راستش هفته پيش بعد از اينكه نتايج اون كنكور كذايي اومد، ناخواسته تمام اتفاقاتي كه در طي اين يكسال بر من و ما گذشت از جلوي چشمم گذشت! اون موقع بود كه همه اش برام طعم شيريني پيدا كرد، اونم بعد از يك تلاش چندين ماهه و پر افت و خيز!
حوالي خرداد ماه بود كه بعد از كميكار هنوز تو جو كار عملي بوديم و درس رو گذاشته بوديم رو طاقچه باسه شب امتحان. كارمون شده بود چايي خوردن و فكر كردن به اينكه قراره چه كنيم! گزينه ها زياد بودن....رفتن و ادامه تحصيل كه اگرچه خيلي اسمش گنده است و خيلي ها آرزوش رو دارن ولي نتونستيم هضمش كنيم و خودمون رو قانع كنيم (من هنوزم نتونستم قانع بشم كه لازمه برم!) و يه راه ديگه اين بود كه بريم دنبال يه كار عملي ديگه و راه آخر كنكور ارشد! اون موقع بعد از لذت كار عملي براي كميكار تقريبا داشتيم قانع مي شديم كه بزنيم تو يه كار جديد..كنكورم تكليفش معلوم بود! هر كسي به ما رسيد گفت اين اشتباه رو نكن! فشار زيادي روت تحميل مي شه و آخرشم قبول نميشي! يه چند نفري هم مي گفتن براي آمادگي خوبه ولي قبول شدنت احتمالش صفره!
واقعيت اينه كه فقط يه نفر ما رو ترغيب كرد ولي اون يه نفر خودش انقدر خفن بود كه نمي تونستم خودم رو باهاش مقايسه كنم! المپياد دوم شده بود و اون سال نفر ششم كنكور! مي گفت من خودم چهار سالم!
بگذريم!
خلاصه تو اين بحبوحه كه همه روال نا اميدي رو دنبال مي كردن، كار عملي مون زياد جلو نرفت! اين شد كه ديديم ريسك كنكور دادن مي ارزه! زديم تو خط كنكور! بازم همون حرفها ادامه داشت! ولي تصميمون رو گرفتيم....ما سه نفر بوديم ولي فكر كنم حدود ده نفري از بچه ها به اين نتيجه رسيده بودن!
ولي جالبه بازم از رو نرفتيم! اوايل تابستون رفتيم دنبال كار مسابقات جهاني و اسپانسر و اين چيزا! اگرچه آخرش نشد ولي كم كاري خودمون بود چون به نظرم زامياد خيلي پايه بود! حالا به هرحال!
بعدش مثلا شروع كرديم به خوندن! چه خوندني ! تقريبا هر چي فيلم سينمايي رو پرده سينما ها بود با اين هومن مي رفتيم! و كلي مسخره بازي هاي ديگه! كم كم مرداد رسيد و ماه سفر حج! سفر با اون عظمت يه سري پيش نياز داشت! زديم تو خط مكه و برنامه هاي مخصوص خودش! رفتم و برگشتم شده بود شهريور! بعد از سفر انقدر حس و حالم عوض شده بود كه تقريبا به قطع از ادامه منصرف شده بودم! راستش اون موقع مي خواستم يه كار مهمتر بكنم و انقدر اون كار مهم و عظيم بود كه هنوزم مطئن نيستم كه راه درست رو لنتخاب كرده باشم! ولي خب چرخ زمانه باعث شد بعد از ادعاهاي "علي موج" پاي تلفن تصميم بگيرم بقيه اش رو بخونم!
ديگه كم كم مهر شد و بايد ميومديم دانشگاه! روزگار جالبي بود! اون روزها يه جورايي بايد خودم رو آماده ميكردم براي SPE! يه چيز خيلي مهم زبان بود كه اون روزها مخصوصا روزهاي آخر خيلي وقتم رو گرفت! نميخواستم كساني كه بهم اعتماد كرده بودن رو نا اميد كنم! ضمن اينكه از اونجا هم گير داده بودن رو 5 تا موضوع تحقيق كنيد! خلاصه با اين مقدمه وسط آبان رفتم SPE! اگرچه سفر خيلي جالبي بود و ديدم رو نسبت به رشته و كارم خيلي عوض كرد و خيلي چيزاي خوبه ديگه كه همون موقع هم خوشحال بودم تو اين وضعيت و با اين همه كار الان اينجام و يه هفته از كارم زدم! ولي بازم بعدش دچار ترديد شده بودم! اين بار به خاطر جوگرفتگي شديد!!! حال كرده بودم بزنم دنبال كار نفتي! خلاصه دوباره به همت علي موج و رفقا گفتيم حالا اين چند ماه هم روش! خلاصه كه زديم تو كارش مجدد!
هنوزم سيد و بعضي آدمهاي جالب ديگه ميگفتن عمرا شماها قبول شيد!
اينها گذشت تا روز گرفتن كارت كه حسابي با كم شدن وقت شوكه شديم! سكته اول بود و بعدشم با ديدن سوالات و سختي اونها سكته دوم رو زديم! ولي همون روز، شبش رفتيم بيرون و كلي خوش گذشت و سعي كرديم همه چيز رو فراموش كنيم!
يه چند روز گذشت تا سنجش جوابها رو گذاشت رو سايتش! به محض اينكه جوابها رو گذاشت همه رو چك كردم! بعضي درصد هام خيلي نا اميد كننده بود ولي در مجموع به اين نتيجه رسيدم بايد به فكر رتبه صد و پنجاه و اينا باشم! اين بود كه از همون موقع داشتم به خودم مي قبولوندم كه دانشگاه تربيت مدرس و علم و صنعتم بد نيست! البته اون موقع هر كسي پرسيد ما چك كردن جوابها رو منكر شديم!
جالب بود تو اين هير و وير مي شنيديم كه فلاني ترمو فقط يه غلط داره مثلا!
همه اينا گذشت تا 29 ارديبهشت! تا اون روز به همه رفقا قول شيريني براي زير پنجاه داده بودم! صبح شنبه بيست و نهم سر تربيت بدني قرار شد اگه بالاي صد شدم رضا به من يه شامي بده و من رو از ناراحتي در بياره!!! ما رو باش فكر ميكرديم بازي برد- برد كرديم!
ساعت هفت بعدازظهر ميثم اس ام اس زد به علي كه جوابها هشت مياد رو سايت! بگذريم كه تو اين دقايق چه بر ما گذشت ولي ساعت نه رسيدم خونه و يه راست سر كامپيوتر! هومن زنگ زد كه ميلاد بيست شده! (خبر خوبي بود ولي بيش از هر چيز مهم گندي بود كه خودم زده بودم)....
تا سايت سنجش بياد و من شماره بزنم و اينا، كلي استرس!
خلاصه آخرش اومد و خوشحال شدم! چيزي كه اون لحظات خيلي برام ارزشمند بود شادي دو نفري بود كه خيلي برام مهم بودن و اون بزرگترين هديه بود! وقتي خوشحالي اونها رو مي ديدم انگار دنيا رو بهم داده بودن! از اينكه شادشون كرده بودم خيلي كيف كردم! مطمئنا دعاهاي اونها كمكم كرده!
خب انتظار داشتم سه نفري كه تقريبا با هم خونده بوديم مثل هم بشيم! هر چند همه ما بهتر از انتظارمون شديم ولي خب.....
وقتي يادم افتاد كه در تمام اين سالها كه فني بودم هميشه جو اينم بوده كه چهارساله ها قبول نميشن و حالا اين چهارساله ها هستن كه آبروي فني رو خريدن خيلي خوشحال شدم! دم همه بچه هاي 82 اي گرم كه با وجود اينكه خيلي خشكند و سرد و بيروح (روح گروهي البته!) ولي حداقل بلدن درس بخونن! در ضمن اين تعريف رو كه كردم به خاطر اين بود كه شامل خودم نميشه و شامل رتبه هاي زير بيست و يك ميشه! و البته سه نفري كه تك رقمي شدن! و البته هومن اشتباه كرده بود چون ميلاد شش شده بود!
و نكته آخر اينكه با تمام علاقه اي كه به ترك كردن فني داشتم ولي وقتي پرس و جو كردم تازه فهميدم الان فني كلي با كلاس و بقيه جاها كه از اينجا هم افتضاح تره! واي به حال بقيه! و من كه به اون شدت عرق فني ندارم حالا تو برگه انتخاب رشته ام به جز يه مورد بقيه گرايش هاي فني رو از همه بالاتر زدم!
اينايي كه گفتم تمام حرفاي كنكوري من بود! بي ربط و با ربط! خودخواهانه يا هر چيز ديگه اي رو نميدونم! دلم خواست بنويسم و نوشتم!
فكرش رو بكن الان من مديون علي موج هستم!!
شاد باشيد!
ياحق.