نشستيم داريم اخبار نگاه مي كنيم....مجري ميگه مسكن گرون شده و جملات گهرباري رو از مسئولين نقل ميكنه.... از بابام مي پرسم الان خونه ما چنده....جوابش به نظرم خيلي هم بالا نبود....اگرچه يادم مياد آخرين باري كه پرسيده بودم حدودا نصف اين عدد بود....حالا دقيقا يادم نيست آخرين بار كي بود. ولي خيلي دور نبود.
امروز، از رو بيكاري تو اتوبوس فكر ميكنم يه آدمي مثل من چند ساله مي تونه يه خونه بخره؟! براي يه حساب سرانگشتي نياز به چند فرض اوليه داريم.
فرض ميكنم همين كه خواستم برم سركار....يكي فرش قرمز پهن كرد گفت پاشو بيا! خب؟!
حالا درآمد اين شغل چقدره؟! فرض ميكنيم براي سهولت در ضرب و تقسيم ماهي يك ميليون حقوق بگيريم كه البته براي تكميل فرض، اظهارنامه مالياتي و بيمه و اينا نداريم....تازه همه اينا به اضافه اينكه در طي مدت ذخيره كردن همه اين پولها، تمامي خرج زندگي بنده رو باباي زحمت كش پرداخت ميكنن.
اول ميگم همين خونه خودمون...با قيمت فعلي حدود ۱۵ سال طول ميكشه!
يادم ميافته حالا زوده تا به بابام برسم و بايد قانع باشم تو زندگي. حالا معادله رو ثابت ميگيرم و مجهول رو عوض ميكنم....فرض ميكنم يه اتاق گلي تو آلوده ترين نقطه شهره تهران باشه ۵۰ ميليون....خب پس بايد ۵۰ ماه كار كنم تو اون شرايط ايده آل....يعني حدود ۴ سال!
خب پس اميدي هست!
نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ! قرار نيست قيمت مسكن راكد بمونه!
نهايتا سرتون رو درد نيارم...به اين نتيجه رسيدم بهتره از الان به فكر پول بهشت زهرا باشم براي يك گور اجاره اي!
و تازه فهميدم چرا هميشه پسر دائي ام ميگه براي ما داشتن يك زندگي مشابه بابامون يك آرزوست كه احتمالا به گور خواهد رفت....البته نباس نااميد شد ولي خب ديگه! حقيقت تلخه!
اگر قرار بود دوبار انشا بنويسم حتما اشاره ميكردم كه ثروت بهتر است از علم است....چون براي ادامه زندگي سه نياز اوليه داريم: خوراك، پوشاك . مسكن! علم نه براي من سقف خواهد شد و نه نون شب!
