تبليغاتX
رویاهای یک مرد

رویاهای یک مرد

:: گاه نوشت ها و نظرات شخصی من راجع به موضوعات پیرامون ::

يَا مَنْ لا يَشْغَلُهُ سَمْعٌ عَنْ سَمْعٍ يَا مَنْ لا يَمْنَعُهُ فِعْلٌ عَنْ فِعْلٍ يَا مَنْ لا يُلْهِيهِ قَوْلٌ عَنْ قَوْلٍ يَا مَنْ لا يُغَلِّطُهُ سُؤَالٌ عَنْ سُؤَالٍ يَا مَنْ لا يَحْجُبُهُ شَيْ‏ءٌ عَنْ شَيْ‏ءٍ يَا مَنْ لا يُبْرِمُهُ إِلْحَاحُ الْمُلِحِّينَ يَا مَنْ هُوَ غَايَةُ مُرَادِ الْمُرِيدِينَ يَا مَنْ هُوَ مُنْتَهَى هِمَمِ الْعَارِفِينَ يَا مَنْ هُوَ مُنْتَهَى طَلَبِ الطَّالِبِينَ يَا مَنْ لا يَخْفَى عَلَيْهِ ذَرَّةٌ فِي الْعَالَمِينَ

اى که سرگرم نکند او را شنیدنى از شنیدنى دیگر!

اى که بازش ندارد کارى از کارى!

اى که مشغولش نکند گفتارى از گفتارى دگر!

اى که به اشتباهش نیندازد پرسشى از پرسشى!

اى که حجاب نشود او را چیزى از چیزى!

اى که به ستوهش نیاورد پافشارى اصرار ورزان!

اى که او منتهاى مقصود جویندگان است!

اى که او سرحد نهایى وجهه همت عارفان است!

اى که او آخرین مرحله خواسته خواستاران است!

اى که بر او ذره اى در تمام جهانیان پنهان نیست!

 

پ.ن: این روزا وقتی میخوام دعا کنم، به طرز عجیبی یه عالمه اسم میاد تو ذهنم. شاید خودشون هم هیچوقت فکر نکنن که من به یادشون بودم ولی با خودم فکر می کردم هرچند من کسی نیستم که بخوام دعایی بکنم برای کسی و بگم مستجاب میشه ولی واقعا چقدر باید آدم توفیق داشته باشه که اسمش بیاد تو ذهن آدمای مختلف! امیدوارم منم انقدر توفیق داشته باشم که وقتی دوستان دستشون رو می برن بالا و تصمیم می گیرن چیزی از خدا بخوان، فقط و فقط یک ثانیه هم یاد این بنده خدا بکنن.

+ نوشته شده در  2009/9/12ساعت 21:20  توسط مرد  | 

الان ساعت هفت و نیم صبحه و من از فرط شادی این سفر دیشب رو خوب نخوابیدم. هنوز کمی خوابم میاد ولی بعد از اینکه یه آبی به صورتم زدم، اومدم بیرون که وسایل رو بذارم توی ماشین. وقتی از در خونه زدم بیرون نسیم صبح خورد به صورتم و همون یه ذره خوابم هم از سرم پرید. دو سه باری رفتم خونه و وسایل رو آوردم گذاشتم توی ماشین. حالا هم راه افتادیم به سمت شمال. پنجره های ماشین رو کشیدم پایین و چشمام رو بستم و دارم به یه سفر خوب فکر می کنم که انتظارم رو می کشه! جاده چالوس که تا چند ساعت دیگه اونجا قراره کنار آب یه زیرانداز بندازیم و بشینیم صبحانه بزنیم اساسی!


دلم می خواست این شرایط الانم بود :)
+ نوشته شده در  2009/9/9ساعت 18:49  توسط مرد  | 

دیروز روز موعود بود!

ولی دفاع حال نداد! :) من خودمو آماده کرده بودم باسه حمله و به صلیب کشیدن داورا به جای خودم که اصلا کار به اینجاها نکشید!

داور شریفی مون که یه چند تا پیشنهاد داشت کلا، که چندتاش درست بود. یکی اش هم چرت بود. خودشم فهمید داره پرت میگه، به دکی ما هم رو کرد گفت: به نظر من باید اینکارو هم می کرد اقای دکتر، نه؟ دکی هم با زبون بی زبونی گفت که پرت میگی ولی دیگه گفتیم ضایع اش نکنیم ادامه ندادیم! (به اونایی که بودن: اونجا که می گفت بهتر بود نتایجت رو علاوه بر اکلیپس با نتایج آدمای قبلی چک می کردی!!)  بعدم خواست راجع به یک سری از نمودارها ابهام و اشکال وارد کنه که در این صحنه، داور داخلی طی یه حرکت غیر منتظره (البته دفاع از من از ایشون بعید بود!) وارد عمل شد و خلاصه مشکل حل شد! در واقع معلوم شد ایشون (داور خارجی حواسش به محور عمودی نمودارها نبوده و فکر کرده همشون کپی پیست شدن!)

و اما داور داخلی!

اصلا ترکوند!! حالا قضیه چی بود خدا میدونه ولی فکر کن اول شروع کرد تعریف کردن که آقا این نوشته ای که دادی دست من از نظر نوع نوشتن و تقسیم بندی مطالب خیلی خوب بوده و اینا! (اینجاها بود که گفتم الان میگه با این وجود....) و بعدشم یه مقداری راجع به کار سوال داشت که البته سوالش از من نبود زیاد. کلا نظرش رو راجع به این موضوع داد. البته یکی دو تا پیشنهاد هم راجع به مروری بر مقالات گذشته داشت که همونجا موضوع بر طرف شد.

بعدشم تمام! خدا رو شکر...


پ.ن: ولی انصافا جلسه دفاعی که دو سه تا شهید و چهار پنج تا مجروح نداشته باشه حال نمیده! کلا دیروز جلسه دفاع به نظر خودم یه ذره رومنسش (= همه با متانت و احترام به سوال جواب پرداختن!) زیاد بود و اکشنش کم! لازم به ذکر که همینکه درام نشد خدا رو شکر (گفته باشم!)!

پ.ن: البته این به نظر من اومد! حالا کسائیکه اونجا حاضر بودن شاید نظر دیگه ای داشته باشن! :دی

پ.ن: همه بروبچی که تشریف آوردن دستشون درد نکنه! و از اونجایی که همگی فوقی بودن، ایشالله دفاع خودشون! :)) فقط احسان میمونه، که شرمنده، من تا کانادا نمیام باسه دفاعیه کسی! توقع نکنی یه وخت!

اینم از این!

+ نوشته شده در  2009/9/9ساعت 10:4  توسط مرد  | 

حکایت ما، حکایت آدم هایی است که می دوند برای دویدن و نه برای رسیدن.

حکایت ما، حکایت آدم هایی است که غبطه می خورند به آنچه در دست دیگران می بینند و افسوس که بهتر از آن را خود دارند و نمی بینند.

حکایت ما، حکایت آدم هایی است که خوشبختی را در ناکجا آیاد تعریف کرده اند.

حکایت ما، حکایت آدم هایی است که دوست دارند فکر کنند علیرغم تمام تلاششان به علت فراهم نبودن شرایط، هیچگاه به آنچه لایقند نمی رسند.

حکایت ما، حکایت آدم هایی است که می خواهند یک شبه ره صد ساله بروند.

حکایت ما، حکایت آدم هایی است که ارزش های درونی شان را فراموش کرده اند.

حکایت ما، حکایت آدم هایی است که با تمام وجود داشته ها را کنار زده و به دنبال کمبود های زندگی روزمره می گردند.

حکایت ما، حکایت آدم هایی است که با غصه خوردن عجین شدند.


پ.ن: حکایتی داریم ها!

پ.ن: ممکنه تو وجود تک تک ما ها همه این حکایت ها با هم نباشه ولی بعضی هاش هست. بعضی وقتا که خدا یه آدمی رو با تمام این حکایت ها میگذاره کنار دستت، بدون که خیلی خاطرت رو خواسته! انقدر تو وجود بعضی آدمها اینا پر رنگ میشه که آدم دوست داره اگه از این حکایت ها تو وجودش هست، ترکشون کنه تا به یک آیه یاس متحرک توی زندگی اطرافیانش تبدیل نشه!

پ.ن: خدایا از اینکه یه آیه یاس متحرک هم به ما دادی ممنونتیم!

پ.ن: الان از مجموع دو تا پی نوشت بالا چه نتیجه ای می گیرید؟؟

به هرحال اینم نوشابه ای بود که بعد از افطار باز شد و زدیم به تن. شمام بفرمایید....

+ نوشته شده در  2009/9/5ساعت 21:32  توسط مرد  | 

رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد ، عكس تنهايي خود را در آب ،
آب در حوض نبود .
ماهيان مي گفتند:
"هيچ تقصير درختان نيست."
ظهر دم كرده تابستان بود ،
پسر روشن آب ، لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد ، آمد او را به هوا برد كه برد.

به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.
برق از پولك ما رفت كه رفت.
ولي آن نور درشت ،
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او ، پشت چين هاي تغافل مي زد،
چشم ما بود.
روزني بود به اقرار بهشت.

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن
و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است.

باد مي رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا مي رفتم.

سهراب سپهری


پ.ن: من نشسته ام در این سکوت نیمه شب، کمی سهراب خواندم برای تنفس بین کار و اندکی هم فکر کردم به گذر زمان در این ساعات مانده تا اذان. فکر کردم امسال ماه رمضان برایم اگرچه متفاوت تر بود اما زودتر گذشت. تقویم می گوید فردا ماه رمضان به نیمه می رسد و من انقدر این روزها سرگرم کارها بودم و هستم که زیاد حس نکردم و درک نکردم این روزها را. حیف که امسال خیلی راحت از دست دادم این فرصت های عزیز و مبارک را. فکر کنم این هفته از دو هفته گذشته هم سریع تر بگذرد....

الغرض، شما که توفیق دارید و قدر این روزهای مبارک را می دانید، ما را نیز فراموش نکنید.

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن
و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است.

التماس دعا
+ نوشته شده در  2009/9/4ساعت 3:19  توسط مرد  |