تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

مگر می شود آدم فقط یکبار عاشق بشود؟ عشق ابدی فقط حرف است. پیش می آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد. اما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پیش یکی گرفتار است، یکدفعه، یک جایی، می بیند که دلش، ته دلش، برای یکی دیگر هم می لرزد. اگر باوفا باشد، دلش را خفه می کند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برایش می ماند. اگر بی وفا باشد  می لغزد و همه ی عمرش عذاب گناه بر دلش می ماند. هیچ کس حکمتش را نمی داند... حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را، یکی را باید انتخاب کند، فرار ندارد.

 آرش حجازي

+ نوشته شده در  2005/12/15ساعت 8:25  توسط مرد  | 

و نترسيم از مرگ
(
مرگ پايان كبوتر نيست .
مرگ وارونه ي يك زنجره نيست .
مرگ در ذهن اقاقي جاري است .
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد .
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد .
مرگ با خوشه ي انگور مي آيد به دهان .
مرگ در حنجره ي سرخ ـ گلو مي خواند .
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است .
مرگ گاهي ريحان مي چيند .
مرگ گاهي ودكا مي نوشد .
گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد .
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پراكسيژن مرگ است.)

 

زندگي رسم خوشايندي است .
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ،
پرشي دارد اندازه ي عشق .
زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود.
زندگي جذبه ي دستي است كه مي چيند .
زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است .
زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره .
زندگي تجربه ي شب پره در تاريكي است .
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه ي مسدود هواپيماست .
خبر رفتن موشك به فضا ،
لمس تنهايي « ماه » ،
فكر بوييدن گل در كره اي ديگر .

زندگي شستن يك بشقاب است .

زندگي يافتن سكه ي دهشاهي در جوي خيابان است .
زندگي « مجذور » آينه است .
زندگي گل به « توان » ابديت ،
زندگي « ضرب » زمين د رضربان دل ما،
زندگي « هندسه ي» ساده و يكسان نفس هاست

 

+ نوشته شده در  2005/12/13ساعت 8:24  توسط مرد  | 

حقيقت اينه كه هيچ چيز آدم رو به اندازه شاد كردن يك دوست و ديدن لبخند اطرافيان شاد نمي كنه! و برعكس هيچ چيز هم نميتونه آدم رو به اندازه ناراحتي دوستان ناراحت كنه. اين خيلي بستگي داره به روحيات و اخلاق ما!

كاش مي شد به هيچ كدوم از اين چيزا تعلق نداشت. ولي شايدم همين چيزاست كه هنوز رو پا نگهمون داشته. همين كه يك روز با يه دوست به خط روي ديوار هم بخندي از روي خوشي! خب يه روزم حواشي نگذاره خوش بموني و اين قانون زندگيه!

اين روزا روزهاي سخت و طاقت فرسائيه و همون شادي هاست كه نميذاره همه چيز رو ول كنم و بيخيال بشم. لذت كارها و اهداف در كنار مشكلاتشون به نظرم آدم رو استوار مي كنه و يك تجربه عالي براي آينده است. آينده اي كه سخت تر و سخت تر خواهد بود و مشكلات بزرگتر مي تونه آدم رو از پا در بياره!

اين مشكلا ت همون مشكلاتيه كه اولش گفتم!

ولي يادم باشه كه هميشه از خدا بخوام اين روزهاي خوب رو ازم نگيره!

+ نوشته شده در  2005/12/6ساعت 8:18  توسط مرد  | 

اين سيل لحظه ها كه زجان مي برد مرا
از هر چه هست و نيست جدا مي برد مرا
رودي كه از ازل به ابد ميكشد زمان
داني كه از كجا به كجا مي برد مرا ؟
هر جا نواخت چنگ محبت نواي دل
آهنگ نينوا ز نوا مي برد مرا
با رقص صوفيانه بر امواج جذبه ها
با بحر بيكرانه لا مي برد مرا
تنهاترين پرنده عاشق، دل من است
آنجا كه هست مهر و وفا مي برد مرا
قانون عشق و شور و تماشايي جنون
تا چشمه هاي زلال شفا مي برد مرا
بر دوش آفتابم و دست بلند عشق
دستي كه در هواي خدا مي برد مرا
در خلوتي كه بال ملائك نمي رسد
با پاي عشق دست دعا مي برد مرا
گل بانگ آسماني آن روح سر مدي
تا قله هاي قاف بقا مي برد مرا
اي دوزخ زمين كه ز ما گر گرفته اي
مي آيد آنكه از من و ما مي برد مرا

نصرالله مرداني 

 

 جای اینکه دسته گلی بر سر مزارم بیاوری با شاخه گلی از من یاد کن

به جای اینکه سیلی اشک بر سر مزارم بریزی با تبسمی شادم کن

من امروز به تو نیاز دارم نه فردا

+ نوشته شده در  2005/11/29ساعت 8:16  توسط مرد  |