تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

یکی از بدترین امتحانات تمام دوران لیسانسم رو چند روز پیش دادم و فقط دعا می کنم که نیافتم که حوصله چونه زدن ندارم. خیلی بد بود و افتادن تو این شرایط یعنی جهنم کامل! اون از آز کنترل که نمیدونم چرا میانگین دخترها ۵-۶ نمره بیشتر از ماست! اصلا موندم مگه آزمایشگاه از ما چه انتظاری داره که داده ۱۱؟ ولی دیگه مهم نیست! این ترم فقط به پاس شدن فکر میکنم!!

اما با وجود همه این اتفاقات، چيزي كه خيلي ذهنم رو مشغول كرده يه تغيير رشته اساسيه! اولش كه اسمم رو روي برد ديدم فقط فكر كردم آخه چرا من كنكور دادم؟ ولي چند روز بعدش كه در همين مورد داشتيم با آموزش براي يكي ار رفقا صحبت ميكرديم، يكهو به ذهنم رسيد برم سراغ رشته اي كه هميشه خيلي احساس خوبي نسبت بهش داشتم! رشته اي كه خيلي دوست داشتم كنكورش رو امسال بدم ولي واقعا فرصت نداشتم درسهاي اون رو هم بخونم با وجود واحدهاي ترم هفتم! موكولش كرده بودم به زماني كه كنكور قبول نشدم و قرار شد براي سال بعدش بخونم! 

در حد تيري در تاريكي پرسيدم كه ميشه اين رشته رو انتخاب كرد؟! اولين مسئوليني كه پرسيدم نميدونستن تا اينكه مسئول تحصيلات تكميلي با يه بله كار رو تموم كرد. از اون موقع بود كه واقعا ديگه به گزينه هام گزينه جديدي اضافه شده بود. جالب بود اين تغيير رشته معمول نيست ولي بچه هاي ما تو جو افتاده بودن ببينن اگه كار خوبيه اونها هم برن دنبالش!

با همه اين وجود سوال اساسي اين بود كه كي مياد رتبه زير ۵۰ مهندسي شيمي رو ول كنه بره مهندسي مخازن بخونه؟! وقتي براي فرم تمديد پروژه پيش اساتيد رفتم و ازشون پرسيدم، برآيند همه حرفها اين بود كه برو. به جز يكي شون كه خيلي اصرار داشت نرو ولي بقيه شون نه تنها منصرفم نكردن كه ترغيب ميكردن!

حالا چيزي كه اولش همينجوري مطرح شد داره خيلي جدي ميشه. البته هنوز دانشگاه اوكي نداده ولي چون بعيد نيست اينه كه فكرم خيلي درگيره اين موضوع شده!

اگه بذارم و برم شبيه يه انقلاب ميشه! فكر كن ۶ ماهي درگير بحث كنكور بوديم و اون همه حاشيه و خوشحالي! حالا ول كني و تغيير رشته بدي!

انشاا... كه هر چي توش خير بيشتري هست پيش مياد!

پ.ن: من حالم خوبه! چهره ام هم اخمو نيست! باور كنيد..... الان بدجور درگير امتحاناتم ولي بعدا توضيح ميدم!

پ.ن: رفتم پيش استاد پروژه ام كه موافقت كنه من با يه مهلت يه ماهه در مرداد دفاع كنم! بعد وقتي موضوع رو توضيح دادم و فهميد هم من و هم علي كه با هم رو يه پروژه كار ميكنيم جزو اون ليست كذايي هستيم سرش رو كج كرد و شونه خودش رو ماچ كرد!!! (صحنه خيلي خدا بود)

پ.ن: همدوره اي هام ما بعد از چهار سال به اين نتيجه رسيدن خيلي زشته كه بهم سلام نمي كنن! تازه فهميدن سلام نفر اول ۶۹ تا و  اينها خلاصه!

ياحق.

+ نوشته شده در  2007/6/21ساعت 7:30  توسط مرد  | 

هفته ای که گذشت خیلی درگیر کارای دانشگاه بودم ولی با همه این چیزا وقتی خبر بمب گذاری در حرم های سامرا رو شنیدم خیلی فکرم مشغول شد!

راستش دارم فکر میکنم چرا این همه مردمی که معتقدن این اماکن براشون مقدسه! و در نتیجه به مقدساتشون توهین شده فقط مي تونن از خونه شون بیرون بیان و تجمع و تظاهرات کنن....واقعا کار بهتر دیگه ای نمیشه کرد؟ یه چیزی که تن اونوری رو بلرزونه که دیگه همچین غلطی نکنه! البته لطفا دوباره ما رو متهم به جنگ افروزی نکنید چون همه چیز صرفا جنگیدن فیزیکی نیست ولی خیلی برام جالبه که فکر می کنیم با چهار تا شعار و چهار تا تحصن آبکي دانشجویی جلوی سفارت انگلیس و سوئیس و اینا دیگه نظام سلطه ترسید! (هرچند بي از هيچيه)

نمیدونم چی باید گفت....ولی اون چیزی که بهش میگیم مقدسات به نظرم خیلی باید با ارزشتر بهش نگاه بشه...یه ذره محکم تر! یه بار، دو بار...آخه اين همه اتفاقات سريالي و اين همه عكس العمل آبكي؟

شايدم چاره اي جز اين نيست!

پ.ن: آيت الله فاضل لنكراني درگذشت. درگذشت ايشون رو تسليت ميگم.

پ.ن: امتحانات شروع شده نافرم! ما نيز اميدواريم چيزي رو نيافتيم كه گندش در نياد. فعلا يه دونه از اون نمره هاي پله اي مون رو گرفتيم كه شديم ۱۱ ! خيالمان راحت گشت كه وقتي استاد بصورت رندوم اوراق را روي پله گذاشته، ورق ما رو ي پله پاس قرار گرفته....

پ.ن: ميشه ديگه تو كامنتها ننويسيد قهرمان و فوق مهندس؟! ممنون !

ياحق.

 

+ نوشته شده در  2007/6/17ساعت 1:23  توسط مرد  | 

تنها آرزوی من فعلا اینه که هر چه زودتر این هفته تموم بشه و به طریق اولی از دست پروژه طرح و اقتصاد خلاص شیم! یه هفته ای میشه خروس خون میریم دانشگاه ساعت نه به بعد هم میرسیم در خدمت خانواده! زندگیه مزخرفی شده! فکر کنم اینا که در ممالک خارجه به تحصیل علوم عالیه مشغول میشن همه زندگیشون همین ریختیه! یه جور مرگ تدریجی! الان ما که فقط چند روز داریم اینجوری زندگی میکنیم خیلی زود خسته و شکننده شدیم چه برسه زندگی اینجوری اونم نه چند روز بلکه حداقل چند سال!

دیگه از تی سی پی و اف سی آی و قیمت و اتیلن گلایکول و فروش و محصول و طراحی و قیمت کارگر و هزینه سربار و هزینه آر اند دی و این خزعبلات حالم بهم میخوره!

هفته دیگه تازه قراره امتحانات شروع بشه و من نمیدونم با این وضعیت چه امتحاناتی در انتظارمونه فقط میدونم این هفته مزخرفترین هفته دوره لیسانسمه!

پ.ن: امروز به برد زده بودن اسممون رو! که برای ادامه تحصیل بدون کنکور هرچه سریعتر فرم های مربوطه رو پر کنید! ما که هر چی به این ذهن پوسیده فشار آوردیم نفهمیدیم الان کنکور دادیم بهتر شد یا بدتر!! دارم فکر میکنم کنکور دادن تقاص کدوم گناهم بود؟

پ.ن: آدمهای جالبی هستیم! وقتی به شدت احساس غرق شدن تو مرداب پروژه ها بهمون دست میده حس صمیمیتمون گل میکنه! اونوقته که اینجوری میشه که الان شده!!

پ.ن: میخواستم بنویسم ولی خسته ام اصلا حوصله ندارم! خسته جسمی البته!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/6/13ساعت 22:3  توسط مرد  | 

«خواننده عزيز، شبی زيبا بود. از آن شب‌هايی که فقط زمانی که جوانيم قادر به درک آنيم. آسمان چنان صاف و پر ستاره بود که هر کس با ديدن آن بی‌اختيار از خود می‌پرسيد: چطور اين مردم بدانديش و هوس‌کيش در زير چنين آسمانی به زندگانی سر‌گرمند؟»

شبهای روشن ـ داستايفسکی

+ نوشته شده در  2007/6/11ساعت 8:22  توسط مرد  | 

به نظرم خوش بختی چیزی نیست جز یه کاسه سیب زمینی سرخ شده داغ داغ با دست پخت مامان!


پ.ن: خیلی کسلم! فکر کنم به خاطر این دندون درد لعنتی باشه!

پ.ن: همیشه از اینکه در مورد آش نخورده و دهن سوخته مصداق عینی اش بشم فراری بودم ولی مثل اینکه روزگار زیاد دوست داره این بلا رو سر ما بیاره!

پ.ن: در مورد نظرم در مورد خوش بختی تعجب نکنید!!

پ.ن:

نه، ديگر از آن پرنده خيس
از آن پرنده ي خسته ... خبري نيست
روي ديوار آن سوي پنجره
كسي با شتاب چيزي مي نويسد و مي رود
امروز هم كسي اگر صدايم كرد
بگو خانه نيست
بگو رفته شمال
مي خواهم به جنوب بيانديشم
مي خواهم به آن پرنده ي خيس، به آن پرنده خسته ...
به خودم بيانديشم ...
گاهي اوقات مجبورم حقيقتي را پس گريه هاي بي وقفه ام پنهان كنم
همين خوب است ...
همين خوب است ...

 *سيد علي صالحي

 

پ.ن: کاش آدمها ساده تر از اونی بودن که هستن! کاش مجبور نبودیم برای شناخت همدیگه بارها فدا شیم تا تجربه کسب کنیم! کاش...!

 

خسته ام! خیلی!

تا بعد!

+ نوشته شده در  2007/6/10ساعت 0:49  توسط مرد  | 

چند روز پیش رفتم سراغ میل باکس قدیمی ام! هميني كه الان اينجا لينكش براي ارتباط با ينده هست! مدتها بود حداقل عدد یک رو نشون میداد که نشون از یک ايمیل خوانده نشده بود! از سر بیکاری دنبال کردمش! تو هیچ کدوم از صفحه ها نبود! تا رسیدم به آخرین صفحه یا در واقع قدیمی ترین ایمیل هام! یه میل تبلیغاتی مزخرف بود! بعد از اینکه اقدامات مقتضی رو بعمل اوردم توجهم جلب میل های قدیمی خودم شد! یکیش عنوان جالبی داشت وقتی بازش کردم.... کلی از خاطرات اون ترم اول یادم افتاد! حرفهای خنده دار من و بعدم یک کلاغ چهل کلاغ و خلاصه پای آدمهایی که وسط کشیده شد و کلی داستان دیگه! اون ماجرا مدتهاست تموم شده ولی با خوندن اون ایمیل مثل این بود که تکه های یک پازل رو کنار هم بذاری! تازه دوزاریم افتاد عجب سوتی های کلفتی به قول احسان دادم! البته سوتی ها نه ولی یکی دو تا برخورد که خیلی خنده دار بوده برای کسی که این پیش زمینه ذهنی رو داشته و یه سوتی کلفت که تقریبا یک سال پیش دادم!

تازه فهمیدم وقتی داشتم به يه بنده خدا اطمینان میدادم که خبری نیست و شهر در امن و امانه و خبرايي كه اون قديما بوده ديگه نيست، طرف احتمالا چی فکر میکرده!

خدای من خیلی خنده دار بود! کلی خنديدم!

ولی در عوض یک ذره به گذشته فکر کردم! به اینکه چقدر ترم اول از اون ماجرا ناراحت شدم ولی مسیر پر تلاطم زندگی چه صحنه هایی رو برام رقم زد! چقدر زندگی افت و خیز داره ولی انگار وقتی بعد از سالها برمیگردی و به عقب نگاه میکنی حس جالبی بهت دست میده حتی از اون داستان های مسخره و خاله زنک! نه به خاطر خود داستان! به خاطر افکار و عقایدی که روز به روز و لحظه به لحظه داره رشد میکنه و حالا اون واکنش ها فقط میتونه لبخندی رو روي چهره ات باقی بذاره!

شاید بعضی وقتها مجبوریم تاوان بعضی تصمیم های غلطمون رو بدیم ولی وقتی بعدها از بیرون گود زمان برمیگردی و به اون روزها نگاه میکنی می بینی باید خدا رو شکر کنی که خیلی زود تاوانش رو پس دادی والا اگر همون اتفاق بد رخ نداده بود شاید الان به مراتب تاوان سنگین تری رو باید می پرداختی!

به نظرم همیشه حکمت خدا بالای سرمونه ولی وقتی هم تصمیم غلطی میگیریم یا تو راه بدی گام میداریم هزاران بار از سوی اوس کریم هشدار دریافت میکنی! دیگه مسئله اختیارته! هشدار میگه نذار بیشتر از این گندش در بیاد ولی تو می تونی همچنان ادامه بدی غافل از اینکه نجاتت از این مرداب لحظه به لحظه سخت تر و غیر ممکن تر میشه!

حتی همه اینا می تونه راهی برای رشد و تعالی ات باشه!

نمیدونم شاید همه اینا که می بافم دری بریه! ولی خوشحالم که تو یه برهه از زمان قاطی کردم با یه عده بد برخورد کردم! يا با یه عده خوب برخورد کردم! پشیمون نیستم اگه یه زمانی از دید یه عده مثل بچه ها رفتار کردم یا مثل احمق ها سوتی های مضحک دادم! جایی برای پشیمونی نیست...همه اون اتفاقات افتاد تا من الان اینجا بشینم به گذشته لبخند بزنم و از اینکه انقدر مسیرم عوض شد احساس شور و شعف کنم! در جای خودش اون سوتی ها بد بوده ولی احمقانه تر اینه که حرص بخوری!

زندگی انقدر ها هم که میکن سخت نیست بستگی داره به من ...به تو ...به ما.....

من دوست ندارم سخت بگیرم حتی اگه از دید یه عده ای شادی ام به حساب بچگی، موفقيت هام به حساب شانس و جديت ام به حساب بدخلقي گذاشته بشه!

ياحق.

+ نوشته شده در  2007/6/6ساعت 21:14  توسط مرد  | 

یکسال از روزی که شروع به نوشتن کردم گذشت!

و من به اندازه یکسال باتجربه تر و پخته تر شدم...

اينم شعري بي ربط به همين مناسبت (خيلي باهاش حال ميكنم)

اي درد تو هم درمان

در بستر ناکامي

اي ياد توام مونس

در گوشه تنهايي

اي خاطره ات پونز

نوک تيز، ته کفش من


پ.ن: میگن آدم خوشبخت تو یه شب دو جا مهمونی دعوت میشه!(یا یه چی تو همین مایه ها)

حالا شده حکایت ما! سه جا برای کار آموزی و دو تا پیشنهاد نصفه نیمه باسه کار! بگذریم که هنوز پروژه کارشناسیمون رو شروع نکردیم ولی تصمیم گرفتن باسه کارآموزی و کارم خودش شده معضل!

ولی با همه این اوصاف خدایا اینجور معضلات ما رو زیاد کن!

یاعلی. 

+ نوشته شده در  2007/6/3ساعت 23:34  توسط مرد  | 

قبل از نماز مغرب

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

هنوزم طنين بعضي بخش هاش تو ذهنم هست! خيلي دوست دارم اين مناجات رو! دعاي كميل! شب جمعه اي كه گذشت خيلي عالي بود! به نظرم دعا رو تكي خوندن اصلا ثوابش خيلي ناچيزه ولي دسته جمعي يه چيز ديگه است! خلاصه كه چسبيد!

با اينكه حدود يك ماه پيش مشهد بودم ولي بازم برام تازه بود....انگار هميشه برات يه چيز تازه وجود داره! خسته نميشي....ميخواي تا ميتوني بموني و به در و ديوار نگاه كني و تو دلت فكر كني! خلوت كني و سبك بشي! انگار ميخواي بگي كه ميدوني اشتباه كردي! ميدوني داري به خودت ظلم ميكني! همه اينا رو ميدوني ولي دوست داري ازش كمك بخواي! ميخواي ياد روزهاي قشنگ مكه بيافتي! مدينه! همون روزهايي كه مي نشستي با خودت و فكر ميكردي و از دست خودت شاكي ميشدي! وقتي به مهموناش نگاه ميكني حسرت ميخوري! به دلهاي پاكشون غبطه ميخوري! دلت ميخواد يه روز جاي يكي از اون خادمين حرم باشي!

واقعا فابل وصف نيست! به نظرم بهترين ها هم حتي نتونسته اند حال معنوي خودشون رو تو اينجور فضاي معنوي بيان كنن، ديگه ما كه ازمون انتظاري نيست! فقط ميشه گفت عالي بود!

هفته ای که گذشت هفته چندان جالبی نبود! یه سری صحبت ها و فکرها و دغدغه ها که فکرم رو مشغول کرده بود و حتی برای سفر مشهد کسلم کرده بود! همش بر می گشت به انتخاب رشته کنکور...یه جور حس تردید! حتي اين حس باعث شده بود با يه خستگي ذهني برم مشهد! الان كه فكر ميكنم مي بينم چه زمان خوبي شد اين سفر! ممكن بود اين خستگي فكري كار دستم بده! به هر حال كه حالمون رو دگرگون كرد!


پ.ن: بدبيني بهتره يا خوش بيني؟! شايدم هركدوم جاي خودش رو داره! نميشه متعادل بود! ولي هر چي هست اينه كه نبايد گول آدم چموش رو خورد! خيلي چموشي!!!

پ.ن: ظريفي ميگفت اين همكلاسي هاي ما جميع اضداد هستند! الحق كه راست مي گفت. دوستان و ياران را بايد در سفر شناخت حتي اگر يك ماه تا فارغ التحصيلي ات مونده باشه!

پ.ن: نتايج نظرسنجي بلاگ قبلي اميدوار كننده بود! فكر كنم خواننده خودش رو داشت!

پ.ن: تا آخر هفته ديگه بايد چهار تا پروژه صفر كيلومتر پرونده اش بسته بشه! يعني ميشه؟

پ.ن: اين شعري كه در كامنتهاي پست قبل يكي از دوستان گذاشته (اگرچه شنيده بودم) خيلي چسبيد. اينجا ميگذارم كه ماندگار بشه:

وقتی عقیده، عقده خوانده می شود
و نور چراغ در آب، مهتاب تلقی
و متانت زمین زیر برف یخ می زند
نان از یتیم خانه می دزدیم
و می فهمیم
دزد اشتباه چاپی درد است!

یا علی.

+ نوشته شده در  2007/6/2ساعت 23:44  توسط مرد  | 

وقتي جهان از ريشه جهنم
و آدم از عدم
و سعي از ريشه ي ياس مي آيد
وقتي که يک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را به کفتر تبديل مي کند
بايد به بي تفاوتي واژه ها
و واژه هاي بي طرفي
مثل نان دل بست
نان را
از هر طرف بخواني
نان است.

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  2007/5/29ساعت 0:30  توسط مرد  | 

راستش هفته پيش بعد از اينكه نتايج اون كنكور كذايي اومد، ناخواسته تمام اتفاقاتي كه در طي اين يكسال بر من و ما گذشت از جلوي چشمم گذشت! اون موقع بود كه همه اش برام طعم شيريني پيدا كرد، اونم بعد از يك تلاش چندين ماهه و پر افت و خيز!

 

حوالي خرداد ماه بود كه بعد از كميكار هنوز تو جو كار عملي بوديم و درس رو گذاشته بوديم رو طاقچه باسه شب امتحان. كارمون شده بود چايي خوردن و فكر كردن به اينكه قراره چه كنيم! گزينه ها زياد بودن....رفتن و ادامه تحصيل كه اگرچه خيلي اسمش گنده است و خيلي ها آرزوش رو دارن ولي نتونستيم هضمش كنيم و خودمون رو قانع كنيم (من هنوزم نتونستم قانع بشم كه لازمه برم!) و يه راه ديگه اين بود كه بريم دنبال يه كار عملي ديگه و راه آخر كنكور ارشد! اون موقع بعد از لذت كار عملي براي كميكار تقريبا داشتيم قانع مي شديم كه بزنيم تو يه كار جديد..كنكورم تكليفش معلوم بود! هر كسي به ما رسيد گفت اين اشتباه رو نكن! فشار زيادي روت تحميل مي شه و آخرشم قبول نميشي! يه چند نفري هم مي گفتن براي آمادگي خوبه ولي قبول شدنت احتمالش صفره!

واقعيت اينه كه فقط يه نفر ما رو ترغيب كرد ولي اون يه نفر خودش انقدر خفن بود كه نمي تونستم خودم رو باهاش مقايسه كنم! المپياد دوم شده بود و اون سال نفر ششم كنكور! مي گفت من خودم چهار سالم!

بگذريم!

خلاصه تو اين بحبوحه كه همه روال نا اميدي رو دنبال مي كردن، كار عملي مون زياد جلو نرفت! اين شد كه ديديم ريسك كنكور دادن مي ارزه! زديم تو خط كنكور! بازم همون حرفها ادامه داشت! ولي تصميمون رو گرفتيم....ما سه نفر بوديم ولي فكر كنم حدود ده نفري از بچه ها به اين نتيجه رسيده بودن!

 

ولي جالبه بازم از رو نرفتيم! اوايل تابستون رفتيم دنبال كار مسابقات جهاني و اسپانسر و اين چيزا! اگرچه آخرش نشد ولي كم كاري خودمون بود چون به نظرم زامياد خيلي پايه بود! حالا به هرحال!

بعدش مثلا شروع كرديم به خوندن! چه خوندني ! تقريبا هر چي فيلم سينمايي رو پرده سينما ها بود با اين هومن مي رفتيم! و كلي مسخره بازي هاي ديگه! كم كم مرداد رسيد و ماه سفر حج! سفر با اون عظمت يه سري پيش نياز داشت! زديم تو خط مكه و برنامه هاي مخصوص خودش! رفتم و برگشتم شده بود شهريور! بعد از سفر انقدر حس و حالم عوض شده بود كه تقريبا به قطع از ادامه منصرف شده بودم! راستش اون موقع مي خواستم يه كار مهمتر بكنم و انقدر اون كار مهم و عظيم بود كه هنوزم مطئن نيستم كه راه درست رو لنتخاب كرده باشم! ولي خب چرخ زمانه باعث شد بعد از ادعاهاي "علي موج" پاي تلفن تصميم بگيرم بقيه اش رو بخونم!

 

ديگه كم كم مهر شد و بايد ميومديم دانشگاه! روزگار جالبي بود! اون روزها يه جورايي بايد خودم رو آماده ميكردم براي SPE! يه چيز خيلي مهم زبان بود كه اون روزها مخصوصا روزهاي آخر خيلي وقتم رو گرفت! نميخواستم كساني كه بهم اعتماد كرده بودن رو نا اميد كنم! ضمن اينكه از اونجا هم گير داده بودن رو 5 تا موضوع تحقيق كنيد! خلاصه با اين مقدمه وسط آبان رفتم SPE! اگرچه سفر خيلي جالبي بود و ديدم رو نسبت به رشته و كارم خيلي عوض كرد و خيلي چيزاي خوبه ديگه كه همون موقع هم خوشحال بودم تو اين وضعيت و با اين همه كار الان اينجام و يه هفته از كارم زدم! ولي بازم بعدش دچار ترديد شده بودم! اين بار به خاطر جوگرفتگي شديد!!! حال كرده بودم بزنم دنبال كار نفتي! خلاصه دوباره به همت علي موج و رفقا گفتيم حالا اين چند ماه هم روش! خلاصه كه زديم تو كارش مجدد!

 

هنوزم سيد و بعضي آدمهاي جالب ديگه ميگفتن عمرا شماها قبول شيد!

 

اينها گذشت تا روز گرفتن كارت كه حسابي با كم شدن وقت شوكه شديم!‌ سكته اول بود و بعدشم با ديدن سوالات و سختي اونها سكته دوم رو زديم! ولي همون روز، شبش رفتيم بيرون و كلي خوش گذشت و سعي كرديم همه چيز رو فراموش كنيم!

 

يه چند روز گذشت تا سنجش جوابها رو گذاشت رو سايتش! به محض اينكه جوابها رو گذاشت همه رو چك كردم! بعضي درصد هام خيلي  نا اميد كننده بود ولي در مجموع به اين نتيجه رسيدم بايد به فكر رتبه صد و پنجاه و اينا باشم! اين بود كه از همون موقع داشتم به خودم مي قبولوندم كه دانشگاه تربيت مدرس و علم و صنعتم بد نيست! البته اون موقع هر كسي پرسيد ما چك كردن جوابها رو منكر شديم!

 

جالب بود تو اين هير و وير مي شنيديم كه فلاني ترمو فقط يه غلط داره مثلا!

 

همه اينا گذشت تا 29 ارديبهشت! تا اون روز به همه رفقا قول شيريني براي زير پنجاه داده بودم! صبح شنبه بيست و نهم سر تربيت بدني قرار شد اگه بالاي صد شدم رضا به من يه شامي بده و من رو از ناراحتي در بياره!!! ما رو باش فكر ميكرديم بازي برد- برد كرديم!

ساعت هفت بعدازظهر ميثم اس ام اس زد به علي كه جوابها هشت مياد رو سايت! بگذريم كه تو اين دقايق چه بر ما گذشت ولي ساعت نه رسيدم خونه و يه راست سر كامپيوتر! هومن زنگ زد كه ميلاد بيست شده! (خبر خوبي بود ولي بيش از هر چيز مهم گندي بود كه خودم زده بودم)....

تا سايت سنجش بياد و من شماره بزنم و اينا، كلي استرس!

خلاصه آخرش اومد و خوشحال شدم! چيزي كه اون لحظات خيلي برام ارزشمند بود شادي دو نفري بود كه خيلي برام مهم بودن و اون بزرگترين هديه بود! وقتي خوشحالي اونها رو مي ديدم انگار دنيا رو بهم داده بودن! از اينكه شادشون كرده بودم خيلي كيف كردم! مطمئنا دعاهاي اونها كمكم كرده!

خب انتظار داشتم سه نفري كه تقريبا با هم خونده بوديم مثل هم بشيم! هر چند همه ما بهتر از انتظارمون شديم ولي خب.....

وقتي يادم افتاد كه در تمام اين سالها كه فني بودم هميشه جو اينم بوده كه چهارساله ها قبول نميشن و حالا اين چهارساله ها هستن كه آبروي فني رو خريدن خيلي خوشحال شدم! دم همه بچه هاي 82 اي گرم كه با وجود اينكه خيلي خشكند و سرد و بيروح (روح گروهي البته!) ولي حداقل بلدن درس بخونن! در ضمن اين تعريف رو كه كردم به خاطر اين بود كه شامل خودم نميشه و شامل رتبه هاي زير بيست و يك ميشه! و البته سه نفري كه تك رقمي شدن! و البته هومن اشتباه كرده بود چون ميلاد شش شده بود!

 

و نكته آخر اينكه با تمام علاقه اي كه به ترك كردن فني داشتم ولي وقتي پرس و جو كردم تازه فهميدم الان فني كلي با كلاس و بقيه جاها كه از اينجا هم افتضاح تره! واي به حال بقيه! و من كه به اون شدت عرق فني ندارم حالا تو برگه انتخاب رشته ام به جز يه مورد بقيه گرايش هاي فني رو از همه بالاتر زدم!

 

اينايي كه گفتم تمام حرفاي كنكوري من بود! بي ربط و با ربط! خودخواهانه يا هر چيز ديگه اي رو نميدونم! دلم خواست بنويسم و نوشتم!

فكرش رو بكن الان من مديون علي موج هستم!!

شاد باشيد!

ياحق.

+ نوشته شده در  2007/5/27ساعت 10:33  توسط مرد  | 

به نام خدای بزرگ و مهربان!

حدود یک سالی بود که می نوشتم! تو این مدت خیلی از نوشتن لذت بردم منتهی مرز بندی موضوعات و حرفها به گونه ای بود که ترجیح میدادم خواننده خاص داشته باشه! چرایی اش مفصل بود ولی به دلایل مختلف کار رو متوقف کرده بودم!

فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که نه! بنویسم اما این بار عام! از زندگی و خودم و همه چیز منتهی شاید کمی متفاوت!

این شد که شروع کردیم و روز از نو روزی از نو!

گویی در این مدت پیوندی که بین ما و بلاگفا بسته شده گسستنی نیست!

پس برگشتیم و بار دیگر هستیم در خدمت رفقا و دوستان و بلاگفا!

یاحق.

+ نوشته شده در  2007/5/24ساعت 20:18  توسط مرد  |