تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

اولی گفت: پاتو که از مرز ایران میذاری بیرون باید خوب حواست به این صهیونیست ها باشه.

دومی گفت: اونور آبها پروژه هایی که کارهای اکسپریمنتالش سرو کار داره با مواد سمی و رادیو اکتیو میدن دانشجوهای جهان سومی خصوصاً اگه استاده صهیونیست باشه.

ظریفی جواب داد: متاسفم که صهیونیست های وطنی بیشتر از صهیونیست های فرنگی مضرن!

جالب اینجاست صهیونیست های وطنی لقب مسلمونم یدک می کشن!

لعنت به همشون!

پ.ن: کار ما درست نشد. نه که فکر کنی آموزش نذاشت...آموزش می خواست کمک کنه یه دانشجوی بد ذات که بارها در موردش در این بلاگها نوشته ام افتاد وسط که من نمیذارم!

بگذریم که کظم غیظ اونم با دهن روزه کار سختی هست ولی لابد ثوابش هم بیشتره!! سپردیم به همون بالایی...دیگه هر چی صلاحه خودش رله کنه!

پ.ن: .... (برای فرونشاندن خشم لازمه این پی نوشت رو فعلاً ننویسم.)

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/9/22ساعت 17:0  توسط مرد  | 

رفقا به شدت نیازمند دعای سبزتان هستیم!

این آموزش دانشکده فنی یکی از مزخرف ترین و بی مسئولیت ترین بخش های اداری کشور می باشه که تا حالا باهاش سروکار داشتم!

فردا باید برم ببینم میشه کاری کرد یا نه ولی دعا کنید که این مشکل که به دست یکی از دکی های بی مسئولیت دانشکده درست شده حل شه والا مکافاتش زیاده! 

از طرف علیرضای نگران!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/9/22ساعت 0:7  توسط مرد  | 

از امروز رفت مدرسه. اول دبستان! خیلی ذوق داشت...خیلی زیاد...

صبح اول اومد خونه ما! دایی جون رو از خواب ناز بیدار کرد که من رو ببین روپوش پوشیدم دارم میرم مدرسه!

اگرچه من ۱۶ سال پیش مثل اون ذوق نداشتم ولی من رو به یاد اون روزها انداخت.

دبستان معلم شهید...خانم یادگار آزادی....

هرجا هست امیدوارم سالم و تندرست باشه.

تا چند سال پیش با شروع مهر حس عجیبی داشتم آمیخته از نگرانی و اشتیاق. روزهای آخر تابستون رو به امید باز شدن مدارس سپری می کردم و البته مثل این روزها. اگرچه با ورود به دانشگاه دیگر خبری از آن حس عجیب نیست ولی مهر رو دوست دارم و در این روزهای پایانی شهریور مثل همیشه شروعش را انتظار می کشم! مهری که با ماه رمضان همراه شده و رنگ و بوی خوشی گرفته.

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/9/20ساعت 22:40  توسط مرد  | 

رفتم پیش استادم بعد وسط حرفاش خودش بحث اونور رو راه میندازه میگه فکر نکنی یه وقت اونور خبریه ها! خوبی داره ولی یکی از بدی هاش اینه که نژاد پرست زیاده! میگه من که داشتم پی اچ دی می گرفتم روی دیوار می نوشتن:

"این شتر سوارها رو بندازین بیرون"

+ نوشته شده در  2007/9/18ساعت 23:1  توسط مرد  | 

از قدیم گفتن الوعده وفا! ما هم که تیریپ مرام و معرفت...دیدیم زشته به قولی که دادیم وفا نکنیم. اون موقع استرس داشتیم قبل از کنکور به هر کی رسیدیم گفتیم تو دعا کن ما زیر ۵۰ رتبه بیاریم شیرینی میدیم! دری به تخته خورد و ما شدیم زیر ۵۰! آقا جاتون خالی شب اعلام نتایج همه زنگ میزدن تبریک، ما هم هی ناز می کردیم و به خانوم والده محترم می گفتیم دیدی چی شد؟! کلی رفتم زیر خرج شیرینی! ایشون هم کلی دلداری دادن که مگه بده؟! ناشکری نکن و خسیسم نشو!

اگرچه شیرینی ما دیر و زود داشت! البته زود که نه...همون دیر. ولی سوخت و سوز نداشت و همه دوستان دیدن که ما بر سر قول خویش بودیم اساسی.

این خاطرات مصور در این بلاگ ثبت می شود تا دست سودجویان از نشر اکاذیب علیه بنده قطع شده و دیگه کسی شیرینی میرینی نخواد و ضمناً این خاطره و ساعات مفرح ثبت شود در خاطر مبارکمان به عنوان یکی از روزهای خوش دوره لیسانس.

تا کور شود هر آنکس که نتواند دید!!

و اما عکس ها...

دوشنبه ۱۹ شهریور! دانشگاه تربیت مدرس! ساختمان دانشکده های فنی! طبقه ششم! دانشکده مهندسی شیمی. رفته بودم پیش رفقای تربیت مدرسیمون! البته تا یک مهر دانشجوی فنی هستن.

از راست به چپ: خودم...بابای نادیا...علی موج!

دوشنبه ۱۹ شهریور! تیریپ الکی خوش جلوی در فنی عکس گرفتیم بلکه خاطره بشه...ناگفته نماند که منتظر بودیم تا وقت شام بشه و بریم شیرینی بخوریم؟! اول نمیدونستیم که قراره شیرینی بده بعد که رسیدیم سر قرار دیدیم از قضا اونکه شیرینی میده خودمم!  

اگه فکر کردین ما خسیسیم و فقط به همین چند نفر شیرینی دادیم سخت در اشتباهین! بقیه دارن از بوفه غذا ور میدارن! ۱۴ تایی بودیم فک کنم! ولی خودمونیم عجب غذای مزخرفی داشت! آخه فست فود هم شد غذا؟! اسم رستوران رو نمی بریم که شما هوس نکنید غذای مزخرف بخورید!

بعد از غذا لازم شد با کمی پیاده روی پرخوری رو جبران کنیم! اونی که تو عکس نیست صالحه! نه فکر کنی داره عکس میگیره ها! داشت می دوید برسه که نرسید والا دوربین که اتومات بود!! اونی که خوابه احسانه! اونیم که داره به ازدواج فکر میکنه نمیگم کیه تا تو کف بمونید.

این عکس هم مصداق سربازاییه که با میدون آزادی عکس می گیرن! بیشتر از این توضیح نمیدم...

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/9/16ساعت 21:54  توسط مرد  | 

قرار بود از امروز بریم بشینیم سر کلاس ولی بنا بر بخشنامه وزارت علوم شروع کلاسها یه هفته به عقب افتاد. شاید مسخره باشه ولی دارم برای شروع کلاسها روزشماری میکنم. البته نه برای ذوق زدگی و اینجور خزعبلات. نه! بیشتر به این دلیل که حس میکنم با شروع ترم زندگیم قراره نظم بیشتری به خودش بگیره. در حال حاضر نه آنچنان حال و حوصله دارم که هر روز برم آزمایشگاه و نه می تونم نرم و علاف باشم. خصوصاً که با شروع ماه رمضان و روزه و این صحبتها دیگه آنچنان تفریحی هم معنا نداره.

درک درستی از ترم آینده ندارم...چه از نظر واحد ها...چه از نظر کارای پژوهشی که دوست دارم دنبالشون کنم و چه از نظر کارایی که بتونه بار مالی هم برای آینده داشته باشه.

فکر...فکر...فکر.... لامصب هر مرحله میری جلوتر نه تنها کمتر نمیشه که بیشتر و به مراتب گسترده تر میشه. تا زمانی که دبیرستانی هستی زوم میکنی رو کنکور و میشه یه هدف مشخص. بعد که اومدی تو دانشگاه حالا یه پله میای بالاتر و دیگه هم کار می تونه مهم باشه هم درس. بعد میشه کنکور ارشد! بازم زوم میکنی روی کنکور ولی بعدش کلی آپشن میاد جلوت! خوبه ها ولی ذهنت مجبور میشه وزنه های بزرگتری رو تجربه کنه! میری با می مونی! کار می کنی یا کار می کنی؟! یکی اش مالیه یکی اشم علمیه!!  تا از یکی کمک میخوای ازت می پرسه هدفت چیه؟! یه ذره میری تو فکر و طرف می فهمه خودتم هنوز تو این کلمه کلیشه ای گیر کردی مثل خر! لطف می کنه و نظراتش رو در تمام موارد بیان میکنه.

یه چیزایی هست که دوستات کمکت میکنن...یه چیزای زیادی رو با کمک خانواده حل میکنی ولی یه سری مسائل هستن که فقط و فقط حودت باید حل شون کنی! سخت ترن و با اهمیت تر! این هدف که همه ازش دم میزنن روی این تصمیمات تاثیر زیادی داره!

ولش کن! اگه کسی این نوشته های من رو دنبال کنه باید متوجه ذهن آشفته من شده باشه! یه لحظه آروم نمی گیره! الان تنها چیزی که آرومم می کنه آلبوم "بی سرزمین تر از باد" قمیشیه! یاد روزهای گذشته میافتم! عسل بانو آرامش خاصی داره! لعنت برام معنای خاصی رو تداعی میکنه و الی آخر!

از وقتی علیرضا رفته سوئد و زندگی رو با جزئیات می نویسه تو بلاگش...درک بهتری از اونور پیدا کردم. یه ذره از اون تفکرات ایده آل فاصله گرفتم. یه ذره بیشتر فهمیدم که ما اینجا ناز نازی بار میایم! توی فنی که رسماً دانشجو سالاریه! ما عادت کردیم شب امتحان درس بخونیم و بترکونیم! ولی وقتی خودم رو جای علیرضا گذاشتم تازه به حجم کار پی بردم و شاید اینم یه دلیل باشه که دلم میخواد زودتر ترم شروع بشه و سعی کنم خودم رو وفق بدم با واقعیت و سعی کنم از این خمودگی و بی حوصلگی دربیام و فعالیت ها رو بیشتر کنم!

پ.ن: خوبه تاحالا بلاگمون بابت پست قبل فیلتر نشده! امشبم یه چند تا صحنه دیدم که شدیداً پست قبلم رو تایید می کرد!

پ.ن: الان خسته ام! حوصله ندارم بخونم ببینم غلط املایی داره یا نه ولی اگه داشت ببخشین دیگه!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/9/15ساعت 23:56  توسط مرد  | 

میخوام یه چیزی بنویسم که شاید تعجب آور باشه ولی چرا اینجوری شده سوال مهمیه!!

یه چند وقتیه که شبها برای رفتن به باشگاه مجبورم طول فاز یک شهرک رو طی کنم. در این مسیر اغلب از کنار پاساژ رد می شم. در تمام سالهایی که این پاساژ در کنار بلوک ما احداث شده زیاد رفت و آمدی نداشتم و فقط در حد خرید ما یحتاج سری میزدم. در این چند هفته خیلی متاسف شدم. دخترکان بزک کرده و پسرهای به مراتب بدتر برای چی؟ ببخشیدا میخوام رک باشم!

به نظر میرسه باسه این مردم زندگی خلاصه شده در سکس. زندگی میکنن برای سکس. کار میکنن برای.... حتی پول در میارن برای.....! از چشاشون داره می باره! آدمهای علافی که هر روز و هر شب عادت کردن ساعتها از ابتدای پاساژ رو تا انتها متر کنن بلکه پسری یا دختری توجه اش جلب بشه و شاید بعدشم لاسی و خلاصه آره! زندگیه مسخره ای رو طی می کنن به نظرم!

ولی آخر این کثافت کاریا قراره چی بشه؟! ما که نفهمیدیم...لابد اگه طرف توان مخ زنی اش بالا باشه این ها به همون لعنتی ختم بشه ولی در بقیه حالت ها چی؟!

هرچند سالهاست از اقصی نقاط تهران میان اینجا و دیگه شهرک کا رو به گند کشوندن ولی انصافا ساکنین اینجا هم زیاد اختلافی ندارن!

آخه تا کی؟ هان!؟ یه لذتی و بعدش چی؟! میزنین روح و روان همدیگه رو لگد مال میکنین که چی؟! دختری که وعده ازدواج می شنوه و بعدش سر از دکتر روانشناس در میاره تا روحیه باخته اش رو بتونه درمان کنه...

امروز فکر میکردم این پدر مادرهایی که باید باشن و نیستن کجان؟ چه می کنن؟ لابد همون پدر مادری که خودشون دنبال پول بودن و سکس حالا این شده بچه های تربیت شده اونها. چه انتظاری میشه داشت؟

نمیدونم! فقط می دونم در این سالها (ظاهراً و بدون استناد به هیج مرجع رسمی) فحشا داره بیداد میکنه. چه اون بعدش که من و تو می بینیم و چه اون بعدی که داره لایه های زیرین فرهنگی جامعه مون رو نابود میکنه و تنها چیزی که داره باقی میگذاره بچه هایی هستن که والدین درست درمونی ندارن و آدمهایی که بیشتر شبیه بیمارهای روانی هستن تا چز دیگه! بیمارهای سکسی!


پ.ن: این بانک های لعنتی چرا این قدر برای عابر بانک کارمزد می گیرن؟! لعنت به همشون! من تو این هفته فقط شش هزار تومان پول کارمزد دادم اونم فقط برای چند دفعه اعلام موجودی! هر دفعه اعلام موجودی می کرد ۵۰۰ تومان کم میکرد. حتی وقتی پول نگیری! منم هی تعجب می کردم و اعلام موجودی و این بار ۵۰۰ تومان کمتر! امشب که قشنگ ۲۷۰۰ از ما کم کرد! تف تو روح همشون!

پ.ن: شیرینی ای که گردباد خوردیم خیلی حال داد! نه به خاطر غذای گندش! فقط به خاطر تو سروکله همدیگه زدناش که ۲ ساعتی طول کشید!

پ.ن: آلبوم "نمیتونم" از همایون رو به همه پیشنهاد می کنم!

پ.ن: فکر می کردم همه اساتید دانشگاه خسیسن ولی حالا که بابت کارآموزی یه صد تومنی به ما داده هرچند هنوزم فکر میکنم خسیسن ولی نظرم بهتر شده!! خب بالاخره پولم مهمه دیگه! نیست؟

پ.ن: داشتم فکر میکردم چقدر زود خدا آرزوم رو برآورده کرد ولی چند هفته ای نگذشت که اوضاع بدتر شد و من الان کلی ناراحتم! صد رحمت به قبلا کاش ناشکری نمی کردم!

پ.ن: خدایا خودت برامون بساز که فقط تو می تونی و بس! شدیداً نیازمندم...کمکم کن و دستم رو بگیر!

پ.ن: ماه رمضون همدیگه رو دعا نکنید مدیونید! منم اون آخرا یه دعا کنید! التماس دعا! عباداتتون قبول!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/9/12ساعت 22:55  توسط مرد  | 

خب بالاخره انتظارها به سر رسید و قرار شد ما شیرینی بدیم....

خانومها که فردا شب تشریف می برن کافی شاپ لاوین و یه میلک شیک جانانه می خورن مهمون من!

آقایون هم که پیامک دعوتی رو دریافت کردن، منتظر اعلام آدرس برنامه فردا شب بمانند همچنان!


پ.ن: امروز ثبت نام ارشده و یاد چهار سال پیش افتادم! یه ذره فکر انتخاب رشته مشغولمون کرده فعلاً. البته این بیشتر به این دلیله که اساتید معزز رو چهار ساله می شناسیم و می دونیم ماشاا... یکی از یکی باسوادترند.

پ.ن: اگه رفقا یاری کنن به نظر می رسه جشن فارغ التحصیلی داره پا می گیره!

پ.ن: کی میدونه من چه جوری می تونم در قاعده یک استوانه آلومینیومی چاکی مستطیلی به طول یک سانتیمتر و عرض ۰.۳ میلیمیتر درست کنم! کار داره در حد میکرو می شه فعلا!

پ.ن:این چند وقته که نتایج کنکور اومده، هی فامیل و دوست و همسایه از من میپرسند خب حالا گرایشت چیه<؟!

اگرچه بهشون توضیح میدم که گرایشم "فرآیندهای جداسازی" است ولی سوالی که تا جالا نتونستم جوابی براش پیدا کنم اینه که چند نفر فهمیدن فرآیند جداسازی یعنی چی؟!

+ نوشته شده در  2007/9/9ساعت 9:35  توسط مرد  | 

 

در این پست می خوام چندتا از عکس های اخیر رو بگذاریم اینجا!

lovin

به این میگن یه تبلیغ مشتی!

trainee

البته این نوشته شد به شرطی که ما آزمایشگاه رو ترک نکنیم تا چند ماه دیگه!

سنگفرش فنی

اینم کنسرت سنگفرش فنی در تالار فردوسی دانشگاه به تاریخ مرداد ماه امسال!

سالن

اینم استقبال از کنسرت بروبچه های فنی که برای محک برگزار شده بود!

پ.ن: بنده از همین جا به دوست عزیزمون "مستمع آزاد" که بالاخره انقدر تلاش کرد که به آرزوش رسید و من بعد مهندسی مکانیک خواهد خواند تبریک میگم!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/9/7ساعت 21:28  توسط مرد  | 

الان چهار ساله از دوره دبیرستان گذشته و بنده درمحلی تحصیل می کنم که اسمش دانشگاهه! فرص بر اینه که آدمها در این مکان بزرگ شدن و رشد و بلوغ عقلی شون تکمیل شده یا داره مراحل نهایی اش رو طی میکنه! این آدمها قراره بزودی زود وارد جامعه بزرگتر و اصلیتری بشن. قراره از حالت تکی و مستقل، بزرگترین تیم ورک زندگیشون رو که همون تشکیل خانواده هست شروع کنن. بزرگ تر ها روی این آدمها حساب ویژه ای باز می کنن. البته عموماً.

تمام اینها درست؟!

اما می خوام بگم این آدمها و شاید خودم و توئی که داری این نوشته ها رو می خونی نه تنها به اون رشد نرسیدن که خیلی ها تو اصول ساده ایش هنوز گیرن. بحث ام رو نمی خوام در مورد رشد و این جور حرفای گنده ادامه بدم.

امروز از سر بیکاری داشتم یه سری بلاگ می خوندم که یاد یه نکته ای افتادم! یه بلاگی دیدم که نویسنده اش خانومی بود با احتمالاً سی و اندی سال سن. ایشون پستی داشتن تحت عنوان "خساست علمی". تیتر موضوع من رو یاد این نکته انداخت ولی گفتن از نوشته های ایشون هم خالی از لطف نیست. ایشون در آرایشگاهی بودن و آرایشگر رنگی که به موهای ایشون میزنه خیلی زیبا بوده ولی هر چی ایشون می پرسن که این چیه، جوابی نمیشنوه و یه جورایی طرف این خانوم رو می پیچونه و این خانوم نوشته بود یاد شخص دیگری افتاده بوده که مدتها قبل ازش در مورد دستور پخت فرمه سبزی خوشمزه اش می پرسه و اون شخص در جوابش میگه من دستور پخت اش رو به کسی نمیدم تا غدای دست پخت من تک باشه و منحصر بفرد!!

هر چند نوشته ها برام جذابیتی نداشت ولی یادم افتاد امروز بین ما در دانشگاه رقابتی بسیار شبیه به این واقعیت وجود داره! پارسال ما یه تیمی بودیم که روی پیل سوختی کار میکردیم، یه دوستی مسئول یکی از  بخش ها بود و وفتی خلاصه تحقیقاتش رو در جلسه مطرح کرد ما به این نتیجه رسیدیم اون کار جوابگوی ما نیست! جالب بود اون دوستمون حاضر نبود اصل مقالات رو ما بخونیم!!! تقریباً به همون دلایلی که اون خانومه می گفت!

اگرچه این پست هیچ ربطی به بابای نادیا نداره و بابای نادیا جزو اون دسته از آدمهایی است که انقدر رشد عقلی داره که پیشرفت دیگران رو مانعی برای پیشرفت خودش نبینه ولی امروز در بسیاری از موقعیت های مشابه حاضر نیستیم دانسته هامون رو با دیگران قسمت کنیم!

به این میگن "بخل علمی" ولی این بخل هر چه که هست مهمترین چیزی که داره فریاد میزنه اینه که تو می ترسی از اینکه پیشرفت دیگران جلوی پیشرفت تو رو بگیره! یعنی تو انقدر ضعیفی که راه پیشرفتت بسته است. و این یعنی عدم اعتماد به نفس!

بگذریم از اینکه برعکس این آدمها، دوستانی رو دیدم که شدیداً برعکس عمل می کنن. ساده ترین چیزی رو هم در اختیار دیگران می گذارن چون ایمان دارند به خدا که دستشون رو می گیره و بعدهم اعتماد به نفس!

شما جزو کدام دسته اید؟ بخیل ؟!


پ.ن: دیروز اولین باری بود که قرار بود جلسه داشتن با اساتید معزز و گرامی رو تجربه کنم در آزمایشگاه! صبح فکر می کردم با توجه به اینکه دکتر سیر تا پیاز کار من رو در جریانه و دنبال می کنه جلسه صوری هست و اصن برگزار نمیشه مثل هفته اولی که تازه شروع به کار کرده بودم! بالاخره منتظر شدیم تا ساعت ۴. رفتیم تو اتاق و شروع کردیم به صحبت! جالب بود برام. اینکه دو تا از اساتید بشینن و روی کارت نظر بدن! البته نظر نه به معنی گیر دادن و ضایع کردن! یه جور همفکری! پیشنهاد برای ادامه کار و این صحبت ها! تجربه جالبی بود. حالا دیروز از مصاحبت و هم نشینی با کسانی که در تمام این سالها فکر میکردم "نچسب ترین" اساتید دانشکده هستند، لذت بردم!!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/9/2ساعت 22:27  توسط مرد  | 

بهمن تازه رفته سوئد، دیروز دیدم تو بلاگش از صابخونه جدیدش که یه پیرزنی به نام ماریتا است نوشته و اینکه داره خودشو با شرایط جدید وفق میده!

علیرضا یه هفته ای میشه رفته سوئد. فعلا زیاد خبری ازش نیست. احتمالاً داره یواش یواش خودش رو آماده می کنه برای ترم جدید.

وحید می گفت تصمیم جدی داره که سال دیگه سوئد باشه!

سینا یکی دو روزیه که رفته پرینستون! هنوز نتونسته بلاگش رو آپ کنه که از اوضاعش خبر بگیرم! از زمانی که از ساختمون ما رفتن کمتر ارش خبر دارم.

میثم داره میره اوهایو! فعلاً دنبال ویزاست!

پوریا رفته واترلو! تنها نیست. چند تا دیگه از بچه ها هم باهاشن فک کنم!

سینا رفت کویین! الان کاناداست! یاد حل تمرین سی بخیر! آدم جالبی بود!

خانم مهندس هم که رفت ایالت کبک کانادا!

سالار هم توی یه شرکت مشاوره توی تورنتو مشغول بکار شده! 

و ....

نمیدونم چطور شد همه اینها ییهو تو ذهنم اومدن! البته مدتیه این اتفاق می افته! شاید برای پیدا کردن جوابی برای سوال کلیشه ای خودم!

پ.ن: یکی دو هفته پیش تو اتاق دکتر (استاد راهنمای پروژه ام) با یکی از دانشجوهای ارشد بحث پول شد و این صحبت ها! دکی می گفت شماها اگه طعم و مزه پول رو بچشین دیگه درس رو ول می کنین ولی حیفه. حواستون جمع باشه....

حالا دقیقاً تو شرایط حرف دکتر قرار گرفتم. یه چند وقتیه فکرای اقتصادی مثه خوره افتاده به جونم و داره بدجوری وسوسه می کنه! لامصب ول کن معامله ام نیست....پیشنهادهای وسوسه انگیزی وجود داره! جای امیرو خالی بشینیم فکر کنیم! فکــــــــــــــر ! هر دفعه یه جور چشمک میزنه و حواس آدمو به خودش جلب می کنه! شاید تنها چیزی که انگیزه می شه باسه فراموش کردن این صحبت ها، فکر ادامه تحصیل و روزهای بهتری برای آینده است!

+ نوشته شده در  2007/8/31ساعت 23:36  توسط مرد  | 

طبق معمول درب وسطی ۱۶ آذر بسته بود و مجبور شدم از در پایینی دانشگاه بیام بیرون. کتاب فروشی های پایین ۱۶ آذر رو داشتم رد می کردم که دیدم نوشته:

"طوفان دیگری در راه است

از سید مهدی شجاعی

رسید"

یک لحظه فکر کردم میگه کتاب جدیدش قراره طوفان بپا کنه که خیلی سریع متوجه اشتباهم شدم. بعد چند قدم که رفتم به فکرم رسید بد نیست این سه روز تعطیلی یه کتابی هم بخونیم. ضمن اینکه این سید مهدی شجاعی رو زیاد ازش شنیده بودم. خصوصاْ یکی از بچه های همکلاسی که تو بلاگش هم تکه هایی از نوشته هاش رو می گذاشت و یه چیزایی راجع به نوشته هاش گفته بود ولی اغلب کارای روزمره باعث می شد فراموش کنم. خلاصه کنجکاوی و اینها بالا گرفت و برگشتیم. کتاب رو دیدم. فکر نمیکردم رمان باشه ولی رمان بود! به نظر رمان بیخودی می اومد ولی هر چه بود از کسالت و خماری روزهای تعطیل پیش رو کم می کرد. خریدم.

شب شروع به خواندن کردیم و انصافاْ میخکوبمان کرد! هرچند شروع داستان اصلا طبق انتظارم نبود و حتی به ذهنم رسید که شاید این نویسنده یه تشابه اسمی داره با اونی که شنیدم اما کم کم اوضاع فرق کرد و ۱۹۰ صفحه اول کتاب داغونم کرد. داستان به اوج رسیده بود ولی اقتضای خستگی روزانه و نیاز به خواب ادامه ماجرا را موکول کرد به صبح امروز! ۱۹۰ صفحه دوم را هم تخته گاز رفتیم و داستان را تمام کردیم! البته سابقه زیادی در این شکل کتابخونی دارم ولی انصافاً باید یه دست مریزاد به این آقای شجاعی بگم که تو این روزگار که اکثر کتابها عشق و عاشقی های مسخره و لوس بازی و لودگی است، اینگونه داستان نویسی روح تازه ای در ما دمید!

پ.ن: اللهم عحل لولیک الفرج! میلاد یگانه منجی عالم بشریت، مهدی موعود بر منتظرانش مبارک!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/8/29ساعت 13:6  توسط مرد  | 

۱- چند روز پیش خواهرم میلی زد که اولش به نظرم اومد الکیه ولی بعداً دیدم نه مثکه واقعیه! فیلم از دوربین مخفی فروشگاه شهروند حکیمیه در روز اعلام سهمیه بندی بنزین ضبط شده بود. اولش باور نکردم بعد که رفتم و منبع اصلی رو هم چک کردم که فارس نیوز بود، دیگه مطمئن شدم چیزی که دارم می بینم وافعیت محضه!

موضوع خیلی ساده است. تو این فیلم انبوهی از آدمهای معمولی و به قول یه دوست، آدمهایی با ظاهر های کاملاً موجه رو می بینید که هر کس با سرعت نجومی یه چیزی رو کول اش گذاشته و داره میره!

یکی جارو برقی رو کول اشه، یکی دست و بالش پر از لباسه! یه عده هم حمله ور شدن به سمت یخچال ها و گوشت ها و خوراکی ها!

از شما دعوت می کنم فیلم رو ببینید، چون تاسف آوره! دزدی برای آدم هایی که هر روز از کنارشون رد می شیم کاملاً موضوع ساده و حل شده ایه ظاهراً. خدایا این مردم چقدر بدبختن؟؟ انقدر فرهنگ چندین هزار ساله رو دوششون سنگینی کرد تا آخر مجبور شدن بذارنش زمین و جاش جاروبرقی ببرن خونشون! این یک!

۲- مجری سابق و توانای!! برنامه کوله پشتی سالهاست یکی از مجریان منفور عموم است که معلوم نیست پشتش به کی وصل است که انقدر با صراحت مرد و زن و پیر و جوان رو با حرف های تند و تیزش مورد هجوم قرار می دهد و حرف های کنایه دارش زبانزد خاص و عام است ولی همچنان با پوزخندی همه مون رو به سخره گرفته. تا چندی پیش همه می نالیدند از اشک هایش که تمثیل اشک تمساح بود در حضور خانم آرین (مهمان آن برنامه خاص) و از کنایه های تندش به دانشمندان فلک زده ای که مهمان برنامه مسخره اش بودند! نمیدانم هنوز کسی یادش هست جواب های دور از ادبی که به اس ام اس هایش در جلوی دوربین می داد؟ یا مثلاً برنامه ای که با محمد حسینی اجرا کرد و خودش رو در معصومیت و دوری از خطا در حد پیامبر می دونست؟

بگذریم! چند وقتی است پیدایش نیست! مهم نیست چرا! خوشحالم از اینکه دکور زیبای کوله پشتی مجری مودب تری را تجربه می کند اما فارغ از این بحث جالب اینجاست شایعاتی رایج شده که رفتن ایشون بخاطر گفتگوی صریحش با سردار رادان بوده!

اولندش از سردار رادان کمال تشکر رو داریم اگه واقعاً اینجوریه!

ضمناً نکته جالب اینجاست این روزها این نبودن های مجری اسبق و رواج این شایعات باعث شده ایشون کلی محبوب دلها بشه! این رو نوشته های اخیر بلاگر ها نشون میده! دو رویی یعنی این!

۳- اخبار تلوزیون جمله جالبی در وصف پیروزی والیبال گفت:


برای اولین بار در تاریخ، ایران موفق شد در یک ورزش تیمی قهرمان جهان شود!

اینم از اون جمله هایی بود که مجبورمون کرد بگیم بابا دممون قیژ با این تیم ورک مون! ترکوندیم! تازه داریم علائم حیات نشون میدیم! تاسف آوره که اولین باره ولی خوشحالیم که هنوز بارقه امیدی وجود داره!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/8/28ساعت 0:12  توسط مرد  | 

می دانی؟ هر آنچه از دل بر آید خواندنی است و غیر از ان همیشه تصنعی است.

اما در میان انبوه نوشته ها همیشه سخت ترین ها از دل گفتن است! او که همیشه ناطق بوده حالا مخاطب می شود. از دل گفتن در روزگار ما آمیخته شده با هوس رانی و شهوت و انواع و اقسام مدل های این قسم کثافت کاری ها! روزگار روزگار کابالیسم است و موهای سیخ تو پریز!

بگذریم! دوست داشتم بداند که دوستش داشتم! اما نه آن دوست داشتنی که این روزها سر هر چهار راهی خیرات می کنند. نه از آن دوست داشتن هایی که با دیدنش از خود بیخود شوی و با ندیدنش گوشه عزلت برگزینی! از آن قسم دوست داشتن هایی که اگر خاطره شود در ذهنت دیگر بیرون نمی آید. البته در جایگاه یک دوست داشتن و نه بیشتر!

البته که برایمان همچین خاطره ای نشد و صد البته که فهمیدیم ظواهر بسیار گول زننده می باشه! با ظاهر آدم های موجه هم قالتاق زیاده! (در مورد املای قالتاق شک دارم!!)

اما بازهم بهش اعتقاد دارم!

پ.ن: روز جوان بر همه بروبچ مبارک باشه!

پ.ن: امروز دکی خواست که برم سر پروژه سنسور اکسیژن و دیگه پروژه جدی تری رو همزمان با همین پروژه ادامه بدم! ولی نتونستم قبول کنم! هنوز مطمئن نیستم که بتونم زمان زیادی رو تو این آزمایشگاه دووم بیارم!

حق نگهدارتان.

+ نوشته شده در  2007/8/26ساعت 22:46  توسط مرد  |