نیم ساعت بعد با یک کیلو و نیم شیرینی زنگ زدم گفتم در رو باز کن بیام تو!
می گفت من باید به افتخار این حرکت رو زمین شنا برم!
عابرین نگاه می کردند همچون نگاه به مهندسین!
یاحق.
:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::
نیم ساعت بعد با یک کیلو و نیم شیرینی زنگ زدم گفتم در رو باز کن بیام تو!
می گفت من باید به افتخار این حرکت رو زمین شنا برم!
عابرین نگاه می کردند همچون نگاه به مهندسین!
یاحق.
ساعت هشت نیم شب!
میثم پیامک زد که چی قبول شدی!! کپ کردم! منتهی دکتر بغل دستم ایستاده بود و منتظر بود کمکش کنم پروسه آزمایشم رو باهم انجام بدیم! دلم الکی شور افتاده! هیجان داره!
بعد که تموم میشه کارم! زود می پرم پای کامپیوتر آزمایشگاه! سنجش دات او آر جی!
شماره داوطلبی و انواع اطلاعات مورد نیاز!
همونی که فکرشو می کردم!
پرونده ما برای دوسال دیگر به فنی تهران سپرده شد! لذا همین ساختمان! همین مسیر! همین اساتید و بعضاْ همین دوستان تمدید شدند تا دوسال دیگر!
دوستتان داریم ولو به اجبار!
پ.ن: علی و هومن! رفقای پا به پای کنکور هم رفتنی شدن به دیار تربیت مدرس! رفقا خیلی دوستتان داریم! فراموشمان نکنید!
یاحق.
ترافیک خیابان آزادی از میدون انقلاب تا آزادی این روزها برای نصب خط ویژه اتوبوس افتضاحه و من برای رفتن به دانشگاه غصه ام می گیره! همش ترافیک و چراغ قرمز! اعصاب آهنین می خواد!
آزمایشگاه کارم جواب نمیده! خسته ام کرده! تو فکر کم میارم! خسته ام کرده! اعصاب آهنین می خواد!
رفقا رفتن اهواز! بچه ها درگیر کارهای خودشونن! فارغ التحصیلی، پروژه، کارآموزی و... تنهام! همه اینا اعصاب آهنین می خواد!
سر و کله زدن با علی موج اعصاب آهنین می خواد!
فردا آخرین فرصت ارسال مقالات برای کنفرانسه و من هنوز تمومش نکردم! این فشار زمان اعصاب آهنین می خواد!
فکر کردن به آینده بسیار نزدیکی که جواب های ارشد میاد و باید زودتر تصمیم بگیرم که چیکاره ام، اعصاب آهنین می خواد!
ترافیک ماهانه اینترنتم یه روز زودتر تموم میشه و من یه روز بنکل اینترنت ندارم! اعصاب آهنین می خواد!
دیشب خواب دیدم یکی داره مجبورم میکنه برای فوق برم مدیریت بخونم! هر چی میگم بابا من میخوام رشته خودم رو ادامه بدم نمیشه! تو خواب کلی کفری شدم! اینم اعصاب آهنین می خواد!
ولی همه اینا رو گذاشتم کنار به خودم فکر کردم و خدایی که در این نزدیکی است! به هوای آفتابی! به یه روز خوب و یه بدن سالم! به یک کوه خوب که در انتظارمه برای پس فردا! تصور مشکلات ساده ای که دارم باهاشون سرو کله میزنم و در مقابل مشکلات بزرگتر آینده چیزی نیست!
به اینکه این بلاگ برای اعتراض به چهره های درهم و اخمو هستش!
به اینکه زندگی سخته ولی میخوام گاز بزنم این سیب رو با پوست!
پس یادم باشه اگه همه اینا اعصاب آهنین بخواد من دارمش والا هیچ کس در موفعیتی بیش از ظرفیتش قرار نمیگیره! این قانون طبیعته!
یاحق.
کانون فارغ التحصیلان نوشته بود اسامی رتبه های زیر ۵۰ دانشکده فنی در کنکور فوق اینه!
بعد از دیدن اسم رفقا به صرافت افتادم یه بار دیگه کارنامه رو چک کنم نکنه این دو سه ماه تو رویا بودم!
بعد که مطمئن شدم رویا نبوده!
دوزاریم افتاد که برای چوپان فنی (رییس دانشکده) هر چیزی غیر از المپیاد دانشجویی به مثابه پشم گوسفند میمونه و هر کسی غیر از برندگان المپیاد گوسفندانی هستن که برای چرا (چ مفتوح) اومدن تو ساختمون دانشکده و خودشون بزودی میرن! ![]()
پ.ن: محمد علی! لاو یو!
یاحق.
خیلی اتفاقی پیش اومد. نمیدونم حکمتش چی بود! الان بطور ناگهانی فهمیدم چقدر از بچه های سال بالایی رفتن اونور آب و دارن به قول خودشون مستر می خونن! اونم کیا! حالا یه چندتاییشون رو می شناختم! اینکه پول تحصیل رو خودشون میدن یا بورس و اینا رو نمیدونم! ولی الان واقعا شوکه شدم! تنها چیزی که با این شوکه شدن اذیتم میکنه اینه که نکنه دارم فرصت رو از دست میدم!
ولی سوال مهم تر اینه که هدف چیه! و آیا ارزشش رو داره!
این چیزیه که باید خیلی زود براش جوابی پیدا کنم!
حالا یه سوال به همه درگیری های ذهنی قبلی اضاف شد!
این روزها هر وقت میشه که یه خلوتی کنم با خودم همش یاد یکسال پیش دقیقا همین روزها می افتم! روزهایی که در مکه و مدینه گذشت. چه روزهایی بود و الان یک سال گذشته و وقتی به اعمالم نگاه می کنم ترجیح میدم سکوت کنم!
سجاده بوی عطر خونه اش رو میده! هر وقت به سجده میرم دقیقا یاد همون لحظه هایی می افتم که بعد از طواف می رفتم و خلوت می کردم با خودم...
فردا مبعثه! پارسال مبعث رویایی بود ولی اصلاً به اندازه تمام سالهایی که توی ایران بودم این حس عید بودن این روز رو حس نکردم! اونجا مبعث از روز عادی هم عادی تره!
دلم هوای مدینه رو کرده! دلم هوای اون شبی رو کرده که شب وداع بود و بیخیال خواب شدیم و با امیرو و مهدی رفتیم نشستیم رو سنگهای حرم! عجب سکوتی داشت! سکوتش پر از صدا بود. صداهایی که از بقیع به گوش می رسید!
دلم هوای نمازهای صبحش رو کرده که از خواب صبح شیرین تر بود!
وقتی دلت هوای جایی رو میکنه فکر نکنم هیچ راهی براش باشه جز فکر کردن بهش و لذت تصور کردن و مجسم کردنش!
عید همتون مبارک!
یاحق.
خدایا خسته ام! خسته! چقدر امتحانم میکنی، آنهم به آزمونی که بارها مرا به آن آزموده ای؟ چقدر باید همان امتحان همیشگی را پس دهم؟ لابد آنقدر باید در این مسیر رنج بکشم که مثل سنگی که مدام تراشیده می شود هر روز پیکره ام تراشیده شود تا نهایتا شاید آن تندیسی شود که نماد انسان است! البته اگر شایسته اش باشم! نمیدانم! ولی شاید این نشان از کوچکی من است که هنوز در آزمون های قبلی مردود بوده ام که هر بار آزمون سخت تر می شود! سالها قبل که اولین بار اینگونه آزمونت رو پشت سر گذاشتم با خودم عهد بستم سراغ کاری نروم که مشابه این بدبختی باشد! اما بگذریم از اینکه ۶ ماه بعد مرا به آزمونی شاید به مراتب سخت تر وارد کردی! آزمونی که ناخواسته واردش شدم...البته زیاد ناخواسته نبود ولی فراموش نکردم که بین اون گروه بقیه حذف شدند و تنها من ماندم و این چیزی بود که دست تقدیر و خواست تو بود! بار دیگر نیز مرا آزمودی!
میدانی! خوب هم میدانی که تمام تلاشم را کردم که از راهت لحظه ای دور نشوم و حتی اندک فاصله ای نگیرم! دیگر این را خوب میدانی که الحق خودت سمیع و بصیری بر هر آنچه بر بندگانت می گذرد!
بازهم گذشت و این بار نیز دستم را داغ کردم که دیگر این بار، بار آخر باشد!
افسوس که بعد از ۸ ماه بار دیگر داستان از نو شروع شد! این بار دیگر کاملا ناخواسته! بدون انتظار! این بار نیز کارم را سخت تر کردی! این بار نیز مرا می آزمایی؟ مگر در آزمون های قبلی خطایی سر زد؟ آنقدر که هنوزم مردود این آزمونت هستم؟!
بعید نمیدانم که این را نیز به حساب کفاره گناهان پر تعدادم بگذاری! انتظار زیادی است؟ مگر مرا نمی شناسی؟ خودت مرا آفریدی! پس خوب می شناسیم!
من همانم که از این آزمون دل خوشی ندارم و باید هی آزموده شوم!
ناشکری نمی کنم! بازهم تو را شکر میکنم که مرا اینگونه می آزمایی و هنوزم به بهترین داشته هایم امید دارم که در کنارم هستند! شکر میکنم که در قبال آزمون دیگران، آزمون های ساده تری را طی میکنم شاید چون کوچکترم!
ولی خسته شدم! بی طاقتم؟ کم تحملم؟ چه کنم! می سازم و می سوزم به امید آن روزی که تندیسی شوم خوش ساخت و افتخاری برای سنگ شکنم!
به امید آن روز می نشینم و برای رسیدنش لحظه شماری خواهم کرد!
پ.ن: از بودن در کنار شما مثل سگ پشیمانم دوست عزیز!
یاحق.
۱۵ مرداد هم گذشت!
پروژه هم دفاع شد و دیگه همه چیز تموم شد! ما موندیم و یه ۸۵/۱۹ از پروژه!!!
نمیدونم چه میشه گفت یا نوشت! فقط صحنه هایی که تو ذهنم از این چهار سال و آدمهاش تو ذهنم نقش بسته! شاید فقط یک خاطره!
تمام شد!
یاحق.
راستش نمیدونم چرا دست و دلم نمیره بنویسم. شاید دیگه این سبک نوشتن برام خسته کننده شده. هر چی هست دیگه اون شور ور حال سابق نیست. شایدم به خاطر روزمرگی های منه که امونم رو بریده. کارآموزی و پروژه ای که هفته دیگه قراره دفاع کنم و یه همکار نسبتا دو در ! بهتر از این نمیشه دیگه.
امروز می خواستم صفحه بلاگفا رو بیارم که آپ کنم که یکی از دوستان دبیرستان که دانشجوی دندانپزشکی اسن زنگ زد و گفت داره میره عمره دانشجویی! گرم گپ و گفقتگو بودیم که پیامکی رسید به دستمون مبنی بر فوت پدر محمد! شوک بزرگی بود. حالم گرفته شد. کلی با خودم کلنجار رفتم تا بالاحره بعد از یک ساعت و نیم تونستم بهش زنگ بزنم! برای من که فقط می خاستم تسلیتی بگم خیلی سخت بود. اگه بشه با رفقا یه سر بریم پیشش خیلی هوب میشه. نمیدونم والا!
این شعر رو الان تو یه بلاگ دیدم ولی نفهمیدم شاعرش چیه! هرچی هست زیبا سروده!
اگر دروغ رنگ داشت
هر روز،شاید
ده ها رنگین کمان
در دهان ما نطفه میبست
و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمین را در زیر پای خود داشتم
و تو هیچگاه عزم صعود نمیکردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها
به تمسخر میگرفتی
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران میکردند
اگر براستی خواستن توانستن بود
محال نبود،وصال
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه میتوانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی
و شاید من، کمر شکسته ترین بودم
اگر غرور نبود
چشمهای مان به جای لبها سخن نمیگفتند
و ما کلام دوستت دارم را
در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمیکردیم
اگر دیوار نبود
نزدیک تر بودیم،
همه وسعت دنیا یک خانه میشد
و تمام محتوای یک سفره
سهم همه بود
و هیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد
اگر ساعتها نبودند
آزاد تر بودیم،
با اولین خمیازه به خواب میرفتیم
و هر عادت مکرر را
در میان بیست و چهار زندان حبس نمیکردیم
اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبریز از ناباوری بودم
هیچ رنجی بدون گنج نبود
اما گنجها شاید، بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدیدید
تا دیگری از سر جوانمردی
بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
اما بی گمان صفا و سادگی میمرد،
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزشترین کالا بود
ترس نبود،زیبایی نبود
و خوبی هم، شاید
اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم
اگر عشق نبود
اگر کینه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند
من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش میکردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم
به یادگار نگه میداشتی
و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی
به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم
اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد
من بیگمان
دوباره دیدن تو را آرزو میکردم
و تو نیز
هرگز ندیدن من را
آنگاه نمیدانم
براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟
یاحق.