تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

نشستيم داريم اخبار نگاه مي كنيم....مجري ميگه مسكن گرون شده و جملات گهرباري رو از مسئولين نقل ميكنه.... از بابام مي پرسم الان خونه ما چنده....جوابش به نظرم خيلي هم بالا نبود....اگرچه يادم مياد آخرين باري كه پرسيده بودم حدودا نصف اين عدد بود....حالا دقيقا يادم نيست آخرين بار كي بود. ولي خيلي دور نبود.

امروز، از رو بيكاري تو اتوبوس فكر ميكنم يه آدمي مثل من چند ساله مي تونه يه خونه بخره؟! براي يه حساب سرانگشتي نياز به چند فرض اوليه داريم.

فرض ميكنم همين كه خواستم برم سركار....يكي فرش قرمز پهن كرد گفت پاشو بيا! خب؟!

حالا درآمد اين شغل چقدره؟! فرض ميكنيم براي سهولت در ضرب و تقسيم ماهي يك ميليون حقوق بگيريم كه البته براي تكميل فرض، اظهارنامه مالياتي و بيمه و اينا نداريم....تازه همه اينا به اضافه اينكه در طي مدت ذخيره كردن همه اين پولها، تمامي خرج زندگي بنده رو باباي زحمت كش پرداخت ميكنن.

اول ميگم همين خونه خودمون...با قيمت فعلي حدود ۱۵ سال طول ميكشه!

يادم ميافته حالا زوده تا به بابام برسم و بايد قانع باشم تو زندگي. حالا معادله رو ثابت ميگيرم و مجهول رو عوض ميكنم....فرض ميكنم يه اتاق گلي تو آلوده ترين نقطه شهره تهران باشه ۵۰ ميليون....خب پس بايد ۵۰ ماه كار كنم تو اون شرايط ايده آل....يعني حدود ۴ سال!

خب پس اميدي هست!

نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ! قرار نيست قيمت مسكن راكد بمونه!

نهايتا سرتون رو درد نيارم...به اين نتيجه رسيدم بهتره از الان به فكر پول بهشت زهرا باشم براي يك گور اجاره اي!

و تازه فهميدم چرا هميشه پسر دائي ام ميگه براي ما داشتن يك زندگي مشابه بابامون يك آرزوست كه احتمالا به گور خواهد رفت....البته نباس نااميد شد ولي خب ديگه! حقيقت تلخه!

اگر قرار بود دوبار انشا بنويسم حتما اشاره ميكردم كه ثروت بهتر است از علم است....چون براي ادامه زندگي سه نياز اوليه داريم: خوراك،‌ پوشاك . مسكن! علم نه براي من سقف خواهد شد و نه نون شب!

+ نوشته شده در  2007/1/20ساعت 11:36  توسط مرد  | 

خدایا من رو ببخش

بازآ!

بازآ!

هر آن چه هستي بازآ!

گر كافر و گبر و بت پرستي، بازآ!

اين درگه ما، درگه «نوميدي» نيست...

... صد بار اگر توبه شكستي، بازآ!
+ نوشته شده در  2007/1/18ساعت 11:34  توسط مرد  | 

این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوزنامه ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو -غزلم-شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت به خاک سیه میکشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد

بر چشم باز فرصت دیدن نمیدهد

وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است

معیار مهرورزی مان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشقبازی است ؟

اصلا کدام احمق از این عشق راضی است ؟

این عشق نیست فاجعه قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا بحرفهای غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق

اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

تن را به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریا کار زنده اند

این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

یعقوب درد می کشد و کور می شود

یوسف همیشه وصله ناجور می شود

اینجا نقاب شیر به کفتار میزنند

منصور را هرآینه بر دار میزنند

اینجا کسی برای کسی کس نمی شود

حتی عقاب در خور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد بجز تازیانه نیست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است

ما میرویم هر که بماند مخیر است

ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دلخوش نمیکنیم به عثمان و مذهبش

در کیش ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما میرویم مقصد ما نامشخص است

هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است

از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما میرویم ماندن با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

دیریست رفته اند امیران قافله

ما مانده ایم غافل پیران قافله

بر درب آفتاب پی باج میرویم

ما هم بدون بال به معراج میرویم


پ.ن: ممنون از الطاف شما درمورد برداشت آزاد.

پ.ن: چقدر بعضی اتفاقات در کنار هم سخت باور میشن!

لبخند تلخی که بر صورت آدم باقی می مونه گاهی اوقات تاثیری میگذاره برای یه عمر. حیف که که چه ماندنی هایی در ذهن آدمی میماند گاهی...آنچنان بر لوح آدمی میخ می کوبند که تا ابد یادت بماند کیستی و که بوده ای!!

یه جورایی دیگه نیازی به نوشتن این بلاگ و متن سمت چپش نباشه!

پ.ن: من حالم خوبه! بیشتر در انتظار نوبتی هستم تا میخ طویله ای از خودم در ذهنشان بکارم!

یاحق.


اضافه شد:

بعضی وقتها شميم حرف دل من رو خوب ميزنه:

"آدمها کثیف تر از همیشه شده اند، درست مثل دستشویی های دانشکده؛ همان طور که روابط افراد سردتر از قبل شده، مشابه هوای دستشویی های دانشکده؛ و به همان صورت که برای پیدا کردن یک مرد با شرافت باید بیش از حد تصور منتظر ماند، دقیقاً مانند انتظار برای یافتن یک دستشویی خالی در دانشکده."
+ نوشته شده در  2007/1/14ساعت 11:33  توسط مرد  |