تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

سالهای زیادی بود قسمتم نمی شد برم مشهد، همين قبل از عيد مي خواستيم بريم كه به هر دري زديم نشد! ولي اين بار وقتي تصميم گرفتيم بريم، كمتر از ۴۸ ساعت بعدش داشتيم تو قطار تو سرو كله هم ميزديم و بلوف ميزديم!

با وجود اينكه امروز رو فقط با سه ساعت خواب گذروندم ولي حس ميكنم هم از نظر تفريحي و هم معنوي بهش نياز داشتم! سفر خوبي بود با احسان و اميرو و صالح!

خدايا بازم شكرت! چقدر خلوت بود! خيلي چسبيد! جاي همگي خالي بود اساسي!

ياحق.

+ نوشته شده در  2007/4/15ساعت 12:0  توسط مرد  | 

اين مارمولك كه در تصوير مشاهده مي كنيد! هر سال باسه ما شاخ ميشه! پارسال عيد هرجا ميرفتيم هي اداي عروس هاي تازه فاميل رو در مي آورد و ما هم اين وسط شده بوديم دوماد اين خانوم! ديگه خلاصه عيد پارسال اساسي با ما خاله بازي كرد و به همه مي گفت دايي علي دوماد منه! ديگه انقدر باباش با اين بچه كار فرهنگي كرد به اضافه خودم، آخرش با اخم گفت اصلا تو ديگه دوماد من نيستي! خيالت راحت شد؟!؟!

البته اين بيشتر بدان دليل بود كه در فاميل يه بنده خدايي شرايط مشابه منو داشته بعد وقتي ازدواج ميكنه بچه خواهرش كلي گريه ميكنه كه اين دوماد من بود و خلاصه روي روجيه بچه تاثير منفي داشته!

حالا امسال اومده ميگه عروس تو كيه؟! ميگم بعدا معلوم ميشه! بعد ميگه مگه عروس تو خاله فلاني نيست؟! ميگم نه بابا! ميگه آهان پس دوستته ؟! ميگم دوستم كيه!

جواب نداره! بعد ميگه حالا اسمش چيه! ميگم اين بچه عجب گير سه پيچي به ما داده ها! بعد اين داستان تموم نميشه و هرجا رفتيم هر زرت زرت اينا جيغ كشيدن كه عروس دايي علي خاله فلانيه!

بايد با همكاريه باباي گرامشون دوباره كار فرهنگي كنيم!

جالبه بهش ميگم چند تا دوماد داري؟! دستشا رو با تمام زورش باز ميكنه يعني ۱۰ تا! بعد ميگم اسمشون چيه؟ شروع ميكنه هر چي دوست تو مهد داره تند تند ميگه! نويد..محمد...!

بچه از الان ذهنش درگيره! و مثل اينكه هي ميخواد باسه داييش آستين بالا بزنه! خدا ميدونه سال ديگه چه آشي باسمون مي پزه!

+ نوشته شده در  2007/4/4ساعت 11:58  توسط مرد  |