تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

با تو سخن دارم. با تو از اين هجر بي پايان. ازاين سكوت مبهم فرياد. از اين نگاه مظلومانه عشق. از اين اشك زلال محبت. سخن ها دارم. با تو حرفهايي دارم كه براي دلم كهنه گشته. ولي براي زبانم تازگي دارد. از اين ظلم و جور روزگار. از اين قدمهاي خسته و بي هدف غريبي در شهر تنهايي. از اين ... روزگار غريبي شده. تنها تويي اي دوست: اي بي همتا: كه محرم اسراري و تسكين دهنده دردها. تنها تويي كه مرا به صبر و شكيبايي دعوت مي كني . تنها توييكه صحبت كردن با تو آرامش مي بخشد. چه زيباست به خاطر تو زيستن و براي تو ماندن و به پاي تو سوختن و براي تو مردن ... و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو بودن و بدون تو زيستن براي تو گريستن و به عشق و دنياي تو نرسيدن ... اي كاش مي دانستي بدون تو مرگ گواراترين زندگي است. بدون تو و دور از دستهاي مهربان تو و به دور از قلب حساس تو زندگي تلخ و ناشكيباست... هميشه مي گويم كه من كبوترم و تو بالهاي مني ولي آيا كبوتر بدون بال مي پرد... فكر نكن فراموشت ميكنم من با انتظار پيوند دوستي بسته ام و اطمينان دارم كه، بالاخره روزي تو مي آيي.
+ نوشته شده در  2006/2/17ساعت 8:42  توسط مرد  | 

در روح و جان من می مانی ای وطن به زیر پافِتَدان دلی ، که بهر تو نلرزد شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد در روح و جان من می مانی ای وطن به زیر پافِتَدان دلی ، که بهر تو نلرزد شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران ، بد گهران ای عشق سوزان ، ای شیرین ترین رویای من تو بمان ، در دل و جان ای ایران ایران ، گلزار سبزت دور از تو راج خزان ، جور زمان ای مهر رخشان ، ای روشنگر دنیای من به جهان ، تو بمان سبزی سر چمن ، سرخی خون من ، سپیدی طلوع سحر ، به پرچمت نشسته شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن بمان که تا ابد هستیم ، به هستی تو بسته ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران ، بد گهران ای عشق سوزان ، ای شیرین ترین رویای من تو بمان ، در دل و جان ای ایران ایران ، گلزار سبزت دور از تو راج خزان ، جور زمان ای مهر رخشان ، ای روشنگر دنیای من به جهان ، تو بمان در روح و جان من می مانی ای وطن به زیر پافِتَدان دلی ، که بهر تو نلرزد شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد  
+ نوشته شده در  2006/2/11ساعت 8:35  توسط مرد  | 

  دلم عجيب گرفته است . فضاي اتاق سرد وسنگين است و پنجره ي مشرف به اميد چون ميله هاي سرد زندان، خاموش و بي صدابه اوج آسمان خيره گشته است. نه مي توانم بغض تنهايي را بشكنم و نه مي توانم از اين فضاي تاريك فرار كنم. انگار سرنوشت برايم رقم زده كه هميشه تنها بمانم و تمامي حرفهايم را بر روي ورقهاي فرسوده ي زمان بنويسم ايكاش مي شد با گلبرگهاي مريم همزبان شد و با قناريهاي مهربان همدم. عجب دنياي غريبيست، ازكنار هر مهرباني كه عبور ميكني قصه ي درد تنهايي را از چشمان آرامش مي خواني. اي كاش مي توانستم اميد وصل را در دلها بكارم تا همه با هم دنيايي شيرين با وسعت مهرباني را درك كنيم. اي كاش مي توانستيم چون قويي سبكبال درميان امواج پرتلاطم زندگي شناور شوم ودرميان موجهاي سهمگين زندگي را تجربه كنم. اي كاش مي شد به دور از هياهوي دنيا، زندگي را باعشق آميخت و به هركه دوست داشتيم سبدي از مهرباني را هديه مي كرديم. اي كاش هيچ وقت دلم نمي گرفت تا مجبورشوم بغض تنهائيم را در لابلاي صداي خش خش برگهاي پاييزي پنهان كنم.
+ نوشته شده در  2006/2/1ساعت 8:31  توسط مرد  | 

شتابان جویباری سوی دریا

سفر می کرد سرشار از تمنا ب

ه شوق بوسه ی امواج می خواند

سرود زندگی را گرم و گیرا  

چه خوش باشد وصال یار دیدن

میان بازوانش آرمیدن در آغوشش ز توفان ها گذشتن

هماوازش به ساحل ها رسیدن  

چه خوش باشد به سویش پر کشیدن

پرستو وار در شوقش پریدن

چو کوکب غرق گشتن در سپهرش

از آفاق بلندش بردمیدن  

چه خوش باشد در اوجش محو گشتن

سبکبال از حقارت ها گذشتن

رها گشتن ز سنگینی ظلمت

شناور از کدورت ها گذشتن  

چه خوش باشد نیاز ما و نازش

نوای جانفزای دلنوازش

دل بیچاره را با داروی عشق

کند درمان نگاه چاره سازش  

چه خوش باشد به عشقش دل سپردن

در آن امواج غلطان غوطه خوردن

از این خشکیده ماندن دست شستن

در آن دریای هستی بخش مردن  

چه خوش باشد ز نو آغاز کردن

به شوقش بال ها را باز کردن

هماوازش سبک پرواز کردن

سرود زندگی را ساز کردن  

+ نوشته شده در  2006/1/28ساعت 8:28  توسط مرد  |