونه چه جوری مخت رو درگیر کنه!! حالا حتی اگه مجبورم بشی آزمایشگاه رو تا ابد ول کنی عذاب وجدان ولت نمی کنه!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/10/8ساعت 0:6  توسط مرد  | 

امروز برای اولین بار موفق شدم سر یکی از کلاسهای نفت حاضر بشم. درسی که که فقط با حضور من و یه دانشجوی دیگه تشکیل شد! اولین بارم بود سر کلاسی میرفتم که با ۲ دانشجو تشکیل میشد. اینجوری آدم معذبه...از طرفی اون یکی دانشجو دختر بود و لذا استاد از اول تا آخر هی به من نگاه می کرد!

نمیدونم دقت کردین یا نه ولی هر کی پیر میشه، موقع حرف زدن ته هر جمله اش یه جمله سوالی اضافه می کنه "هان؟"...مثکه میخواد تایید ازت بگیره باسه حرفی که زده و تو نمیدونی باس چیزی بگی یا نه و این عذاب آور میشه وقتی مدام تکرار بشه!

خلاصه دکی کلی به ما تیکه انداخت! اول هی اسم سنگها رو گفت یکی از یکی مضحک تر! منم هر بار یه اسم سنگ می گفت کلی خنده ام می گرفت! بعد آخرشم گفت شماها مثکه در مورد زمین شناسی بیق بیق هستین! دیگه من تقریباً ترکیدم! طرف فارغ التحصیل دکتری میشیگان بود ولی سر و وضعش در حد مستخدم دانشگاه بود! نفهمیدم چرا! ولی از اون آدمهای با مرام روزگار بود. از اونها که تئوری من و هومن رو در مورد مزخرف بودن آدمهای دنیا نقض می کرد. هی می گفت بذار کلاستون قطعی شه، بعد می برمتون سمنان و بندرعباس و اینا! همه اینا رو بهتون نشون میدم! خلاصه آدم باحالی بود...خدا کنه کلاسش تشکیل شه.

پ.ن: حل تمرینش بشم؟ می ترسم به اندازه یه درس ۴ واحدی ازم وقت بگیره!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/10/6ساعت 23:24  توسط مرد  | 

 

حس یکسال بزرگتر شدن بدجوری رو دوش آدم سنگینی میکنه!

و اما دهم مهرماه امسال رنگ و بوی دیگری داشت.

 

پ.ن: شب های قدر امسال هم شکر خدا عالی برگزار شد و انصافاً حلیم سحرهاش هم چسبید نافرم!

پ.ن: ما همه رو دعا کردیم اساسی... دیگه اجابتش میمونه با حضرت دوست.

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/10/5ساعت 22:58  توسط مرد  | 

داشتم نگاه می کردم بینم پست قبلیم کی بوده...اصلا انگار سالهاست ننوشتم...بس که این سه روز کار داشتم...البته خدا رو شکر که خیلی هاش خیر بوده و خوشی!

نمونه اش افطاری دسته جمعی ورودی های ما بود که روز شنبه خیلی بهتر از چیزی که انتظارش رو داشتیم برگزار شد...عالی بود. اکثر بچه ها بودن و همه هم سنگ تموم گذاشتن انصافا...همکاری کردن و خوش گذشت....بعد از افطارم که جلو فنی کلی بازی کردیم! لـــــول ! با این سن رفتیم وسطی!

خلاصه که خاطره ای شد نافرم! و البته ماندگار!

فکر حذف و اضافه و واحد و کنکور و ۱۰٪ و فاطمی و عدالت و ابوالقاسمی و اینا ما رو کشت این چند روز! البته نه که خدای نکرده خل شده باشیما! علت آنست که در مقطع تحصیلات تکمیلی حذف اضطراری وجود خارجی نداره!!

آخرشم یه انقلابی کردیم در حد حذف ۹ واحد از ۱۲ واحد و گرفتن ۶ واحد جدید! حالا فکر کن یه درسم داریم که اگرچه اسمش رو فعلا اشتباه زدن ولی نوشته "موارد ویژه دکتری" !! اصلا اسمش کلی کلاس داره لامصب!

رفقا در این شبهای قدر ما رو اساسی دعا کنید که محتاجیم در حد گودزیلا!

پ.ن: این مشغله های زندگی مثکه ول کن معامله نیستن ولی این ماییم که اگه ولشون کنیم میرن به امون خدا! مام تا اینجا گفتیم توکلت علی الله...انشاا... بقیه داستان روزگار هم به همین منوال گذشته به خیر می گذره!

پ.ن: هوس کردم یه پست درست حسابی بنویسم....از اینا که به یه درد خواننده هم می خوره ولی فعلا نشده...دعا کنید بشه!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/10/1ساعت 20:29  توسط مرد  | 

هفته اول مهر گذشت...

بنده زاده بصورت داوطلبانه سر اکثر کلاسهایی که تشکیل شد رفتم...می خواستم با نحوه درس اساتید آشنا بشم. الان که فکر میکنم می بینم لازم بود و کلی به درد خورد.

ولی این روزها به قول امیرو انقدر یوزیج مخم بالا رفته که اگه تسک منیجرش رو باز کنی ۱۰۰٪ رو نشون میده!

فکرشو بکن....از طرفی درست مطمئن نیستم چه واحدی باس بگیرم این ترم. این ارشد انقدر کوتاهه که اگه یه درس رو این ترم نگیری معلوم نیست دیگه اصلا بتونی بگیری یا نه...هیچی معلوم نیست...حالا اینا به کنار. هر استادی که خوب درس میده گند نمره میده و هر استادی که گند درس میده خوب نمره میده! یا باید مثل خیلی ها فقط به نمره فکر کنی و با یه نمره خوب با دمت گردو بشکنی که آی نفس کش من معدلم ۱۹.۹۹ شده! یا اینکه به فکر علم باشی و بیخیال نمره بشی مثل معدود کسانی! حالا این طرف قضیه اس! طرف دیگه اینه که کلاسهای نفت به حد نصاب نرسیده و من موندم اگه تصمیم نهایی رو بگیرم چه خاکی باس بکنم!!

کلی خر تو خره خلاصه! به اینا فکر کار و پول رو هم مجدد اضاف می کنم!

بگذریم...

مثکه داره اتفاقات خوبی برای برگزاری جشن فارغ التحصیلیمون میوفته! یه قول مساعد مالی گرفتیم که اگه محقق شه همه نگرانی هامون برطرف میشه!

فردام قراره یه افطاری باشیم با ورودی های خودمون! اسمشم "افطاری خداحافظی" گذاشتیم! رفقام مرام گذاشتن و حدود ۵۰ نفر اسم نوشتن که در حد بچه های ما خیلی غیر منتظره بود! یه جور استقبال در حد گودزیلا یا کمی اینور اونور!

این روزها کلی بلاگ خوندم! بلاگ آدمهایی که نمی شناختم و تنها وجه مشترکشون این بود که در خارج از کشور دانشجو بودن! فقط می خواستم یه آماری بگیرم از وضعیت زندگی و این جور مسائل! بد نبود!

اضافه شد:

کارنامه کنکور اومد! نکته بسیار جالب اینه که من کنترل شریف هم قبول شدم! منتهی این رشته بیشتر برای کسانیه که از زندگی سیر شدن یا میشه گفت خوشی زده زیر دلشون...میرن کنترل شریف تا با کنده شدن پوست مبارک بفهمن چه روزگار خوشی داشتن و ناشکری کردن! ولی همین که قبول شدم خودش کلی اعتماد به نفس بود! حالا هی این بابای نادیا نقطه ضعف من رو که همانا داشتن گزینه های متعدد برای آینده و فکر کردن متمادی روی اینهاست فهمیده و اصرار داره که برو کنترل....

ولی من! نمیــــــــــــــــــــــــــــــــــرم! من زندگی را دوست دارم!!!

از این حرفام که بگذریم، این روزها خیلی احساس تنهایی میکنم. یه جورایی در عین تنها نبودن، تنهام! دلیلشم ساده است. چون با خیلی از کسانی که می شناسم تو یه کلاسیم ولی شناخت کجا و دوستی کجا. تازه ماشاا... همه رفقا زدن تو کار نمره و استادای گلابی. اینه که خیلی تنها شدم. البته عادی میشه ولی خب یه ذره سخت میشه. اونم تو این دوره ای که هر استادی کلی کار میده به آدم و کلی پروژه، بودن در کنار آدمهایی که حکماً نقش دیوار رو بازی می کنن سخت تر از آدمهای ناشناسیه که می شه کم کم باهاشون آشنا شد و گرم گرفت.

امیدوارم که بزودی این معضل هم حل بشه...فعلاً از اون جو خنده و شاد خبری نیست و چیزی که نگرانم کرده اینه که دیگه اون جو هیچوقت دوباره پا نگیره!
یاحق.

+ نوشته شده در  2007/9/28ساعت 6:4  توسط مرد  | 

نوشتن ساده شدن است. زاده شدن. سادگی تا مرز تولد. سادگی تا مرز زایش، رسیدن به اولین سوال: بودن یا نبودن. رسیدن به اولین مساله.
نوشتن عشق است و آدمها عاشق شهرها می شوند و نه آدمها . آدمها عاشق ثانیه ها می شوند و نه صورت ها. نوشتن است که کلمات را زنده می کند و می میراند و همه چیز کلمه است که : در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود…

نوشته شده توسط یک دوست

پ.ن: امروز پس از تذکرات متعدد بنده و التماس و زاری به استاد، بالاخره من رو توی راهرو  استاد دید و یه برگه ای نشونم داد که دارم میرم نمره کارآموزیت رو بدم آموزش! منم هر چی تلاش کردم این مسئول آموزش نگفت چند داده! بس که عینه دیوار می مونه!

پ.ن:سه روز شده که من میرم انستیتو نفت ولی هیچ دانشجوی مهندسی نفت نمی بینم!! فکر کن من چقده علاقه مند شدم که من بصورت مستمع آزاد میرم و اونها نمیان!!

پ.ن: ما همچنان در گیجی انتخاب رشته بسر می بریم نا فرم!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/9/25ساعت 16:30  توسط مرد  | 

امروز اولین روز ارشد بود... خودمونیم ولی حسابی جوگیر شدیم. در ظاهر به نظر میرسه به ورودی های جدید ارشد خیلی امیدی نیست و این زمانی اوضاع رو بدتر می کنه که ورودی های جدید امسال که از بچه های قدیمی هستن اصلاً بهشون امیدی نیست! به این میگن یه جور تو پوز خوردن! ولی چه کنیم که اینم بخشی از زندگیه دیگه....

امروز کلاسهای انستیتو نفت که از دست رفت ولی خداکنه فردا بتونم برم سر کلاسهای مخزن هم بشینم بلکه بشه یه تصمیم توپ گرفت!

۸ صبح سر کلاس جرم پیشرفته بودیم! خودمونیم ولی بعد از یه مدت نیودن سر کلاس، حالا یه ساعت تحمل استاد در حد آتیش جهنم سخت بود. از ۸:۴۵ هی می گفت امروز چون روز اول هست زود تمومش می کنیم ولی نامردی کرد همون ۹:۳۰ همیشگی بستش! کلی هم جزوه گفت...زیاد باهاش حال نکردم.

۱۰ صبح شبیه سازی پیشرفته بود...این دکی رو تاحالا تجربه نکرده بودم ولی با این وضعی که سر کلاس صحبت می کرد و اون تجربه شرکت در دفاع یکی از شاگرداش در روز چهارشنبه حس کردم یه جورایی خیلی مقید به نظمیه که تو خارج تجربه کرده! کلاسشم که ظاهرا خود دموکراسیه... در حدی که  درصد نمره میان ترم و پایان ترم و سمینار و پروژه رو امروز خودمون سر کلاس تعیین کردیم!

قربونش برم هر کسی هم میاد یه پروژه و سمینار که رو شاخشه! مثکه زیادم هتل نیست!!!

پ.ن: پروفسور دانش یکی از مغزهای نفتی و مخازن هیدروکربنی فوت کرده! کلی ناراحت شدم...خدایش بیامرزاد.

پ.ن: می دونی چی دلم می خواست؟

تو این چهار سال بهترین خاطراتم از شبهای امتحانه....خیلی خوش میگذشت...می شستیم با رفقا دور هم می خوندیم بعدشم یه ناهاری شامی چیزی دسته جمعی می رفتیم بیرون! یا مثلاً کافی شاپ...کلی خوش می گذشت....بعد نمره هممون هم معمولاً (نه همیشه) خوب می شد!

چیزی که همیشه ازش یاد می کنیم شیمی فیزیکه! رفتیم کوی درس خوندیم! بعدشم ناهار فری کثیف و دوباره کوی! یا مثلا سر راکتور کاتالیستی! چه زود گذشت!

الحق و الانصاف که ممرضا بهترین پارتنر درسی بود تو این سالها! فعلاً که داره باسه کنکور می خونه!  ولی خیلی بد شد که الان دیگه پارتنری وجود نداره!! حیــــــــــــــــــف !

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/9/23ساعت 23:29  توسط مرد  |