برف می بارد و لحظه های عمر من همچون تکدانه های برف آرام بر
زمين می افتد
و زمين با عطش خاصی آنها را در کام خود فرو می کشاند ...
می خواهم دمی بياسايم ...آسايشی در اوج سرما، در اوج خفقان...
شمارش معکوس آغاز شده ... برای روزی خاص،
مادرم لباس سياهش را از گنجه در می آورد ...
مادرم آن روز را می شناسد ... آن روز را می فهمد ...
روز ميلاد دوباره ی من فرا می رسد ...
زندگی دوباره آغاز می شود ...
سی و هفت ... سی و شش... سی و پنج ...
و ت مثل تولد ...
و ناگهان
در غروب غم افزای یک روز سرد زمستانی
تنها خطی از من به جا خواهد ماند
وتو ناباورانه
-
شاید با بغضی در گلو -
یگانه پرسش جاودان بشری را از خود می پرسی :
اگر
اشتباه کرده باشم !
هيچ کششی هيچ جاذبه ای احساس نمی کنم ....
باور کن حتی واژه بودن هم عذاب آور شده
من نبودن را ترجيح می دهم ...
خدایا من هنوز هم فلسفه جبر و اختيار تو را درک نکرده ام !!!
زمین خلوت را می نگرم و آسمان ساکت را و خود را...
و در این نگریستنهای همه دردناک و همه تلخ .... همواره از خود
پرسیده ام و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر،
که تو اینجا چه می کنی؟!
احساس می کنم که نشسته ام و زمان را می نگرم و آدمها را می
نگرم که می گذرند...
همین و همین !
کولهبارم را بستهام
برای یک سفر طولانی
به مقصدی نامعلوم
همراه قاب عکسم
و خیال تو
+ نوشته شده در 2005/10/15ساعت 8:12  توسط مرد
|
می نویسم چون نوشتن حس ماندگاریست که بشر جاه طلب فطرتا به دنبالش می گردد ولی افسوس که فراموش می کنیم ماندگاری تنها از آن خداست و هر آنکه خدا بخواهد!