تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

خاطره سال: عمره دانشجویی!

عذاب سال: شک در اعمال حج عمره!

شادی سال: بالاترین نمره حاج علی در مجموع ۵ واحد درسی شدم!

شیرینی سال: معافیت سربازی!

تلاش سال: کنکور فوق لیسانس!

سرگرمی سال: بلاگفا!

استاد سال: حاج علي!

بازديد سال: پتروشيمي اراك!

حسرت سال: درگذشت مهندس اسماعیلی و مهندس حامد شفاعی!

آهنگ سال: تمنای وصال از مختاباد! (من تازه کشفش کردم...یه ذره دیره ولی بیخیال)

فیلم سال: اخراجی ها!

سریال سال: صاحب دلان (پخش شده در ماه رمضان) + زیر تیغ + به دنيا بگوييد بايستد!

تعجب سال: پخش سريال افسران پليس در شبكه دو سيما!

راديو سال: راديو جوان، برنامه به وقت جواني!

شب سال: شب های قدر و شب انجام اعمال حج!

روز سال: وداع با مدینه و و داع با مکه!

خاله خرسه سال: دوستی با رضا ماهیگیر!

افتخار سال: سخنرانی در رجب بیگی!

بیخیالی سال: میان ترم حرارت۲ !! تا روز پنج شنبه که درگیر مسابقات بودیم و جمعه هم رفتیم نمایشگاه نفت و گاز و پتروشیمی و شنبه هم رفتیم سر جلسه امتحان! خیلی ریلکس بدون اینکه چیزی خونده باشیم!

جوک سال: بابای نادیا

تصمیم ابلهانه سال: همگروه شدن با احسان در آزمایشگاه!

دوست سال: امیرو و مهدي (هم اتاقي هاي مدينه و مكه)

ريسك سال: پرواز يا توپولف به خارگ!

بی انصافی سال: مقام اولي خانوم مهندس!

ناامیدانه ترین لحظه سال: شب قبل (ساعت ۱۰ شب) از مسابقات کمیکار!!

فحش سال: ۵ واحد ۱۳.۵ گرفتن از دكتر حميدي در يك روز!

پرواز سال: رانندگي پشت ۲۰۶ صفر!

ملودي سال: آهنگ ساخته شده توسط باباي ناديا در مورد رئيس دانشكده و اصلاح ساختاري آهنگ نازنين مريم با لهجه لاتي كه شايد در آينده روي سايت قرار بگيره!

حركت انتحاري سال: پاك كردن همه دوستان در ۳۶۰.

سخت ترين قسمت سال: تصميم گيري براي آينده (اوايل تابستان سه نفري نسكافه به دست كنار دانشكده حدود يكي دو ساعت بيشتر روزها بحث ميكرديم و نتيجه آخر هموني شد كه الان مي بينيد!)

و...

شايد ادامه داشته باشه!

+ نوشته شده در  2007/3/17ساعت 11:56  توسط مرد  | 

همه نگران بودند....امتحان آخر سال بود....ثلث سوم!

این اولین و آخرین امتحان بود....ثلث اول و دوم امتحانی برگزار نشد....این را معلم خواسته بود.

بچه ها شلوغ می کردند... نگران بودند...استرس امتحان....

معلم وارد شد.... صدای رسایی گفت : برپا !

همه ایستادند! سکوت برقرار شد....

معلم از دانش آموزان خواست بنشینند....

معلم برگه های جواب را بین دانش آموزان توزیع کرد و بعد از اتمام آن روی تخته سیاه با خط تحریر نوشت:

 

سوال: خدا را اثبات کنید. (۲۰ نمره)

 

بعد رو کرد به دانش آموزان و گفت: اگر نمی توانید خدا را ثابت کنید، دلايل خود را براي انكار آن بنويسيد.

آن روز همه بي آنكه خدا را حفظ كنند، اثبات كردند!

ياحق.

+ نوشته شده در  2007/2/26ساعت 11:55  توسط مرد  | 

هیچ قله ایی آخرین قله نیست

رسیدن غم انگیز است

راه بهترین منزلگاه است

برویم بی آنکه به رسیدن بیاندیشیم

اما واقعاً ‌برویم ...


یه ضرب المثل چینی می گه اگه یه ایرانی از الودگی هوا جان سالم به در ببره وهواپیماش سقوط نکنه و زیر اوار زلزله له نشه و در تصادفات جاده ای اسیبی نبینه حتما از خوشحالی می میره!

+ نوشته شده در  2007/2/23ساعت 11:53  توسط مرد  | 

هنوزم طنین صدای ۱۵۰ نفره ای در گوشم هست!

نفر اول بلند میگه : یا اجود الاجودین!

و پشت سرش همه تکرار می کنیم...یه عده هم که با فریاد بلند ما تمرکزشون رو ازدست میدن به ما ملحق میشن و همراهیمون می کنن!

حالا بیش از ۱۵۰ نفر تکرار می کنند!

و این بار یا الرحم الراحمین!

و هنوزم یادمه وقتی چرتم داشت می گرفت قبل از نماز صبح....صدای کاروانی که تازه اومده بودن و داشتن صفا و مروه رو سعی میکردن و فریاد میزدن الله اکبر! اشهد ان علی ولی الله....صدای بلند این گروه تازه نفس رو من در صحن مسجد می شنیدم...مو به تنم راست می شد....حس عجیبی بود.....چرتم پريد!

و جالب اینجاست من هنوز این حس رو دارم.....

هنوز گاهی احساس میکنم دارم دور خونه اش می چرخم....تصور می کنم...مجسم می کنم....ولی حس نیست...گویی واقعا دارم میان انبوهی از تسلیم شدگان منم تسلیم میشم....هنوز همون حس بهم دست میده....هنوز گاهی حس می کنم دارم به حجر الاسود نزدیک میشم....هنوزم وقتی طوافم تموم میشه....از دایره خارج نمیشم...این بار مثل الکترونی که جذب هسته بشه....فاصله رو کم و کمتر میکنم و قبل از اینکه به حجر اسماعیل برسم، سهمي وار جذب خونه اش ميشم....هنوز وقتي جذب خونش ميشم....صداي ناله هاي زني كه به عربي گريه مي كرد خاطرم هست....و شرطه اي كه اصرار داشت از هسته جداش كنه و همراهانش نيز! هنوز هم وقتي درد و دل هام تموم ميشه....خالي كه ميشم ميرم تو حجر....به زور خودم رو اون وسطها جا ميدم كه بتونم دو ركعت نماز بخونم تا سر نمازم به خونه اش نگاه كنم....اونقدر نگاه كنم كه تا ابد وقتي دارم نماز ميخونم اين حس رو كه الان جلو در خونه ايستادم رو فراموش نكنم....هنوز وقتي ميخوام از صحن بيام بيرون عقب عقب ميام! هنوزم عادت ندارم خداحافظي كنم....كسي كه قراره برگرده لزومي نداره خداحافظي كنه....هنوز ادامه داره و من اين حس قشنگ رو مرتب تجربه ميكنم و از تجربه كردنش اصلا خسته نميشم...

اين روزها دلم گرمه....به يه حرف و قول....يه چيزي بالاتر از قول مردونه اي كه روزي صد بار شكسته ميشه....قولي كه شكسته نميشه...حتي بالاتر از جاذبه زمين كه بي وزني مثال نقضش باشه....حتي قانون ها و اصل هاي فيزيك هم به پاش نميرسن....

نميدونم چرا اين ها رو نوشتم....فقط ميدونم مدام اين افكار در ذهنم رژه ميره و من مثل مجنون در گوشه اي نشسته و از سير كردن حافظه تصويري ام لذتي مي برم وصف نشدني!

ياحق.

+ نوشته شده در  2007/2/21ساعت 11:52  توسط مرد  |