تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

سلام.

من،دانشجوي يكي از اين دانشگاههاي تهران كه معمولاً اوائل تيرماه هرسال، يه عده جوون مردم آرزو مي كنن بيان توش هستم. یکی از همونهایی که برای آدمهای بیرون، در و دیوارش نماد تحصیلات عاليه شده... حيف اين همه آرزو!

يه سري استاد پير و بعضاً فسيل، يه سري درسهاي مسخره كه بقول "رضا اميرخاني" باهاش ميتوني آفتابه اي طراحي كني كه دسته اش نسبت به امواج مايكروويو مقاوم باشه!!! باهاش مي توني خطوط لوله پارس جنوبي رو طراحي كني!! طراحي ؟! مي توني باهاش ستون تقطيري طراحي كني كه هزارتا ورودي و خروجي داشته باشه و بجاي ريبويلر، از بخار آب استفاده بشه توش! مي توني توالت فرنگي طراحي كني كه در مقابل خوردگي سالها برات كار كنه. چه درسهاي سختي! شب هاي امتحان اشك بچه ها براي هر كدوم از اين مسئله هاي بي ربط با زندگي بيرون در مياد.


اومديم تو دانشگاهي كه يه عده از اينكه توش آزادي كاملي وجود داره ذوق مرگ شدن و الانم حداقل يه مشروطي رو تو پيشينه شون دارن. يه عده هم سنت حسنه دوتا شدن!!! رو انتخاب كردن كه براي خوشبختي اونها هم دعا كرديم. يه عده هم توي دوران كنكور ليسانس انقدر تو جو درس قرار گرفتند كه بعد از ورود به دانشگاه همچنان بي شرمانه عين دوران كودكي خود به تحصيل نمره (به جاي علم) مشغولند و با معدل زير ۱۹ اشك ريخته و اولياء خود را براي گرفتن نمره از استاد به دفتر دانشكده مي آورند.

يكي از هملاسي هاي مدرسه ام كه اتفاقاً همكلاسي دانشگاهم نیز شد و رتبه كنكورش هم از من بهتر بود، الان بيشتر كلاسهاش با ۸۳ ايهاييه كه يك ترم از همدوره ايهاي خودشون عقبند. سال اول رو كلاً مشروط شد.

 بين اون كساني كه مزدوج شدن دوستاني داشتيم كه آقا پسر درسي رو پاس ميكرد، دختر خانم مي افتاد. بعد پسر جاي دختر مي رفت پيش استاد كه اين خانم رو پاس كنيد. اگرچه معمولاً دخترها بهتر مي تونن نمره بگيرن ولي اين مورد استثنايي بود.

و دوستاني هم داشتيم كه براي نمره ۲۰ تو دانشگاه چه كارها كه نكردند و ميكنند.

يكي از مزاياي دانشگاههايي كه همه جور آدمي توش مي تونن بيان همينه ديگه. كلي درس روانشناسي و جامعه شناسي توشه. آدمايي كه از پشت كوه ميان و اين قابليت رو دارن كه تو راهروي دانشكده فحش خواهر و مادر بدن. يا اونايي كه بعد از امتحان به استاد ميگن ما تو خونه از همه بيشتر درس خونديم پس مستحق ۲۰ گرفتنيم. خدا ميدونه كه چقدر حالم از اين آدمها بهم مي خوره. چندشم ميشه. البته من كه از جلو اين آدمها با نيش خند رد ميشم چون بقول عليرضا (خودم نه!) اينا هدف زندگي رو فراموش كردن! اما ميدونم كه خيلي از پسرها و خصوصاً‌ دخترها سايه همچين آدمي رو ميزنن.

آدمهايي كه پشت سرت كلي ازت حرف ميزنن و اگر كوچكترين موفقيتي نصيبت شده باشه رو به حساب شانس ميگذارند و ميگن حقت نبوده. اگرچه از اون آدمها بدم مياد ولي از شنيدن این حرفها خوشحال ميشم چون ميفهمم كه مسيرم درست بوده و دلم براي اونها و كمبودهاشون ميسوزه. كساني كه همه چيز رو فقط براي خودشون ميخوان به هر قيمتي.


اين وسط ما مونديم و حوضمون. نه مشروط شديم كه دلمون خوش باشه با حال و حولي كه كرديم در اين سالها. نه احياناً مثل خر درس خونديم كه بخوايم به نمره فلان و بيسانمون بنازيم. اگرم نمره خوبي آورديم تك و توك بوده. و نه مزدوج شديم و نه قصدش رو داريم. همون چندرغاز برخوردهايي كه برام پيش مياد باسه هفت پشتم بسته.

بعضی وقتها فکر میکنم خدا به دادم برسه در سالهای آینده. اینا که خیر سرشون بچه های سربه زیری هستن و درسخوانن و تحصیل کرده اند اینجورین. بقیه چی میشن دیگه؟! احتمالاً شانس ما زده هرچي آدم عجيب غريب بوده، هم دوره اي ما شده.

تو این سالها چیزایی با چشم خودم دیدم و حرفهایی با گوش خودم از جمعیت مونث همدوره ای شنیدم که واقعاْ خشکم زده. البته این چیزها مختص خانومها نیست! (جمعیت فمنیست ما رو نکشن اینجا!!)

دانشگاهم با همه آدمهاش عالمي داره. چه خوب كه هفته ديگه دوباره همه ميان.

ياحق.

+ نوشته شده در  2006/9/17ساعت 11:16  توسط مرد  | 

به جستجویت آمدم ولی نیافتم ...

 

میگویند زنده ای!

میگویند منجی بشری!

میگویند امام عصری!

من از تو غافلم یا تو از من؟

میگویند به احوال شیعیان آگاهی و من غرق در این افکارم که چطور از حال من بیخبری؟

 

تو کیستی که اینگونه غوغا به پا میکنی و اینگونه غایبی؟

هر چه بیشتر میگردم کمتر می یابم

 چون آب شوری که هرچه بیشتر میخورم تشنه تر میشوم.

مرا به جرم شک طرد میکنی؟

مگر نمیگویند آدم زنده وکیل وصی نمیخواهد؟

نمیگویم دیدارت را منتظرم ولی حضورت را ،

حس کردنت  را ،

 زنده بودنت را به من بیاموز

...

در انتظارت بمانم؟

+ نوشته شده در  2006/9/10ساعت 9:19  توسط مرد  | 

 سلام.

آنچه طی روزهایی که در مدینه و مکه بودم بر من گذشت، همه رو تا جاييكه حالش رو داشتم و حسش بوده نوشتم. شايد خيلي نوشته هام ديني و علمي نباشه. ولي سعي كردم هم از خوش گذروني هاي يك سفر كاملاً دانشجويي بگم و هم از چيزهايي كه برام عجيب بود و هم چيزايي كه متحولم كرد. چيزهايي كه قلب تاريك و سياهم رو به درد آورد و خلاصه هر چيزي كه بر من و كاروان ما در اين سفر گذشت.

۱- من هروقت حوصله مي كردم مي نوشتم. شايد روزهاي آخر كمتر نوشتم. اما روزهاي اول بعضاً چند بار در طول روز مي نوشتم. به فراخور حال و روزم و اينكه چقدر حرف براي گفتن دارم، نوشتم.

۲- خيلي بيشتر از اينكه برام مهم باشه كي اين مطالب رو ميخونه، اين مهمه كه خودم اينا رو مدام بخونم تا خيلي چيزها رو فراموش نكنم. قولهايي كه به خودم و خداي مهربونم دادم. يادم نره كجا بودم. يادم نره چه توفيقي نصيبم شد. يادم نره چقدر خدا دوستم داشته و منم حق رب و مربوبي كه به گردنم هست رو از ياد نبرم. اونم تو دنيايي كه به محض اينكه پات رو توش مي گذاري ماديات است و ماديات و ماديات.

۳- لطفاً اگر كسي اين سفرنامه رو خواند و در هر موردي كه نظري داره، نظرش رو براي همون پست خاص كامنت كنه. ممنون ميشم.

لزومي نداره نظرات براي آخرين پست كامنت بشه. اينجوري هم نظم بيشتري ميگيره هم بعداً اگه خودم يا شخص ديگري بخونه بهتر سر در مياره. اگر هم نظري نداشتيد كه خيلي ممنون از وقتي كه گذاشتيد و سر زديد.

يا حق

+ نوشته شده در  2006/8/26ساعت 11:15  توسط مرد  | 

سلام.

دیروز بعد از نماز جمعه که از تلوزیون دیدیم، دوش گرفتم و كوله پشتي ام كه قرار بود با خودم ببرم تو هواپيما رو آماده كردم و ديگه با خيال راحت رفتم حرم. آخه براي بار آخر بود تو اين سفر مي رفتم حرم و انشالله بار اخرم براي هميشه نخواهد بود.

رفتم نماز ظهر و عصرم رو خوندم و رفتم طواف كردم. طوافي متفاوت با بقيه طواف ها. ديگه تو اين طواف كتاب دعا دستم نبود. ديگه تو اين طواف، دعاي كساني كه بلند ميخواندند رو تكرار نكردم. و اين طواف حرف دلم رو زدم و با خداي مهربانم درددل كردم و رازو نياز و مناجات براومده از دل و دعا كردم همه ملنمسين دعا رو. هر چي ميخواستم رو مرور كردم و خلاصه بعدش رفتم براي بار آخر خودم رو انداختم به ديوار خونه اش و كلي حرف داشتن براي گفتن. ار اينكه مرتب دارم خواسته هام رو تكرار ميكنيم خسته نمي شدم. گفتم و گفتم. بعدشم رفتم تو حجر اسماعيل و چهار تا نماز خوندم براي خودم و اونهايي كه ميخواستم. خدا رو شكر كردم براي نعمت به اين بزرگي و از خود بزرگش خواستم اين سفر رو سفر اخر من قرار نده. من نياز دارم بازم بيام. و چيزهاي ديگر....

بعدشم يكبار ديگه طواف كردم. يه طواف با همون سيستم منتهي اين بار براي خودم و يك نفر ديگه. اختصاصي بود.

از حرم اومدم بيرون و خداحافظي نكردم. هرچند طواف وداع انجام داده بودم اما دلم ميخواست خداحافظي نكنم با حرم و با خونه خدا. من بازم ميام و اين شروعي بود براي دفعات بعدي. پس چرا خداحافظي كنم؟؟

ديگه اومدم بيرون و خيلي تشنه بودم و خيس عرق. رفتم يه پپسي خريدم و يه بستني موفنبيك با اميرو. بستني سوييسي!!! گرونم بود!

ديگه يواش يواش حركت كرديم به سمت جده. تو اتوبوس شام بهمون "البيك" دادن. ناگت مرغ بود. تو اتوبوس آقا مجتبي مرتب مي گفت خبر خوبي براتون دارم كه براتون خيلي مهمه. خيلي رو شما تاثير ميگذاره. خيلي از اين خبر گفت. ما هم مرتب اصرار ميكرديم و حاجي هم مرتب ميگفت بگذاريد همه تون ۱۴۲ نفر كه تو فرودگاه جده جمع شديد ميگم. تو يك ساعتي كه از مكه تا جده راه بود هر چي اصرار كرديم چيزي نگفت فقط دهنمون رو آب مينداخت و هرچي بچه ها حدس زدن گفت بالاتر از اينهاست.

بالاتر از سفر كربلا، سفر مجدد به مكه و مدينه، خيلي چيزاي ديگه.

تا اينكه رسيديم فرودگاه جده و تا نماز مغرب رو به امامت حاجي خوانديم، هر چهارتا اتوبوس رسيدند. نماز عشا رو هم خونديم. دعاهاي بعد از نماز هم خونده شد و همه منتظر بودن. بچه ها مرتب غرولند ميكردن كه حاجي! بگو ديگه بابا.

انقدر گفته بود خبر خوب دارم كه ديگه همه مون منتظر خبر بزرگي بوديم و بچه ها قرار گذاشته بودن اگر حرفش سركاري و الكي بود، با آب و چايي خيسش كنن!!! البته قسم خورده بود راست ميگه.

خلاصه شروع كرد:

"پريشب كه تو صحن مسجد به بعضي ها هديه دادم يادتونه؟"

"بْـــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه"

"يادتون هست پرسيدم كي فرزند شهيده؟؟ يادتونه اصرار كردم كه اگر كسي هست بگه؟ يادتونه گفتم خجالت نكشه؟ گفتم مديون شهدا هستيم و...؟"

"بْـــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه" (كم كم صداي گريه هاي ريز و يواش مياد.... ميتونم حدس بزنم ديگه..... )

(هنوزم كه دارم اين خاطرات رو تايپ مي كنم مو به تنم سيخ ميشه و اشك در چشمم حلقه ميزنه)

"اون شب بعد از اينكه رفتيم هتل، يكي از بچه ها اومد در اتاق من و گفت راستش من فرزند شهيدم ولي دلم نمي خواست بگم. اما راستش يه چيزي هست كه بايد بگم. خيلي با خودم كلنجار رفتم كه بگم يا نه. اما الان فكر ميكنم وقتشه بگم.

اون شب كه از مسجد شجره حركت كرديم و محرم شده بوديم كه يادتون هست؟ من تو مسير داشتم ذكر ميگفتم كه خوابم برد. نميدونم چه خوابي بود؟ كجا بودم؟ (آقامجتبي گفت من اسمش رو ميگذارم مكاشفه... صداي گريه ها بيشتر شده حالا) ديدم كه يه جايي هستيم و همه بچه هاي كاروان هستند و روحاني كاروان(حاجي) هم هست و يه خانومي داره پرونده هاي ما رو مي گيره و مي ده دست يه آقايي. پرونده رو نگاه كردم و ديدم مهر نداره. از اون خانوم پرسيدم اين پرونده ها چيه؟ چرا امضا نداره؟؟

خانوم فرمودن اينها پرونده حج عمره شماست و اينها رو آقا خودشون مهر ميزنن."

ديگه صداي گريه ها بلند شده بود. نميدونستم چه حالي دارم. احساس ميكردم جاذبه زمين از بين رفت. سبكم. خيلي سبك. اصلاً نميشه توصيفش كرد ولي مثل كسي كه دلش از هرچي نگراني خالي باشه از خوشحالي ميخواستم زار بزنم.

بعدش هم آقا مجتبي همراه بچه ها اشك مي ريخت و مي گفت يادتونه بهتون گفتم همين كه اسمتون دراومد  و اومديد خدا همتون رو بخشيده و مورد مغفرت قرار داده. خدا مي دونه اون موقع، چقدر منقلب شديم و در عين حال شاد! اصلاً تا آخر سفر همه بچه ها تحت تاثير بودن.

ديگه بعدشم كم كم رفتيم براي كارهاي اداري پرواز و گذر و ويزا و از اين كارها. خلاصه ۱۲:۵۰ بامداد به وقت عربستان و ۱:۲۰ به وقت تهران پريديم. اول پرواز بچه ها خيلي شلوغ كردن و يكي از اين مهماندارهاي خانوم هم شاكي شده بود. يكي از بچه ها خيلي با مزه بود.  ديگه اداي مهماندارها رو در مي اورد كه درهاي خروج رو نشون ميدند جلوي خودشون و اينا. خلاصه يه ذره هم خوابيديم و ساعت ۴:۱۵ صبح رسيديم تهران و تا ساكهامون رو تحويل بگيريم شد ۵ صبح !

اين سفر هم تموم شد اما خاطراتش براي هميشه و تا ابد خواهد ماند و اميدوارم درسهاي زندگي كه خيلي فشرده تو اين مدت ياد گرفتم رو سريع فراموش نكنم.

خدايا! الهي! يا سيدي! خودت به بزرگي و عظمتت كمكم كن تا مسير درست زندگي رو بيابم و از مسير تو منحرف نشم.

آمـــــــــــــيــــــــــــــــــــن !!!

ياحق.

(پايان سفرنامه من به مدينه منوره و مكه مكرمه در مرداد و شهريور يكهزار و سيصد و هشتاد و پنج)

+ نوشته شده در  2006/8/26ساعت 11:14  توسط مرد  | 

سلام.

خب هر چیزی که یه روز شروع میشه، يه روز ديگه به پايان ميرسه. و سفر ما هم امروز به پايان ميرسه و اول وقت فردا شنبه ۴ شهريور، تهران خواهيم بود. ديشب به خواست خانواده يه سر دوباره رفتم پاساژ هيلتون(روبروي حرم) با اميرو و مهدي. بعد از نماز مغرب هم اومديم هتل شام خورديم و ساك هامون رو بستيم.

۱- حدود ساعت ۱۰ شب رفتم حرم يه طواف مستحبي به نمايندگي از همه آشنايان و اموات بجا آوردم و نماز خوندم و ديگه يه ذره درد و دلهاي آخر خلاصه. اومدم روبروي مستجار دعاي كميل رو هم خوندم. راس ساعت ۱۲ شب مناجات امير دسته جمعي كاروان براي بار آخر شروع شد. هيچ وقت فراموش نمي كنم اون لحظات رو

اون سجده هاي آخر مناجات رو.

اون گريه هاي پشيماني رو.

حدود ساعت ۲ بامداد كارمون تموم شد. حدود يك ساعت آقا مجتبي به بچه ها به بهانه هاي گوناگون هديه ميداد. تو صحن مسجد!! ملت وايستاده بودن نگاه مي كردن كه چه خبره؟! هديه به كساني كه ختم قران كردند، به كساني كه همه جلسات كاروان رو رفته بودن (مثل من و اميرو) و بهانه هاي ديگر. البته ميون اون جمعيت يه ذره خز بود ولي خاطره اي شد ديگه.

۲- بعد از مراسم تصميم گرفتيم با محسن و اميرو بريم بستني "موفنبيك". من كه ديگه قصد خواب نداشتم. بستني ها ارزونترينش كه ميخواستيم بخوريم ۵ ريال بود ناقابل ۱۲۵۰ تومان!! رفتيم ديديم پاساژ رو همون موقع بستن و ديگه كسي رو راه نميدن. اين شد كه ديديم وقت هست رفتيم پيتزا فروشي!!! "پيتزا هت" دقيقاً روبروي باب ملك فهد. حالا ساعت چنده؟ ساعت ۲:۳۰ بامداد!!

با انگليسي دست و پا شكسته اي كه فروشنده بلد بود قيمت هاي نجومي اش رو گرفتيم. اما چون وسوسه شده بوديم خريديم. پيتزا سايز كوچك ۴۷۵۰ و متوسط ۹۷۵۰ تومان!!! البته سيب زميني و نوشابه رو روي پيتزا به همه ميداد. خلاصه سه تا آدم گنده تو مغازه رفتيم يه پيتزا كوچيك گرفتيم. سريع رفتيم هتل، تو اتاق ما. مهدي بيدار بود، ديگه ۴ نفري، نفري يه قاچ! با كلي خنده و مسخره بازي خورديمش رفت. خدا وكيلي بيشتر از ۱۰۰۰ تومان نمي ارزيد ولي فقط نكته اي كه بود نونش خيلي لذيذ بود. والا مخلفات روش خيلي كم بود.

۳- نيم ساعت خوابيدم و ساعت ۴ رفتم حرم. نسبتاً شعاع طواف كننده ها شلوغ بود و براي اون ساعت صبح خيلي زياد بود. ساعت ۵ نماز اقامه شد بعد از نماز يك ساعت و نيم صبر كردم يعني تا ۶:۳۰ صبح تو طبقه دوم بلكه در كعبه رو بازكنن و با گلاب ايروني بشورن. اما خبري نشد. خيلي حالم بد شده بود.چند روزي ميشه خواب درست و حسابي نكردم. خلاصه با خودم كلي كلنجار رفتم و بالاخره برگشتم هتل. تازه اونجا شنيدم كه قراره فردا باز كنن چون امروز ميخوره به خطبه هاي نماز جمعه!! چه خوب كه بيشتر صبر نكردم.

۴- به طواف وداع دسته جمعي نرسيدم. خواب موندم. حالا خودم تنهايي ميرم البته بعد از نماز جمعه.

۵- سر ميز صبحانه يه حاجي بود كه از طرف صدا سيما از قم براي ساخت يه مستند اومده بود. و گير داده بود كه زودتر ازدواج كنيد. خلاصه فكر كنم از وقتي اومديم اينجا كلي بحث ازدواج داشتيم تا الان.احتمالاً بعد از اين سفر بجاي اينكه انقلاب معنوي درونمون رخ بده، يه انقلاب فكري درباره ازدواج اتفاق بيافته.

۶-الان داريم نماز جمعه رو از تلوزيون عربستان مي بينيم.

۷- ديشب ساك هامون رو داديم رفت. ميگن تهران تحويلمون ميدن.

ياحق.

+ نوشته شده در  2006/8/25ساعت 11:14  توسط مرد  | 

سلام.

خب امروز پنج شنبه است و دیروز وقت نشد بنویسم. حالا میخوام جبران کنم. دیروز یعنی چهارشنبه بعدازظهر رفتیم موزه مکه مکرمه. خیلی سریع بازدید نیم ساعته ای داشتیم. گویا بازدید از این موزه برای هر کسی ممکن نیست و شرایط خاصی داره و الان که رفتیم کلی توفیق داشتیم. خب عکس ها و بعضاً تابلوها و لوح هاي نفيسي در اين موزه بود كه اكثراً بچه ها ازشون فيلم و عكس گرفتن.

روز سه شنبه هم رفتيم زيارت دوره مكه كه با گرماي شديد هوا و كم خوابي ما همراه بود. بازديد از مشعر و مني و عرفات و قبرستان ابيطالب از برنامه هاي زيارت دوره بود.

۱- بجز روز مبعث رسول اكرم(ص) كه مناجات امير رو نخوانديم، بقيه روزها هر شب حدود ساعت ۱۱ برنامه مناجات داشتيم تو صحن مسجد و روبروي مستجار. اتفاقاً ديشب تونستم با mp3 player تمام مراسم رو ضبط كنم.خيلي خدا بايد دوستم داشته باشه كه بازم همچين فرصتهايي نصيبم بشه.

۲- الان در هتل قرطبه و در تمام ۱۷ طبقه اين هتل كاروان هاي دانشجويي هستند. اما متاسفانه گاهي اوقات حركتهاي بچه گانه و زشتي رو از بعضي ها مي بينيم. همه بچه ها شاكين. حركت هايي كه مي كنن در حد هم دانشجو نيست چه برسه به زائر خونه خدا. ميشه گفت هتل رو به گند كشوندن بعضي ها.

بعضي رفقا ميگن فلان كاروان كه اومد، آسانسورها پكيد!!! و الحق كه راستم ميگن. انتظارم خيلي بيشتر از اين حرفها بود.

۳- پريشب يه وانتي داشت با سرعت كولاك از خيابون رد ميشد. من وسط خيابون ديدمش!!! مي تونم بگم مرگم حتمي بود اگه ميزد. تو اين مايه ها كه جسدم تا مدينه پرواز ميكرد. فقط ميدونم لحظه اي كه ديدمش شروع كردم به دويدن. در حين دويدن يك آن دوباره نگاه كردم ديدم فرمون رو پيچونده سمت من. فكر كنم واقعاً بدش نمي اومد يه شيعه رو پودر كنه. خدايا خودت نگه دارمون باش !! اينجا رانندگي افتضاح تر از تهران خودمونه. رانندهاش هم نميدونم چرا هيچ ترسي از كشتن عابر ندارن. احتمالاً مجازه!!

۴- در مورد خواندن نمازهاي ميت براي طفلها و بزرگترها كه هر نوبت بعد ار نماز يوميه خوانده ميشه واقعاً براي همه مون سوال شده بود كه چرا انقدر بچه مي ميره و وقتي از حاجي پرسيديم علت رو، جواب شنيديم كه:

در اينجا اگر مادري حامله باشد و وقت فارغ شدنش فرا برسد، اگر پزشك زن بود كه خوب كارها رو انجام ميدهد اما اگر پزشك مرد فقط در دسترس باشد، ترجيح ميدهند مادر و فرزند هر دو بميرند تا اينكه يه پزشك مرد عمليات رو انجام بده.(قابل توجه فمنيست ها)

ميشه گفت در كشور عربستان زنها جزئي از آدميزاد به حساب نميان. فكر كنم فلسفه وجودي زن براي مردم اينجا فقط جلوگيري از انقراض نسل باشه. خودموني ترش ميشه گفت حياتي براي توليد مثل!!!

۵- توي حرم، اعراب پولدار كاملاً مشخصند. از جمله كويتي ها. ريش و سبيل مرتب و هيكل درشتي دارن. از جنس دشداشه اي كه به تن دارند ميشه فهميد خفن مايه دارن. اگر با خانومشون هم باشن، از چادري كه سر خانومه هست ميشه فهميد وضعيت مالي توپ دارن. سر و گردني بالاتر از پولدار هاي عربستاني.

۶- پريشب دوربين بردم حرم و از طبقه دوم شروع كردم به عكس گرفتن از كعبه. چندتاييش بد نشده. در همين اثنا يه عرب با چفيه قرمز كه يحتمل مامور حرم بود شروع كرد به گشتن جيب هاي يه پسره كه خيلي از ما دور نبود. فكر كنم به بهانه دوربين. ما هم ديدم اوضاع قمر در عقربه سريع اومديم بيرون. البته خيلي هم مصر نبوديم عكس بگيريم. گفتيم اگر شد مي گيريم اگرم نشد كه هيچ.

اما هنوزم نفهميدم حكمتش چيه كه يه عده پشت به كعبه، عكس خانوادگي يادگاري مي گيرن با فلش. اما بعضي وقت ها هم گير ميدن. البته اينجا خود عرب ها هم تو عكس گرفتن به اندازه ايرانيها مصر هستند.

۷- امشب اگر محرم بشيم مي تونيم عمره شعبانيه بجا بياريم. ولي چون وقت كمه و فردا بر ميگرديم من مي ترسم دوباره به يه چيز شك كنم و ديگه وقت تصحيح نداشته باشم. ضمن اينكه انتظار ميره امروز و فردا فوق العاده شلوغ باشه.

۸- قراره ساعت يك بامداد ۴ شهريور به وقت تهران از جده حركت كنيم و انشالله حدود ۴ بامداد در مهرآباد خواهيم بود و احتمالاً ۵ صبح بزنيم بيرون. جالبه امشب ساعت ۲۲ بايد بارهامون رو تحويل بديم.

۹- بعضي بازارهاي اينجا رو هم رفتيم. مثل بازار ابوسفيان و اسواق بن داوود كه تو پاساژ زير هتل شرايتون بود.

۱۰- ديشب تا صبح و تا نماز صبح حرم بودم. ديگه آخرش داشت خوابم مي گرفت و سرگيجه گرفته بودم. فعلاً سه شب تونستم تو حرم بمونم. البته چون فردا در كعبه رو باز ميكنن و ميخوام ببينم، يحتمل بايد زودتر بخوابم و انشالله صبح زودتر برم حرم. احتمالاً بايد نيمه هاي شب برم حرم. شايدم دوباره نخوابم. چو ن تا مناجات امير رو بخوانيم ديگه خيلي دير ميشه.

۱۱- اين قضيه طواف نسا مكافاتي شده بود. شده تيكه براي دست انداختن همديگه!!!

۱۲- جديداً اگر اين عربها دستشون رو بگذارن پشتم و هولم بدن، سريع تو ازدحام جمعيت برميگردم و جايي خالي ميكنم و بلند ميگم‌ "حاجي! رو". تا حالا دو سه بار اينكار رو كردم. طرف خودش شرمنده ميشه و معذرت خواهي ميكنه. البته با ايما و اشاره. بابا كفرم در اومده. اينا ديگه كي ان؟؟!

۱۳- امروز اين حرف ها رو به امير حسين گفتم. بد نيست اينجا هم تو سفرنامم بنويسم.

راستش قبل از سفر شايد تصور ديگه اي داشتم و الان تصوري ديگر. شايد تا قبل از اين فكر ميكردم ايمان دارم. اما الان فكر ميكنم هيچي نيستم و نبودم. ايمانم به يك مو بند بوده و مثل نخ، نازك. من ايمان داشتم؟! چه توهمي!!

چه ديني؟ چه ايماني؟؟ هر كاري دلم خواسته كردم و آخرشم مي گفتم خدا كريمه و مي بخشه. اصلاً قضيه همون بودن تو تاريكي و سياهيه ديگه.

ميگن كه اگر گناه كردي، لكه سياهي روي قلبت مي نشينه. اگر تكرارش كني، آنقدر قلبت سياه ميشه كه ديگه قبحش ميريزه و گناه يه چيز عادي ميشه. اصلاً ميشه بخشي از وجودت. روزي كه گناه نكني ديگه برات روز نيست.

الان كه بر ميگردم و به گذشته فكر ميكنم. مي بينم چقدر از خدا دور شده بودم. كدوم كارم به كار آدمهاي با ايمان نزديك بود؟؟ ميدونم واجبات رو انجام دادم. اما اونا اگرچه لازمند اما كافي نيستند. تازه شايد فقط انجامشون دادم و اونجوري انجام ندادم كه بايد. نميدونم الان چقدر تونستم خودم رو بهتر بشناسم و يا حتي چقدر اصلاح كنم. شايد هيچي.

راستش فكر ميكنم اين سفر تو اين موقعيت بيشتر از هر چيز ديگه اي به من كمك كرد جايگاه خودم رو بشناسم و بهتر بفهمم. اينكه خيلي تعطيلم. اينكه تو سياهي غرقم و حاليم نيست. اينكه بيشتر شبيه آدمهاي ماترياليست زندگي ميكنم و مي كنيم و فقط زمانهايي كه كم مياريم و احساس ميكنيم تنهاييم بدمون نمياد سراغي هم از خدا بگيريم.

خسته نباشم با اين همه ايمانم و اعتقادات سفت وسخت و جوندار!!!!

تازه به خودم اجازه مي دادم در مورد ديگران قضاوت كنم با اينكه هميشه اون آيه قران كه مي فرمايد "ديگران را به سخره نگيريد، چرا كه ممكن است آنها از شما نزد پروردگار خود برتر باشند"، رو يادم بود.

اميدوارم خدا كمكم كنه از اين سياهي رها بشم. قساوت قلب پيدا كردم و هزار بلاي ديگر. مثل آدمهاي متظاهر زندگي ميكنم اگرچه تظاهر نمي كنم. آخه فرق نمازي كه بخوني ولي هنوزم منكرو فحشا (منظورم كل گناهه نه گناه خاصي!!) انجام بدي و رو تو تاثيري نگذاره با نماز آدم رياكار چيه؟

تو زندگي روزمره غرق شديم در ماديات و در مشكلات زندگي. حال انكه اصل كار رو ول كرديم. آره! قبوله كه پول و زندگي و مشكلات و هزار چيز ديگه هميشه بوده و هست و خواهد بود. و خداوند در قرآن مي فرمايد "ما انسان ها را در رنج و سختي آفريديم". و قرار نيست دنيا بهمون خوش بگذره. قراره سختي بكشيم و شك ندارم كه همه اينها آزمايشات الهي است و مطمئناً خدايي كه داره آزمايش ميكنه توان پاسخگويي يا حداقل انگيزه پيدا كردنش رو در وجودمون قرار داده.

وقتي اينجا هستم ديگه فكر نمي كنم به نمره درس الف، استاد درس ب، كنكور، پول، كار و ....!اصلاً آنقدر احساس مي كنم اينجا جو بالايي داره كه اين حاجات زودگذر دنيوي مطرح نشه خيلي سنگين تره. توحيد و معاد و نبوت و امامت و اصول و فروع و هزار چيز ديگه تمام ذهنم رو مشغول كرده.

تا حالا خيلي فكر نكرده بودم كه چرا قرآن نمي خوانم. مگه ما خودمون رو شيعه نميدونيم؟! پس ديگه بدتر. تصميم گرفتم از اين به بعد بيشتر قرآن بخونم. البته با ترجمه اش براي فهم  و درك بيشتر و بهتر.

تو اين سفر ارادت خاصي به ائمه پيدا كردم. خصوصاً  حضرت زهرا(س) و حضرت مهدي(عجل الله) و از مظلوميت ائمه و شيعيان بيشتر فهميدم. اين مظلوميت برگي از برگهاي جدا نشدني تاريخ اسلام هست و اگر خدا كمكم كنه اين ارادت و اين افكار هميشه تو ذهنم باشه و دغدغه هاي امروزم هميشه برام باقي بمونه. نمي خوام با گذشت زمان اين حال و هوا رو از دست بدم و فراموش كنم.

حالا اين حرفها به كنار. فكرش رو بكن، فرشته هاي نكير و منكر هميشه همراه ما هستن و دارن از زندگي ما فيلمي ميگيرن.

سيدي كه براي يه كاه مدت زيادي در عالم برزخ بايد جواب پس ميداده، داستانيه كه همه ميدونن. فكر آدمو مشغول ميكنه. وقتي براي يه كاه كه هيچ ارزشي نداره كلي بايد سوال جواب بدي، حالا فكرش رو بكن ما با اين كارايي كه كرديم و مي كنيم و با گناهاني كه مي كنيم........

الهي!‌ العفو.....

۱۴- اين چند شب آخر بعد از مناجات امير از يه سوپر ماركت توي راه هر شب نوشابه خريديم و خورديم. هرشب مهمون يكي! الكي الكي باب شد.

۱۵- ديگه برم استراحت كنم.

ياحق.

+ نوشته شده در  2006/8/24ساعت 11:13  توسط مرد  |