تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

ای درخت آشنا
شاخه های خویش را
ناگهان کجا
جا گذاشتی ؟

یا به قول خواهرم فروغ
دستهای خویش را
در کدام باغچه
عاشقانه کاشتی ؟

این قرار داد
تا ابد میان ما
برقرار باد

چشمهای من به جای دستهای تو
من به دست تو
آب می دهم
تو به چشم من
آبرو بده

من به چشمهای بی قرار تو
قول می دهم ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد

ما دوباره سبز می شویم


قیصر امین پور

 

 

راستش این روزها به حکمت الهی بیشتر پی بردم. و شاید این آغازی باشد برای ....... خیلی مهم نیست باسه چی

مهم اینکه من به چیزهای  خیلی جالبی رسیدم

+ نوشته شده در  2006/5/8ساعت 9:9  توسط مرد  | 

 

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم .

در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود .

در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند .

در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .

در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد .

در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم

در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند.

در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بدترين دشمن وي است .

در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب .

در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد .

در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد .

در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است .

در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد و كمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود .

در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است .

در اين عمر دو روزه ياد گرفتم كه لزوما كسي كه ادعاي دينداري مي‌كند دليلي بر انسان بودن او نيست .

آموختم انسان حسابگر است اما قوانين و فرمولهاي رياضي با روابط حسابي ما فرق مي‌كند چه بسا كه در بسياري اوقات در زندگي 2*2=8 مي‌شود و گاهي 2*2=1

آموختم زندگي بي عشق ارزش وقت تلف كردن ندارد .

و در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست .

و در نهايت آموختم كه :
زندگي زيباست اي زيبا پسند             زنده انديشان به زيبايي رسند    
آنقدر زيباست اين بي بازگشت           كز برايش مي‌توان از جان گذشت

 

+ نوشته شده در  2006/5/4ساعت 9:7  توسط مرد  | 

نمیدونم الان چی باید بگم. اما میدونم که با شرایطی که دیشب داشتیم خوشحالم. دو متر برای ما که اصلا نرسیدیم روی ماشین تست بگیریم، عالی بود. من که راضیم چون این تمام تلاشم بود و در تمام این هفت ماه ، زمانی نیست که کم کاری کرده باشم. به هرحال 31 فروردین هم گذشت و می تونم با قاطعیت بگم که من دیگه اون آدم سابق نیستم. این در همه ی ابعاد صادقه. واقعا دیگه در مورد اطرافیانم مثل سابق فکر نمی کنم. اینو جدا می گم..... توی این مدت نسبت به خیلی ها نظرم 180 درجه برگشته.....چه مثبت و چه منفی....  قبلا از یه افشاگری حرف زده بودم ولی الان ترجیح میدم حرفام رو قورت بدم و فقط برای خودم نتیجه گیری کنم. دوست ندارم حرفام به منزله توجیحی باشه برای شرایط موجود. الان که به عقب بر می گردم، می بینم در مورد بعضی ها خیلی ساده لوحانه فکر می کردم ولی الان دیدم واقعی تر شده، اگرچه دارم بدبین تر می شم، اما این نتیجه ی کار در کنار دیگران و اطرافیانی است که صرفا توی گروه نبودند. . راستش من فکر می کنم الان در مورد آینده خیلی راحتتر می تونم تصمیم بکیرم، چون بعضی چیزا رو از نزدیک لمس کردم. واقعا بعضی ها چقدر شخصیت پیچیده ای دارند. و واقعا متاسفم که بعضی از ما فقط یاد گرفتیم جانماز  آب بکشیم....اخ...چی گفتم....؟؟ اگه از این بعد بگذریم، بعد دیگر این داستان یادگیری خیلی از مسائل تجربی بود و این واقعا برام ارزشمند بود و هست.

 کمیکار فقط برای من یک شروع بود و من نمی خواهم در همین جا بمونم و درجا بزنم.... من ادامه میدم، چون وقتی برای صبر کردن ندارم.... باید تلاش کرد و ادامه داد. اما امیدوارم بتونم از چیزایی که توی این هفت ماه یاد گرفتم استفاده کنم. یواش یواش دارم فکر می کنم، به اینکه کدوم بهتره ؟ موندن در این وضعیت یا ترک این شرایط برای رسیدن به شرایطی که مطلوب تره..... مثل ادامه تحصیل در هرجایی که برای تلاشت ارزش قائل بشن... خدا کنه بتونم ادامه بدم و به جایی نرسم که صبرم تموم بشهمرور گذشته و روزهایی که تا پاسی از شب دانشگاه بودیم یه ذره ناراحتم می کنه و این غیر قابل انکار، اما وقتی یاد دیشب می افتم شاد میشم. واقعا شرایط بدی پیدا کردیم.... اما مهم اون چیزی است که من رو از بقیه متمایز می کنه. من در ساخت این ماشین از روانشناسی آدم ها گرفته تا جغرافیای شهر تهران، به اندازه موهای سرم چیز یاد گرفتم. ما برای ساخت اون شکل خاص از پیل ها، 4-5 ماه بی وقفه تلاش کردیم، اما دریغ از یک ذره توجه. تنها کسانی که به نسبت توجه کردن مسئولین آزمایشگاهها بودن.

 ولی اون لحظاتی که ماشین داشت می رفت واقعا خوشحال بودم..... کاملا احساس می کردم که حاصل دسترنج چندین ماه تلاش بی وفقه است.

بگذریم.... دلم میخواست یه ذره استراحت کنم...اما یکشنبه میان ترم حرارت داریم و من تعتیلم.

دلم میخواد از همه کسانی که امروز اومدن امیرکبیر و با تمام انرژی ما رو تشویق کردن تشکر کنم خصوصا : دکتر مهرنیا و خانم اکبری و همه بچه های باحال میم شیمی 82 و 83 و 84. فکرشم نمی کردیم.

یک بار دیگه بلند بگیم : سرور ایران، فنی تهران

خیلی حرفها دارم و از بعضی ها خیلی دلم پره..... تا الان سکوت کردم چون صلاح در این بود و الانم سکوت می کنم چون دوست ندارم کسی فکر کنه میخوام چیزی رو توجیح کنم یا فرافکنی کنم. بازم سکوت می کنم، اما امیدوارم یه زمانی بگم که چقدر ناراحت شدم از...................

میخوام همینجا و در همین روز به خودم قول بدم بعد از کمی استراحت، کار تازه ای رو به همراه یک تیم توپ، شروع کنم...چون الان مطمئنم که فقط در همین دورانه که میشه از این کارا کرد، منتهی می خوام این بار برم تو کار صنعت...راستش کمیکار برای آشنایی و شروع خوبه، اما آنچنان ارزشی نداشت، چون من امروز ماشینهای زیادی دیدم که خیلی ساده مسیر رو می رفتاونوقت ما این همه زور زدیم، آخرشم هیچی.

دیگه ولش کنم بهتره.......

خدایا فقط خودت میدونی که این ماههای آخر چه فشاری رو ما بود. خدایا شکرت

 

+ نوشته شده در  2006/4/22ساعت 9:5  توسط مرد  |