تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::


بوي باران بوي سبزه بوي خاك

شاخه هاي شسته باران خورده پاك
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو هاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك مي رسد اينك بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي به كام
باده رنگين نمي نوشي ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از ان مي كه مي بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
گر نكوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ.


مشيري

+ نوشته شده در  2006/3/19ساعت 8:59  توسط مرد  | 

آورده اند كه روزی علی بن محتشم حكیم كه از مفاخر و مشاهیر روزگار و نوابغ عصر خویش بود به دارالمجانین سفری داشت
دیوانگان را نظری می انداخت و نكته ای بر صفحه ی كاغذ می نگاشت
به دیوانه ای رسید عجیب الحال
مجنون صفتی بود كه بر گِرد ِ درختی همی گشت و ذكر لیلا همی گفت
حكیم پرسید كه این كار از بهر چیست؟
گفتندش كه این، لیلا نامی را بخواستندی و به وی ندادندش و از آنروست كه دیوانه گشته و این درخت را میپندارد كه لیلای خویش داشته و در كنار می آیدش و عشقبازی میكندش و من الصباح الی المساء بر گِرد ِ درخت همی چرخد و ذكر یار گوید
حكیم گذشت تا به قِسم ِ دربندان رسید
آری
آنانكه به یوغ و زنجیر می افكنندشان تا خَلق و دیگر مجانین مصون باشند از گزندشان
دیوانه ای بود سخت پیچیده شده بر گره های درشت زنجیر و به سنگ بسته بودندش
فریادزنان، نعره بر میكشید و زنجیرها را به هم می كوفت و ناله ی لیلا لیلایش به آسمان بلند بود
حكیم پرسید كه این دیگر از برای چه لیلا می گوید و از چه رو به این حال در افتاده؟
:
گفتندش كه

به این همان لیلایی را دادند كه به وی نداده بودند

حكیم تبسمی نمود

+ نوشته شده در  2006/3/15ساعت 8:57  توسط مرد  | 

قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي

وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي

 

وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي

 

يَفْقَهُوا قَوْلِي

 

وَاجْعَل لِّي وَزِيرًا مِّنْ أَهْلِي



اگر خدا از شما حمايت کند، کسي نمي تواند شما را شكست دهد. و اگر او شما را رها کند، ديگر چه کسي مي تواند از شما حمايت کند؟ مؤمنان بايد به خدا توکل کنند.

+ نوشته شده در  2006/3/10ساعت 8:55  توسط مرد  | 

سوابق گذشتگان براي عبرت شماست؛ در زمين سير کنيد و عاقبت کافران را ببينيد

اين اعلامي است براي مردم و هدايت و تعاليم روشنگري است براي پرهيزكاران متزلزل نشويد و غمگين نباشيد، زيرا پيروزي نهايي از آن شماست، اگر مؤمن هستيد

اگر به مشقتي گرفتار شديد، دشمن هم به همان اندازه سختي مي كشد. ما روزهاي پيروزي و شكست را به نوبت در ميان مردم عوض مي کنيم. خدا اين چنين مؤمنان حقيقي را مشخص مى كند و برخي از شما را به رحمت خود به درجه شهادت مى رساند. خدا بي عدالتي را دوست ندارد

اين چنين، خدا کساني را که ايمان دارند، مقاوم مي کند و کافران را خوار مي گرداند


آل عمران

+ نوشته شده در  2006/3/6ساعت 8:53  توسط مرد  | 

گاه بايد برای سيراب شدن تشنه ماند

گاه بايد برای بدست آوردن، چيزهای را از دست داد

گاه بايد برای زندگی کردن مرد گاه بايد برای عاشق شدن، متنفر بود

گاه بايد برای ماندن، رفت

گاه بايد برای ديدن، چشمها را بست

گاه بايد برای حرف زدن، سکوت کرد

گاه بايد برای نتهای موسيقی، گريه کرد

گاه بايد در جمع، تنها ماند

گاه بايد لحظه ها را شمرد

+ نوشته شده در  2006/3/4ساعت 8:52  توسط مرد  | 

بهانه‌هایی برای ماندن، خواستنی‌هایی برای رفتن. بهانه‌هایی زودگذر. خواستنی‌هایی همیشگی. ماندنی کوتاه. رفتنی ابدی معادله‌ی ساده‌ای است

از هر طرف که بخواهیم معادله را ساده کنیم باز هم نتیجه واضح و یکسان است. عهد کرده‌اند که معادله را بر هم نزنیم. به انسان گفتند که آیا این عهد را قبول داری؟ قالوا: بلا

اما خیلی سخت است معادله را خواندن و نوشتن و از آن مهمتر، عمل کردن. تا آنجا که آن را نبرد بزرگ گفته‌اند. نبردی بزرگ میان بهانه‌های زودگذر و خواستنی‌هایی همیشگیو من که می‌بایست پیروز این میدان باشم

این عهدی است که از ما گرفته‌اند

ای کاش بهانه‌ها را به کناری بگذارم. آزاد و رها. به رفتنی فکر کنم ابدی. همچو این شعر زیبا (از سیمین بهبهانی) که می‌گوید

 

نه بسته‌ام به کس دل 
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها، رها، رها، من

+ نوشته شده در  2006/3/2ساعت 8:50  توسط مرد  | 

 

لبیک اللهم لبیک ...لبیک لاشریک لک لبیک ...ان الحمد و النعمه لک و الملک لا شریک لک لبیک

دوش دیدم که مـلایک در میخانـه زدند
گـل آدم بسرشتـند و به پیمانـه زدند
ساکـنان حرم سـتر و عفاف ملـکوت
با مـن راه نشین باده مسـتانـه زدند
آسـمان بار امانـت نتوانست کـشید
قرعـه کار بـه نام مـن دیوانـه زدند
جنـگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افـسانـه زدند
شـکر ایزد که میان من و او صلح افـتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانـه زدند
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتـش آن است که در خرمن پروانه زدند
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف عروسان سخن شانـه زدند

 

پ.ن: اسمم براي عمره دانشجويي در اومد!

+ نوشته شده در  2006/2/26ساعت 8:47  توسط مرد  | 

اگر تو نبودی
در کوچه های بن بست زندگی پوسیده بودم
اگر تو نبودی
نابود شده بودم
در شبهای پراز انتظار و وحشت
غرق شده بودم
اگر تو نبودی
وای اگر تو نبودی
هیچ وجود نداشت
هر چه بود، مرده بود
اگر تو نبودی
برای همیشه در کوچه های سرد زمان
نا پدید شده بودم
اگر تو نبودی
چیزی برای گفتن نبود
هیچ

+ نوشته شده در  2006/2/24ساعت 8:47  توسط مرد  | 

نیروی درون را همواره به یاد آر
هنگامی که سختی ها پی در پی تمام تلاشهایت
را در هم می شکند
گویی هرگز فردایی از راه نخواهد رسید
اما امیـــــــد آن است که فردایی بهتر
از راه برسد
در ژرفای وجودت نیرویی نهفته است
تا تو را در تحمل تمام رنجهای امروزت
یاری رساند

+ نوشته شده در  2006/2/24ساعت 8:45  توسط مرد  |