تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

سلام.

این روزها بد گذشت ولي ميخوام شاد باشم...حتي اگه شده الكي.

دلم گرفته بود...گفتم يه عكسهايي كه با موبايل از مدينه و مكه گرفتيم (با تشكر از جواتي) و بگذارم تو بلاگ تا يه ذره كف و خون قاطي كنيد! (يعني حال كنيد). اگر حال كرديد بگيد كه بازم در فرصتهايي كه پيش مياد بگذارم.

خودم اينا رو كه مي بينم حال و هوام عوض ميشه.

عكس از داخل حرم نبوي

يه عكس باحال از قبري در بقيع

يه عكس از روضه شريفه (بخشي از بهشت)

مقبره نبي اكرم

سقف حرم (گرماش ما رو كشت)

اگه هوس كردي زل بزني به خونش و دعا كني!

حرم امن الهي در شب

+ نوشته شده در  2006/10/31ساعت 11:27  توسط مرد  | 

سلام.
اولين بار اين شعر رو شهريور پارسال تو يه بلاگ نيمه آشنا خوندم. خيلي خوشم اومد. نميدونم نويسنده اش كي بود. ولي اين روزها كه حتي منم ديگه دلم گرفته....خوندنش بهم چسبيد.
 
يه ذره خسته ام....نميدونم چرا....درس....كار...زندگي و تار موي سپيدي كه هر روز تو آينه مياد جلو چشمم و گذر عمر لعنتي رو تداعي ميكنه! يادم ميافته "چقدر زود دير مي شود گاهي"
 
آره....اين منم....منم كم آوردم....تو جدال زندگي....يه زمانهايي ديگه نمي توني بگي داري مي جنگي... ميكشي كنار تا نفسي تازه كني.
 
وقتي يادم ميافته يه زماني مهم ترين اتفاق زندگيم جدال عقل و دلم بود...لبخند نميزنم...قهقه ميزنم....چقدر باحال...چه زندگيه كمدي واري داشتم! شايدم بعضي وقت ها دوست دارم برگردم به اون روزها...روزهايي كه خيلي صادقانه به آدم هاي دور و برم نگاه ميكردم. روزهايي كه بي غل و غش بوديم....ساده و بي آلايش....همه آدمها برامون مصداق پاكي بودن مگر اينكه عكسش بهمون ثابت ميشد و چقدر زود حيف شد اون افكار. چقدر زود چرخش ۱۸۰ درجه اي تو افكارمون پيدا شد و چقدر زود بدبين شديم...لابد اگر اينجوري نمي شديم همون جامعه اي كه هر روز تو دهن پدر مادرها ازش به عنوان گرگ ياد ميشه مي خوردمون!
 
تو يه دوره كوتاه از همه درس اخلاق گرفتيم! اخلاقيات يه جامعه گرگ وار!
جامعه اي كه هر روز داره بهت ياد ميده اضطراب و استرس رو ! خشونت و ملايم نبودن! بدبين بودن!
ميگه به آدمهاي دورو برت به چشم آدمهاي خيانت كار و ناپاك بنگر مگر اينكه عكسش ثابت بشه....
ولش كن...بحث زياده...اصلاً چرا به اينجا رسيدم...نميدونم!
 
ياحق.

 
 
در مجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس کنند
و بگویند خدا
خالق زیبایی
و سراینده عشق
آفریننده ماست
مهربانیست که ما را به نکویی
دانایی
     زیبایی
          و به خود می خواند
جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد- به گمانم
  کوچک و بعید
در پی سودا نیست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست
 
در مجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و ریاضی با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس کنند
لای انگشت کسی
قلمی نگذارند
و نخوانند کسی را حیوان
و نگویند کسی را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غایب بکند
و به جز ایمانش
هیچکس چیزی را حفظ نباید بکند
مغز ها پر نشود چون انبار
قلب ها خالی نشود از احساس
درس هایی بدهند
که به جای مغز دلها را تسخیر کند
از کتاب تاریخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشا
هر کسی حرف دلش را بزند
غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا کسی بعد از این
باز همواره نگوید : هرگز
و به آسانی همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پاییز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و عبادت را در خدمت خلق
کار را در کندو
و طبیعت را در جنگل سبز
مشق شب این باشد
که شبی چندین بار
همه تکرار کنیم
                 عدل
                      آزادی
                            قانون
                                  شادی
امتحانی بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ایم
 
در مجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
و بگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما
+ نوشته شده در  2006/10/26ساعت 11:26  توسط مرد  |