نمیدونم الان چی باید بگم. اما میدونم
که با شرایطی که دیشب داشتیم خوشحالم. دو متر برای ما که اصلا نرسیدیم روی ماشین
تست بگیریم، عالی بود. من که راضیم چون این تمام تلاشم بود و در تمام این هفت ماه
، زمانی نیست که کم کاری کرده باشم. به هرحال 31 فروردین هم گذشت و می تونم با
قاطعیت بگم که من دیگه اون آدم سابق نیستم. این در همه ی ابعاد صادقه. واقعا دیگه
در مورد اطرافیانم مثل سابق فکر نمی کنم. اینو جدا می گم..... توی این مدت نسبت به
خیلی ها نظرم 180 درجه برگشته.....چه مثبت و چه منفی.... قبلا از یه افشاگری حرف زده بودم ولی الان ترجیح میدم حرفام رو
قورت بدم و فقط برای خودم نتیجه گیری کنم. دوست ندارم حرفام به منزله توجیحی باشه
برای شرایط موجود. الان که به عقب بر می گردم، می بینم در مورد بعضی ها خیلی ساده
لوحانه فکر می کردم ولی الان دیدم واقعی تر شده، اگرچه دارم بدبین تر می شم، اما
این نتیجه ی کار در کنار دیگران و اطرافیانی است که صرفا توی گروه نبودند. . راستش
من فکر می کنم الان در مورد آینده خیلی راحتتر می تونم تصمیم بکیرم، چون بعضی چیزا
رو از نزدیک لمس کردم. واقعا بعضی ها چقدر شخصیت پیچیده ای دارند. و واقعا متاسفم
که بعضی از ما فقط یاد گرفتیم جانمازآب بکشیم....اخ...چی گفتم....؟؟ اگه از این بعد بگذریم، بعد
دیگر این داستان یادگیری خیلی از مسائل تجربی بود و این واقعا برام ارزشمند بود و
هست.
کمیکار فقط برای من یک شروع بود و من نمی خواهم در همین جا
بمونم و درجا بزنم.... من ادامه میدم،
چون وقتی برای صبر کردن ندارم.... باید تلاش کرد و ادامه داد. اما امیدوارم بتونم
از چیزایی که توی این هفت ماه یاد گرفتم استفاده کنم. یواش یواش دارم فکر می کنم،
به اینکه کدوم بهتره ؟ موندن در این وضعیت یا ترک این شرایط برای رسیدن به شرایطی
که مطلوب تره..... مثل ادامه تحصیل در هرجایی که برای تلاشت ارزش قائل بشن... خدا
کنه بتونم ادامه بدم و به جایی نرسم که صبرم تموم بشه. مرور گذشته و روزهایی که تا پاسی از شب دانشگاه بودیم یه ذره
ناراحتم می کنه و این غیر قابل انکار، اما وقتی یاد دیشب می افتم شاد میشم. واقعا
شرایط بدی پیدا کردیم.... اما مهم اون چیزی است که من رو از بقیه متمایز می کنه.
من در ساخت این ماشین از روانشناسی آدم ها گرفته تا جغرافیای شهر تهران، به اندازه
موهای سرم چیز یاد گرفتم. ما برای ساخت اون شکل خاص از پیل ها، 4-5 ماه بی وقفه
تلاش کردیم، اما دریغ از یک ذره توجه. تنها کسانی که به نسبت توجه کردن مسئولین آزمایشگاهها
بودن.
ولی اون لحظاتی که ماشین داشت می رفت واقعا خوشحال بودم.....
کاملا احساس می کردم که حاصل دسترنج چندین ماه تلاش بی وفقه است.
بگذریم.... دلم میخواست یه ذره
استراحت کنم...اما یکشنبه میان ترم حرارت داریم و من تعتیلم.
دلم میخواد از همه کسانی که امروز
اومدن امیرکبیر و با تمام انرژی ما رو تشویق کردن تشکر کنم خصوصا : دکتر مهرنیا و
خانم اکبری و همه بچه های باحال میم شیمی 82 و 83 و 84. فکرشم نمی کردیم.
یک بار دیگه بلند بگیم : سرور ایران،
فنی تهران
خیلی حرفها دارم و از بعضی ها خیلی
دلم پره..... تا الان سکوت کردم چون صلاح در این بود و الانم سکوت می کنم چون دوست
ندارم کسی فکر کنه میخوام چیزی رو توجیح کنم یا فرافکنی کنم. بازم سکوت می کنم،
اما امیدوارم یه زمانی بگم که چقدر ناراحت شدم از...................
میخوام همینجا و در همین روز به خودم
قول بدم بعد از کمی استراحت، کار تازه ای رو به همراه یک تیم توپ، شروع کنم...چون
الان مطمئنم که فقط در همین دورانه که میشه از این کارا کرد، منتهی می خوام این
بار برم تو کار صنعت...راستش کمیکار برای آشنایی و شروع خوبه، اما آنچنان ارزشی
نداشت، چون من امروز ماشینهای زیادی دیدم که خیلی ساده مسیر رو می رفت. اونوقت ما این همه زور زدیم، آخرشم هیچی.
دیگه ولش کنم بهتره.......
خدایا فقط خودت میدونی که این ماههای
آخر چه فشاری رو ما بود. خدایا شکرت