شتابان جویباری سوی دریا
سفر می کرد سرشار از تمنا ب
ه شوق بوسه ی امواج می خواند
سرود زندگی را گرم و گیرا
چه خوش باشد وصال یار دیدن
میان بازوانش آرمیدن در آغوشش ز توفان ها گذشتن
هماوازش به ساحل ها رسیدن
چه خوش باشد به سویش پر کشیدن
پرستو وار در شوقش پریدن
چو کوکب غرق گشتن در سپهرش
از آفاق بلندش بردمیدن
چه خوش باشد در اوجش محو گشتن
سبکبال از حقارت ها گذشتن
رها گشتن ز سنگینی ظلمت
شناور از کدورت ها گذشتن
چه خوش باشد نیاز ما و نازش
نوای جانفزای دلنوازش
دل بیچاره را با داروی عشق
کند درمان نگاه چاره سازش
چه خوش باشد به عشقش دل سپردن
در آن امواج غلطان غوطه خوردن
از این خشکیده ماندن دست شستن
در آن دریای هستی بخش مردن
چه خوش باشد ز نو آغاز کردن
به شوقش بال ها را باز کردن
هماوازش سبک پرواز کردن
سرود زندگی را ساز کردن
